fa
Feedback
ORV novel

ORV novel

رفتن به کانال در Telegram

ناول خواننده همه چیز دان (خواننده همه فن حریف) 𝓞𝓶𝓷𝓲𝓼𝓬𝓲𝓮𝓷𝓽 𝓻𝓮𝓪𝓭𝓮𝓻'𝓼 𝓿𝓲𝓮𝔀𝓹𝓸𝓲𝓷𝓽 ‌ ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6699611784

نمایش بیشتر
2 814
مشترکین
-424 ساعت
-157 روز
+2530 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+7
در 0 کانال‌ها
اوت '26
+165
در 30 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+368
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+772
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+185
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+69
در 3 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+353
در 38 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+228
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+147
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+239
در 77 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+181
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+102
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+151
در 8 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+160
در 6 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+203
در 4 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+180
در 7 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+664
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '250
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '240
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+1
در 2 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
05 سپتامبر0
04 سپتامبر+1
03 سپتامبر+3
02 سپتامبر+1
01 سپتامبر+2
پست‌های کانال
ارتیست نوشته بود موقع کشیدن چهره بعضیا حالت چهرم...😂😂😂
+3
ارتیست نوشته بود موقع کشیدن چهره بعضیا حالت چهرم...😂😂😂

2
جدی هر چی تو اینجا میگم درست میشه... همین یکی دو ساعت بعدش کار کرد... با اینکه چندین روز بود کار نمی‌کرد...
199
3
دیگه وی پی ان هام کار نمی‌کنن بتونم برم توییتر خبری آرتی چیزی بذارم😂😂😂
250
4
"اما شنیدم هیولایی شبیه یک خوک سیاه‌رنگ شماها رو دزدیده." "یه خوک...؟ امکان نداره... شاید منظورت جناب ژو باجیه باشه؟" … «جناب» ژو باجیه؟ "البته پوست جناب ژو باجیه هم یکمی آفتاب‌سوخته شده، اما دیگه نمیشه هم گفت که کاملاً سیاهه..." "البته بعضی قسمت های بدنش شبیه خوکه؛ مثلاً بازو های تنومندش یا ران های سفت و محکمش. اما با خوک فرق داره..." یه چیزی این وسط داشت می‌لنگید. در همین زمان، در مرکز روستا هیاهوی بزرگی به پا شد و من به سمتش دویدم. کاملاً مشخص بود عامل این هیاهو کیه. "همینجا وایسا!" صدای یکی از بچه‌ها با قدرت توی فضا طنین انداخت. وقتی از بین جمعیت زن‌ها عبور کردم، در مرکز میدان روستا یه دیگ بزرگ و دو بچه رو دیدم که جلوش وایستاده بودن. نیازی به گفتن نبود که اونا لی گیلیونگ و شین یوسونگ بودن، البته. لی گیلیونگ، که مثل یه ژنرال کوچیک جلو اومده بود، فریاد زد: "تو همون یوگه‌ای هستی که زن های روستا رو دزدیدی و برای ارضای خواسته‌ها و منافع شخصی خودت یه کارخونه دامپلینگ راه انداختی، نه؟" [برخی تماشاگران بامزه بودن سان‌زانگ را ستایش می‌کنند!] [داور «جانشین ساکیامونی» 5 امتیاز اضافه می‌کند.] ... درسته، اون واقعاً بامزه‌ست. هر کسی که داخل اون کجاوه باشه، بعد از شنیدن همچین حرفی بعیده با یه بچه بجنگه... نه، صبر کن؛ اگه اون یارو باشه، دیگه نمیشه مطمئن بود. و در لحظه بعد، هاله‌ای هولناک یکدفعه از درون اون کجاوه پوشیده‌شده با پرده به بیرون فوران کرد. "کجاوه رو پایین بیارین." صدایی بمی از داخل کجاوه به گوش رسید. صدایی بود که قدرت شگفت انگیزی داشت و تنها با یه جمله، می‌تونست حال و هوای تمام اطراف رو تغییر بده. در حالی که آب دهنم رو با اضطراب قورت می‌دادم، پشت بچه‌ها رفتم. "...بهت گفتیم عقب بمونی چون ممکنه خطرناک بشه!" "اگه همینطوری من رو ول کنین و برین، خطرناک تره." پرده کجاوه به آرومی کنار رفت. و از داخل کجاوه، همون یوگه موردنظر ظاهر شد. (سان وو کانگ می‌دانست آن شخص کیست.) (ژنرال آسمانی تیان‌پنگ، ژو باجیه.) فک شین یوسونگ از شدت حیرت افتاد. "اون... ژو باجیه‌ست؟" (سان وو کانگ فکر کرد یک جای کار اشتباه است.) (چون این، چهره و ظاهر ژو باجیه نبود که او به یاد داشت.) در اون لحظه احساس کردم ترازو‌ی زیبایی توی این دنیا به طور کاملی به یک طرف سنگینی کرد. فریاد های هیجان‌زده و عجیبی از هر طرف بلند شد. "اوه اوووو! جناب ژو باجیه عزیز!" راستش رو بخواین، اگه به همچین موجودی «یوگه» (هیولا) بگن، چندان هم حرف اشتباهی نیست. چون خب، چون اینکه یک انسان همچین ظاهری داشته باشه، واقعاً غیرممکن به نظر می‌رسید. ابرو هایی که انگار یه نقاش مشهور با یه حرکت قلم اونا رو کشیده بود؛ خط بینی و فکی که با زاویه‌ای بی‌نقص امتداد پیدا کرده بودن؛ زاویه‌ای که حتی با ابزار های بشری هم جرئت نمی‌کردی اندازش بگیری. چشم هایی که انگار تمام بدبختی های دنیا رو در خودش جای داده و به شکل جواهری زیبا تراشیده بودن. اگه کسی با دیدن همچین چهره‌ای فورا مجذوبش نشه، اون شخص باید غیرعادی باشه. در واقع، مردم روستا، چه زن و چه مرد، پیر و جوون، همگی بدون استثنا شروع به تحسینش کردن. "زنده باد جناب ژو باجیه!" "بنیان‌گذار [دامپلینگ های موریم]، زنده باد!" ژو باجیه با جلیقه‌ای مشکی که نیمه‌باز بود و شلوار جین سرمه‌ای رنگی، داشت از کجاوه پایین میومد. "بالاخره وقتش رسید که تکلیف این مبارزه رو مشخص کنیم، مردک سیاه!" لی گیلیونگ، انگار از قبل انتظار همچین چیزی رو داشت، با غرور فریاد زد. شروع کرد به چرخوندن مشت های کوچیکش، انگار که داشت «جوی‌بول‌نوری» بازی می‌کرد و به سمت ژو باجیه دوید. البته، اصلا امکان نداشت که همچین چیزی جواب بده. (مترجم: جوی‌بول‌نوری یه نوع بازی کره‌ایه که زمان آتیش بازی انجامش میدن.) "ولم کن! هی خوک!" ژو باجیه یقه پشت گردن لی گیلیونگ رو به آسونی گرفت و بلند کرد، نگاهی گذرا به شین یوسونگ انداخت و بعد قدم‌زنان به سمت من اومد. "... تو همون سان وو کانگی؟"
456
5
وقتی [999] رو دیدم که با چهره‌ای پیروزمندانه داشت سر تکون می‌داد، با خودم فکر کردم: «این دیگه چه کاریه که کردم؟» "انگار مقصدمون اونجاست." به جهتی که انگشت شین یو‌سونگ اشاره می‌کرد نگاه کردم. در انتهای نوار نقاله، دیوار سنگی عظیم و مسیری به سمت یه منطقه مسکونی جدید وجود داشت و چند تا کارگر داشتن دامپلینگ های بسته‌بندی‌شده رو به داخل اون منطقه منتقل می‌کردن. به نظر می‌رسید به جایی رسیدیم که مصرف‌کننده دامپلینگ‌ها هست. وقتی نزدیک شدیم، یه نگهبان به طرفمون اومد. "شما ها کی هستین؟" شین یوسونگ با لبخندی درخشان جواب داد: "ما راهبان کوچیک در راه سرزمین های غربی هستیم تا به دیدار بودا بریم و متون مقدس رو به دست بیاریم. اتفاقی از این مسیر رد می‌شدیم. اگه اشکالی نداره، می‌تونیم وارد شیم؟" "آه، نکنه شماها همون «گروه راهبان سلسله تانگ» هستین که فقط اسمشون رو شنیدم؟" "بله، خودمونیم." با شنیدن این گفتگو، واقعاً مات و مبهوت شدم. فقط چند روز از شروع سفرمون گذشته بود؛ محال بود تو این مدت خبر ما تا اینجا رسیده باشه. [شما داستان «کلماتی که از پاها سریع‌ترند» را شناختید!] شین یو‌سونگ توی گوشم زمزمه کرد: "میگن تو داستان اصلی هم همیشه همین‌طور بوده." ...آها، پس قضیه این بود. [برخی داوران از توانایی مدیر سناریو در بازسازی دقیق جزئیات داستان اصلی شگفت‌زده شده‌اند.] [به دلیل انعکاس فوق‌العاده داستان اصلی، 10 امتیاز اضافه دریافت کردید!] حتی تقلید از بی‌منطقی های داستان اصلی رو هم «وفاداری به اصل» حساب می‌کنن... شگفت‌انگیزه. نگهبان دروازه گفت: "متاسفم، اما روستای ما اجازه ورود افراد غریبه رو نمیده. از اینکه تا اینجا زحمت کشیدین متاسفم، اما بهتره از مسیر دیگه‌ای برگردین... اِخ!" ظاهراً حرف های نگهبان دروازه بیش از حد طولانی شده بود، چون لی گیلیونگ به شکمش کوبید و بیهوشش کرد. لی گیلیونگ برای توجیه کارش گفت: "بیاین بدویم داخل و اون یوگه احمق رو بگیریم و کارش رو تموم کنیم. سویونگ نونا گفت که تماشاگرها از پیشرفت سریع داستان خوششون میاد." هان سویونگ، اون احمق. انگار چیز های خیلی خوب به این بچه‌ها یاد داده بود. [برخی تماشاگران از تصمیم سان‌زانگ خشنود هستند.] [1 امتیاز اضافه دریافت کردید!] به شین یوسونگ و لی گیلیونگ نگاه کردم و باهاشون حرف زدم. "در این صورت، بیاین بریم داخل." "نه. آجوشی، تو اینجا بمون و استراحت کن." "ببخشید؟" "ما که بهت گفتیم، قراره سان وو کانگ همراهمون بشه و تمام." "ولی…" "هاا... واقعاً نمی‌خواستم این کار رو بکنم، ولی چاره‌ای نیست." شین یوسونگ تسبیحش رو تو دستش گرفت و شروع کرد به خوندن چیزی. "پراجنا-پارامیتا-هردایا-کیم-دوکجا. لطفا-هیچ-کار-بیهوده-ای-نکن-و-همین-جا-ساکت-بمون-سوترا…" ...چی؟ [تانگ سان‌زانگ «سوترای سربند سفت‌کننده (緊箍咒)» را خوانده است!] [آیتم «سربند سفت‌کننده (緊箍兒)» به آن واکنش نشان می‌دهد!] دردی احساس کردم، جوری بود انگار که داشت سرم رو از هم می‌شکافت، و همون جا بیهوش شدم. *** ... پس این همون «سوترای سربند سفت‌کننده» هست که فقط اسمش رو شنیده بودم. وقتی دوباره به هوش اومدم، شین یوسونگ و لی گیلیونگ دیگه ناپدید شده و به داخل روستا رفته بودن. کنارم رو که نگاه کردم، دیدم دامپلینگ عوضی داشت طوری نگاهم می‌کرد که انگار داشت مسخرم می‌کرد. – حالا می‌خوای چه کار کنی؟ '...معلومه که باید برم دنبالشون.' در حالت عادی، مشکلی نبود اگه همه چیز رو به اون دو تا بچه می‌سپردم. چون بالاخره اونا حالا دیگه حتی بدون کمک من هم به‌اندازه کافی تجسم های قدرتمند بودن. با این حال، احساس ناخوشایندی داشتم؛ انگار یه چیزی درست نبود. (اگر حدس سان وو کانگ درست بود، موجودی که قرار بود این بار ملاقات کنند از قبل کاملا مشخص بود.) وقتی صحبت از [دامپلینگ موریم] باشه، شخص خاصی هم به ذهنم می‌رسید. اما اینکه اون احمق تبدیل به شروری شده باشه که برده‌ها رو به کار می‌گیره، کارخونه می‌گردونه و زن‌ها رو می‌دزده... قابل‌قبول نبود. (در همان لحظه، کسی سان وو کانگ را پیدا کرد.) "اااخ! اون یه یوگه‌ست!" وقتی سرم رو برگردوندم، دیدم چند تا زن اونجا بودن. (زن‌ها با دیدن ظاهر سان وو کانگ وحشت کردند.) زن‌ها با اشاره به گوش های میمون‌مانندی که از بین مو های طلاییم بیرون زده بود، عقب رفتن. اما بعد ظاهراً دامپلینگی رو که روی شونم بود دیدن و اون رو شناختن. "انگار از دامپلینگ موریم خوشش میاد…" "...یعنی اون یه یوگه خوبه؟" مطمئن نبودم این زن‌ها چطور به این نتیجه غیرمنطقی رسیدن، اما فکر کردم با توجه به این اوضاع، به نظرم بد هم نشد. "شما همون زن هایی هستین که دزدیده شدین؟" زن‌ها در جواب به سوال من، با حالتی که انگار چیزی نمی‌فهمیدن به همدیگه نگاه کردن. "...دزدیده شدبم؟ ما هرگز همچین چیزی رو تجربه نکردیم."
330
6
چپتر 427: قسمت 81 – خاطرات یک دامپلینگ (1) هی! شما غریبه‌ها اهل اینجا نیستین؟″ مردی که با ما صحبت می‌کرد، یه مرد میانسال نسبتاً پیر بود. در این زمان، شین یو‌سونگ مودبانه جلو اومد و سلام کرد. "ما توی راه رفتن به سرزمین های غربی هستیم تا بودا رو پیدا کنیم." "اوه، بودا؟ برخلاف ظاهرتون، معلوم شد از راهبان بزرگ بودایی هستین.″ لی گیلیونگ با دیدن تحسین اون مرد میانسال، با غرور «اهم!» کرد و دست هاش رو پشت کمرش گذاشت. پیرمرد با نگاهی عجیب به دو بچه خیره شد و بعد به سمت من برگشت. "پس اون مرد بلندبالایی که کنارتونه هم... وایییی!" مرد میانسال با چهره‌ای که از شدت ترس رنگش رو از دست داده بود، به دامپلینگ موریم روی شونم خیره شد. ″ا-اون، اون یه دامپلینگه...!″ "آه، فقط یه عروسکه. چون من دامپلینگ دوست دارم، همراهمه.″ "... اینطوریه؟ حسابی منو ترسوندین." مرد میانسال در حالی که هنوز یکم وحشت‌زده به نظر می‌رسید، دستی به سینش کشید. از بازوبندی که روی بازوش بسته بود، به نظر می‌رسید سرکارگر این کارخونه باشه. ما هم که فرصت مناسبی پیدا کرده بودیم، تصمیم گرفتیم ازش سوال کنیم. "این کارخونه دقیقا چیه؟ چرا اینجا اینقدر دامپلینگ دارین درست می‌کنین؟" "...نکنه بدون اینکه چیزی بدونین اینجا اومدین؟" مرد میانسال با چهره‌ای درمونده به ما نگاه کرد و بعد آه عمیقی کشید و گفت: "همش کار یه یوگه وحشتناکه." "یه یوگه وحشتناک؟" "بله. اینجا در اصل یه کارخونه نبود." طبق گفته مرد میانسال، اینجا در گذشته روستایی آروم و صلح‌آمیز بوده. اما روزی یه یوگه خوکی‌شکل قوی، با پوستی سیاه و هیکلی درشت ظاهر شده، تمام زنان روستا رو دزدیده و مردان رو به بردگی گرفته و این کارخونه رو ساخته بود. "اون عوضی بعد از اینکه دختر و همسرم رو به عنوان معشوقه خودش گرفت، ما رو اینجا زندونی کرد! همونطور که می‌بینین، نیروی جادویی خاصی تو این کارخونه جریان داره و برده‌ها نمی‌تونن به میل خودشون از اینجا خارج شن. تازه، اون یوگه لعنتی اونقدر زیاد غذا می‌خوره که... حتی اگه تمام روز هم دامپلینگ درست کنیم، بازم از پس مقدار موردنیاز برنمیایم.″ [سیستم تولید کارخانه به دنبال «سرکارگر» می‌گردد!] "ا-ای وای! من دیگه باید برگردم.″ مرد میانسال با عجله دستکش بهداشتی‌ای پوشید و ماسک زد و بعد به سمت نوار نقاله دوید. درست وقتی می‌خواستم جلو برم و چیزی بگم، شین یو‌سونگ زودتر جلوی مرد میانسال رو گرفت. "اینکه شما آجوشی‌ها مجبور باشین همچین کار های طاقت‌فرسایی انجام بدین، ناعادلانه‌ست. تازه، نمی‌تونیم همین‌جوری دست روی دست بذاریم و رهاتون کنیم." همونطور که از تجسم من انتظار می‌رفت. البته احتمالاً این کار رو کرده بود چون داستان باید از این طریق پیش می‌رفت. ولی به هر حال... "ما بهتون کمک می‌کنیم. اون یوگه رو کجا می‌تونیم پیدا کنیم؟" "حتی اگه راهب هم باشین، اون یوگه... واقعاً می‌خواین به ما کمک کنین؟" "البته." مرد میانسال با تردید چشم هاش رو چرخوند و بعد جهت محلی که یوگه اونجا بود رو بهمون نشون داد. "پس بهتون التماس می‌کنم! خواهش میکنم اون یوگه رو شکست بدین." ما سر تکون دادیم و به جهتی که مرد میانسال نشان داده بود حرکت کردیم. (یوگه دامپلینگ در انتهای این «مسیر دامپلینگ» قرار داشت.) ما شروع کردیم به حرکت در امتداد «مسیر دامپلینگ» که به نوار نقاله منتهی می‌شد. لی گیلیونگ که ظاهراً نمی‌تونست مقاومت کنه، هر از گاهی یه دامپلینگ برمی‌داشت و می‌خورد. "...هی، این واقعاً خوشمزه‌ست!" طبیعیه. بالاخره این [دامپلینگ ووریم]ئه. با این حال، به نظر می‌رسید که کارشناس متخصص [دامپلینگ موریم] متفاوت از ما فکر می‌کرد. – بوش عجیبه. 'چی؟' – یه دامپلینگ بهم بده. در حالی که پشت سر بچه‌ها حرکت می‌کردم، با احتیاط یه دامپلینگ برداشتم و اون رو به... دامپلینگ روی شونم دادم. مطمئناً، تماشای صحنه‌‌ای که یه دامپلینگ داشت دامپلینگ دیگه‌ای رو مزه مزه می‌کرد، واقعاً چندش آور و عجیب بود. – ترکیب مواد اولیه اشتباهه. انگار کسی که اینا رو ساخته، توی [دامپلینگ موریم] مهارت نداره. دامپلینگ موریم [999] با حالتی ناراضی شروع کرد به دستور دادن به من. – نیم قاشق دیگه از چیزی که داخل اون ظرف سبزه بهش اضافه کن. به هر حال راه زیادی در پیش داشتیم، بنابراین طبق دستور اون مواد رو داخل خمیر دامپلینگ ریختم. – باید با شعله آتش سه‌گانه سامادی پخته شه. بخارپز رو طوری قرار بده که شعله زرد در مرکزش باشه و بعد حرارت بده. شاید این فقط یه خواب باشه. فکرش رو بکنین، اینکه من در «مسیر دامپلینگ» قدم بزنم و از یه دامپلینگ، طرز تهیه دامپلینگ رو یاد بگیرم... نمی‌دونم چه مدت در این مسیر رویایی قدم زدیم. در انتهای راه تونستم یه بسته دامپلینگ موریم اشتهاآور به دست بیارم.
304
7
@starstream اگه دوباره نت ملی شد این لینک گپ ما توی بله هست👆
469
8
حرکت یهویی دامپلینگ موریم روی شونم رو حس کردم. راستش رو بخواب، مدت زیادی بود که یه غذای درست و حسابی نخورده بودم. (در همان لحظه، ناگهان بوی دامپلینگ از جایی به مشام رسید.) بیشتر اتفاقات «سفر به غرب» هم دقیقاً به همین شکل، با «ناگهان» شروع میشن. ما به همدیگه نگاه کردیم و به دنبال منشأ این بوی فوق‌العاده راه افتادیم. نمی‌دونم چه مدت در امتداد اون مسیر باریک کوهستانی قدم زدیم. یکدفعه یه کارخونه عظیم در برابر چشم هامون ظاهر شد. "... مگه میشه تو این دوره همچین چیزی وجود داشته باشه؟″ درست زمانی که داشتم فکر می‌کردم نکنه «سفر به غرب» هان سو‌یونگ توی جهان‌بینی استیم‌پانکی اتفاق میوفته، چند نفر از داخل کارخونه به سمت ما دویدن. (مترجم: خودتون سرچ کنین استیم پانکی چیه~) "اوه، اوه! همه فرار کنین!" اما تمام کسایی که در حال فرار بودن، جوری که انگار توسط نیرویی نامرئی گرفتار شدن، به داخل کارخونه برگردونده شدن. "نهههههه!" نمی‌دونستیم ماجرا دقیقاً از چه قراره، بنابراین مخفیانه تا نزدیکی کارخونه رفتیم. و مدت زیادی نگذشته بود که صحنه‌ای دیدیم که در اون هزاران برده کنار نوار نقاله مشغول ورز دادن و ساختن چیزی بودن. "ممکنه که...؟" دامپلینگ [999] روی شونم زمزمه کرد. – اونا دارن [دامپلینگ موریم] درست می‌کنن. هزاران هزار دامپلینگ موریم توسط نوار نقاله به مقصدی نامعلوم داشتن حمل می‌شدن. در حالی که به رودخونه بی‌پایان دامپلینگ‌ها خیره شده بودم، به کسی که قرار بود این بار باهاش ملاقات کنیم فکر کردم. (در «سفر به غرب»، تنها یک شخص وجود دارد که تا این اندازه به غذا حریص است.) و درست در همون لحظه، مردی که انگار منتظر ما بوده باشه، با ما حرف زد.
499
9
[برخی داوران از این روند غیرمنتظره شگفت‌زده شده‌اند!] و یکم بعد. [«بازیکن 6» به گروه پیوسته است.] اژدهای کایمرا که به اسبی سفید تبدیل شده بود، ناله‌کنان توسط بچه‌ها کشونده شد. در حالی که ماجرا بدون اینکه حتی انگشت کوچیکم رو تکون بدم حل شده بود، حرفی رو که به مدیر سناریو زده بودم به یاد آوردم. –سان وو کانگ بازنشسته قراره چیکار کنه؟ – هیچ کاری نمی‌کنه حالا تازه می‌تونستم یکم منظورش رو بفهمم. این داستان از همون اول قرار بود اینجوری باشه و لحظه‌ای بعد، پیام یه صورت فلکی آشنا به گوشم رسید. [داور، «زندانی سربند طلایی»، به روند پیشروی داستان علاقه‌مند شده است.] [10 امتیاز اضافی دریافت کردید.] *** یک روز و بعد دو روز گذشت و کم کم داشتم ماهیت واقعی این اتاق داستان رو می‌فهمیدم. "این یه ملخه. بخورش." "پادشاه شیطان نجات-نیم. پاهات درد می‌کنه؟" 「 این داستان، «داستانی برای سان وو کانگ»ئه. 」 (سان وو کانگ واقعاً راحت بود.) از زمان شروع سناریو ها، هیچ‌وقت تا این حد بیکار و آسوده نبودم. حس می‌کردم مغزم از شدت آسودگی از کار افتاده. [داستان جدیدی در شما جوانه می‌زند!] [داستان «بدون دستمال بینی‌ات را پاک کردن» داستان‌سرایی خود را آغاز کرده است.] تقریباً می‌تونستم حدس بزنم هان سویونگ چرا همچین سناریویی طراحی کرده بود. [داور «زندانی سربند طلایی» از این روند داستانی خوشش آمده است.] «سفر به غرب» داستانی بود که با فداکاری های سان وو کانگ شکل گرفته بود. حتی داستان هایی که بعدها ازش اقتباس شده بودن هم عموماً ساختاری مشابه داشتن. خب، اگه «داستانی برای سان وو کانگ» منتشر شه چی؟ [داور «زندانی سربند طلایی» به شما حسادت می‌کند.] [داور «مسئول اصطبل قلمروی آسمانی» به شما حسادت می‌کند.] [تعداد آرای کسب‌شده: 313] به نظر می‌رسید ادعای هان سویونگ درباره اینکه نویسنده محبوبیه، درست بوده. تعداد آرای این داستان همین حالاشم از 300 رأی گذشته بود و روند موفقیت‌آمیزی رو داشت طی می‌کرد. و خب، همچین روندی برای همراهام هم بد نبود. قهرمان اسمی داستان سان وو کانگ بود، اما از اونجایی که نبرد های واقعی رو بقیه اعضای گروه به عهده می‌گرفتن، در نهایت سهم اصلی از این داستان طبیعتاً نصیب «شرکت کیم دوکجا» می‌شد. هم رأی به دست می‌آوردن و هم سهمشون از داستان رو حفظ می‌کردن؛ واقعاً چه نقشه حساب‌شده‌ای. "آخ، دلم می‌خواد با موبایلم بازی کنم." "قبل از اینکه بیایم اینجا که کلی بازی کردی." بچه‌ها با اینکه مدام با هم جر و بحث می‌کردن، به من غذا می‌دادن، می‌خوابوندن و حتی مو هام رو هم مرتب می‌کردن. لی گیلیونگ با اخم از من پرسید: "خب، حالا تو چیکاره‌ای؟″ "پرسیدن درباره زندگی خصوصی دیگران بی‌ادبیه، احمق." شین یو‌سونگ که کنارم مشغول کندن موهای سفیدم بود هم به حرفش ایراد گرفت. یکم نگران بودم که همچین گفت‌وگوی فراداستانی‌ای مجازه یا نه، اما تصمیم گرفتم فعلاً امتحانش کنم. بالاخره حالا که فکرش رو می‌کردم، من هیچ‌وقت همچین گفت‌وگویی با بچه‌ها نداشتم. "من فقط دوست دارم ناول بخونم." "ناول؟ اوه، منم خوندنشون رو دوست دارم." لی گیلیونگ ناول خوندن رو دوست داشت؟ این اطلاعات واقعاً غیرمنتظره بود. لی گیلیونگ که حسابی ذوق کرده بود، ادامه داد: "میخوای یه ناول بهت پیشنهاد کنم؟" اینکه جرئت کرده بود به من، کسی با بیشتر از ده سال سابقه مطالعه ناول هایی با این ژانر ها، یه ناول پیشنهاد بده؛ باشه، خیلی خب. ببینیم چی برای گفتن داره. ″[بازگشت‌کننده بی‌نهایت رتبه SSSSS]. به ناول فوق‌العاده خفنه، پس حتماً بخونش." ناخودآگاه شخصیت دومم از درونم بیرون پرید. «اما، تا جایی که من خبر دارم، اون ناول یکی از بدترین افتضاح های تاریخ محسوب میشه.″ "افتضاح؟ شنیدم خیلیم محبوب بوده. تو اصلاً سلیقه نداری~" این هان سو‌یونگ لعنتی، نکنه ناول خودش رو برای این بچه های ساده لوح تعریف کرده بود؟ شین یو‌سونگ که کنارمون مشغول گوش دادن به صحبت‌ها بود هم وارد گفت‌وگو شد. "منم واقعاً از خوندن ناول رو دوست دارم!″ "اوه، جدی؟ چه جور ناول هایی رو دوست داری؟" یکم امیدوار شدم. آره، اگه یو‌سونگ باشه، حتماً— "بله! ر-ریموند کارور، موراکامی هاروکی...!" ... چه فهرست آشنایی از نویسنده‌ها بود. فکر کنم فهمیدم وقتی من نبودم، کیا مسئول آموزش بچه‌ها بودن. یو سانگاه-شی. احتمالاً تا الان دیگه با موفقیت تناسخ کردی. شین یو‌سونگ با دیدن دامپلینگی که روی شونم بود پرسید: "راستی، ظاهراً دامپلینگ های موریم رو خیلی دوست داری؟" "بله، دوست دارم." "...یه آجوشی‌ای که من می‌شناسم هم واقعاً دوستشون داره." من خودم خیلی خوب می‌دونستم کی اونا رو دوست داره. لی گیلیونگ هم در حالی که شکمش رو می‌مالید، زیر لب گفت: ″آه، الان دلم دامپینگ می‌خواد.″
415
10
لی گیلیونگ انگار منتظر همین سوال بود و گفت: ″من راهب سان (玄) هستم و او راهب زانگه (奘). از این به بعد ما را به این اسم صدا کن.″ لحنش شیطنت‌آمیز بود، انگار داشت یه بازی انجام می‌داد. خب، پس. لی گیلیونگ راهب «سان» بود، در حالی که شین یوسونگ راهب «زانگ» بود، اینطوریه؟ فکرش رو هم نمی‌کردم اسم «تانگ سان‌زانگ (玄奘)» را دو قسمت کنن و هرکدوم یکی رو بردارن. واقعاً ایده بامزه‌ای بود. [بخشی از تماشاگران فکر می‌کنند که این دو راهب واقعاً دوست‌داشتنی هستند.] [برخی داوران به ایده «دو تانگ سان‌زانگ» علاقه‌مند شده‌اند.] [4 امتیاز اضافی به دست آوردید.] لی گیلیونگ که هنوز غرق تو هیجان محیط جدید بود و داشت درباره خودش حرف می‌زد، شین یوسونگ در گوشم زمزمه کرد: ″به‌خاطر این همه چیزای عجیب یکم غافلگیر شدی، نه؟ ببخشید. مدیر سناریوی ما یه جورایی عجیب و غریبه...″ ″نه، اشکالی نداره.″ می‌تونستم حدس بزنم که مدیر سناریو کیه. خب، چون توی <شرکت کیم دوکجا> فقط یک نفر بود که می‌تونست همچین داستان عجیب و دیوونه‌واری طراحی کنه. ″ولی نگران نباش. ما خوب ازت مراقبت می‌کنیم. فقط دنبالمون بیا و همراهمون باش، صورت‌فلکی-نیم.″ از این همه مهربونی نزدیک بود اشکم دربیاد. در حالی که حتی اگه من بچه‌ها رو دلداری می‌دادم هم کم بود، حالا اونا داشتن از من مراقبت می‌کردن. واقعا خجالت‌آور بود. (سان وو کانگ در این زندگی نیز تصمیم گرفت از سان‌زانگ محافظت کند.) درسته. من از این بچه‌ها محافظت می‌کنم. تا اینجا نتونسته بودم وظیفم رو درست انجام بدم، اما دست‌کم از اینجا به بعد— ″کووو!″ صدای انفجاری از جایی به گوش رسید. ناخودآگاه اطرافم رو نگاه کردم. ″کووووو!″ صدای انفجار به کنار، یه چیز عجیب بود. واضح بود که صدای انفجار یه چیزیه، اما چرا حس می‌کردم انگار اون صدا از دهن کسی بیرون اومده؟ شین یوسونگ که به سرعت خودش رو به کنارم رسونده بود، زمزمه کرد: ″دستپاچه نشو. این از زمینه اثر اصلی گرفته شده.″ "... چی؟" ″شنیدم که توی داستان اصلی، تمام صدای آواها بین علامت های نقل قول نوشته می‌شدن.″ [برخی داوران از این وفاداری غیرمنتظره به داستان اصلی شگفت‌زده شده‌اند!] [10 امتیاز اضافی دریافت کردید!] این دیگه چه کوفتیه؟ نه، من فکر می‌کردم این فقط اشتباهیه که تو ناول های فانتزی کلیشه‌ای دیده میشه... قبل از اینکه حتی فرصت کنم از این وفاداری غیرمنتظره به داستان اصلی گیج شم، بچه‌ها رو به عقب فرستادم و خودم جلو رفتم. ظاهراً صدای انفجار از دره عظیمی که روبه‌رومون قرار داشت میومد. (سان وو کانگ به دره اونگ‌سوگان در کوه سابانسن یعنی دره خیره شد. سان وو کانگ که اکنون در دومین زندگی‌اش به سر می‌برد، می‌دانست چه موجودی از آن دره بیرون خواهد آمد.) (مترجم: دره اونگ‌سوگان یعنی دره‌ای که غم رو داره تحمل می‌کنه و کوه سابانسَن یعنی کوهی که مثل مار پیچ خورده.) اگه حافظم درست یادش باشه، دومین موجودی که گروه توی داستان اصلی باهاش روبه‌رو میشه... (سومین پسر پادشاه اژدهای دریای غربی او یون، اژدهای یشم.) ...درسته. خودشه. و همون کسی که— (او همان موجودی بود که قرار بود در قالب اسب سفید سان‌زانگ تناسخ پیدا کند.) خب، وقتی راوی همه چیز رو توضیح میده، دیگع حرفی برای گفتن باقی نمی‌مونه. جلو رفتم و گفتم: "شما دو نفر یه جایی نخفی شین. من باهاش مقابله می‌کنم." اگه حافظم درست کار می‌کرد، یکی از بازیکنان نقش «اسب سفید سان‌زانگ» رو به عهده گرفته بود. احتمالاً اون عامل اصلی این ماجراست. با توجه به اینکه بچه‌ها تو این اتاق داستان شرکت کردن، احتمالاً بیشتر افراد دیگه هم از <شرکت کیم دوکجا> هستن، اما اگه موجودی با نیت بد نسبت بهشون بینشون باشه... "...ما که بهت گفتیم، تو فقط همراهمون بمون." دستی کوچک اما نسبتاً قوی شونم رو گرفت. وقتی برگشتم، شین یوسونگ رو دیدم که لبخندی ترسناک به لب داشت. "مردی که حتی نمی‌تونه به لباس درست حسابی بپوشه، می‌خواد خودنمایی کنه؟ عقب وایسا!" لی گیلیونگ هم در حالی که قولنج انگشتاش رو می‌شکست، جلو اومد. با عجله خواستم دنبال بچه‌ها برم، اما اونا که پیشاپیش به سمت دره دویده بودن، همین الانشم با اژدهای سبزآبی که داشت پرواز می‌کرد وارد نبردی شدید شده بودن. "هیاااااااااا!" وقتی لی گیلیونگ با ادا کردن صدای مبارزه با دهنش به سمتش حمله کرد، اژدهای سبزآبی که از دره بیرون جهیده بود هم در جواب غرید. همون لحظه فهمیدم اون اژدها کیه. ... این «اژدهای کایمرا»ست؟ بچه‌ها تو هوا، جوری که انگار که داشتن می‌رقصیدن، با اژدهای سبزآبی مبارزه‌ای سخت کردن و با استفاده از [رام کننده] تو یک چشم به هم زدن اژدها رو مهار کردن. [تماشاگران از هنرهای رزمی سان‌زانگ کوچک شگفت‌زده شده‌اند!] [تعدادی از تماشاگران در حال اعتراض به اینکه قدرت سان‌زانگ بیش از حد است، هستند.]
267
11
[خفه شو. نمی‌بینی هنوز سرمون شلوغه؟] هم ژو باجیه و هم شا ووجینگ از صدای تهدیدآمیز میهووانگ جا خوردن و با عجله قدم هایی به عقب برداشتن. خردمند بزرگ ازشون پرسید: [راستی، اون زنی که پشت سر شماها وایستاده کیه؟] [آه، ببخشید که دیر معرفیش کردم. ایشون داور جدیدی هستن که این بار به جمع ما پیوستن. میگن جانشین بودا ساکیامونیه.] [... ساکیامونی جانشین داشت؟] کسی با گام هایی آروم و باوقار وارد شد. با این حال، به محض اینکه حکیم بزرگ زن رو با ردای بودایی زیبا و ظریف و تاجی باریک دید، چشماش از شدت تعجب لرزید. پی‌ماون که متوجه این حالت شده بود، ازش پرسید: [چهرش آشناست؟] خردمند بزرگ جوابی نداد و مدتی بی حرکت فقط به چهره اون خیره شد. زن به جای روبه‌رو شدن با سان وو کانگ ها، از اون سمت میز پیش صفحه‌ای رفت که داستان‌ها در اون پخش می‌شدن. پی‌ماون با چنش اشاره‌ای کرد و حرف زد. [چه خوب. بد نیست نظر عضو تازه‌وارد رو هم بشنویم. شما، وارث ساکیامونی، از کدوم داستان خوشتون اومده؟] ردای زن که تا اون لحظه بی‌قرار تکون می‌خورد، سرانجام در یک نقطه ثابت موند. جانشین ساکیامونی با چشمایی آروم به داستانی خاص که روی صفحه جریان داشت خیره شده بود. وقتی نوک انگشتان سفیدش آهسته به صفحه رسید، موجی شبیه حس دلتنگی رو روی تصویر پخش کرد. [من از این داستان خوشم میاد.] *** 「تو خب‍ ‍ر داش‍ ‍تی ک‍ یم دوک‍ جا 」 حرف [دیوار چهارم] درست بود. یه جورایی، خودم هم انتظار چنین چیزی رو داشتم. اینکه شاید شخصیت های این اتاق داستان، همون اعضای <شرکت کیم دوکجا> باشن. [قرارداد شما با «شاه ونی» در وضعیت خطرناکی قرار گرفته است!] و اینکه شاید انتخابم به همچین نتیجه‌ای منجر شه. با این حال، نمی‌تونستم این انتخاب رو نکنم. – قرار بود باهاشون ارتباط نگیری. [999] که روی شونم نشسته بود، تو گوشم زمزمه کرد. فقط با ملاقات بچه‌ها، تغییری توی بدن تجسمم در حال رخ دادن بود. [شرایط قرارداد در معرض خطر قرار گرفته است؛ دگرگونی شما به یک «خدای بیرونی» شتاب گرفته است.] ′هنوز قولم رو نشکستم. اگه دقیق بخوایم بگیم، متن قرارداد این بود که هویت واقعیم رو برای شرکت کیم دوکجا آشکار نکنم.′ – به محض که اونا بفهمن، همه‌چیز تموم میشه. ′این رو از قبل می‌دونم، پس دیگه نگران نباش.′ [درصد تبدیل‌شدن به «خدای بیرونی»: 3%] احتمالاً اگه اون نوار پیشرفت کامل شه، درست مثل «توطئه‌گر مخفی»، من هم به یه «خدای بیرونی» تبدیل میشم. اما تا وقتی قبل از اون بتونم به قراردادم عمل کنم، راستش این خیلی برام اهمیتی نداشت. فعلاً فقط تماشای اون بچه‌ها که جلوی من با صدای آرومی راه می‌رفتن، برام خوشحال کننده بود. [تعدادی از تماشاگران اعتراض می‌کنند که چگونه ممکن است دو «سان زانگ» وجود داشته باشد.] در حالی که پیام ها رو می‌شنیدم، قدم‌به‌قدم پشت سر بچه هایی که جلوتر می‌رفتن حرکت کردم. میگن بچه‌ها هر روز خیلی سریع بزرگ‌تر میشن؛ با دیدن قدشون که نسبت به گذشته به‌طرز محسوسی بلندتر شده بود، تازه معنای این حرف رو فهمیدم. حالا که فکرش رو می‌کردم، مدت خیلی زیادی از آخرین باری که با بچه‌ها وقت گذرونده بودم می‌گذشت. نمی‌دونستم لی گیلیونگ یا شین یوسونگ معمولاً به چه چیزایی فکر می‌کنن. درست همونطور که مدیر سناریو گفته بود. من خودسرانه این بچه‌ها رو نجات داده بودم و بعد، بدون اینکه مسئولیت آیندشون رو قبول کنم، رهاشون کرده بودم. درست همونطور که زمانی با خود من این رفتار شده بود، این بچه‌ها هم تمام این مدت رها شده بودن. ″هی، پادشاه شیطان نجات.″ ″بله؟″ ...پس شاید این همون مجازاتی بود که سزاوارش بودم. شین یوسونگ که ماجرا رو زیر نظر داشت، گفت: ″با کسی که نمی‌شناسی، غیررسمی حرف نزن و اینقدر بی ادب نباش.″ ″اما، سویونگ نونا گفت که باید اینجوری رفتار کنم، می‌دونی؟″ ″با این وجود، باید آداب اولیه رو رعایت کنی.″ همونطور که از تجسم من انتظار می‌رفت. شین یوسونگ که با نگاهی دلسوزانه براندازم می‌کرد، از طریق [چت سحابی] برای لی گیلیونگ پیام خصوصی فرستاد. البته منم که عضو همون سحابی بودم، می‌تونستم اون پیام رو عیناً بشنوم. – احمق، باید این‌طوری کاری کنی که به ما اعتماد کنه. اگه این یارو تصمیم بگیره خرابکاری کنع، می‌خوای چیکار کنی؟ مو به تنم سیخ شد. – ...تو از همچین کسی می‌ترسی؟ فقط یه نگاه به قیافه این یارو بنداز. مطمئناً، من [ست آواتار خردمند بزرگ همتراز خدایان] رو که توسط <امپراتور> فروخته می‌شد، نخریده بودم، بنابراین لباس فعلی من چیزی بیشتر از لباس های کهنه و «استاندارد» 500 ساله گذشته نبود. شین یوسونگ گردوغبار روی لباسم رو تکوند و مودبانه تعظیم کرد. ″از آشنایی باهات خوشبختم، صورت‌فلکی-نیم. لطفاً از این به بعد هوای ما رو داشته باش.″ ″من هم از آشنایی با شماها خوشحالم. راستی، باید شما دو تا رو چطوری صدا کنم؟″
208
12
چپتر 427: قسمت 80 – بزرگترین متحد ما (5) نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم، تنها کاری که از دستم بر برمیومد این بود که به بچه‌ها نگاه کنم و جواب بدم: ″خودمم.″ و بعد، پیام بعدی رو شنیدم. [هشدار! شما با برخی از اعضای <شرکت کیم دوکجا> مواجه شده‌اید!] [در اعماق وجود شما، آشوب شروع به جنب‌وجوش کرده است.] *** [داور «میمون سنگی شاه» نارضایتی خود را آشکار می‌کند!] [تو این مسابقه این دفعه چیز تماشایی‌ای وجود نداره.] میمون جوونی که سراسر بدنش خز زیبای طلایی پوشونده بود، یال طلاییش رو با بی‌حوصلگی خاروند و در حالی که به صفحه داخل پنل نگاه می‌کرد، پشت سر هم خمیازه کشید. میمونی با لباس کابویی که شاهد این صحنه بود، اون رو سرزنش کرد. [داور «مسئول اصطبل قلمروی آسمانی» «میمون سنگی شاه» را سرزنش می‌کند.] [میهووانگ، تو واقعاً آدم بی‌صبری هستی. اگه هر چیزی رو با حوصله بررسی کنی، بالاخره یکی دو تا مورد خوب هم پیدا میشه.] [هه، پی‌ماوِن (مسئول اصطبل آسمانی)، تو با همین صبر و حوصله معروفت پونزده روز تمام سرگین اسب‌ها رو تمیز می‌کردی؟] [...اینجا دلم می‌خواد فقط داستان های فاخر رو بشنوم.] [از سلیقت معلومه، با چشم بسته هم می‌تونم تشخیص بدم. منظورم اینه که تا وقتی داستانی درباره اصطبل نباشه، بهش امتیاز بالا میدی.] [خود تو هم اگه داستانی درباره کوهستان هوآگوئو باشه، از خوشحالی دیوونه میشی، مگه نه؟] [هی، خردمند بزرگ همتراز خدایان! تو چی فکر می‌کنی؟ چیز تماشایی‌ای پیدا کردی؟] در جواب به این سوال، مردی با مو های بور که چونش روی عصای جادویی جینگ رویی‌بنگ گذاشته بود و خمیازه می‌کشید، شروع کرد به حرف زدن. [امسال واقعاً چیز تازه‌ای وجود نداره.] [دقیقا.] [قبلاً چیز هایی بودن که تخیل خلاقانه‌ای داشتن. مثلاً اینکه ما در حقیقت یه نژاد جنگجو بودیم که هرچه بیشتر در آستانه مرگ قرار می‌گرفتیم، قوی‌تر می‌شدیم...] [هوم، اون واقعاً باحال بود. ولی حیف که ما رو شبیه انسان‌ها به تصویر کشیده بودن.] خردمند بزرگ همتراز خدایان با شنیدن حرف پی‌ماون پوزخندی زد. [اوه، اینجا رو نگاه. شماها میمون هستین، ولی من تقریباً انسانم.] [... اما تو فقط به خاطر تاثیر اون داستان تغییر کردی، مگه نه؟] میهووانگ، پی‌ماون و خردمند بزرگ. این‌ها شکل های افسانه‌ای متفاوتی از سان وو کانگ بودن که در مجموع یه اسم حقیقی واحد، یعنی «سان وو کانگ» رو تشکیل می‌دادن. اولش موجودی واحد بودن، اما با رشد داستان های شاخه های مختلف، شخصیتشون هم از همدیگه جدا شده بود. [رشد اون بچه فی‌هو واقعاً شگفت‌انگیزه... اگه این بار خوب پیش بره، شاید یه «سان وو کانگ» جدید هم متولد شه.] [آره، حتماً. چیزی که چند هزار ساله اتفاق نیوفتاده، یهو الان اتفاق میوفته. حتماً.] سه سان وو کانگ در اتاق بزرگ داوران جمع شده بودن تا داستان های مختلف «بازسازی سفر به غرب» که روی صفحه‌های پخش می‌شدن رو تماشا کنن. بعضی از اونا کسل‌کننده بودن، در حالی که به نظر میومد بعضیا از اونا به اندازه کافی جالبی و امیدوار کننده هستن. اونا حتی دکمه «لایک» رو برای چند داستان ناآشنا اما جالب هم فشار دادن، به داستان‌ها امتیاز دادن و در بین این کارها با سر و صدا با همدیگه دعوا می‌کردن یا حرف می‌زدن. میهووانگ پرسید: [هی، خردمند بزرگ. یادم رفت ازت بپرسم. دفعه قبل چه اتفاقی برای اون بچه ها افتاد؟] [کدوم بچه ها؟] [میدونی، همونایی که خودت دربارش از ما کمک خواستی و من و پی‌ماون هم قدرتمون رو در اختیارت گذاشتیم.] [اوه، «جنگ بزرگ نیرو های مقدس و شیطانی»؟ خوب حل شد. ولی نمایندشون ناپدید شده.] این حرف باعث شد پی‌ماون طعنه بزنه. [منظورت اون احمقیه که همش دنبالش راه افتاده بودی ولی آخرشم تو رو به عنوان اسپانسرش انتخاب نکرد؟] [...هی، من هیچ‌وقت دنبالش راه نیوفتاده بودم، فهمیدی؟ فقط یک یا دو بار به التماس های سوزانش جواب دادم، همین.] [اوه، اما به خاطر همون یکی دو بار، یادم میاد که با کمال میل همون چند تا تار موی باقی موندت رو هم بهش دادی؟] [خفه شو] خردمند بزرگ همتراز خدایان با عصای جینگ رویی‌بنگ به‌شدت گوشش رو خاروند و موضوع رو عوض کرد. [راستی، چرا بودای مبارز پیروز در نبرد هنوز نرسیده؟ همه سان وو کانگ ها یه جا جمع شدن، پس چطور فقط اون تو این رویداد نیستش؟] [اون آقای محترم که همیشه دیر میاد.] [باجیه و ووجینگ چی؟] [رفتن تا با کاخ آسمانی ارتباط برقرار کنن.] [... اون یارو امپراتور یشم، دوباره داره به دخالت تو داوری فکر می‌کنه؟] [اگه نظر های ما خیلی با هم متضاد نباشه، دخالتشون هم فایده‌ای نداره.] [اینو میگی اونم وقتی که نظر های ما هیچ‌وقت با هم یکی نشده.] انگار منتظر همین لحظه بودن که در اتاق داوران باز شد و ژو باجیه و شا ووجینگ وارد شدن. [ببخشید، خب، هیونگ-نیم‌ها. بالادستی‌ها میگن وقتش رسیده که بهترین کاندیدا های امسال رو اعلام…]
364
13
sticker.webp
429
14
سلامم برگشتم دوستان راستی ترجمه ساید استوری کوتاه کسی که تو را به یاد می‌آورد تکمیل شدهه آمار ۲.۹ کا بذارمش یا ۳ کا؟😔
823
15
https://t.me/+MRoCZzD7fQ1jMDM0 گپ تبادل برای اینکه باهم تب ویویی و بنری برید و تعرفه هاتونو به هم بدید برای این هم لازمه که اول تگ چنلتونو بفرستید @violett_me
832
16
وقتشه دوستای کنکوریتون رو گیر بیارین بعد کنکور-
1 063
17
بدون متن...
978
18
امیدوارم موفق شین😭❤️
841
19
+ سناریو: کنکور دسته: اصلی سختی: ؟؟؟ + *آرزوی موفقیت برای همتون*
839
20
(سان وو کانگ با دیدن شخصیت های آشنایی که به سمتش نزدیک می‌شدند، خاطراتی قدیمی را به یاد آورد.) دو بچه داشتن به سمت من میومدن. دو بچه‌ای که لباس های راهب ها رو به شکل بامزه‌ای پوشیده و کلاه هایی شبیه اسباب‌بازی روی سرشون داشتن. (خاطره آن روزی که برای نخستین بار تانگ سان‌زانگ را ملاقات کرد.) (سان وو کانگ غرق در خاطرات قدیمی شد.) آهسته آهسته مو به تنم سیخ شد. اون حس آشنای مبهمی که قبل‌تر احساس کرده بودم، داشت به واقعیت تبدیل می‌شد. [دیوار چهارم] با صدای وزوز بلندی از من پرسید. 「 وا قع‍ ‍اً نم‍ ی دو نس‍ ‍ تی؟ 」 نتونستم جواب بدم. اون حس پیش‌آگاهی که همون لحظه دیدن پنج حرف S از ذهنم گذشت... با اینکه فکر می‌کردم محاله، گوشه‌ای از قلبم همچنان امیدوار بود. دندون هام رو به هم فشردم و به سختی دید تار شدم رو دوباره صاف کردم. "آه، اون اونجاست. فکر کنم اون آجوشیه." "بذار برم ازش بپرسم." آنها شاید کوچکترین «سان‌زانگ» های این جهان بودن. لی گیلیونگ، در حالی که مو هام رو گرفته تا سرم رو بالا بیاره، از من پرسید: "توی عوضی همون «پادشاه شیطانی نجات»، سان وو کانگ هستی؟"
861
ORV novel - آمار و تحلیل کانال تلگرام @orv_farsi