fa
Feedback
پادشاهی اهریمنان | kingdom of the wicked | دانشنامه پریان به قلم امیلی وایلد | Emily Wilde's Encyclopaedia of Faeries

پادشاهی اهریمنان | kingdom of the wicked | دانشنامه پریان به قلم امیلی وایلد | Emily Wilde's Encyclopaedia of Faeries

رفتن به کانال در Telegram

«وقتی صحبت از شرارت می شود.هیچ چیز آنطور که بنظر می رسد نیست» ترجمه‌ی مجموعه پادشاهی اهریمنان (kingdom of the wicked) جلد اول : کامل جلد دوم: درحال پارت گذاری شما با بنر واقعی وارد شدید 🔞 •● بدون سانسور ●• مترجم دیانا.ن

نمایش بیشتر
1 482
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
آیا میدونستید تعداد ری اکشن ها با سرعت آپلود رابطه‌ی مستقیم داره؟ چون متوجه میشم کسایی هستن که دارن می‌خونن و منتظر پارتن

نفسی عمیق از طریق بینی‌ام کشیدم و سعی کردم عصبانیت رو به رشدم را از رفتار تندش کنترل کنم. بحث کردن با او هیچ فایده‌ای نداشت. و نیازی به یک دشمن دیگر نداشتم که مراقبش باشم. «اسمت چیه؟» «فقط لازمه با عنوانم خطابم کنی.» هرچند متوجه شدم که او از خطاب کردن من با عنوانی که راث از درباریانش خواسته بود استفاده کند، خودداری کرد. اصلاً برایم مهم نبود. من زن نجیب‌زاده‌ای نبودم. «خیلی خب، همراه. راث کجاست؟» نگاه سردش به سمت من کشیده شد. «والاحضرت سرشون شلوغه.» هیچ شکی در لحن تندش یا هشداری مبنی بر اینکه سؤالات بیشتر تحمل نخواهند شد، وجود نداشت. سرم را به دیوار مخمل کالسکه تکیه دادم. به طور پیوسته از کوه پایین می‌رفتیم و من سفت شدم تا خودم را روی صندلی نگه دارم و به جلو سر نخورم. چیزی که به نظر می‌رسید یک قرن طول کشید، بالاخره دوباره شروع به بالا رفتن کردیم و در نهایت با سر و صدا متوقف شدیم. بی‌توجه به خشمش، پرده را کنار زدم و نفسم بند آمد. من هرگز نمای بیرونی قلعه‌ی راث را ندیده بودم. وقتی برای اولین بار رسیدم، در آغوش راث بی‌هوش بودم و از داخل یک کوه وارد شدیم. قلعه او عظیم بود، با یک دروازه‌بانی، برجک‌ها، برج‌ها و یک دیوار عظیم که تمام محیط را در بر می‌گرفت. سنگ‌های رنگ‌پریده با سقف کاشی‌کاری مشکی. مطالعه باشکوهی در تضادها بود. تاک‌های یخ زده، به دیوارها چسبیده بودند.

در ذهنم تا ده شمردم تا اینکه میل به شکار انوی فروکش کرد. «می‌خوام به خاندان راث پیغام بدم. بهشون بگو که فردا با اولین نور خورشید برمی‌گردم خونه.» «بلافاصله، بانوی من.» تعظیم کرد. «می‌خوای یه نفر همراهیت کنه تا به اتاقت برگردی؟» «فکر کنم بتونم راهم رو پیدا کنم. می‌خوام یه بار دیگه مجسمه‌ها رو تحسین کنم.» «خیلی خب. من الان پیغام رو برای خاندان راث می‌فرستم.» منتظر ماندم تا او برود و سپس به اتاق گالری برگشتم. دلخوری از انوی به سرعت جای خود را به شادی داد. می‌دانستم که از جعبه‌ی تعمیر استفاده خواهم کرد. و این مطلقاً هیچ ربطی به دوختن پارگی لباس‌های زیبا نداشت. *** ضربان قلبم با سم اسب‌ها هماهنگ شده بود و کالسکه از عمارت انوی دور می‌شد. راث بالاخره برای بدرقه من تا خانه نیامد. یک همراه و یک کالسکه سلطنتی فرستاده بود. همراه از اینکه اشاره می‌کرد این‌ها کالسکه یا اسب‌های شخصی شاهزاده نیستند، خیلی خوشحال بود. «فقط هرچی که تو طویله داشته رو فرستاده.» انگار این اطلاعات خیلی مهم بودند. مطمئن نبودم چه احساسی نسبت به پوزخندش یا اینکه شاهزاده به جای خودش کسی را فرستاده، دارم. همراه مؤدبانه در سمت خودش در کالسکه نشسته بود و از تماس چشمی و بنابراین هرگونه مکالمه‌ای با من اجتناب می‌کرد. درباره تحقیر آشکارش سردرگم بودم. از زیر مژه‌های پایین آمده‌ام برای وانمود به خواب، شیطان را بررسی کردم. موهای قرمز تیره‌اش به صورت گره‌های پیچیده دور تاج سرش پیچیده شده بود، در حالی که قسمت پایین آن مجموعه‌ای از فرهای بلند و کاملاً حالت‌دار بود. ماهیچه‌ای در فکش تکان می‌خورد، انگار که کاملاً از بررسی من آگاه بود و رشته‌ای از توبیخ‌ها را به سختی فرو می‌برد. شاید خشم درونی‌اش فقط نشانه‌ای از خاندان گناهی بود که به آن تعلق داشت و من بیش از حد در موردش فکر می‌کردم. توجهم را به سمت پنجره معطوف کردم. به دلایلی، قبل از حرکت، پرده را کشیده بود. آن را عقب زدم و او با خشم نگاهم کرد. «بسته نگهش دار.»

افسانه را دوباره خواندم، مطمئن نبودم که چرا انوی از بین پنجاه نقاشی یا بیشتر که روی دیوارهای این اتاق بود، به این نقاشی اشاره کرده بود. هیچ کاری که شاهزاده جهنم انجام می‌داد، تصادفی نبود. احساس می‌کردم ناخواسته وارد یکی از نقشه‌هایش شده‌ام، اما فریبش را به نفع خودم تغییر می‌دادم. این اطلاعات را در ذهنم نگه داشتم و به آرامی در بقیه گالری قدم زدم و کنار نقشه‌ای از هفت حلقه مکث کردم. هر خاندان شیطان بر فراز قله کوهی قرار داشت که بر قلمرو خود مسلط بود. دروازه‌های جهنم، راهروی گناه را دیدم. مکانی بین خاندان لاست و خاندان گلاتونی با عنوان "بادهای شدید" علامت گذاری شده بود. با خودم فکر کردم که آیا این همان صدای زوزه‌ای بود که در راهروی گناه شنیده بودیم. به مطالعه طرح ادامه دادم و تا جایی که می‌توانستم آن را به خاطر سپردم. در جنوب شرقی، جنگل بلادوود بین خاندان گرید و خاندان انوی قرار داشت. رودخانه سیاه از میان خاندان‌های غربی گناه می‌گذشت و قلعه راث را از قلمروهای گرید و پراید جدا می‌کرد. به شاخه کوچک‌تری تقسیم می‌شد که از پشت قلعه گرید می‌گذشت، از قسمت پایین خاندان پراید و در امتداد مرز شمالی انوی می‌پیچید. مسیر اصلی رودخانه را تا جایی که به دریاچه آتش ختم می‌شد، دنبال کردم. در مقابل بزرگترین بخش دریاچه، قلعه شیطان قرار داشت. خاندان پراید کمی در شمال غربی خاندان انوی قرار داشت. وقتی به توانایی‌ام در به خاطر سپردن بیشتر مکان‌های دیدنی و موقعیت کلی این قلمرو اطمینان پیدا کردم، نقشه را رها کردم و دوباره در گالری قدم زدم. یکی از کارکنان انوی با لباس فرم در اتاق مجسمه‌ها منتظر من بود. «اعلیحضرت عذرخواهی می‌کنه، اما محل رو ترک کرده. گفته تا هر وقت بخوای می‌تونی بمونی، اما اون برای مدت طولانی‌ای رفته.» خدمتکار مکث کرد، گلویش را صاف کرد، انگار که از رساندن بقیه پیام معذب بود. «چیز دیگه‌ای هم بود؟» «اعلیحضرت همچنین گفته اگه می‌خوای کاری کنی شاهزاده راث حسادت کنه، می‌تونی امشب توی تخت اعلیحضرت بخوابی. پیشنهاد می‌کنه که این کار رو لخت انجام بدی. و... نقل قول می‌کنم: "وقتی به خودت می‌رسی، در مورد خوش‌هیکل‌ترین شاهزاده این قلمرو افکار کثیف داشته باش". یه نقاشی تمام‌قد از شاهزاده انوی روی سقف هست، اگه به یه تصویر محرک نیاز داری.»

ظاهراً زمان با هم بودنمان برای امشب تمام شده بود. مدت‌ها بعد از اینکه اتاق را ترک کرد، به سمتی که شاهزاده شیطان رفته بود، خیره شدم و به همه چیزهایی که یاد گرفته بودم، فکر کردم. انوی به دنبال آینه سه‌گانه ماه و کلید وسوسه بود. دو شیء که حالا خودم خیلی به دست آوردنشان علاقه‌مند بودم. وقتی مطمئن شدم که برنمی‌گردد، به سمت نقاشی‌ای که به آن اشاره کرده بود، رفتم. درخت غیرمعمولی بود. بزرگ، با چوب‌های گره‌دار و برگ‌هایی با رگه‌های آبنوس و نقره‌ای. چیزی در مورد این نقاشی وجود داشت که من را به یاد هنرمندی می‌انداخت که باغ فصلی را در اتاق خوابم در خاندان خشم به تصویر کشیده بود. سایه‌ها و دقتی که هنرمند در نشان دادن هر تکه پوست یا برگ افتاده به کار برده بود، قابل توجه بود. طوری به نظر می‌رسید که می‌توانستم دستم را در نقاشی فرو کنم و برگی از درخت بکنم. انگشتانم را روی پلاک نقره‌ای کشیدم و نوشته را خواندم: * افسانه درخت نفرین در اعماق جنگل بلادوود، درختی وجود دارد که توسط خود پیرزن کاشته شده است. گفته می‌شود، در میان الطاف دیگر، اگر تمایل به نفرین دشمن قسم‌خورده واقعی باشد، درخت نفرین کردن او را در نظر می‌گیرد. برای درخواست نفرین پیرزن: نام واقعی او را روی درخت حک کنید، آرزویتان را روی برگی که از شاخه‌هایش کنده‌اید بنویسید، سپس قطره‌ای خون به درخت تقدیم کنید. برگ را به خانه ببرید و زیر بالشتان بگذارید. اگر وقتی از خواب بیدار شدید، برگ رفته باشد، پیرزن پیشنهادتان را پذیرفته و آرزویتان را برآورده کرده است. او مادر دنیای زیرین است - مراقب لطفش باشید.

نفسم را با ناامیدی بیرون دادم. چیزی در این داستان درست نبود. انوی نه تنها کتاب طلسم‌هایی داشت که می‌توانست جمجمه‌ها را جادو کند، بلکه عملاً از عبارتی که یکی از آنها به معنای واقعی کلمه گفته بود، استفاده کرده بود. او باید فرستنده مرموز باشد، اما به هر دلیلی، اعتراف نمی‌کرد. «طلسم احضار روح وجود داره؟» «پیرزن الهه دنیای زیرینه. طلسم‌هاش ماه، شب و مردگان رو منعکس می‌کنن. در کنار چیزهای دیگه، مثل احساسات تاریک‌تر و خشن‌تر.» از نزدیک تماشایم کرد. «جنگل بلادوود* منظره دیدنی‌ای داره. بین سرزمین من و گرید قرار داره. هیچ خاندان شیطانی نمی‌تونه اون رو تصاحب کنه. بنابراین، برای سفر به اونجا نیازی به دعوت نداری. با این حال، ترفندش اینه که از قلمروهایی که با اون هم‌مرز هستن، عبور کنی.» نگاهم را از کتاب طلسم‌ها گرفتم. «چرا اینو بهم می‌گی؟» «چرا نباید بگم؟» اگر قرار بود دوستانه رفتار کنیم، می‌توانستم از این به نفع خودم استفاده کنم. «قبلاً از چیزی به اسم کلید وسوسه گفتی. جزئی از مجموعه‌ات هست؟» «متاسفم که نیست. هرچند به خاطر کمبود تلاش از طرف من نیست.» شروع به دور شدن کرد، اما از روی شانه‌اش صدا زد: «قبل از اینکه برای شب به رختخواب بری، شاید بخوای پلاک این نقاشی رو بخونی. به نظرم خیلی آموزنده‌اس.» «کجا می‌ری؟» انوی جواب نداد.

لب‌های انوی به پوزخندی تبدیل شد. «درست قبل از اینکه شیطان بال‌های قیمتیش رو از دست بده. و کمی بعد همه‌ی ما از اون پیروی کردیم.» «چرا باید همچین لحظه‌ای رو ثبت کنی؟» «تا همیشه به یاد داشته باشم.» صدایش ناگهان به سختی مجسمه‌ی مرمری شد. سرش را تکان داد و چهره‌اش دوباره بی‌تفاوت شد، انگار نقابی را که تصادفاً افتاده بود، دوباره گذاشته باشد. «بیا. یه اتاق دیگه پر از چیزهایی هست که ممکنه برات جالب‌تر باشن.» در نیمه‌ی راه اتاق بعدی، که با نقاشی‌ها و طرح‌ها و آینه‌هایی در قاب‌های مختلف مزین تزئین شده بود، متوجه قفسه‌های کتاب شدم. به سمت یکی از آنها کشیده شدم، به خصوص یکی از آنها. زمزمه‌ی عجیب و آشنایی در درونم شروع شد. این احساس را می‌شناختم. هرچند آنطور که به یاد می‌آوردم نبود. هیچ نجوا یا صدایِ تب‌آلودی در صداها بالا و پایین نمی‌رفت. فقط آن زمزمه‌ی نامحسوس. آن را در صومعه، شبی که دوقلویم را پیدا کرده بودم، تجربه کرده بودم. و دوباره وقتی با آنتونیو روبرو شدم. آن موقع نمی‌دانستم چیست یا چه می‌خواهد. کنار کتاب جادوی باز مکث کردم. جعبه‌ی شیشه‌ای آن را پوشانده بود، اما بدون دیدن جلدش می‌دانستم چیست. اولین کتاب طلسم‌ها بود. کتاب طلسم شخصی لا پریما. «چطور اینو به دست آوردی؟» صدایم در اتاق کوچک‌تر خیلی بلند بود. «شبی که من...» «شبی که تقریباً اون آدم چاپلوس رو کشتی؟» به سرعت برگشتم و با عصبانیت نگاهش کردم. «اون شب ناپدید شد. من فکر کردم... یه شیطان سایه.» نفسِ عمیقی کشیدم. «یه نفر رو فرستادی که من رو جاسوسی من رو بکنه، مگه نه؟» «جاسوسی کلمه‌ی زشتیه. به علاوه، داشت صومعه رو تماشا می‌کرد. تو اتفاقی از اونجا رد شدی. مکان اشتباه، زمان اشتباه.» دستانش را در جیبش فرو برد و به سمت قفسه‌ی بعدی رفت. کتاب باز دیگری. «چیزی که تو اولین کتاب طلسم‌ها بهش میگی، یه دست‌نوشته‌ی کامل نیست. یه سوم از یه متن بزرگ‌تر و مفصل‌تره.» سرش را به نشانه‌ی تایید به سمت کتاب تکان داد. «مادر و پیرزن در اختیارِ من هستن؛ دوشیزه گم شده. الهه‌ها موجودات مرموزی هستن، با جادویی حتی مرموزتر. و اینکه با یکی از اونها در بیفتی...» سوت زد. «این کار عاقلانه‌ای نیست.» «اولین کتابِ طلسم‌ها متعلق به اولین جادوگر بوده، نه الهه‌ها.» «عزیزم، من نمی‌دونم جادوگرهایی که تو رو بزرگ کردن چی ادعا کردن یا چرا، اما این کتاب‌ها توسط الهه‌ها نوشته شدن. به اصطلاح اولین جادوگر تو کتاب مردگان، کتاب جادوی زیرزمین پیرزن رو دزدیده. می‌تونم بهت بگم که پیرزن خوشش نیومده.» طوری صحبت می‌کرد که انگار الهه‌ها را می‌شناخت. «پیرزن الان کجاست؟ شاید باید خودم باهاش حرف بزنم.» «حتماً، اگه پیداش کردی، لطفاً سلام من رو بهش برسون.»

اتاق غار مانند بود، آنقدر بزرگ که وقتی بی سر و صدا به سمتِ اولین مجسمه حرکت می‌کردیم، صدای قدم‌هایمان می‌پیچید. مردی با کلاه بالدار، بندِ شانه و بدون هیچ لباسی، در حالی که یک دستش دراز بود و سر بریده‌ی مدوسا را در دست داشت، ایستاده بود. شمشیری محکم در دست دیگرش بود. چیزی در مورد آن من را غمگین می‌کرد. انوی با چهره‌ای آرام به سمت صحنه رفت. «پرسئوس و مدوسا. قطعات مشابهی در سرزمین انسان‌ها وجود داره، اما هیچ چیز به زیبایی این نیست. مجسمه‌ساز چشمان غمگینش، امتناعش از تبدیل شدن به سنگ و نفرین شدنش رو به تصویر کشیده.» «صنعت خیره‌کننده‌ای داره، اما وحشتناکه.» «همه‌ی داستان‌ها پایان خوشی ندارن، امیلیا.» من این را می‌دانستم. زندگی من پیچ و خم‌های غیرمنتظره‌ای داشت، که بیشتر آنها ایده‌آل یا بهتر نبودند. همه‌ی ما درد دل‌هایی داشتیم. ناگهان به ذهنم رسید. به طور نامحسوس به شاهزاده‌ی شیطان نگاه کردم. انوی عمیقاً آسیب دیده بود. با خودم فکر کردم چه کسی یا چه چیزی قلبش را اینطور شکسته است. نگاهم را گرفت و با عصبانیت به من نگاه کرد. سوالات در مورد دل‌شکستگی‌اش خوشایند نبود. به دلیلی، از فرصت بازجویی او، در حالی که مجبور بود صادقانه پاسخ دهد، صرف نظر کردم. قرار نیست همه‌ی رازها فاش شوند. در سکوت به سمت مجسمه‌ی بعدی حرکت کردیم. این یکی باشکوه بود. تا اینجا مورد علاقه‌ام بود. فرشته‌ای - با بدنی قدرتمند که از جنگ ساخته شده بود - به عقب خم شده بود، بال‌هایش باز، دستانش پشت سرش، انگار که از ارتفاع زیادی به پایین پرتاب شده باشد و کسی را که او را پایین انداخته بود، نفرین می‌کرد. پرها آنقدر دقیق بودند که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با یک انگشت روی آنها بکشم. «سقوط کرده.» لحن انوی آرام و محترمانه بود. «یه اثر خوب دیگه.» فرشته‌ی جنگجوی بزرگ را بررسی کردم. بدنش شبیه راث بود. تعجب نمی‌کردم اگر هنرمند از او الهام گرفته باشد. «قراره نماد راث باشه یا لوسیفر؟» «این تصور من از برادر نفرین‌شده‌ام هست.»

فصل 16 انوی با نمایش اغراق‌آمیز درهای مزین را باز کرد و عقب رفت، ناگهان جنتلمن شد و اجازه داد اول من از آستانه‌ی در اتاقِ کنجکاوی‌هایش عبور کنم. با تردید در مورد نیات واقعی‌اش، لحظه‌ای مکث کردم. شک داشتم که من را به لانه‌ی خون‌آشام‌ها برده باشد، هرچند وقتی صحبت از او می‌شد، همه چیز ممکن بود. با یادآوری خنجر روی رانم، وارد شدم و با دیدن منظره خشکم زد. خون‌آشام‌ها منتظر نبودند، بلکه غول‌های بلند و سایه‌وار بودند که در جای خود ایستاده بودند. این اتاق به طرز عجیبی به تصویری ذهنی که وقتی برای اولین بار انوی را در دنیای فانی ملاقات کرده بودم، نزدیک بود. آن موقع، انسان‌هایی را تصور کرده بودم که روی صفحه شطرنجی ترسناکی خشک شده بودند. زمینی که الان روی آن ایستاده بودیم، بخشی از بازی نبود؛ فقط از کاشی‌های مرمر سیاه و سفید ساخته شده بود. موجودات یخ‌زده، آثار هنری بودند، نه انسان‌هایی که توسط شاهزاده سادیسمی جهنم به دام افتاده باشند. مجسمه‌ها در سکوت به ما خوشامد می‌گفتند؛ برخی از برنز و برخی دیگر از مرمر تراشیده شده بودند. وهم‌آور و زیبا، آنقدر واقعی که مجبور شدم دست دراز کنم تا مطمئن شوم که از گوشت ساخته نشده‌اند. هرگز به موزه نرفته بودم، اما در کتاب‌ها تصاویر را دیده بودم و نمی‌توانستم باور کنم که مجموعه کنجکاوی‌هایش چقدر بزرگ است. «زبونت خشک شده یا شراب توی شکمت داره می‌چرخه؟» پلک زدم و متوجه شدم که هنوز در جایم خشک شده‌ام. «یه حس عجیب دژاوو داشتم.» انوی نگاهی گذرا به چهره‌ام انداخت، اما فقط شانه‌ای بالا انداخت. «خیلی از موزه‌ها و مجموعه‌های انسان‌ها از روی اون ساخته شدن. عجیب نیست که برات آشناست.» «من هیچوقت به موزه نرفتم.» که حقیقتی کافی برای ارضای طلسم حقیقت بود. اما نمی‌توانستم آن احساس ناراحت‌کننده دیدن همه آن چیزها را، ماه‌ها پیش، از ذهنم بیرون کنم. من هیچوقت به این قلمرو یا این خاندان سلطنتی شیاطین نرفته بودم. شاید استعداد نهفته پیشگویی داشتم که داشت آشکار می‌شد. طبق گفته نونا، پیشرفت جادو در طول زندگی یک جادوگر غیرمعمول نبود. همچنین منطقی بود که استفاده جدیدم از منبع، جادوی دیگری را آزاد کرده باشد. استعداد نهفته یا نه، مهم نبود. به خودم آمدم.

«مثل قصه‌‌ی شب بچه هاست.» «تمام افسانه‌ها شامل قطعاتی از حقیقت هستن.» برای لحظه‌ای، نگاهش دوباره دور شد. «به هر حال، گفته می‌شود که برای فعال کردن جادوی الهه به کتاب طلسم‌های پیرزن، کلید وسوسه و آینه نیاز است.» صدایم را به نجوا تبدیل کردم: «بذار حدس بزنم. تو همه چیز رو به جز آینه جمع کردی.» «عزیزم، فکر کنم وقتشه که خودت کنجکاوی‌های من رو ببینی.» انوی ایستاد. «بریم؟»

انگشتانش را به هم زد و خدمتکاری ظاهر شد. چیزی زمزمه کرد، آنقدر آهسته که من نشنیدم و خدمتکار به سرعت دور شد. لحظه‌ای بعد، با جعبه‌ی شیشه‌ای حکاکی شده‌ای برگشت. ساده و بی‌تکلف بود. من بلافاصله به سمت میز خم شدم، به امید دید بهتر. «این یه آینه‌ی خدایان هست. البته باید بگم الهه‌ها.» انگشت اشاره‌اش را روی جعبه‌ی شیشه‌ای کشید، سپس آن را به انگشت شستش مالید، انگار که گرد و غبار آن را پاک می‌کند. «می‌گن که با جادوی دوشیزه، مادر و پیرزن ساخته شده و می‌تونه گذشته، حال و آینده رو به درخواست تو نشون بده. قبلاً توی این جعبه بوده، یا حداقل این چیزیه که بهم گفتن.» گذشته، حال، آینده، پیدا کردن. لرز در ستون فقراتم دوید. تقریباً همان چیزی بود که جمجمه‌ی جادویی گفته بود، حتی جنبه‌ی دوشیزه، مادر، پیرزن. انوی درب جعبه را باز کرد و بستر مخملی بنفش تیره را نشان داد، که جای آینه‌ی دستی روی آن فرورفته بود. تمام تلاشم را کردم که واکنشی نشان ندهم. اما قلبم به شدت در سینه‌ام می‌کوبید. اگر شیء الهی‌ای وجود داشت که می‌توانست گذشته را به من نشان دهد، می‌توانست معمای قتل خواهرم را حل کند. هیجان در من جریان یافت. این باید همان چیزی باشد که جمجمه می‌خواست من پیدا کنم. مطمئن بودم. اگر آینه را داشتم، دیگر لازم نبود نگران ازدواج با پراید یا راث و انتخاب جایگاهم در خاندانشان باشم.

«تو همیشه بین من و برادرت بذر بی‌اعتمادی می‌کاری.» برای پرسیدن سوال بعدی‌ام نیازی به نوشیدن شرابم نداشتم. «اونقدر بهش حسادت می‌کنی؟ یا فقط هر چیزی که مال تو نیست رو می‌خوای؟» «من همیشه درگیر افکار حسادت نیستم.» چشمان سبزش با احساسی شعله‌ور شد که ریشه‌ در تمسخر یا هم‌نامش نداشت. «خشم برادرم باعث شد چیزی مهم از من گرفته بشه. امیدوارم یه روزی جبران کنم. انگیزه‌ی من حسادت نیست. قصاصه. چیزی که حدس می‌زنم من و تو وجه مشترکی در اون داریم، هرچند شک دارم که اعتراف کنی، حتی با شراب حقیقت.» او آن را به عنوان یک سوال مطرح نکرده بود، بنابراین طلسم من را مجبور به پاسخگویی نکرد. «من هر کاری می‌کنم تا خواهرم رو برگردونم. تو باید هر گناهی رو که بین تو و راث بوده، ببخشی. خوشبختی باید تنها چیزی باشه که اهمیت داره.» «به خوشبختی اون اهمیتی نمی‌دم.» با عصبانیت به شرابش نگاه کرد، اما به آن دست نزد. «مشخصه که تو اهمیت می‌دی. بیشتر از چیزی که احتمالاً راحت باشی که به اشتراک بذاری. عاشقشی؟» دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و لیوانم را محکم گرفتم. فایده‌ای نداشت. کلمات بیرون ریختند. به عبارتی که انوی استفاده کرده بود، چنگ زدم و اجازه دادم حقیقت از لبانم جاری شود. «نه. عاشقش نیستم. اما یه جاذبه‌ای وجود داره، انکار نمی‌کنم. من رو به این قلمرو آورد، روحم رو به برادرش فروخت و در مورد شوهر احتمالی بودنم دروغ گفت.» «زیادی اعتراض می‌کنی، بانو.» «شکسپیر. چقدر متکبر و عجیب که از اون نقل قول می‌کنی. حالا باید به تحصیلاتت حسادت کنم؟» تقریباً چشم‌هایم را چرخاندم. از بالای لیوانش با نگاهی تیزبین به من نگاه کرد. «عجیبه، نه؟ یه دهاتی سیسیلی همچین سلیقه‌ی خوبی توی کتاب‌ها داشته باشه. یا اصلاً چیزی خونده باشه.» از کنایه‌اش ناراحت شدم. «ممکنه پول و خدمتکار نداشته باشیم، اعلیحضرت، اما ما خوندن و نوشتن بلدیم.» «حدس می‌زنم بهم می‌گی که مهارتت به خاطر طلسم‌هایی هست که مادربزرگت یادت داده. یا دستور العمل‌های غذاخوری کوچیکت، یا یه همچین مزخرفاتی.» «منظورت چیه؟» «فقط کنجکاویه، همینه و تو می‌دونی که من چقدر از کنجکاوی‌ها لذت می‌برم.» لبخند زدم. این راه عالی برای سوالات بعدی‌ام بود. «چرا به جمع‌آوری اشیاء علاقه داری؟» «من بیشتر به اشیاءِ الهی علاقه دارم. خب، این کاملاً درست نیست.» خندید، انگار نمی‌توانست باور کند که حقیقت هنوز هم به راحتی از او بیرون می‌ریزد. «من الان فقط به یه شیء کاملاً الهی علاقه دارم: آینه‌ی سه‌گانه‌ی ماه.» «اون چیه؟»

«این یه داستان اونقدر قدیمیه که فقط تعداد کمی منشأش رو می‌دونن. و حتی خاطرات اونها هم با گذشت زمان و زنگاری که روشون ایجاد شده، کدر شده، تا جایی که فقط سایه‌ای از چیزی که بوده باقی مونده.» «در مورد چی حرف می‌زنی؟» «داستان نفرین‌ها و خاطرات دزدیده شده. و آشکار شدن دروغ‌های زیاد.» ناگهان به عقب خم شد و نزدیک بود صندلی‌اش را واژگون کند. «برادرم هرگز تو رو مجبور به ازدواج با خودش نمی‌کنه. این برخلاف تمام چیزهایی هست که اون بهشون پایبنده.» «من در مورد برادرت نپرسیدم.» «نه، اما حدس می‌زنم کنجکاو باشی. اون گفته که می‌خواد پیوند رو کامل کنی؟» نمی‌خواستم جواب بدهم، اما طلسم حقیقت کلمات را از لبانم بیرون کشید. «بهم در موردش گفته، اما نگفته که کدوم رو ترجیح می‌ده.» «نمی‌پرسم که بهش فکر کردی یا نه. مخصوصاً چون می‌دونیم که چطوری پذیرفته می‌شه. حداقل تا حدی.» سعی کردم آسودگی‌ام را نشان ندهم، اما انوی باید برق کوچکی از آن را در چهره‌ام دیده باشد. لبخندش لذت بی‌رحمانه‌ای بود. «ممکنه مجبورت نکنه که ازدواج کنی، اما مطیعانه منتظر نمی‌مونه. این روش اون هم نیست. حضور و نیاتش رو به هر خاندان سلطنتی اعلام می‌کنه. همونطور که امروز این کار رو کرد.» جرعه‌ی دیگری از شراب حقیقت نوشیدم. «چرا این کار رو می‌کنی؟» «ببخشید؟»

«اصلاً.» دوباره جامش را پر کرد و جرعه‌ی بزرگی نوشید. «اما ضرری هم نداره.» جرعه‌ای از شراب نوشیدم. مزه‌اش فرق نمی‌کرد. اگر خودم روی آن طلسم نخوانده بودم، هرگز نمی‌فهمیدم که مشکوک است. با اخم به نوشیدنی‌ام نگاه کردم. خنده‌ی ناگهانی انوی رشته‌ی افکارم را پاره کرد. «می‌بینم که جادوگرهایی که تو رو بزرگ کردن، رازهای زیادی رو مخفی نگه داشتن. واقعاً لذت‌بخشه.» «چی لذت‌بخشه؟» «تماشای فروپاشی دنیای بی‌نقصت.» «آدم افتضاحی هستی.» «عزیزم، یادت می‌ره. من هرگز انسان نبودم.» شانه‌ای بالا انداخت و بیشتر نوشید. «به‌علاوه، منظورم به روش خوبی بود. یه ققنوس بی‌دلیل از خاکستر بلند نمی‌شه. دنیای تو باید نابود بشه تا از نو ساخته بشه. و تو دوباره ساخته می‌شی. درست همونطور که همیشه ازش می‌ترسیدن.» «چقدر طول می‌کشه تا طلسم حقیقت اثر کنه؟» لیوانش را تمام کرد و سریع دوباره پر کرد. «قبلاً فعال شده.» «از من خوشت میاد؟» «قابل تحملی. اگه به مرگ خشونت باری دچار بشی، اشک نمی‌ریزم. خوشحال هم نمی‌شم. طوری ادامه می‌دم که انگار هرگز نبودی.» با بی‌ادبی خرناس کشیدم و جرعه‌ی دیگری از نوشیدنی‌ام نوشیدم. «شبی که نونا بهت حمله کرد... به نظر می‌رسید که می‌شناسیش. چطور؟» «نفرین‌ها چیزهای عجیبی هستن.» یک لیوان دیگر سر کشید و دوباره در لیوان خالی‌اش ریخت. «گاهی اوقات مثل درخت‌ها هستن. به جایی که کاشته می‌شن، ریشه می‌دونن. گاهی اوقات هم مثل گل‌های وحشی هستن. دونه‌هاشون با زنبورها شناور می‌شن و با پرنده‌ها پرواز می‌کنن. در هم می‌پیچن و رشد می‌کنن و خارج از اون قسمت اصلی که پاشیده شدن، رشد می‌کنن. یه جورایی مثل کلیدها. همه‌ی کلیدها به قفل‌ها نمی‌خورن. بعضی کلیدها خیلی زیرک‌ترن.» منتظر بودم که یاوه‌گویی‌های بی‌معنی‌اش به پاسخی منسجم تبدیل شود. او فقط به من نگاه کرد. «این حتی نزدیک به چیزی که پرسیدم نیست. مستی؟» «کاملاً.» لبخندش اولین لبخند واقعی‌ای بود که به من زده بود. چال گونه‌اش روی گونه‌ی راستش نمایان شد. خشنی را که مثل زره به تن داشت، نرم کرد. «اما چیزی که گفتم حقیقت داره. چیزهایی هست که نمی‌تونم بگم، مهم نیست چه طلسمی روی شرابمون استفاده شده، چون هنوز قدرت‌های بزرگ‌تری درگیر هستن. من مادربزرگت رو می‌شناسم. هرچند رازهای جالب دیگه‌ای هم می‌دونم.» می‌خواستم بدانم که چطور نونا را می‌شناسد، اما فایده‌ای نداشت که سعی کنم اطلاعاتی را که مشخصاً نمی‌توانست یا نمی‌خواست بدهد، از او بیرون بکشم. «پس در مورد نفرین بهم بگو.»

ده فصل اول جلد یک توی این پی دی افه مخصوص افرادی که تازه اومدن

«اگه بگم بله، واقعاً من رو به رختخواب می‌بری؟» «در جنگ همیشه فداکاری وجود داره، عشق. من هر کاری که لازم باشه انجام می‌دم. هرچند این به سختی یه فداکاری محسوب می‌شه. صحبت‌های بعد از سکس خیلی لذت‌بخشه. بعد از همچین روابط صمیمانه‌ای، آدم خیلی رازها رو فاش می‌کنه.» انوی با چهره‌ای گیج به شرابش نگاه کرد. «حالا لطف کن و شرابمون رو جادو کن.» مردد بودم. پاسخ‌های صادقانه به سوالاتم را می‌خواستم، اما مطمئن نبودم که آماده‌ی دادن همان جواب‌ها به او باشم. می‌توانست هر چیزی بپرسد و من مجبور می‌شدم نقابم را بردارم. بعضی ریسک‌ها ارزشش را دارند. و بعضی‌ها فقط احمقانه هستند. انوی سرش را کج کرد و به من نگاه کرد. «چسبیدن به حقیقتت ارزشش بیشتر از دونستن حقیقت منه؟ شاید ترسیه که جلوت رو می‌گیره. شاید باید اغوات کنم.» «نمی‌تونی من رو مجبور کنی که به حرفت گوش کنم، اعلیحضرت. عاقلانه است که قبل از اینکه خودم رو در معرض بازجویی تو قرار بدم، همه‌ی جوانب رو در نظر بگیرم.» «می‌تونم مجبورت کنم بهم بگی چی می‌خوام، می‌دونی.» صدایش آرام و بی‌تفاوت بود. تهدیدها به راحتی صحبت در مورد آب و هوا از زبانش بیرون می‌آمدند. دوباره انگشتانم را روی نشان کشیدم و توجهش را به گردنم جلب کردم. «با خشونت، بانوی من. الکسی تنها خون‌آشام خاندانم نیست. به اندازه‌ی کافی خون از دست بده و من متوجه می‌شم که اثراتش تقریباً مشابه شراب حقیقت. طبیعتاً با آسیب کمتری برای من.» البته. او به هدیه دادن من به خون‌آشام‌هایش متوسل می‌شد. دوباره به دوقلویم فکر کردم. ویتوریا هم احتمالاً معامله‌های سختی کرده بود. از میز فاصله گرفتم و کسی به سرعت آمد تا صندلی‌ام را بیرون بکشد. مدتی طول می‌کشید تا به این توجه کردن‌ها، انگار که یک سلطنتی لوس هستم، عادت کنم. به سمت انوی رفتم و جامش را برداشتم. طلسم حقیقت را روی آن زمزمه کردم، سپس این کار را با بطری‌های اضافی و لیوانم تکرار کردم. وقتی دوباره روی صندلی‌ام نشستم، پوزخند انوی واقعاً آزاردهنده بود. لیوانش را بلند کرد. «به سلامتی شبی از حقیقت بین دشمنان. الهی قلب‌هامون فقط به خاطر از دست دادن شرافتمون خونریزی کنه، نه به خاطر خنجری در پشت‌مون.» تمام لیوانش را یک نفس سر کشید. ابروهایم را بالا انداختم. «این لازمه؟»

«اگه بگم بله، واقعاً من رو به رختخواب می‌بری؟» «در جنگ همیشه فداکاری وجود داره، عشق. من هر کاری که لازم باشه انجام می‌دم. هرچند این به سختی یه فداکاری محسوب می‌شه. صحبت‌های بعد از سکس خیلی لذت‌بخشه. بعد از همچین روابط صمیمانه‌ای، آدم خیلی رازها رو فاش می‌کنه.» انوی با چهره‌ای گیج به شرابش نگاه کرد. «حالا لطف کن و شرابمون رو جادو کن.» مردد بودم. پاسخ‌های صادقانه به سوالاتم را می‌خواستم، اما مطمئن نبودم که آماده‌ی دادن همان جواب‌ها به او باشم. می‌توانست هر چیزی بپرسد و من مجبور می‌شدم نقابم را بردارم. بعضی ریسک‌ها ارزشش را دارند. و بعضی‌ها فقط احمقانه هستند. انوی سرش را کج کرد و به من نگاه کرد. «چسبیدن به حقیقتت ارزشش بیشتر از دونستن حقیقت منه؟ شاید ترسیه که جلوت رو می‌گیره. شاید باید اغوات کنم.» «نمی‌تونی من رو مجبور کنی که به حرفت گوش کنم، اعلیحضرت. عاقلانه است که قبل از اینکه خودم رو در معرض بازجویی تو قرار بدم، همه‌ی جوانب رو در نظر بگیرم.» «می‌تونم مجبورت کنم بهم بگی چی می‌خوام، می‌دونی.» صدایش آرام و بی‌تفاوت بود. تهدیدها به راحتی صحبت در مورد آب و هوا از زبانش بیرون می‌آمدند. دوباره انگشتانم را روی نشان کشیدم و توجهش را به گردنم جلب کردم. «با خشونت، بانوی من. الکسی تنها خون‌آشام خاندانم نیست. به اندازه‌ی کافی خون از دست بده و من متوجه می‌شم که اثراتش تقریباً مشابه شراب حقیقت. طبیعتاً با آسیب کمتری برای من.» البته. او به هدیه دادن من به خون‌آشام‌هایش متوسل می‌شد. دوباره به دوقلویم فکر کردم. ویتوریا هم احتمالاً معامله‌های سختی کرده بود. از میز فاصله گرفتم و کسی به سرعت آمد تا صندلی‌ام را بیرون بکشد. مدتی طول می‌کشید تا به این توجه کردن‌ها، انگار که یک سلطنتی لوس هستم، عادت کنم. به سمت انوی رفتم و جامش را برداشتم. طلسم حقیقت را روی آن زمزمه کردم، سپس این کار را با بطری‌های اضافی و لیوانم تکرار کردم. وقتی دوباره روی صندلی‌ام نشستم، پوزخند انوی واقعاً آزاردهنده بود. لیوانش را بلند کرد. «به سلامتی شبی از حقیقت بین دشمنان. الهی قلب‌هامون فقط به خاطر از دست دادن شرافتمون خونریزی کنه، نه به خاطر خنجری در پشت‌مون.» تمام لیوانش را یک نفس سر کشید. ابروهایم را بالا انداختم. «این لازمه؟»

از جایم بلند شدم و بازوی دراز شده‌اش را نادیده گرفتم. ما دوست نبودیم و فکر نمی‌کردم در این مورد از تظاهر خوشش بیاید. همه چیز در مورد این شب مثل یک آزمایش بود. که به من می‌آمد. من هم آزمایش خودم را داشتم. به سمت میز رفتم و در حالی که صندلی برایم بیرون کشیده می‌شد، نشستم. انوی توهین شده به نظر نمی‌رسید، فقط بیشتر سرگرم شده بود، وقتی روبه‌رویم نشست. شک داشتم زیردستانش تا به حال سعی کرده باشند او را عصبانی کنند. مانند راث، امتناع من از چاپلوسی در برابر قدرت مطلقش ممکن بود او را به اندازه‌ی کافی مجذوب کند تا به من و سوالاتم توجه کند. تا زمانی که از آنها خسته شود. باید با احتیاط او را به چالش می‌کشیدم، بدون اینکه زیاده‌روی کنم. «در شراب حقیقت است.» خدمتکارها را با دست به رفتن اشاره کرد و خودش جام‌هایمان را پر کرد. «انسان‌ها گاهی اوقات تحت تاثیر قرار می‌گیرند. هرچند فکر می‌کنم وقتی نوبت به رذایلشان می‌رسد. به انسان شراب دهید، از طعم آن شعر می‌گوید. احتمالاً آن را به زنی که با او خوابیده تشبیه می‌کند.» نگاهش به من افتاد. «یا آرزو می‌کند که با او بخوابد.» سکوت کردم. باور نداشتم که بخواهد با من بخوابد. و اگر هم می‌خواست، دلیلش جز استفاده از آن علیه برادرش نبود. «چرا از انسان‌ها متنفری؟» «فرضیات، مرگِ حقیقت هستند.» جرعه‌ی دیگری از شرابش نوشید. «پیشنهاد نمی‌کنم در این مسیر فعلی سرگردون بشی.» به جامم اشاره کرد. «تا حالا سعی کردی از جادوت روی غذا یا نوشیدنی استفاده کنی؟» «نه. چرا باید همچین کاری بکنم؟» « چون می‌تونی شراب رو جادو کنی تا حقیقت رو بهت بگه. درست مثل یه طلسم حقیقت. هرکسی که اون رو بنوشه، تحت طلسمش قرار می‌گیره.» «قراره باور کنم که اینو از روی مهربونی بهم می‌گی؟» «احمق نباش. بهت اطمینان می‌دم، نزدیک‌ترین چیزی که به اخلاق دارم، فیبریه که توی شراب توت شیطان پیدا می‌شه. تو حقیقت می‌خوای و منم همینطور. چرا مطمئن نشیم که هر دو به چیزی که می‌خوایم می‌رسیم؟ بدون بازی.» چشمانم را باریک کردم. «حتماً یه چیز خیلی بد می‌خوای، اگه حاضری اون اطلاعات رو فدای دشمنت کنی.» «ما می‌تونیم امشب دوست باشیم.» با گفتن کلمه‌ی دوست، انگار از این فکر دردش گرفته باشد، صورتش را درهم کشید. ابروهایم را بالا انداختم و او وانمود به بی‌اطلاعی کرد. «یا معشوق.» منتظر بودم حسش کنم، جادوی این دنیا که من را با افکارِ تخت و بدن و اشتیاق اغوا می‌کرد. درست همانطور که تقریباً هر بار که فکر گذراندن شب با راث به ذهنم خطور می‌کرد، این کار را می‌کرد. انوی خوش‌قیافه بود، بدنش لاغر اما عضلانی بود. تصور می‌کردم که به هر معشوقی، حتی کسی که به او علاقه‌ی خاصی ندارد، توجه نشان دهد. فقط برای اینکه وقتی به سراغ شریک‌های دیگر می‌رود، آنها را دیوانه کند. هیچ احساس عاشقانه‌ای جز تمایل شدید به لگد زدنش نداشتم.

دستم را بلند کردم، انگار که می‌خواهم تار مویی را کنار بزنم و به آرامی انگشتانم را روی نشان راث کشیدم. همان‌طور که امیدوار بودم، نفوذ این شاهزاده را قبل از اینکه تأثیر بگذارد، شکست. انوی عقب پرید و نگاهش به من دوخته شد. لبخند آرامی روی صورتش پخش شد و برق خشم را خاموش کرد. «امشب چقدر مرموزی. نگران بودم شام خسته‌کننده باشه.» چهره‌ام را بی‌تفاوت نگه داشتم، اما قلبم تند می‌زد. اگر دوباره سعی می‌کرد از قدرتش استفاده کند، مطمئن نبودم که ترفندم دوباره جواب بدهد. انگار او هم این را حس کرد و داشت به حرکت بعدی‌اش فکر می‌کرد. ارزیابی تنبلانه‌اش من را به یاد گربه‌ای می‌انداخت که تصمیم می‌گیرد آیا پرنده‌ای که در نزدیکی‌اش بال می‌زند، ارزش تلاش برای ترک جای آفتابی‌اش را دارد یا خیر. نگاهش به خنجر خاندانش افتاد. آن را از غلافش بیرون آورد و انگشتش را روی تیغه کشید. شکی نداشتم که داشت به روش‌های خلاقانه‌ای برای استفاده از آن روی من فکر می‌کرد. دستم به سمت سلاحم رفت، اما دامنم را بلند نکردم تا آن را نشان دهم. هر اتفاقی که می‌افتاد، آماده بودم. برای مدتی طولانی و ناراحت‌کننده همان‌جا نشستیم. تنها صدا، تیک تاک ساعتی در جایی از اتاق بود. انوی فلز را نوازش می‌کرد و قسم می‌خوردم خنجر تقریباً خرخر می‌کرد. درست وقتی مطمئن شدم که می‌خواهد حمله کند، ضربه‌ای به در خورد و تنش مرگبار بین ما را شکست. انوی خنجرش را سر جای خود گذاشت. به دستور او، خدمتکارها با سینی‌ها و بشقاب‌های زمردین غذا به میز گرد انتهای اتاق آمدند. شاهزاده با حرکتی برازنده بلند شد و بازویش را به سمتم دراز کرد. «بیا امشب به جای خوردن استخون همدیگه، غذا بخوریم، جادوگر سایه.»