fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

Le songe

Le songe

رفتن به کانال در Telegram

/که با موسیقی به یاد آورده شوم؛ در زبان فرانسه، از واژه‌ی Songe بعنوان رویا یاد میشود. این نام را بعلت قرابت آن با Song در انگلیسی برگزیدم. که شاید هر ترانه‌نویسی، رویاهایش را تبدیل به آواز و ترانه می‌کند. [http://t.me/HidenChat_Bot?start=1429912239]

نمایش بیشتر
201
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
و فقط تو the chain این اتفاق نمیفته. تو silver spring هم همیشه هست. تو goodbye baby هم. انگار واقعا یک زنجیر اون‌ها رو به هم نگه داشته. درحالیکه هیچ چیزی برای نگه داشتن دیگه وجود نداره.

باید ولوم بدید تا متوجه بشید بِیسیست داره چه غوغایی می‌کنه. چطوری دست می‌گیره اتمسفر این کار رو. و عجب قطعه‌ی تکرارنشدنی‌ایه این the chain. چه اجراهای بی‌نظیری ازش وجود داره. یکی از معروف‌ترین بریک‌آپ سانگ‌های تاریخ که خواننده‌هاش از هم جدا شدن و هر دفعه باید برن رو استیج و بخونن‌‌ش. و هر دفعه یک چیز جدید خلق میشه. هر دفعه یه حرف جدید، یه نگاه جدید، یه جنون جدید، یه جداییِ جدید. فلیتوودمک خودِ درامه. یه درامِ نه تنها شنوایی، که به غایت دیداری.

اگر قرار باشه اجراهایی که برق از کله‌ی آدمیزاد می‌پرونن رو لیست کنیم، قطعا اجرای 1979 Chain از فلیتوودمک هم جز اون لیست خواهد بود. بنظرم این بخشِ اوج‌ش کافیه تا متوجه منظورم بشید. [صداشو زیاد کنید.]

رفتی و همچنان به خیال من اندری گویی که در برابر چشمم مصوری فکرم به منتهای جمالت نمی‌رسد کز هر چه در خیال من آمد نکوتری مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت تا ظن برم که روی تو ماه است یا پری تو خود فرشته‌ای نه از این گل سرشته‌ای گر خلق از آب و خاک تو از مشک و عنبری ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست کز تو به دیگران نتوان برد داوری با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری تا دوست در کنار نباشد به کام دل از هیچ نعمتی نتوانی که برخوری گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری چندان که جهد بود دویدیم در طلب کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری سعدی به وصل دوست چو دستت نمی‌رسد باری به یاد دوست زمانی به سر بری - غزل ۵۵۱ سعدی

مــراسم ختم ِ نصرت است؛ همسر استاد عبادی. احمد عبادی را می‌گویم. همان که سه‌تار می‌زد. چند نفری نشسته‌اند دور هم. جمع خودمانی است. انگاری چند تا موزیسین هم آمده باشند با سازهایشان. قاب ِ تصویر، خالی است. همه‌چیز بر اساس یک صدا شکل می‌گیرد. مخاطب از آنچه که در این اطاق می‌گذرد آگاه نیست. تنها صدا است که روایت آنچه در این اطاق می‌گذرد را به عهده دارد. صدای نی‌ای می‌پیچد توی فضا. نوازنده‌اش کسایی است. کسایی نی می‌زند اما این صدا، تنها صدای نی نیست. صدای نی که می‌پیچد توی اطاق، انگار نغمه‌ای ریشه گرفته از اندوه متراکمی پهن می‌شود در فضا. صدا، صدای مرگ است؛ مرگی که انگاری ناخواسته اتفاق افتاده. مرگی که از یک حماسه حاصل شده است. انگار نصرت قهرمان ملتی بوده، در واقعه‌ای حماسی مرده و حالا، توی جمعی خودمانی چند نفری جمع شده باشند و با این نغمه‌ها،‌ یادش را زنده نگه می‌دارند. صدای نی، صدای زنجموره است. صدایی است که انگار، همه‌ی اندوه‌های جهان را از همه‌ی قرن‌ها جمع کرده باشد و ریخته باشد توی نی‌ای که حسن کسایی می‌نوازدش. کسایی می‌نوازد. یک دقیقه‌ای وشاید مبلغی بیشتر. آن‌قدری که شاید شنونده را آماده‌ی دریافت همه‌ی وجوه این اندوه می‌کند. این سمفونی ِ تک نفره که نواخته می‌شود، ادیب خونساری [خیلی از قدیمی‌ها "خوانساری" را "خونساری" می‌گفتند؛ شنیده‌اید حتما] شروع می‌کند به خواندن. با صدایی خسته، درهم‌شکسته و فروریخته،‌ صدایی که قدرت ِ روزهای پیشین را ندارد و البته همین فروریختگی، سوزناکی‌اش را می‌افزاید. مثل شمشیری که کُند شده. ادیب با صدای خسته و زخمی‌اش درآمد می‌خواند: «سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت/ آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت» و انگار شعر را به خدمت می‌گیرد که این اندوه را -این آوار ِ فروریخته از هر کران را- به مخاطب منتقل کند، وگرنه همه چیز در آن قاب ِ خالی راوی ِ آن است که گویی زبان و کلام را یارای بیان این اندوه نیست. این خط را که می‌خواند، کسایی پاسخ‌ش را با نی‌اش می‌دهد. خونساری می‌خواند: «ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم» و دوباره می‌خواند: «ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم/ خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت». و این بیت را طوری می‌خواند که تو منتظری کسی «ماجرا کم کند» و «باز آید». نی اینجا خاموش می‌ماند. عبادی -که خود سوگوار نصرت است- به کمک می‌شتابد. زخمه به سه‌تار می‌زند و پاسخ ادیب خونساری را با نوک انگشتان‌ش می‌گوید. ادیب می‌خواند: «تو که نوشم نه‌ئی، نیشم چرایی/ نمک‌پاش ِ دلم ریشم چرایی» و می‌نالد همراه با سه‌تار و نی. بعد انگار که ادامه‌ی شعر یادش نمی‌آید، نومیدانه می‌خواند: «ببین انتظارت چه کرده با روزگارم، ببین انتظارت چه کرده با روزگارم». تا اینجایش را شاید بتوان هضم کرد. اما از اینجا به بعد مخاطب چاره‌ای ندارد که همراه با خیل ِ اندوه‌گنان ِ این بزم ِ سیاه شود. همه چیز در این قاب، سیاه است اما می‌توان تصویرش را تصور کرد: شجریان گوشه‌ای نشسته؛ شاید بین کسایی و عبادی. شاید سرش را پائین انداخته و دارد با نوک انگشت‌ها با نقش‌های قالی بازی می‌کند. به اینجای واقعه که می‌رسد، شجریان سر برمی‌آورد. نگاهی به عبادی می‌کند؛‌ نفس‌اش را توی سینه جمع می‌کند و می‌خواند: «رفتی و همچنان به خیال من اندری/ گویی که در برابر چشمم مصوری» و این را طوری می‌خواند که همه‌ی رفتگان ِ جهان، خود را به این اطاق می‌رسانند و در مقابل این قاب ِ سیاه چمباته می‌زنند و سوگواری می‌کنند. شجریان، ادامه را اینطور پی می‌گیرد: «فکرم به منتهای جمالت نمی‌رسد/ کز هرچه در خیال من آید نکوتری». می‌نوازند. شجریان می‌خواند، ادیب خونساری یک خط دیگر می‌خواند. خط به خط، این حماسه‌ را از رهگذار این اندوه می‌سرایند و جلو می‌روند. مخاطب؟ مخاطب شاید بارها تا این قاب ِ خالی از تصویر روایت شود، زیر بار ِ هضم اندوه متراکمی که تنوره می‌کشد، قالب تهی کند. مثل من که هر بار به آن گوش دادم، چیزی ته ِ دلم فروریخت و دیگر از نو بنا نشد. *** صدا، قدیمی است. خیلی قدیمی، شاید دو دهه و بلکه بیشتر از عمرش گذشته باشد. اما هنوز به آتشی می‌ماند که روشن است، و نه آتشی که فروغش از زیر خاکستر بدرخشد. گویی نشئه‌ای است که از سال‌های دور در دماغی مانده است. این روزها که من این سطور را می‌نویسم سال‌ها از مرگ نصرت می‌گذرد. حتی عبادی و کسایی و ادیب هم مرده‌اند. پیکره‌هایشان هم در خاک تجزیه شده است حتمن؛ اما این «اندوه» همچنان مثل عمارتی استوار پابرجا است. انگار هنوز خیل اندوه‌گنان ِ مرگ نصرت دور هم نشسته‌اند و دارند با این نغمه‌ها و نواها یاد نصرت را زنده نگه می‌دارند. گویی همین امروز صبح، جماعتی نصرت‌ را گذاشته‌اند توی خاک؛ سال‌هاست انگار هر روز نصرت را به خاک می‌سپارند.

- احسان حسینی‌نسب

احساس میکنم اجرای لایو Love of my life 1986 کویین در استادیوم ومبلی، تا ابد یکی از اجراهای مورد علاقه‌م باقی می‌مونه.

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید این گیسو پریشان‌کرده بیدِ وحشیِ باران یا نه! دریایی‌ست گویی، واژگونه بر فراز شهر شهر سوگواران هر زمانی که فرو می‌بارد از حد بیش ریشه در من می‌دواند پرسشی پیگیر با تشویش رنگ این شب‌های وحشت را تواند شُست آیا از دل یاران؟ چشم‌ها و چشمه‌ها خشکند روشنی‌ها محو در تاریکیِ دلتنگ هم چنان که نام‌ها در ننگ هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد آهْ باران! ای امید جان بیداران بر پلیدی‌ها -که ما عمریست در گرداب آن غرقیم- آیا چیره خواهی شد؟ - فریدون مشیری

I mean it. @lesonge