𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐
کانال بسته
𝟤𝟦 . 𝟨 .𝟣𝟦 ` @XRMESXSI ` 𝖢𝖺𝗌𝗍𝗅𝖾'𝗌 𝚱𝗂𝗇𝗀 .
نمایش بیشتر2 954
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-77 روز
-2830 روز
آرشیو پست ها
باتم پسریه که همیشه با ترند جلو میره؛ رنگها رو بلدِ چطوری ست کنه که ساده نباشه. موهاش یا همیشه استایله یا رنگی که به چهرهاش بخوره
اون از زندگیش راضی بود تا روزی که مجبور شد با دایی بزرگش زندگی کنه
تاپ ، تنها دایی باتم بود و تازه وارد دهه 30 سالگیش شده بود و اختلاف سنی زیادی با اون داشت ، ظاهرش ساده و مردونه، بیشتر کتشلوار یا استایل مینیمال میپوشه ، عاشق کتابخونی، فیلمای قدیمی، یا تفریحهای کلاسیک مثل قدم زدن تو پارک، کوهنوردی، یا حتی گرامافون گوش دادنه
اونا باید یه مدت باهم زندگی میکردن ولی تضاد های زیادی داشتن ، باتم دنبال عکس گرفتن و استوری گذاشتنه، تاپ دنبال اینه لحظه رو واقعا زندگی کنه.
این تضاد باعث میشه گاهی بحث کنن، ولی همون بحثها کشش و جذابیتشونو بیشتر میکنه.
باتم گاه و بیگاه از داییش عکس میگرفت و استوری میکرد و تمام فالور هاش عاشق جذابیت داییش شده بودن و دیدن این تعریف های زیاد، حسادت و غیرت باتم رو بیشتر میکرد و کمکم خودش هم نسبت به داییش کشش پیدا کرده بود ، اون برای نزدیک تر شدن به تاپ تلاش کرد کمی فضای مجازی رو کنار بزاره و شبا درحالی که اهنگ کلاسیک از گرامافون پخشه ، توی بغل تاپ بشینه و به صدای کتاب خوندنش گوش بده
اون دونفر بالاخره بعد یه مدت یاد گرفتن به سلایق و علایق هم احترام بزارن و این احترام کمکم به حس عمیق تری تبدیل شد
t.me/PixieeHallow 〞#Gay
፥ 🟣 ˖ #Romance ,#Incest
باتم از اون دخترایی نبود که راحت کوتاه بیاد ، سرش پایین نبود و با کسی شوخی نداشت، خارج از کشور درس خونده بود و مستقل زندگی میکرد . تاپ ، پسر عموی باتم ، برخلاف اون دختر خیلی بی خیال بود و برای زندگیش تلاش کرده بود و سختی کشیده بود
هردوشون تنها نوه یک خانواده ثروتمند بودن و جفتشون منتظر بودن تا پدربزرگ ارث رو تقسیم کنه ولی بعد خوندن وصیت نامه که گفته بود <برای تقسیم ارث این دونفر باید ازدواج کنن وگرنه تمام اموال از زمین ها شرکت و املاک به خیریه میرسه> خانواده ها این دونفر رو مجبور کردن ازدواج کنن
ازدواج شکل گرفت ، یک ازدواج نمایشی ، بدون جشن و لباس سفید و تجملاتی ، روز اول توی خونه پدربزرگ جنگ خاموش بین باتم و تاپ شکل گرفت ، باتم با سکوت سنگینش با قهوه ای که خودش درست کرده بود و حتی به تاپ تعرف نمیکرد بهش میفهموند از این تصمیم ناراضیه و تاپ هم با نگاه سرد و سکوت همیشگیِ بیخیالش بیشتر اونو حرص میداد
یه شب طوفانی ، باتم صدای چیزی از انباری شنید و وقتی رفت چک کنه دید پنجره اش بازه ، لحظه ای ترسید و خشکش زد فکرد دزد اومده ، تاپ تازه از سرکار برگشته بود و با دیدن چراغ روشن انباری رفت ببینه چه خبره که دید باتم خشکش زده و از چیزی ترسیده ، بازوی اونو میگیره و با لحن سنگین و سلطه گری بهش میگه
- پاشو برو بالا. اینجا جای تو نیستصدای محکم و جدی تاپ برای اولین بار یه حس عجیب به باتم داد. اون لحظه دیگه خبری از اون سکوت سرد همیشگی نبود، یه جوری انگار یه حس واقعی تو قلبش شکل گرفته t.me/PixieeHallow 〞#Straight
፥ 🍒 ˖ #Romance ,#Strife
باتم یه پسر پرشور و پر از حس انرژی بود ، پسری با لبخندای نرم و ساده که وقتی میخنده، گوشهی چشمهاش جمع میشه ، اون توی نوزادی باید میمرد ولی یه غریبه جونشو نجات میده و باتم تبدیل میشه به روح گمشده ای که به برزخ نرسید
اون توی کافه کار میکرد و یک روز تو راه برگشت به خونه با ماشین تصادف میکنه ، برای چند دقیقه میمیره ولی روحش به جسمس برمیگرده ولی با کلی تفاوت
اون میتونست ببینه هر آدمی کی میمیره و دلیل مرگش چیه ، و همینطور فرشته های مرگ رو هم میدید
به خاطر حس انسان دوستانه اش ، اون جون خیلیا رو از مرگ نجات میده و این میشه دخالت تو کار تاپ ، فرشته ای که مسئول گرفتن جون آدم هاست بار ها به باتم هشدار داده تا توی کار فرشته ها دخالت نکنه ولی رفتار و اخلاق باتم توی جسارت و بی پروایی کمکم گارد تاپ رو پایین میاره
تاپ مردی با عبای سیاه و نگاه سرد ، کارش بیخطا بود اما یه اشتباه… فقط یه لغزش، توی یکی از عملیاتها باعث شد روحی که باید گرفته میشد، زنده بمونه
باتم همون روح گمشده ای بود که توی نوزادی ، تاپ مسئول گرفتن جونش بود ولی شکست خورد ، حالا بعد از بیست سال تاپ متوجه میشه باتم همون شکست بزرگشه ولی دیر بود برای انتقام ، قلب سنگین و سختش عاشق اون پسر شده بود ، وقتی به تاپ ماموریت داده میشه تا اینبار روح گمشده رو به برزخ برگرددنه ، ان در آستانهی برزخ میایسته؛ بین وظیفه و عشق، و میفهمه که سنگینترین قضاوت، قضاوت قلب خودشه
t.me/PixieeHallow 〞#Gay
፥ 🔮 ˖ #Fantasy ,#Drama
