fa
Feedback
نور از دل سایه

نور از دل سایه

رفتن به کانال در Telegram
7 394
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-1747 روز
-52130 روز
آرشیو پست ها
آلپرازولام فصل هشتم – بیداری در مه نور خاکستری صبح از لای پرده‌ها رد می‌شد، ولی برای سیاوش چیزی جز تیر خلاص نبود. سرش... انگار هزار تا سوزن، همزمان فرو رفته بودن توی جمجمه‌ش. با دست لرزون، دنبال گوشیش گشت. صداش گرفته بود. با صدای خفه گفت: — «الو… خشایار… سرم داره می‌ترکه…» خشایار خمیازه کشید اون طرف خط. — «پسر، طبیعی‌ئه. دیشب دیگه مست نبودی... خل شده بودی. الانم فقط خماریه. تا می‌تونی آب بخور. سر درد می‌ره، ولی اون چیزی که دیشب دیدم... یه‌جور دیگه بودی.» سیاوش گوشیش رو پایین آورد. به سقف نگاه کرد. صداها تو سرش تکرار می‌شدن. "مست نبودم... خل شده بودم..." اما با همه‌ی اون درد، یه چیز دیگه هم تو ذهنش بود. "اگه یه بار بهم آرامش داد... چرا دوباره نده؟" فکرش رفت به اون لحظه‌ای که هیچی براش مهم نبود. اون سکوت مصنوعی. اون بی‌حسی مطلق. و حالا، با اینکه سردرد داشت، با اینکه دلش آشوب بود... یه بخش از ذهنش داشت زمزمه می‌کرد: "بازم می‌خوامش..." زنگ قطع شد. سیاوش گوشیش رو کنار گذاشت. اما سایه‌ای پشت سرش ایستاده بود. آروم، بی‌صدا، مثل یه حیوان در کمین. اون سایه می‌دونست... کار تموم نشده. فقط شروع شده.

photo content

آلپرازولام فصل هشتم – بیداری در مه نور خاکستری صبح از لای پرده‌ها رد می‌شد، ولی برای سیاوش چیزی جز تیر خلاص نبود. سرش... انگار هزار تا سوزن، همزمان فرو رفته بودن توی جمجمه‌ش. با دست لرزون، دنبال گوشیش گشت. صداش گرفته بود. با صدای خفه گفت: — «الو… خشایار… سرم داره می‌ترکه…» خشایار خمیازه کشید اون طرف خط. — «پسر، طبیعی‌ئه. دیشب دیگه مست نبودی... خل شده بودی. الانم فقط خماریه. تا می‌تونی آب بخور. سر درد می‌ره، ولی اون چیزی که دیشب دیدم... یه‌جور دیگه بودی.» سیاوش گوشیش رو پایین آورد. به سقف نگاه کرد. صداها تو سرش تکرار می‌شدن. "مست نبودم... خل شده بودم..." اما با همه‌ی اون درد، یه چیز دیگه هم تو ذهنش بود. "اگه یه بار بهم آرامش داد... چرا دوباره نده؟" فکرش رفت به اون لحظه‌ای که هیچی براش مهم نبود. اون سکوت مصنوعی. اون بی‌حسی مطلق. و حالا، با اینکه سردرد داشت، با اینکه دلش آشوب بود... یه بخش از ذهنش داشت زمزمه می‌کرد: "بازم می‌خوامش..." زنگ قطع شد. سیاوش گوشیش رو کنار گذاشت. اما سایه‌ای پشت سرش ایستاده بود. آروم، بی‌صدا، مثل یه حیوان در کمین. اون سایه می‌دونست... کار تموم نشده. فقط شروع شده.

آلپرازولام فصل هفتم – قمار با سایه‌ها خورشید داشت غروب می‌کرد و سیاوش هنوز تو اتاق تاریکش، خیره به سقف، سعی می‌کرد تعادل رو توی ذهنش نگه داره. الکل و قرص با هم کار خودشون رو کرده بودن. زمان کند شده بود، صداها کش می‌اومدن، و بدنش مثل یه جسم سنگین، دیگه گوش به فرمانش نبود. اما اون شب، یه مأموریت داشت. "باید برم... باید مخش رو بزنم. دیگه وقتشه." زنگ زد به خشایار. صدایی آروم ولی لرزون گفت: — «داداش حالم خیلی بده... ولی امشب باید برم سر کلاس. معصومه رو باید ببینم.» خشایار سکوت کرد. بعد گفت: — «اوکی. من میام دنبالت.» چند دقیقه بعد، جلوی دانشگاه. خشایار نگاهی به سیاوش انداخت که سعی می‌کرد صاف بایسته. — «پسر، یه ذره راه برو. ببینم تابلو نیستی؟» سیاوش با تمام قدرتش، سعی کرد قدم برداره. یه قدم، دو قدم... خودش می‌فهمید که همه‌چی درست نیست، ولی زور می‌زد. خشایار زد به شونه‌اش: — «برو ببینم چی کار می‌کنی. فقط خودتو به فنا نده.» سیاوش رفت. با ذهنی که از هیجان و مستی پر بود. ولی... اون روز، معصومه نبود. کلاس اومد و رفت. سیاوش، روی صندلی عقب کلاس نشست، با چشمایی که بیشتر خواب‌آلود بودن تا هوشیار. منتظر بود، اما در نبودِ اون نگاه، همه‌چیز بی‌معنا شد. یا شاید نه—اونقدر در فاز خودش بود که زیاد هم ناراحت نشد. بعد از کلاس، چندتا پسر تو حیاط ایستاده بودن. سیاوش با اون حالت خاصش جلو رفت. یکی گفت: — «داداش خیلی خسته‌ای‌ها.» یکی دیگه پرسید: — «سیگار می‌خوای؟» سیاوش یه لحظه فکر کرد. بعد گفت: — «بیار.» اولین پک. اولین بوی دود. اولین گرمایی که گلوش رو زد. و باز هم یه مرز دیگه، شکسته شد. اون شب، سیاوش تصمیم گرفت پیاده برگرده. نه از روی فقر، از روی حسی که خودش هم نمی‌فهمید. سیگار لای انگشت‌هاش، هدفون تو گوش، و ذهنی که بین زمین و آسمون معلق بود. هر قدم، ضربه‌ای به خودش بود. ولی اون لحظه، قدم زدن براش از هرچیز دیگه‌ای مهم‌تر بود. انگار با هر قدم، یه تکه از واقعیت دورتر می‌شد.

photo content

آلپرازولام فصل ششم – دروازه‌ی بی‌صدا اون روز آفتاب طلوع کرد مثل همیشه. ولی برای سیاوش، اون یه روز معمولی نبود. تو ذهنش از صبح فقط یه جمله تکرار می‌شد: "امروز روزیه که بالاخره از این کابوس فرار می‌کنم." بعد از ظهر، کلاسش با معصومه بود. و سیاوش، بعد از هفته‌ها جنگ درونی، بالاخره تصمیم گرفته بود... بزنه. هم قرص. هم مشروب. قدم اول، داروخانه. داروساز با لبخند گفت: «بدون نسخه نمی‌تونم آلپرازولام بدم.» اما سیاوش التماس کرد. دروغ گفت. یه‌جورایی تهدید کرد. تا بالاخره، داروساز با نارضایتی، یه بسته از زیر میز کشید بیرون. اولین طلسم، در دستش بود. قدم دوم، مشروب. سراغ خشایار رفت، اما نبود. پویان – یکی از آشناهای دور و اهل مهمونی – گفت: «غروب میام، برات یه چیزی میارم.» ولی سیاوش منتظر نموند. نمی‌خواست لحظه رو از دست بده. به خشایار پیام داد: "الکل از کجا بگیرم؟" خشایار جواب داد: "داروخانه الکل سفید بگیر. فقط یه کم. جواب می‌ده. با آب قاطی کن." سیاوش خرید. اومد خونه. قرص رو گذاشت کف دستش. الکل رو ریخت توی لیوان، قاطی با کمی آب. یه نفس... یه جرعه... آتیش. گلوی سیاوش آتیش گرفت. اشک تو چشماش جمع شد. ولی خورد. همه رو. چون یه هدف داشت: "فقط آرامش." ده دقیقه بعد، لرزشش قطع شد. صداها دور شد. افکارش گم شد. خودش... گم شد. نگاهش به دستاش بود. ولی حس نمی‌کرد مال خودشن. تو آینه، به چشم‌هاش نگاه کرد و برای اولین بار، خودش رو نشناخت. اونجا بود که همه‌چیز تموم شد. و یه چیز دیگه، شروع شد. فصل با جمله‌ای درونی بسته می‌شه: "دیگه من نبودم. یکی دیگه توی من بیدار شده بود."

photo content

آلپرازولام فصل پنجم – تصمیم در سایه سیاوش اون شب تا صبح بیدار موند. نه با لپ‌تاپ، نه با جزوه. با خودش. نور چراغ مطالعه، مثل یه فانوس توی طوفان، فقط یه گوشه‌ی تاریک ذهنش رو روشن می‌کرد. باقی، سایه بود. صدای خشایار تو ذهنش می‌چرخید: "وقتی بخوری دیگه هیچی حس نمی‌کنی..." "مشروب رو بهت توصیه می‌کنم..." و صدای اردشیر، با اون سادگی بی‌نظیرش: "آلپرازولام واسه استرس معجزه‌ست." سیاوش از پنجره‌ی اتاق به خیابون خیره شده بود. ماشین‌ها عبور می‌کردن، نورشون رو دیوار می‌لغزید، بعد محو می‌شدن. مثل فکرهاش. می‌اومدن، روشن می‌کردن، بعد گم می‌شدن تو تاریکی. تو دلش می‌دونست که این مسیر اشتباهه. اما یه چیزی تو وجودش، یه صدای خسته، زمزمه می‌کرد: "تو راه دیگه‌ای بلد نیستی." و اون‌جا بود... لحظه‌ای که سیاوش تصمیم گرفت. نه فقط برای آلپرازولام. نه فقط برای مشروب. بلکه برای هر چیزی که بتونه ساکتش کنه. ذهنش وسواسی بود، کمال‌گرا. نمی‌خواست فقط یکی رو امتحان کنه. می‌خواست هردو رو با هم. یه بار، برای همیشه. بفهمه چی جواب می‌ده. کدومش بهتره. کدومش می‌تونه "اون صدا رو خاموش کنه". اما اون شب فقط تصمیم گرفت. هنوز کاری نکرد. قرص نخرید. بطری نخرید. فقط ایستاد... در آستانه‌ی پرتگاه، با لبخندی محو و چشمانی که می‌دونستن، خیلی چیزها دیگه دست خودش نیست.

photo content

آلپرازولام فصل چهارم – کِی می‌فهمی که داری سقوط می‌کنی؟ صدای موتور لوکس ماشین خشایار، نرم و مرموز، توی شب می‌پیچید. چراغ‌های شهر از شیشه رد می‌شدن و مثل خاطرات تاریک، روی صورت سیاوش سایه می‌نداختن. خشایار، پشت فرمون، با یه دست فرمان رو گرفته بود و با دست دیگه‌اش داشت موزیک عوض می‌کرد. بوی تند عطر گرون‌قیمتش فضای ماشین رو پر کرده بود. سیاوش تکیه داده بود به صندلی چرمی، بی‌حرف. اما توی دلش غوغا بود. — «خشایار...» — «هوم؟» — «تو... تا حالا آلپرازولام خوردی؟» خشایار یه لحظه مکث کرد. بعد با لبخندی گوشه‌دار گفت: — «آره داداش. چند بار تفریحی خوردم. یه بار با یکی از دخترا یه نصفه‌اش زدیم، بعدش رفتیم کافه. حس می‌کنی... دیگه چیزی مهم نیست. انگار دنیا صدات رو نمی‌شنوه. آروم می‌شی... ولی یه‌جور کرختی بد میاره.» سیاوش آهسته سرش رو تکون داد. بعد آروم گفت: — «اردشیر گفت پسر خالش می‌زنه واسه استرس... گفت معجزه می‌کنه.» خشایار خندید. — «اردشیر هنوز فرق مولتی‌ویتامین و مخدر رو نمی‌دونه.» چند لحظه سکوت شد. بعد خشایار با صدایی جدی‌تر گفت: — «ببین، من آلپرازولام رو امتحان کردم. ولی چیزی که واقعاً حال منو عوض می‌کنه، یه شیشه‌ی خوب مشروبه. اون موقع، نه فکر داری، نه ترس. فقط لذت و بی‌حسی. آلپرا رو نمی‌تونم توصیه کنم، ولی مشروب؟ اگه یه بار بزنی... خودتو می‌فهمی.» سیاوش هیچی نگفت. تا اون لحظه، مشروب نخورده بود. مثل خیلی از کارهایی که "نکرده بود". نه از ترس قانون، از ترس خودش. ولی اون شب... نگاهش رفت به آینه‌ی بغل ماشین. چراغ‌های خیابون تار شدن. ذهنش رفت به فکر. اگه واقعاً یه چیز بتونه این همه فشار رو از روی شونه‌هام برداره چی؟ اگه راه فرار، تو همین تاریکی‌ها باشه؟ اگه باید فقط یه بار امتحانش کنم؟ خشایار موزیک رو بلندتر کرد. ضربان بیس، دقیقاً مثل ضربان قلب سیاوش شده بود. تند، تاریک، و نامعلوم.

photo content

آلپرازولام فصل سوم – شاهین، و قرص آرامش غروب بود. آسمون نیمه‌ابری، خیابون خلوت، و سیاوش و اردشیر کنار هم روی جدول نشسته بودن. یه ساندویچ دست اردشیر بود، یکی هم دست سیاوش که هنوز بازش نکرده بود. سکوت، فقط با صدای ماشین‌هایی که دورتر رد می‌شدن می‌شکست. سیاوش بالاخره گفت: — «اردشیر... من یه مشکلی دارم. یه چیزی که... نمی‌ذاره زندگی کنم.» اردشیر برگشت سمتش، با دهن پر: — «چی شده داداش؟» سیاوش نگاهش رو از خیابون برنداشت. — «وقتی می‌خوام با کسی حرف بزنم، مخصوصاً دخترا، تپش قلب می‌گیرم. دستام می‌لرزه. صدام در نمیاد. حس می‌کنم همه دارن نگاهم می‌کنن... از ترس، از استرس، فلج می‌شم...» اردشیر یه لحظه ساکت شد. بعد با نگاهی که انگار راه حل کشف کرده باشه، گفت: — «هاااان، منم یه مدت اینطوری بودم! ولی شنیدی چی می‌زنن؟ یه چیزی هست، پسر خالم شاهین می‌زنه، خیلی خفنه. یه قرص کوچیکه... اسمش آل... آلپرا... آلپرازولام! همینه!» سیاوش چرخید سمتش. — «چی؟ اسمش چی بود؟» — «آلپرازولام داداش! می‌گه فقط نصفشو بخوری، هرچی اضطراب داری می‌ره. انگار مغزت رو حالت پرواز می‌ره. شاهین که می‌زنه، دیگه حتی جلو رئیس شرکت هم یه دونه پلک نمی‌زنه. خودش می‌گه: این قرص، زندگی‌مو عوض کرده.» سیاوش چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. به خیابون. به دست خودش. به ذهنی که انگار داشت وسوسه‌ی یه راه میان‌بر رو زمزمه می‌کرد. اردشیر، با سادگی خاص خودش، لقمه‌ی آخر رو قورت داد و گفت: — «می‌خوای واست بیارم؟ نصفشو بزنی، دیگه مشکل استرست حل می‌شه، قول می‌دم.» سیاوش لبخند محوی زد. اما درونش، یه در بسته باز شد. و از اون لحظه به بعد، یه اسم دیگه توی ذهنش جا خوش کرد: آلپرازولام. چیزی که قراره راه نجات باشه—اما تبدیل می‌شه به کابوسِ بیداری.

photo content

آلپرازولام فصل دوم – زمزمه‌های درون سیاوش همیشه فکر می‌کرد دنیای بیرون، مثل کدهای یه برنامه‌ست؛ با منطق، با قانون، با پاسخ. اما دانشگاه چیز دیگه‌ای بود—یه دنیای بی‌قاعده، پر از صدا، رنگ، نگاه، و احساساتی که نمی‌شد با Ctrl+Z پاکشون کرد. از لحظه‌ای که وارد کلاس شد، حس می‌کرد همه از یه جنس دیگه‌ان. بااعتمادبه‌نفس، راحت، اجتماعی. ولی خودش؟ یه پسر معصوم با چهره‌ای خاموش و ذهنی که مدام با خودش حرف می‌زد. "اگه اشتباه حرف بزنی چی؟" "اگه همه بفهمن تا حالا با هیچ دختری حرف نزدی چی؟" "اگه دستت بلرزه، اگه صدات بلرزه، اگه نگاهش کنی و نفست بند بیاد چی؟" و در قلب همه‌ی این ترس‌ها، معصوم بود. دختری که یه لبخندش می‌تونست کل روز سیاوش رو زیر و رو کنه. کسی که هیچ‌وقت بهش سلام نکرد، اما هر شب تو ذهنش باهاش حرف می‌زد. صدای خندیدنش، شونه‌هایی که تو نور غروب می‌درخشیدن، و نگاهی که حتی اگه برای کسی دیگه بود، سیاوش فکر می‌کرد شاید یه لحظه... برای اونم بوده. اما این عشق، از نوع شاعرانه نبود. این عشق، برای سیاوش، مثل سم آروم عمل می‌کرد—با وسواس، با تردید، با خودخوری. او نه بلد بود دل ببازه، نه بلد بود دل ببَره. تنها کاری که می‌کرد، نشستن پشت میز، نگاه به جزوه، و جنگ با صدایی تو ذهنش بود که می‌گفت: "تو کافی نیستی."

photo content

خوب نظرتون راجع به اینکار جدید چیه؟ 👍خوبه با قدرت ادامه بده

آلپرازولام فصل اول – چشم‌هایی در میان جمع دانشگاه برای خیلی‌ها شروع یه زندگی جدیده. برای بعضیا، شروع آزادی. برای بعضیا، شروع
آلپرازولام فصل اول – چشم‌هایی در میان جمع دانشگاه برای خیلی‌ها شروع یه زندگی جدیده. برای بعضیا، شروع آزادی. برای بعضیا، شروع گم شدن. برای سیاوش جم؟ یه دنیای ناشناخته با دیوارهای بلند درون. ترم اول ادبیات انگلیسی. تازه وارد. پشت لبش سبز نشده، ولی تو دلش جنگه. نه با کسی، با خودش. دخترای زیادی تو کلاس هستن. شاد، رنگی، بی‌پروا. سیاوش نگاه می‌کنه، نه از روی هوس، از روی حیرت. از روی ناتوانی. چون تا حالا هیچ‌وقت با یه دختر رابطه‌ی واقعی نداشته—نه دوستت دارمی، نه حتی سلامی که تهش لبخند باشه. بین همه، یه نفر فرق داره. دختری با چشم‌های روشن، موهای خرمایی، و صدایی که وقتی شعر می‌خونه، انگار از اعماق دریا میاد. اسمش معصومه‌ست. ولی همه صداش می‌زنن: معصوم. و برای سیاوش، این اسم یعنی دردسر. چون وقتی معصوم تو کلاس چیزی می‌پرسه، سیاوش نفسش بند میاد. وقتی اسم خودش رو استاد صدا می‌زنه، قلبش از سینه‌اش می‌کَنه بیرون. چه برسه بخواد حرف بزنه... بخواد شروع کنه... بخواد بگه: «سلام... من سیاوشم.» شروع این داستان، از همین‌جاست. از تپش قلبی که هنوز هیچی نشده، داره می‌لرزه.

اردشیر ایزدی – سرباز ساده‌ی دنیای پیچیده اردشیر ایزدی، همکلاسی سیاوش جم و خشایار راد، پسری ۱۸ ساله با قلبی بی‌آزار، اما ذهنی
اردشیر ایزدی – سرباز ساده‌ی دنیای پیچیده اردشیر ایزدی، همکلاسی سیاوش جم و خشایار راد، پسری ۱۸ ساله با قلبی بی‌آزار، اما ذهنی خام و ناپخته. از اون‌هاست که همیشه ته کلاس می‌شینن، کم حرف می‌زنن، و هیچ‌وقت نمی‌دونن دقیقاً چرا اون‌جان. خجالتیه. به‌شدت ساده‌لوحه. هیچ اعتمادی به خودش نداره و احساس می‌کنه تو هیچ کاری "واقعا خوب" نیست. استعداد؟ خودش فکر می‌کنه نداره. اما یه چیز هست که بهش چسبیده: باشگاه. فکر می‌کنه بدنسازی یعنی رسیدن، یعنی قدرت، یعنی دیده شدن—بی‌خبر از اینکه اصل مسیر، از درون شروع می‌شه نه عضله. اردشیر ذاتاً آدم بدی نیست. ولی چون نمی‌فهمه کِی باید سکوت کنه یا کِی باید فکر کنه، گاهی حرف‌هایی می‌زنه یا کارهایی می‌کنه که برای بقیه دردسر درست می‌کنه. نه از روی نیت بد، بلکه از روی نادانی. او سربازی‌ست در میدان پیچیده‌ای که مهره‌هاش، مثل خشایار و سیاوش، سال‌ها جلوتر از اون حرکت می‌کنن—ولی شاید، یه روز، حتی اون هم بتونه نقششو پیدا کنه.