7 394
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-1747 روز
-52130 روز
آرشیو پست ها
7 394
آلپرازولام
فصل هفدهم – بند اول زنجیر
صبح یکشنبه بود.
سیاوش مثل کسی که از خواب مرگ بیدار شده باشه، توی آینه به خودش خیره شد.
یه چیزی عوض شده بود.
نه قیافهش، نه حالت چشمهاش... یه چیزی تو دلش.
یه فریاد خیلی آهسته.
یه حس که میگفت: "کافیه."
اون روز تصمیم گرفت تمومش کنه.
قرصها رو گذاشت ته کشو.
با خودش گفت:
«نه دیگه. من میخوام بیرون بیام.»
اما راه خروج از جهنم، یه درِ بزرگ نداره.
یه راه باریکه.
و پر از خار.
تا ظهر نشده بود، بدنش شروع کرد به لرزیدن.
اضطراب مثل یه مار پیچید دور شکمش.
نفسش تنگ شد.
دستهاش سرد و خیس.
وسط روز برگشت سر کشو.
یکی برداشت، بعدشم یکی دیگه.
قورت داد، با آب.
و چند دقیقه بعد، فقط تونست به خودش بگه:
"فقط امروز. از فردا جدی."
اما فردا، دوباره همین شد.
دوباره صبح، تصمیم به رهایی.
دوباره ظهر، وحشت، تپش، خماری.
دوباره شب، شکست.
تا اینکه توی یکی از فرومهای ترک دارو، جملهای دید:
«آلپرازولام رو نمیشه یهدفعه گذاشت کنار. باید دوز رو کم کرد... خیلی آروم. مثل نجات از سم.»
امید گرفت.
ولی طولی نکشید که فهمید اینم آسون نیست.
چند روز دوز رو کم کرد.
نصف قرص، یهچهارم قرص.
ولی بدنش باز هم فریاد میزد.
شبها کابوس میدید.
صبحها با کوبش قلب از خواب میپرید.
دستهاش بیدلیل میلرزیدن.
و حس جدا شدن از واقعیت، هنوز مثل سایه، دنبالش بود.
یه شب با صدای زنگ موبایل بیدار شد.
پیام از خشایار:
«بیداری؟ میخوام ببینمت. یه چیز مهمه.»
سیاوش نفس عمیقی کشید.
هنوز نفس کشیدن سخت بود.
اما اون ته قلبش، یه صدا بود:
"هنوز زندهای.
و تا وقتی زندهای،
میشه جنگید..."
7 394
آلپرازولام
فصل شانزدهم – درون خودم
شب بود.
سیاوش از روزهای بیپایان قرص و الکل خسته شده بود، اما هنوز نتونسته بود متوقفش کنه.
درست مثل کسی که توی تونلی بیپایان میدوه، ولی ته اون تونل هنوز نوری دیده نمیشه.
اون شب احساس کرد که دیگه نمیتونه.
فکر میکرد قرصها و نوشیدنیها میتونن چیزی رو که توی دلش هست پر کنن، اما الان دیگه هیچچیز پر نمیشد.
چشماش میسوخت. بدنش سنگین بود.
حسی که انگار، یه جایی، پشت درهای ذهنش، از همهچیز خسته شده.
وقتی به آینه نگاه کرد، دیگه خودشو نمیشناخت.
اون کسی که نگاه میکرد، یه مرد با چشمای خالی بود، کسی که نمیدونست چرا اینجا ایستاده.
صدای یه چیزی تو ذهنش بود:
"تو دیگه کی هستی؟"
صبح روز بعد، سردرد بدی داشت.
انگار مغزش با پتک زده شده بود.
چای داغ هم کاری نکرد.
حتی با وجود قرص، حالش بهتر نشد.
ظهر، وسط راه برگشت از خرید، یهدفعه حس کرد نمیتونه درست راه بره.
دستش رو به دیوار گرفت، سرش گیج رفت.
چشماش یه لحظه تار شدن.
فکر کرد شاید قندش افتاده. یه آبمیوه خرید. خورد.
ولی فرقی نکرد.
بدنش دیگه فرمانبردار نبود.
اون شب، دلپیچه گرفت.
سوزش معده.
بیقراری.
و بعد یه حالت خفگی.
نه فیزیکی، نه واقعی، ولی سنگین، مثل وزنهای رو سینه.
اون شب، سیاوش آروم گریه کرد.
نه با صدا. نه با اشک زیاد.
فقط لبهاش میلرزیدن.
با خودش گفت:
"فقط میخواستم آروم بشم. فقط یه کم آروم. چرا اینطوری شد؟"
7 394
آلپرازولام
فصل پانزدهم – کلاس بیخاطره
اون روز سیاوش رویا ندید.
حتی خواب هم ندید.
صبح که بیدار شد، بدنش سبک بود و مغزش مثل برگهی سفید.
احساس خوبی داشت، یا حداقل، فکر میکرد داره.
رفت دانشگاه، سر کلاس نشست. جزوه جلوش بود، خودکار هم آماده.
چشمهاش باز بود، ولی انگار جایی دیگه بود.
صدای استاد، هیاهوی کلاس، صدای ورق خوردن، خندهها، همه محو بودن، انگار زیر آب.
یه لحظه پلک زد...
و بعد ناگهان صدای خندهی چند نفر اطرافش اومد.
چشم باز کرد، کلاس خالی شده بود، فقط چند تا از دوستاش مونده بودن.
یکی از پسرها گفت:
— «سیاوش هنوز تو خوابه؟!»
اون یکی زد زیر خنده:
— «داداش این از اول کلاس تا الان مثل جسد نشسته بود، انگار استند بود گذاشته بودن سر کلاس!»
سیاوش مات و مبهوت اطراف رو نگاه کرد.
هیچی یادش نمیومد.
نه شروع کلاس. نه حضور استاد. نه حتی اینکه کی پلکاش بسته شدن.
اون اصلاً متوجه نشده بود که خوابیده.
نه رو میز خم شده بود، نه پتو کشیده بود، فقط نشسته بود و محو شده بود.
محوشدن واقعی.
نه خواب، نه بیداری. یه وضعیت بینابینی. خطرناک. تهی.
همینجا بود که فهمید قرص دیگه فقط کمک نمیکنه،
داره کنترل رو میگیره.
و اون لحظه، با خندهی تمسخرآمیز چند نفر،
و چشمهایی که نمیدونستن این خواب از کجا اومده،
یه جملهی تلخ تو ذهنش پیچید:
«من اینجام... ولی نیستم.»
7 394
آلپرازولام
فصل چهاردهم – پادشاهِ زنجیردار
سیاوش حالا کاملاً میدونست که معتاده.
اما نمیخواست بازنده باشه.
نمیخواست شبیه معتادای تو فیلمها باشه: درمانده، شکسته، پشیمون.
تو ذهنش دنبال تصویر جدیدی گشت—کسی که بشه باهاش همذاتپنداری کرد،
و اون تصویر رو تو بازی پیدا کرد:
دیمیتری راسکالوف.
رئیس مافیای روسیه تو GTA IV.
خونسرد، هوشمند، و در عین حال... وابسته به آرامبخش.
سیاوش با خودش گفت:
— «اگه یه مافیاباز روس، یه مرد سنگدل، معتاده... پس چرا من نباشم؟
آلپرازولام منو قویتر میکنه.
تا وقتی هست، مشکلی نیست.»
اما این اعتماد به نفس، خیلی زود در هم شکست.
چند روز بعد، تو دانشگاه، وسط راهروها، سیاوش داشت از دور یکی از همکلاسیهاشو میدید: مسعود.
مسعود داشت میرفت.
سیاوش خواست صداش کنه:
— «م...مَـــ...سعود!»
اما صدایی که از گلوی سیاوش دراومد، یه صدای نازک و ناهنجار بود.
نه مردونه، نه حتی طبیعی.
یه جیرجیر ضعیف.
باور نکرد.
دوباره تلاش کرد.
باز همون صدا.
بدتر از قبل.
گلویش قفل کرده بود.
نه درد، نه سوزش. فقط... اختلال.
انگار مغز و تارهای صوتیش دیگه با هم هماهنگ نبودن.
مسعود رد شد و نفهمید کسی پشت سرشه.
ولی سیاوش ایستاده بود.
وسط راهرو.
با چشمایی که داشتن تار میدیدن.
تو سرش یه سوال چرخ میخورد:
"من چی شدم؟"
"چی داره سرم میاد؟"
اون لحظه، برای اولین بار،
نه فقط ذهنش،
بدنش هم داشت فریاد میزد که چیزی اشتباهه.
اما هنوز...
هنوز اون ته ذهنش یه صدا بود که زمزمه میکرد:
"نه، هنوز وقت باختن نیست.
فقط یه دوز دیگه. فقط یه قرص دیگه. همهچی درست میشه..."
7 394
آلپرازولام
فصل سیزدهم – بیداری در قفس
خشایار روی مبل لم داده بود، یه لیوان نوشیدنی تو دست، خیره به سقف.
سیاوش روبروش، با نگاهی که بیشتر دنبال حقیقت بود تا حرف الکی، پرسید:
— «راستی... مگه آلپرازولام آدمو میکشه؟»
خشایار نیمخنده زد:
— «اگه زیاد بزنی آره، ولی من که نخواستم بمیرم. فقط میخواستم یه تئاتر اجرا کنم. یه شوک به بابام بدم... جواب داد، ماشینو گرفتم.»
سیاوش لحظهای مکث کرد.
صدای گرفتهای گفت:
— «به نظرت... چندتا لازمه؟»
خشایار یهدفعه صاف نشست.
— «چی؟ سیاوش... پسر خل نشو یه وقت کاری کنی. من فقط فیلم بازی کردم. تو جدی نگیر اینارو. داری میری یه جا دیگه انگار.»
سیاوش فقط سر تکون داد.
لبخند محوی زد.
ولی تو ذهنش، سوال داشت تکرار میشد:
"چندتا لازمه؟"
شب برگشت خونه. افتاد روی تخت. خوابش برد.
و صبح...
صبح مثل بهشت بود.
آسمون آبی، صدای گنجشکها، چایی داغ، نون تست شده.
همهچیز بینقص.
سیاوش صبحونه خورد، کارهاشو کرد، حتی موسیقی گذاشت.
یه روز عالی بود.
تا وقتی که ظهر شد.
تا وقتی که بیهوا، مثل یه سیل،
استرس ریخت توی تنش.
بیقراری.
لرزش.
ترس بیدلیل.
احساس غیر واقعی بودن.
انگار از بیرون داره خودش رو نگاه میکنه.
انگار مغزش زیر یه شیشهست.
چشمهاش گرد شد. دستش رو به دیوار گرفت. قلبش تند میزد.
و اونجا بود...
که یادش اومد:
امروز قرصشو نخورده.
همین یه روز...
و بدنش داره فریاد میزنه.
اون لحظه، برای اولین بار،
سیاوش واقعاً فهمید که با خودش چی کرده.
وابستگی فقط یه کلمه نبود.
الآن داشت توی خونش جریان پیدا میکرد.
و فصل با یک جملهی ذهنی تموم میشه:
"من دیگه مختار نیستم... من بردهام."
7 394
آلپرازولام
فصل دوازدهم – فلسفهای برای فراموشی
ذهن سیاوش دیگه فقط دنبال فرار نبود.
حالا دنبال معنا میگشت—در ته لیوان، ته قرص، ته هر چیزی که بتونه از درد بکاهه.
کتاب میخوند. فلسفه گوش میداد.
نیچه، شوپنهاور، کامو.
اما هرچی بیشتر میخوند، بیشتر تهی میشد.
چون حالا با زبانی روشن، همون چیزی رو میشنید که در دلش زمزمه میکرد:
"همهچیز پوچه."
تو این میان، یه پزشک پیدا کرد. یه مرد خسته و بیانگیزه، که با یه پاکت پول و چند جملهی ساده، نسخهی هر دارویی رو مینوشت.
"چی میخوای پسرجون؟ آلپرا؟ کلوناز؟ مودافینیل؟ مشکلی نیست..."
سیاوش حس بدی داشت، اما...
اون حس، توی مه فرو میرفت.
دوز دارو بالا رفت.
حالتها عجیبتر شدن.
یه روز وسط حرف زدن با مادرش شروع کرد به گریه کردن.
یه روز دیگه، وقتی گوشی از دستش افتاد، نیم ساعت فقط میخندید.
و اون شب...
برای اولین بار، فکر خودکشی اومد سراغش.
نه با ترس.
با یه لبخند محو:
"یعنی میشه با یه قرص، همهچی رو خاموش کرد؟"
از اون طرف، خشایار هم تو فاز خودشه.
یه نقشهی جدید.
خودکشی نمایشی با دوز بالا از آلپرازولام—فقط برای اینکه خانوادهش رو بترسونه،
تا ماشین جدیدی که میخواد رو براش بخرن.
سیاوش از همهچی باخبر میشه.
اون شب، میره خونهی خشایار.
خونهای لوکس، با بوی تلخ مشروب و پنجرههایی بسته.
خشایار روی تخت دراز کشیده، پتو تا زیر چونه، نگاه خیره به سقف.
نه بیهوشه، نه بیدار.
در برزخ.
سیاوش کنار تخت ایستاده، سیگار روشن در دست.
نه عصبانیه، نه نگران.
فقط نگاه میکنه...
و یه جمله تو ذهنش تکرار میشه:
"اینا شد زندگی ما؟"
فصل با تصویر دود در هوا تموم میشه،
و سکوتی که بیشتر از هر فریادی میلرزه.
7 394
آلپرازولام
فصل یازدهم – در آستانهی خلسهی تاریک
چند هفته گذشته بود.
قرصها دیگه اون اثر اولیه رو نداشتن.
سیاوش کمکم فهمید باید دوز رو بالا ببره تا خوابش ببره.
اول نصف، بعد یه قرص کامل، بعد... دو تا.
بدنش مقاومت نمیکرد، ولی روحش دیگه خواب نمیرفت،
مگر با فرمان دارو.
اون شب، خشایار بهش پیام داد:
— «بیا خونهمون، فقط منم. یه بطری خوب گرفتم. اولین بارمون باشه، با هم بزنیم.»
سیاوش نوشت:
— «قرصمم میارم.»
خشایار جواب داد:
— «نیازی نیست داداش.»
سیاوش نوشت:
— «اینجوری بهتره... واقعیتر میره تو فاز.»
خانهی خشایار، نور کم، موزیک ملایم، بطری روی میز.
دو لیوان. دو ذهن. دو روح درحال پوسیدن.
بعد از چند جرعه، سیاوش خودش رو رها کرد. قرص رو قورت داد. موزیک ماریلین منسون پخش شد.
اون صدای خاص، اون ریتم تاریک...
و بعد یه سکوت افتاد.
خشایار گفت:
— «میدونی چیه سیاوش؟
زندگی یه جوک مسخرهست که خیلیا جدی میگیرنش.
ما همون وسطش گیر کردیم.
نه به اندازهی احمقها سادهایم که شاد باشیم،
نه به اندازهی قویها بینیاز.»
سیاوش گوش میداد. پلکهاش نیمهافتاده، ذهنش در مه.
خشایار ادامه داد:
— «پوچی، اون چیزیه که ته همهچی میمونه.
رابطه؟ پوچ.
پول؟ پوچ.
امید؟ ساختگی.
فقط یه راه داریم—
تا وقتی زندهایم، حس نکنیم.
نذاریم زندگی نیش بزنه.»
سیاوش با لبخند آرومی گفت:
— «شاید... واسه همینه که آلپرازولام اختراع شد.»
و موزیک بالا رفت. نور پایین اومد.
دو لیوان خالی شد. دو ذهن، تاریکتر.
اون شب، یه چیز در سیاوش شکست.
نه از جنس درد.
از جنس معنا.
و فصل تموم میشه با تصویرش در آینه،
با چشمهایی که دیگه دنبال چیزی نمیگردن.
چون باور کرده بودن که هیچ چیز اونور نیست.
7 394
خوب دوستان و همراهان عزیز
10 فصل داستان آلپرازولام تقدیم به شما
ادامه این داستان درام و واقعی در فردا
با من همراه باشین و برای حمایت ری اکت فراموش نشه
دل هاتون پر نور و خالی از تاریکی باد❤️
7 394
آلپرازولام
فصل دهم – خندهای در تاریکی
وابستگی همیشه ناگهانی نیست.
گاهی از یه ترکِ کوچیک شروع میشه... و کمکم، دیوارِ درون میریزه.
سیاوش حالا دیگه هر روز به «اون ترکیب» نیاز داشت.
نصف قرص. کمی الکل. و بعد، یه سیگار، یه آهنگ، یه سکوت.
سکوتی که اولش مرهم بود، ولی حالا تبدیل شده بود به خلأ.
و درست وقتی فکر میکرد بیشتر از این نمیتونه فرو بره، شاهین—پسرخالهی اردشیر—اومد.
با یه فلش پر از آهنگ.
ماریلین منسون.
از همون لحظهای که صدای "This Is the New Sh*t" یا "Coma White" پیچید توی هدفونش،
یه بخش دیگه از ذهنش روشن شد—یا شاید خاموش.
تاریکی حالا موسیقی داشت. ریتم داشت. منطق داشت.
و سیاوش، بیدفاع، بهش گوش داد.
خانوادهاش؟
بالاخره فهمیدن.
سیاوش دیگه اون پسر ساکتِ فرمانبر نبود.
جواب میداد. نگاهش خیره بود. لبخندش مصنوعی بود.
اما واکنش خانواده همون همیشگی بود.
فشار. دستور. تهدید.
و سیاوش فقط لبخند زد.
نه از روی آرامش.
از روی تهی بودن.
شب، تو ماشین، با خشایار توی شهر میچرخیدن.
سیاوش از پنجره بیرون رو نگاه میکرد، لبخند میزد.
بیدلیل.
بیحس.
بیروح.
خشایار یه نگاه بهش انداخت. خندید.
یه خندهبه تلخ.
گفت:
— «پسر، عوض شدی...»
سیاوش با چشمای بیحس گفت:
— «بالاخره فهمیدی؟»
خشایار لبخند زد، ولی ته دلش سنگین شد.
چون اون سیاوشی که میشناخت،
رفته بود.
بعد سرش رو تکیه داد به صندلی و فکر کرد:
"شاید اینم یه مرحلهست.
شاید... میگذره."
7 394
آلپرازولام
فصل نهم – زمزمههایی با صدای بلند
دو روز گذشت.
سردرد رفت. بدنش آروم شد. حتی یه کم تمرکز برگشت.
ولی یه چیز نرفت...
فکرِ دوباره زدن.
سیاوش جلوی آینه ایستاده بود. خودش رو نگاه میکرد.
نه از رو خودشیفتگی. از روی کنجکاوی.
"من کی شدم؟"
اون شب که قرص خورد و الکل ریخت و سیگار کشید، انگار دروازهای باز شد.
یه در که پشتش، تاریکی بود. ولی...
یه نوع "آرامش تاریک" هم داشت.
سایهای از پشت سرش داشت حرف میزد:
— «دوباره بزن. اینبار درستتر. بدون درد. بدون لرزش. بدون ترس.»
سیاوش دستش رفت سمت کشو.
قرصها هنوز بودن.
الکل هم هنوز تو بطری نصفهای زیر تخت، نفس میکشید.
سیگار؟ تازه یه پاکت از یکی گرفته بود.
ذهنش میگفت نه.
بدنش میگفت نه.
ولی اون صدا—اون صدای سایه—فریاد میزد:
"یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه."
سیاوش نشست روی تخت. گوشیش رو برداشت. به خشایار پیام نداد. به اردشیر زنگ نزد.
فقط به روبهرو خیره شد.
نه تنها،
بلکه در محاصره.
سایه حالا دیگه پنهون نبود.
داشت نزدیکتر میشد.
