fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

دلدار⁵⁹

دلدار⁵⁹

رفتن به کانال در Telegram

ما حسرت و دلتنگی و تنهاییِ عشقیم :) خلوتِ #دل‌سوزِ ما

نمایش بیشتر
إيران196 554دسته بندی مشخص نشده است
57
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
دیدی ای‌دل که غم‌ِ عشق دگر بار چه کرد؟

در جهانی آشنا، بیگانه‌ای از یاد رفته این منم! اسطوره‌ی افسانه‌ای از یاد رفته خسته از تردید بین رفتن و ماندن شبیهِ پیله‌ی سربسته‌ی پروانه‌ای از یاد رفته هرزمستانی که گشتم کوچه‌ی تنهایی‌ام را ردّ او با برف بی‌رحمانه‌ای از یاد رفته دل به باران می‌سپارم، این‌چنین باید ببارم تکیه‌گاه اشک‌هایم، شانه‌ای از یادرفته بعد از این روزی گل لبخندهایم را ببینی غنچه‌ی خشکی‌ست در گلخانه‌ای از یادرفته در قمار زندگی خالی‌ست دست عقل‌بازان قلب من! دیوانه شو! دیوانه‌ای از یاد رفته پیکرم را دست خاکی از تبار عشق بسپر خرده آغوشی برای دانه‌ای از یاد رفته . . .
#دل‌سوز | ف.جهانبخش

🤎🍁
🤎🍁

گلی نمانده ؛ خودت گل باش!

08 Jahane Fasede Mardom Ra.mp38.56 MB

این مصرع‌ هم امسال رزقِ فاطمیه‌ی شاعریِ ناچیز‌ِ ما شد :)

Repost from N/a
شکوهِ نامِ تو رمز حماسه‌های علی‌ست... -فاطمه جهانبخش🌱
شکوهِ نامِ تو رمز حماسه‌های علی‌ست... -فاطمه جهانبخش🌱

در پایان هر فیلمی یه لحظه‌ی صمیمانه هست که اسم تمامی عوامل نشون داده میشه. تا وقتی که اون لحظه برسه، فیلم‌ها هم مثل زندگی بی‌وقفه به سمت پایان‌شون حرکت می‌کنن و گاهی اوقات دقیقاً وقتی که فکر می‌کنیم به آخرش رسیدیم، همونجاست که زندگی آغاز میشه✨.
#Dialog | Our Movie🎥

یادمه بهم گفتید «دوست داشتنِ کسی که می‌دونی کِی قراره بمیره، یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. اونی که بازمانده‌ی این عشقه تا آخر عمر این درد رو با خودش به دوش می‌کشه.» اگه قراره غمِ از دست دادن کسی رو تا ابد داشته باشم و اگه قرار نیست فراموشش کنم، می‌خوام اون شخص، دخترِ شما باشه :)
#Dialog | Our Movie🎥

photo content

photo content

عمر است و نفس‌نفس غمِ دور شدن ماییم و خیال مبهمِ دور شدن ای‌عشق بیا سخن بگو، می‌ترسم از عاقبتِ از کلمه دور شدن
- میلادعرفان‌پور🤍
پ.ن: به امید اینکه دوباره کلمه‌ها به دفتر ما برگردن و این قلم، جوهر شعر تازه به خودش ببینه :)

در مقابل هزارها هزار چشمِ بی‌چراغ یک دریچه نیز وا نشد . . . راستی چرا هرچه شعرهای ما شبیه زندگی شدند زندگی شبیه شعرهای ما نشد؟
- محمدرضا‌روزبه.

یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی «استونر» این است که زندگی را به شکل یک تمامیت و همانطور که هست می‌بیند، نه آمیخته به توهم و یأس. درنهایت شخصیت استونر در می‌یابد آنچه که در دانشگاه می‌جسته را نه در کتاب‌ها، بلکه در خواندنِ کتاب‌ها و عشق به آنها و همچنین نه در جامِ مقدس فضل و دانش، بلکه در جست‌و‌جوی رسیدنِ به آن یافته است.
از مقاله‌ی «مهم‌ترین رمان مغفول‌مانده‌ی آمریکا» نوشته‌ی تیم کرایدر.

photo content

شاعری وارد دانشکده شد دم در ذوق خود را به "نگهبانی" داد . . . -سیدحسن‌حسینی.
شاعری وارد دانشکده شد دم در ذوق خود را به "نگهبانی" داد . . .
-سیدحسن‌حسینی.

یکی از اشتباهات بزرگم این بود که کتابِ استونر رو همزمان با یه سریال غمگین شروع کردم و به پایان رسوندم. این حجم از غم آخه؟

من معتقدم هر شخصیتی که توی کتاب یا فیلم و سریال‌ها خلق میشه، صرفاً یه شخصیت داستانیِ غیرواقعی نیست. اون شخصیت‌ها از زمانی که نوشته میشن یا به تصویر کشیده میشن، درواقع در دنیای ما متولد میشن. زنده‌ان. نفس می‌کشن. برای همین تک‌تک لحظات و احساساتی که تجربه می‌کنن، لبخند‌ها، اشک‌ها، دردها، عشق‌ها، نفرت‌ها، شک‌ها، یقین‌ها، رسیدن‌ها و دوری‌هاشون، درونِ من مثل یه خاطره‌ی عمیقِ فراموش‌نشدنی باقی می‌مونه :) کتاب‌ها و فیلم‌ها به آدم امکانِ زیستن در جهان‌های متفاوتی رو میدن و طبیعتاً این زیست‌های متفاوت، بار زندگی هرکس رو سنگین‌تر می‌کنه.

بعضی از آدما شاعری‌شون فقط روی کاغذ نیست؛ تمام وجودشون شاعره.‌ مثل استاد امیری‌اسفندقه :) واقعاً شاعرانگی از تمام سکنات و وجنات و کلمات‌شون جاری بود. اصلاً مصداق شاعرانگی و شاعرانه زیستن یعنی ایشون🤌🏼✨. چطور ممکنه یه شخصی در جایگاه ایشون توی مواجهه‌ی اول با یه آدمی که هیچ‌وقت به عمرش اون رو ندیده، انقدر محترمانه و صمیمانه و لطیف برخورد کنه؟ حقیقتاً امشب بعد از برخوردی که با استاد اسفندقه داشتم یه جون به جونام اضافه شد.

«بیابان تاتارها» داستان یک پادگان فراموش‌شده در جوار بیابانی غم‌بار و بی‌انتهاست؛ جایی که یک افسر جوان با رؤیای افتخارات نظامی واردش می‌شود اما به‌جای جنگ و قهرمانی، با تنهایی، ملال و گذر بی‌رحمِ زمان رو به رو می‌شود. بیابان تاتارها به یادمان می‌آورد که تازگیِ جوانی، بی‌صدا و مرموز در پسِ انتظارهای بی‌پایان و امروز و فردا کردن‌های بی‌ثمر، فرسوده می‌شود. به یادمان می‌آورد که غبار کهنه‌ی سکون، عادت و غفلت می‌تواند روی آینه‌ی وجود هرکسی بنشید و به‌طور حیرت‌آوری ذائقه‌ی کمال‌طلبی روح را دفن کند. به یادمان می‌آورد که گاهی هدف‌های ما جز توهمِ پوچِ خودساخته‌ای از حقیقت نیستند و دست و پا زدن‌های ناشیانه‌مان هم آورده‌ای جز فرورفتن مضاعف در باتلاق این توهمات ندارد. ما همیشه در انتظار لحظه‌ی مقبول و مطبوعی هستیم که نامش را زندگی بگذاریم. دریغ که زندگی همین لحظاتی‌ست که سهل‌انگارانه از کنارش عبور می‌کنیم تا روزی -شاید در رؤیاها- در مقصدی نامعلوم احساس خوشبختی کنیم. چه بسا این مقصد نامعلوم، مرگ باشد؛ مهر خاتمه‌ای که ناغافل بر عمرِ بر باد رفته‌ی انسان کوبیده می‌شود. پ.ن: از معدود کتاب‌هایی بود که یه نفس خوندمش. کاش می‌شد این کتاب رو به همه‌ی کسایی که دارن دوران جوانی رو می‌گذرونن، هدیه کرد تا قبل از اینکه دیر بشه بخونن.
#کتاب📚