ㅤ𝗏𝗂ᦅ𝗋𝖾𝗅ㅤ
رفتن به کانال در Telegram
ㅤ ㅤㅤ𝖲𝖾 𝗏𝗎𝗈𝗂 𝖺𝗍𝗍𝗂𝗋𝖺𝗋𝖾 𝗅𝖺 𝗆𝗂𝖺 𝖺𝗍𝗍𝖾𝗇𝗓𝗂𝗈𝗇𝖾 ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𝗆𝗎𝗈𝗏𝗂𝗍𝗂 𝗂𝗇 #𝖿𝗋𝖾𝗍𝗍𝖺 𝗋𝖺𝗀𝖺𝗓𝗓𝗈
نمایش بیشتر555
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+4130 روز
آرشیو پست ها
555
Repost from 𝖦a̸𝗇𝗀𝗌𝗍𝖾𝗋
У меня к тебе чувства ( For )
Я обожаю тебя ∅
Ты нужен мне ( !!! ) Можно я тебя поцелую ( ??? )
555
Repost from یغماے بوسہ
بهار من؛
ثانیه ها می گذرند و من هرگز نخواستم که از تو و از نبودن تو چیزی را فاش کنم،هر شب خوابت را میبینم و به خیالم نگاهت میکنم و غرق در چشمان تو می شوم و بر چشمانت بوسه میزنم و نوازشت میکنم.. میبینی عزیزترین من؟ قلبم بوی تو را گرفته است اما قلب تو بوی رفتن میدهد.. کاش میتوانستم صدایت را در آغوش بگیرم شاید خستگی هایم تمام میشد؟ تا زمانی که دنیا هر دوی مارا در بر دارد من از همین فاصله و از همین دوری عاشقت میمانم.
555
Repost from N/a
خـزان
جریانِ عمر، سخت بی رحم است؛ از ثانیه به ثانیهٔ آن گرفته، تا سال های تلف شدهٔ رقت انگیزش به تندی عبور میکند اما جریان عمرِ من بی تو ناگذر ترین مسیری است که داشتم.
سال های جدیدِ من، بی تو کهنه میمانند. قلب عاجزِ من در همان شبِ بارانی که به ‹ما› پشت کردی جا مانده است؛ پس با من از عبور گذشتهٔ ویرانهام سخن نگو که جریان رود مانند زندگیام را حس نمیکنم.
هر کجا که هستی، غنچه های سُرخت را به زیبایی فصل بهار شکوفا کن و زمانی که آفتابِِ زردِ تابستانی پشت گندمزار نهفته است به خوشی، لحظه هایت را زندگی کن که من درست به مانند برگ های پاییزی پژمردهام.
نکند به یک باره، خیالم نفس های سرد تبارِ زمستان را به سمت تو بکشاند؟
دل، نگران این شیدای بی ریات نشو. من خوشم در میان پایکوبی بادِ خزان و برگ هایش، هر چند که لفظ خوش بودن از زبانم فاصله نمیگیرد اما اگر شکوفه های لپ هایت ارغوانی رنگ باشد و گرمای دلت، خورشید سر ظهر مرداد و زیبایی زندگیات همچون دونه های سپید برف، من در خزان غم هایم هم خوش خواهم بود؛
نه تنها در لفظ، بلکه در دل، برای تویی که نیمی از وجودم را حمل میکنی.
گذر کن، جوان بمان، عاشقانه هایمان را با دیگری جلا بده اما در پاییز بی رحمی انسان ها گیر نکن و هیچ برههای از زمان زیر قدم های عابران عاشق نما نشکن، برگ کوچک پاییزی من.
555
Repost from N/a
☩ اَمـان از دِلـی کـه در آخـرین
روزِ دیـدارمـان جـا مـانـد.
555
Repost from 𝗦𝗛𝗜𝗡𝗜𝗚𝗔𝗠𝗜
هیچ دلیلی برای زنده ماندن وجود ندارد. رد دستهای پدرش تن ظریفش رو پوشونده بود. ‘من میخوام تمومش کنم!’ تنها جملهای بود که از ذهنش رد میشد. سردیِ آب اذیتش میکرد و تنش رو میلرزوند. بدن لختش رو کمی پایینتر برد و از برخورد آب با پوست حساسش هیسی کشید. ‘این دقیقا پایان ماجراست’ اولین قطرهی اشک از چشمهاش سر خورد و سعی کرد بغض چندسالهش رو خفه کنه. ‘بدون تو میترسم’ انگشتهاش کشیدش رو روی گونش کشید و اشکش رو پس زد. ‘گفته بودم نمیتونم.’ این آخرین بار بود. با گرفتن شمارهی معشوقش خوشحال بود. این اولین و آخرین چیزی بود که لبخند رو به لبش میآورد. ‘حتی حالا که دارم میرم نمیخوای صدام رو بشنوی؟’ تکخند غمگینی زد و هر لحظه جسم بیجونش رو پایینتر برد.— ‘شرابی از جنس خون،هدیهی ابدی ما’
گلبرگهای خشکیدهی سنگ رو کنار زد. با دیدن اسم تنها دلخوشیش ترسید. پس اونا راست میگفتن؟ این امکان نداشت. میترسید. از اینکه اینها کابوس نباشه وحشت داشت. ‘بیدار شو’ ترسیده قدمی عقب برداشت و اینبار تقریبا فریاد زد. ‘من..من پشیمونم. بیدار شو تا باهم حلش کنیم ارکیدهی سفیدم’ اشکهاش دیدش رو تار کرده بودن. ‘التماست میکنم.مگه قول ندادیم باهم بمیریم؟’ با فکری که از سرش رد شد حین گریه، لبخند ترسناکی زد. ‘هنوزم قولمون سر جاشِ’
