"𝐷𝑂𝑁'𝑡. ᷤ ⷨ ⷪ ᷜᷜ ⷷ𝑂𝐹𝐹𝐼𝐶𝐸𝑅؛"
رفتن به کانال در Telegram
"غیر از من هر چه بود ؛ وجود مکرر است" 𝑃𝑟𝑖𝑣𝑎𝑡𝑒 : t.me/OFFICER_KIM 𝐴𝑣𝑖𝑛 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7849183684 𝑴𝒐𝒐𝒏 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=6740296066
نمایش بیشتر378
مشترکین
-524 ساعت
-57 روز
-3030 روز
آرشیو پست ها
به یاد دارم؛ شاید مانند تصویری در تکهای آبگین شکسته، شاید مانند انعکاسی در صورت شبنم. تن ناآرامت در آغوش سرد ماه میلغزید، مانند ماهی طلاییای در دست، همان شب بیانتهایی که شعلهی شفق را در چشمان گویگونهات دیدم، همان موجی از اقیانوسی بیبدیل که عطش تصاحب جسم و روحت را در رگهای تنگ شدهام به آتش کشیدی، همان گلبرگ گلی رقصان که به جای گوشتِ آدمیزاد، پر و پروانه و پر قو بوسه زدم و قسم خوردم به لطافت جاودانهاش که مرا همچون اسیری بیدفاع به دندان کشید. به یاد دارم قلبِ سرخ ترقوههای شیرینت را؛ به یاد دارم حرارت لالهی گوش لرزانت را، به یاد دارم تیک و تاک وحشتکردهی سینهی نحیفت را، به یاد دارم گرمای دلپذیر دم برآوردنهایت را، آن کوی پر از شور شهوت و شیرینی عشق همه بر یادم مانده ستارهی سهیل من. در بویِ، بوی سحرآمیز گیسوان شبفامت ماندهام. ای پری پرافشان، گر آرزو کنم دوباره همبستری با روح زراندوز تو، بر بالینم بال میگشایی، یا بال میبندی و قلب ترک خوردهی مرا ترک میکنی؟ ای ستارهی صاحب جان و تنم، گر پرواز در کیهان را با عطر نَفس تو طلب کنم همراهِ همراهیکنندهی من خواهی شد یا دل گرم مرا دلسرد خواهی کرد؟ ای خورشید ماهسیما، اگر بخواهم یک شاخه بوسه از گلبرگ گلگون گونههایت بچینم، پردهی ماهانای تاک خود را کنار خواهی زد، یا نهر تیرهی خود را از نظرم پنهان خواهی ساخت؟ ای معشوق اثر کرده عشقَش به من، روان خود را به نام عشق عرضه میسازی یا کام عشق دیگری در سر داری؟
-اما هرگز نگفته بود طبیبی چون او، تبحری در کشاندنِ زهرِ هجر، میانِ ترک استخوان دارد.
°•#𝑑𝑟𝑒𝑎𝑚𝑓𝑙𝑢𝑚
.
شقیقه اش را که بوسیدمدر تار و پود هر آنچه از من لمس کرده بود، با کلماتِ شیرینش ریشه دواند... هرگز نگفته بود هر زیبایِ فتنه گری چون او، نمیتواند عاشق بماند. مقابلش که سر خم کردم بی انصافی نکرد در قبالِ احساساتِ ممکنهٔ ای که همچون مخدر به جان روانم افتاده بود... اما هرگز نگفته بود هر قلبی چون او، جاذبهٔ دروغینی از دلباختگی دارد. علاقه اش را که پذیرفتم به سانِ هرزه های دورنگِ محافظه کار مرا پا در رکابش تسکین داد و دَوا بود... اما هرگز نگفته بود طبیبی چون او، تبحری در کشاندنِ زهرِ هجر، میانِ تَرَک استخوان دارد.
ناگزیر به شرحِ حالش، قطار میکند و نقطه بر روی کلمات، سوار.
گر روزی بودم ترانه ای جان گداز و بی عُطوفه، امروز بیش ازینم.
لایقِ قرارُ و مَدارِ آشکارای قلبی که روزی می ایستد، شبی میمیرد و صبحی به شامگاه نمیکشد، آدمیزاد نبوده و نیست عزیز زاده
گر علاقه ای حرام باد، بر همهٔ ما باد.
بیخوابیهای پر از پیچش درد توی قفسهی سینه، تک تک استخوانها، رگها، تپشها؛ نگرانیهای طاقتفرسای پر از سیاهی، سرمای رعبآور هوای ذهنیِ حاکم، تپشهای یکی در میون قلب، اشکهای نامرئی سرد، آبشار افکار نامتنهی، بیحوصلگیها و خستگیهای مفرط، همه بوی تو رو دارن. تو ذرهای از قلبمی، وقتی نباشی هیچچیزی کامل و درست نیست، نه روز، نه شب، و نه حتی همین لحظه. تو تکهای از روح در هم شکستهی منی رز نقرهای پژمرده. مهم نیست اگر گذشت و درست نشد، سفید نشد، خوب نشد، سخت گذشت، بد گذشت، تاریک بود؛ تو حتی اگر منو نخوای هم توی گوشه گوشهی خاطراتم باقی میمونی.
انگشت به لب ماندهام از قاعدهٔ عشق
ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم که کشیدیم...
