fa
Feedback
🇵🇸 mostaeez 🇮🇷

🇵🇸 mostaeez 🇮🇷

رفتن به کانال در Telegram

@Mostaeez

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
233
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
همیشه وقتی کسی رو از دست می‌دادیم، آدم‌هایی رو می‌دیدم که کنار تابوتش از شدت بی‌قراری به خودشون می‌پیچیدن، گریه می‌کردن و انگار دنیا براشون تموم شده بود. ته دلم می‌گفتم: «چند وقت دیگه آروم می‌شن... یه ماه دیگه، دو ماه دیگه، یادشون می‌ره. زندگی همینه دیگه؛ آدم‌ها میان و می‌رن. قرار نیست زندگی بقیه برای نبودنِ یک نفر متوقف بشه.» نمی‌دونستم بعضی رفتن‌ها آدم رو از بیرون فقط چند لحظه متوقف می‌کنن، اما از درون برای همیشه. گذشت... تا رسید به ۱۰ اسفند. سحر بود، بیدارم کردن که برم سحری بخورم. اومدم پایین و چشمم افتاد به تلویزیون. فقط چند لحظه طول کشید... چند جمله، چند تصویر، یک خبر. و بعد، انگار چیزی درون زمان شکست. اخبار اون ساعت تموم شد. اون ساعت گذشت. اون روز گذشت. اون هفته گذشت. ماه رمضان تموم شد. شب‌های قدر گذشت. سال تموم شد. نوروز اومد و رفت. عید فطر گذشت. مدرسه تموم شد. امتحان‌های خرداد رو دادیم. عاشورا رسید و تموم شد. تشییعشون کردیم. محرم و صفر هم گذشت. تابستون هم تمام شد. شش ماه گذشت... اما من هنوز همون‌جا موندم؛ پای همون تلویزیون، در همون سحر، با همون خبری که هنوز باورش نکرده‌ام. من هنوز اون سحری رو نخوردم. بعد از اون خبر، نفهمیدیم چه شد. نفهمیدیم چطور لباس پوشیدیم، چطور از خونه بیرون رفتیم، چطور توی اون جمعیت ایستادیم، چطور تشییعشون کردیم و چطور برگشتیم و وانمود کردیم زندگی هنوز همون زندگی قبله. شش ماه گذشت و خیلی‌هامون حتی یک بار هم نتونستیم درست و حسابی گریه کنیم. شاید چون بعضی داغ‌ها اونقدر بزرگن که اشک، برای اندازه‌شون کمه. شاید آدم اول باید باور کنه کسی رفته، تا بتونه براش گریه کنه... و ما هنوز نتونستیم باور کنیم. دنیا اما منتظر ما نموند. صبح شد. شب شد. تقویم ورق خورد. فصل‌ها عوض شدن. مردم خندیدن، خرید کردن، سفر رفتن، مدرسه رفتن، سر کار رفتن... و ما هم، درست مثل بقیه، ادامه دادیم. فقط یک چیز عوض شده بود؛ ما دیگه شبیه آدم‌های قبل از اون خبر نبودیم. اون شب فهمیدم آدم به نبودنِ عزیزش عادت نمی‌کنه. فقط کم‌کم یاد می‌گیره چطور جای خالیِ کسی رو با خودش به این طرف و اون طرف ببره؛طوری که هیچ‌کس نفهمه هنوز، یک تکه از قلبش همان‌جا جا مانده. شش ماه گذشته... اما برای من هنوز ۱۰ اسفنده. هنوز سحره. هنوز تلویزیونه. هنوز اون خبره. هنوز صدای بیدار کردنم میاد که برم سحری بخورم... و من هنوز پشت همون سفره‌ای نشستم که هیچ‌وقت فرصت نکردم پایش سحری بخورم. فقط حالا می‌فهمم چرا آن آدم‌ها در مراسم خاکسپاری عزیزشان این‌طور بی‌قرار بودند. آن‌ها فراموش نکرده بودند؛ فقط داشتند برای کسی گریه می‌کردند که می‌دانستند دیگر هیچ سحری، هیچ عیدی، هیچ محرم و صفری، هیچ فردایی... او را به زندگی‌شان برنمی‌گرداند. و تلخ‌ترین قسمت ماجرا این است: بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار می‌روند... اما نبودنشان، هر روز دوباره اتفاق می‌افتد.

اونایی که مافیا بازی کردن اینو خوب میدونن که مافیا عاشق شهرِ بدون شهرونده! پس حواسمون باشه خیابونا خالی نشه..

اسم طولانی و سخت تو منو، پوششی برای بدمزه بودن اون آیتمه. #پرایوت_فکت

اگه با قرصای آهنی که تو مدرسه بهم میدادن دوز بازی نمیکردم الان موقع پاشدن با سرامیکا احوال پرسی نمیکردم.

اینم به عنوان حسن ختام اشعار.
اینم به عنوان حسن ختام اشعار.

می روم دلـتنگ اما دلخوشم آقـای من هر زمان و هر کجا باشم تو همراه منی
*امام رضای من:)

Repost from N/a
کیست این پنهان مرا در جان و تن کز زبان من همی‌گوید سخن؟

‌ توبه کردم که قلم دست نگیرم اما هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد

‌ به کجا پر بزنم من که پرم ریخته است شهر آواره شده، روی سرم ریخته است من به شوق قفست آماده ام، در بگشا وعده دانه نده، دور و برم ریخته است ترسم این است که در شهر شما سیل شود اشک هایی که فقط نامه برم ریخته است خواستم پیش تو برگردم و عاشق باشم هرچه پل بود ولی پشت سرم ریخته است

‌ محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید بنویسید که اندوه بشر بسیار است

Repost from N/a
به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را🩵

‌ از عکس تو و بغض همینقدر بگویم دردا که چه شب ها، که چه شب ها، که چه شب ها

Repost from N/a
گر نگهدار من آن است که من میدانم؛ شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد..

هم میتونین ریپلای کنین، هم ناشناس بگین.

اگه فقط یک بیت شعر رو میتونستین قاب کنین بزنین روی دیوار اتاقتون، اون شعر چی بود؟!.

اصلا از قدیم گفتن چای نطلبیده مراده. اونم تو حرم.
اصلا از قدیم گفتن چای نطلبیده مراده. اونم تو حرم.

لینک ناشناس آپدیت شد.

چمیدونم مثلا برام کتاب و گل بخر.

به طور مثال با ایشون اصلا بیرون نرید.

Repost from N/a
-
-