𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎
رفتن به کانال در Telegram
◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمانها ◈ طراحی تصاویر شخصیتهای داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I
نمایش بیشتر339
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-97 روز
-5030 روز
آرشیو پست ها
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁸⁶
همون لحظه موهام رو توی دستش گرفت و با خنده گفت:
_ «جنده کوچولو وقتشه بخوریش.»
بعد بدون اینکه فرصتی برای اعتراض بهم بده، کلاهک عضوش رو جلوی دهنم گرفت و فرو کرد توی دهنم؛
صدای دهنم فضای اتاق رو پر کرده بود؛
_ «عـــوق...عــاق...او...»
عضوش نه خیلی بزرگ بود و نه خیلی کوچک؛ میشد تقریبا همشو توی دهن جا کرد؛ با اینکه چندان بزرگ نبود، گاهاً باعث میشد توی گلویم احساس فشار کنم و ناخودآگاه سرفهام بگیره.
صداش توی گوشم پیچید، با لحن کشدار و پر از شهوتی گفت:
_ «بخور جنده...بخورش که لیاقتت کیر خوردنه؛»
بعد سیلی یه محکم به صورتم زد، یه مشت از موهام رو گرفت و سرم رو عقب کشید؛ اونقدر که چشمام ناخواسته توی چشماش قفل شد. و زمزمهوار گفت:
_ «توی هنوز کیر خوردن بلد نیستی جنده؟»
توهینهایی که به من میکرد، بیشتر باعث تحریکم میشد. اشک توی چشمام جمع شده بود، ولی نه از ناراحتی بلکه از شدت احساساتی بود که بهم هجوم آورده بود؛
آلتجنسیش رو بیشتر توی دهنم فرو کرد، انقدر که چشمام داشت سیاهی میرفت و بعد یهو از توی دهنم بیرون کشید، ولی به ثانیه نکشید که دوباره کارشو تکرار کرد.
آروم دستش رو روی موهام کشید و گفت:
_ «آفرین، دختر خوب. خودشه!»
همون لحظه صدای در بلند شد. چشمام تا آخرین حد باز شد. پشتم با حالت داگی دقیقاً به سمت در بود و نمیتونستم ببینم چه کسی وارد شده. چند لحظه بعد صدای بسته شدن در اومد و همزمان صدای قدمهایی که به تخت نزدیک میشدن به گوشم رسید.
خواستم کمی عقب بکشم، اما کامران با لبخندی مرموز نگاهم کرد و اجازه نداد فاصله بگیرم.
_ «کجا؟! تو کیرتو بخور بچه؛»
دوباره شروع کرد به تلمبه زدن؛
همه التماسمو توی نگاهم جمع کردم و زل زدم به چشماش. اشکام از گوشه چشمام سرازیر شده بود و صدای دهنم دوباره توی اتاق میپیچید.
_ «عــــــوق...اوم...عــاق...»
بوی عطر سرد و تندی توی اتاق پیچیده بود؛ عطری که مشخص بود برای کسی که تازه وارد شده. کامران نگاهش رو از چشام برنداشت و با لحنی معنیدار گفت:
_ «بهرام، چرا منتظری؟»
بعد خندهٔ کثیفی کرد و گفت:
_ «تعارف نکن، از کص و کون بکنش راحت باش.»
گریهم صدادار شده بود. دستهامو روی پاهاش گذاشتم و با تمام توانم خودمو عقب کشیدم، انگار میخواستم هر طور شده از اون موقعیت فاصله بگیرم.
من تا حالا توی همچین موقعیتی قرار نگرفته بودم که بخوام همزمان با دو نفر سکس کنم و همین بیشتر از هر چیزی میترسوندم.
وقتی تونستم یه کم از کامران فاصله بگیرم، خودمو جمع کردم و روی تخت عقب کشیدم. اشک توی چشمام جمع شده بود. نگاهمو برگردوندم و همون لحظه با دیدن پسر لاغره، پلکم پرید.
_ (پس برای همین توی مهمونی هی زل زده بود بهم... از همون اول برام نقشه کشیده بودن!)
سریع خودمو جلو کشیدم، دامنمو پایین دادم و به سمت در دویدم. اما قبل از اینکه دستم به دستگیره برسه، همون پسره خودش رو بهم رسوند. دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو از زمین بلند کرد.
تقلا کردم خودمو از دستش دربیارم، ولی فایدهای نداشت. چند قدم عقبتر بردم و لحظهای بعد پشتم به دیوار خورد. راه فرارم بسته شده بود و ترس، محکم توی دلم چنگ میانداخت.
بغضم شکست و با گریه گفتم:
_ «تورو خدا ولم کن، بذار برم...»
و همون لحظه خواستم ازش فاصله بگیرم که تنشو محکم به تنم فشار داد و مانع رفتنم شد. نفسهام بریدهبریده بالا میومد؛
دوباره با صدایی لرزون گفتم :
_ «تورو خدا...آقا التماست میکنم»
سرش رو یکم سمتم خم کرد و با لحن آروم که بیشتر از قبل میترسوندم گفت :
_ «شووووش... چرا میترسی دختر؟»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁸⁵
کمی کامران رو عقب هل دادم و گفتم:
_ «اینجا نه...»
همونطور که نفسنفس میزدم، ادامه دادم:
_ «یه جای خلوتتر.»
کامران یه نگاه به اطراف انداخت و گفت:
_ «اینجا که خلوته گلم.»
چند بار پلک زدم و با تعجب به پشت سرش، جایی که دخترها و پسرها مدام در رفتوآمد بودن، اشاره کردم.
_ «به این میگی خلوت؟»
خندیدم و گفتم:
_ «من شلوغی و جمعیت رو موقع سکس کردن دوست ندارم عزیزم.»
با گوشه چشم نگاهم کرد و لبخند شیطنتآمیزی زد.
_ «اِه... پس اینطوره؟»
بعد خم شد و دستش رو دور رونام انداخت و از جام بلندم کرد و منو انداخت روی دوشش.
_ «پس بریم یه جای خلوتتر تا حسابتو برسیم..»
برای لحظهای روی فعل جملهاش مکث کردم، اما بعد با خودم گفتم:
_ (منظور خاصی نداشت، زیادی بهش فکر نکن.)
خندیدم و با کف دستم چند بار روی کمرش زدم و گفتم:
_ «خودم پا دارم کامران، چرا اینجوری میبریم؟»
کامران یه اِسپَنک نسبتا محکم روی باسنم زد و با شیطنت گفت:
_ «چون میخواستم این هلوی تپلرو بهتر ببینم.»
یه بار دیگه اِسپَنک اونطرف باسنم زد و باعث شد آه بلندی بکشم؛
_ «اوم... این کارو نکن، کامران.»
اما حرکت بعدیاش باعث شد واکنشم شدیدتر بشه. نفسهام نامنظم شد و با صدای بریده گفتم:
_ «آه... اوم... کامران...نه...میسوزه!»
_ «جون...خوشت اومد جنده کوچولو؟ حالا صبر کن واست سوپرایز بهتری دارم.»
همونطور انگشتهاش رو داخل واژنم عقب و جلو میکرد از پلهها بالا میرفت، حس عجیبی داشتم؛ اولین بار بود که چنین موقعیتی رو تجربه میکردم و همین تازگیِ اتفاق برام جالب بود و بیشتر تحریکم میکرد
با نفسهای بریده گفتم:
_ «آه... بسـ... بسه...»
انقدر سرو ته مونده بودم که احساس میکردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم. کامران هم مدام باسنمرو اِسپَنک میکرد و چنگ میزد و سعی میکرد منو تحریک کنه و پشت سر هم حرفهای تحریککننده میزد.
بالاخره رسیدیم به یکی از اتاقها. صدای باز شدن در توی فضا پیچید و چند لحظه بعد، کامران کنار تخت وایستاد و منو پرت کرد روش.
با تعجب نگاهی بهش انداختم. خودش هم مشغول باز کردن دکمههای پیراهنش شد و من فرصت پیدا کردم اطراف رو از نظر بگذرونم.
اتاق تم قرمز و مشکی داشت؛ از روتختی و بالشها گرفته تا پردهها و تابلوهای روی دیوار. چند ثانیه به جزئیات اتاق خیره موندم و بعد نگاهم دوباره روی کامران نشست.
حالا روبهروم وایستاده بود بدون هیچ لباسی و کاملا برهنه؛
دستش بیاختیار روی عضو مردونش رفت شروع کرد به ماساژ دادن؛ نگاهش روی من مکث کرد. با شیطنت گوشهی لبم بالا رفت و بعد آروم از جام بلند شدم و با حالت چهار دست و پا چند قدم به سمتش رفتم.
از دستش گرفتمش و بدون اینکه نگاش کنم، آبی رو که توی دهنم جمع کرده بودم روی عضو جنسیش تف کردم.
_ «حالا راحت میشه ماساژش داد...»
جلو پاش روی تخت نشسته بودم و با شیطنت توی چشمهای سیاهش خیره شدم و سعی کردم واکنشش رو بخونم. عضوش رو ماساژ میدادم و گاها کلاهکش رو فشار ریزی میدادم؛
صدای نفسهای مردونهاش توی سکوت اتاق میپیجید. لبخندی زدم و با لحن کشداری گفتم:
_ «اوم...این چیز بزرگتو میخوام کامران جونم...اوف؟»
همون لحظه موهام رو توی دستش گرفت و با خنده گفت:
_ «جنده کوچولو وقتشه بخوریش.»
بعد بدون اینکه فرصتی برای اعتراض بهم بده، کلاهک عضوش رو جلوی دهنم گرفت و فرو کرد توی دهنم؛
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁸⁵
بالاخره طاقت نیاورد و به سمتم خم شد و با شهوت شروع کرد به بوسیدنم، صدای بلند آهنگ دور و برمون رو پر کرده بود و بقیه چیزها رو محو میکرد.
زمان از دستم در رفته بود. فقط میدونستم که وقتی از هم فاصله گرفتیم، نفسهامون سنگینتر از قبل شده بود و قفسه سینمون بالا و پائین میشد؛ هیچکدوم برای چند لحظه چیزی نگفتیم.
دست کامران روی ساعدم نشست و فقط شنیدم که گفت:
_ «بیا بریم.»
دستم رو گرفت و منو پشت سر خودش داخل ساختمون کشید. بعد به سمت راهپله وسط سالن رفت.
همین که به پلهها رسیدیم، دوباره منو به دیوار تکیه داد و خودش کامل مماس با بدنم کرد. دوباره فاصله لبامون از بین رفت و یه بوسه پر حرارت دیگهرو شروع کردیم؛
همون موقع دستش رو پایین برد و خشن کلیتوریسمو از روی شرتم ماساژ داد، همین باعث شد برای یه لحظه تمرکزم به هم بریزه.
چون لبهاش روی لبهام بود، نتونستم چیزی بگم و فقط صدای نامفهومی از ته گلوم بیرون اومد.
چند نفر از پشت سر کامران رد شدن، اما انگار متوجه ما نشدن. توی همون لحظه، نگاهم از روی شونهاش رد شد و روی همون پسر لاغراندام ثابت موند.
کمی کامران رو عقب هل دادم و گفتم:
_ «اینجا نه...»
همونطور که نفسنفس میزدم، ادامه دادم:
_ «یه جای خلوتتر.»
کامران یه نگاه به اطراف انداخت و گفت:
_ «اینجا که خلوته گلم.»
چند بار پلک زدم و با تعجب به پشت سرش، جایی که دخترها و پسرها مدام در رفتوآمد بودن، اشاره کردم.
_ «به این میگی خلوت؟»
خندیدم و گفتم:
_ «من شلوغی و جمعیت رو موقع سکس کردن دوست ندارم عزیزم.»
با گوشه چشم نگاهم کرد و لبخند شیطنتآمیزی زد.
_ «اِه... پس اینطوره؟»
بعد خم شد و دستش رو دور رونام انداخت و از جام بلندم کرد و منو انداخت روی دوشش.
_ «پس بریم یه جای خلوتتر تا حسابتو برسیم..»
برای لحظهای روی فعل جملهاش مکث کردم، اما بعد با خودم گفتم:
_ (منظور خاصی نداشت، زیادی بهش فکر نکن.)
خندیدم و با کف دستم چند بار روی کمرش زدم و گفتم:
_ «خودم پا دارم کامران، چرا اینجوری میبریم؟»
کامران یه اِسپَنک نسبتا محکم روی باسنم زد و با شیطنت گفت:
_ «چون میخواستم این هلوی تپلرو بهتر ببینم.»
یه بار دیگه اِسپَنک اونطرف باسنم زد و باعث شد آه بلندی بکشم؛
_ «اوم... این کارو نکن، کامران.»
اما حرکت بعدیاش باعث شد واکنشم شدیدتر بشه. نفسهام نامنظم شد و با صدای بریده گفتم:
_ «آه... اوم... کامران...نه...میسوزه!»
_ «جون...خوشت اومد جنده کوچولو؟ حالا صبر کن واست سوپرایز بهتری دارم.»
همونطور انگشتهاش رو داخل واژنم عقب و جلو میکرد از پلهها بالا میرفت، حس عجیبی داشتم؛ اولین بار بود که چنین موقعیتی رو تجربه میکردم و همین تازگیِ اتفاق برام جالب بود و بیشتر تحریکم میکرد
با نفسهای بریده گفتم:
_ «آه... بسـ... بسه...»
انقدر سرو ته مونده بودم که احساس میکردم هر لحظه ممکنه بالا بیارم. کامران هم مدام باسنمرو اِسپَنک میکرد و چنگ میزد و سعی میکرد منو تحریک کنه و پشت سر هم حرفهای تحریککننده میزد.
بالاخره رسیدیم به یکی از اتاقها. صدای باز شدن در توی فضا پیچید و چند لحظه بعد، کامران کنار تخت وایستاد و منو پرت کرد روش.
با تعجب نگاهی بهش انداختم. خودش هم مشغول باز کردن دکمههای پیراهنش شد و من فرصت پیدا کردم اطراف رو از نظر بگذرونم.
اتاق تم قرمز و مشکی داشت؛ از روتختی و بالشها گرفته تا پردهها و تابلوهای روی دیوار. چند ثانیه به جزئیات اتاق خیره موندم و بعد نگاهم دوباره روی کامران نشست.
حالا روبهروم وایستاده بود بدون هیچ لباسی و کاملا برهنه؛
دستش بیاختیار روی عضو مردونش رفت شروع کرد به ماساژ دادن؛ نگاهش روی من مکث کرد. با شیطنت گوشهی لبم بالا رفت و بعد آروم از جام بلند شدم و با حالت چهار دست و پا چند قدم به سمتش رفتم.
از دستش گرفتمش و بدون اینکه نگاش کنم، آبی رو که توی دهنم جمع کرده بودم روی عضو جنسیش تف کردم.
_ «حالا راحت میشه ماساژش داد...»
جلو پاش روی تخت نشسته بودم و با شیطنت توی چشمهای سیاهش خیره شدم و سعی کردم واکنشش رو بخونم. عضوش رو ماساژ میدادم و گاها کلاهکش رو فشار ریزی میدادم؛
صدای نفسهای مردونهاش توی سکوت اتاق میپیجید. لبخندی زدم و با لحن کشداری گفتم:
_ «اوم...این چیز بزرگتو میخوام کامران جونم...اوف؟»
همون لحظه موهام رو توی دستش گرفت و با خنده گفت:
_ «جنده کوچولو وقتشه بخوریش.»
بعد بدون اینکه فرصتی برای اعتراض بهم بده، کلاهک عضوش رو جلوی دهنم گرفت و فرو کرد توی دهنم؛
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁸⁴
[ اِلهام ]
جام نوشیدنیم دستم بود و با ریتم آهنگ جلوی کامران میرقصیدم.
هرچی ناز و ادا و دلبری بلد بودم ریخته بودم توی حرکاتم. لباسی هم که پوشیده بودم دقیقاً از اون مدلایی بود که نگاه بقیه رو سمت آدم میکشید.
دست خودم نبود، همیشه از توجه گرفتن خوشم میومد؛ از اینکه وارد یه جمع بشم و حس کنم چند تا نگاه دنبالم میاد.
یه تاب به کمرم دادم و پشتمو به کامران کردم.
کامران دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو کامل به خودش چسبوند. خنده خودمو سپردم به موزیک و با ریتم آهنگ تکون میخوردم. صدای خندههامون لابهلای موزیک و شلوغی مهمونی گم میشد.
سرمو بالا آوردم که نگاهم با نگاه یه پسر لاغراندام اون طرف سالن یکی شد. چند لحظه بیهیچ عجلهای براندازش کردم؛ از استایل مرتبش گرفته تا چهرهای که بد هم نبود.
گوشه لبم بالا رفت.
_ (خب... بهت حق میدم نگات این طرف باشه.)
یه کم بیشتر خودمو با آهنگ هماهنگ کردم و چنتا شیک زدم، انقدر نزدیک کامران بودم که قشنگ بزرگ شدن عضو مردونش رو حس میکردم ولی وانمود کردم حواسم بهش نیست.
چند لحظه بعد دوباره نگاهم سمت اون پسر گوشه سالن کشیده شد.
هنوز داشت نگام میکرد.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
_ (نگاه کردن که جرم نیست.)
همون لحظه کامران خم شد و آروم کنار گوشم گفت:
_ «بریم طبقه بالا؟»
نگاهمو از پسر غریبه گرفتم و به کامران دوختم.
همونطور که مشروب داخل لیوانو سر میکشیدم توی چشمهای هم نگاه کردیم. لیوان رو پایین آوردم، کامران لبخند کمرنگی زد و یکم به من نزدیکتر شد. از نگاهش معلوم بود که دلش میخواست باهام سکس داشته باشه.
لبمو بین دندونم گرفتم که نگاهش روی لبام چند لحظه ثابت موند. نفسهای سنگینش رو حس میکردم و نگاهم هنوز توی چشمای سیاهش گره خورده بود.
از دیدن بههم ریختن آرامشش لذت میبردم. انگار هر لحظه فاصله بینمون کمتر میشد و کشش عجیبی توی هوا جریان داشت.
بالاخره طاقت نیاورد و به سمتم خم شد و با شهوت شروع کرد به بوسیدنم، صدای بلند آهنگ دور و برمون رو پر کرده بود و بقیه چیزها رو محو میکرد.
زمان از دستم در رفته بود. فقط میدونستم که وقتی از هم فاصله گرفتیم، نفسهامون سنگینتر از قبل شده بود و قفسه سینمون بالا و پائین میشد؛ هیچکدوم برای چند لحظه چیزی نگفتیم.
دست کامران روی ساعدم نشست و فقط شنیدم که گفت:
_ «بیا بریم.»
دستم رو گرفت و منو پشت سر خودش داخل ساختمون کشید. بعد به سمت راهپله وسط سالن رفت.
همین که به پلهها رسیدیم، دوباره منو به دیوار تکیه داد و خودش کامل مماس با بدنم کرد. دوباره فاصله لبامون از بین رفت و یه بوسه پر حرارت دیگهرو شروع کردیم؛
همون موقع دستش رو پایین برد و خشن کلیتوریسمو از روی شرتم ماساژ داد، همین باعث شد برای یه لحظه تمرکزم به هم بریزه.
چون لبهاش روی لبهام بود، نتونستم چیزی بگم و فقط صدای نامفهومی از ته گلوم بیرون اومد.
چند نفر از پشت سر کامران رد شدن، اما انگار متوجه ما نشدن. توی همون لحظه، نگاهم از روی شونهاش رد شد و روی همون پسر لاغراندام ثابت موند.
کمی کامران رو عقب هل دادم و گفتم:
_ «اینجا نه...»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁸³
_ «آقای فرخی، لطفاً یادداشت کنید.»
گوشیمو باز کردم و شماره الهام رو آوردم بالا.
_ (واقعاً حوصله زهرا و سوالپیچ شدن برای این یکی تحفه رو ندارم.)
سرمو بلند کردم.
_ «یادداشت میکنید؟ شماره خانم سعادته.»
چند ثانیه فقط نگام کرد. یه نیشخند کج روی لبش نشست و سرش رو آروم تکون داد.
_ «خانم پاکسیرت، مگه من ازتون شماره اون خانومو خواستم؟»
اخمام رفت توی هم.
_ «خیر باشه آقای فرخی؟»
چیزی نگفت.
منم ادامه دادم:
_ «فکر میکنید من سرویس پیامکرسان همراه اولم که هر بار دست روی یه نفر گذاشتید، من واسطه بشم؟»
_ «نه، اگه...»
نذاشتم حرفشو تموم کنه.
_ «آقای فرخی، شماره رو یادداشت میکنید یا من برم و شما هم لطف کنید دیگه جلو راهم سبز نشید؟»
یه لحظه نگام کرد و بعد گفت:
_ «خانم سعادت چرا انقدر از دست من عصبین؟»
حرصم گرفت.
_ «آقای فرخی، به خدا من صدای شما رو میشنوم بیشتر از امتحان پایانترم استرس میگیرم.»
دستمو به کمرم زدم.
_ «کم مونده نقاب کتوومن بزنم بیام دانشگاه که منو نشناسید، اون وقت میپرسید چرا عصبیام؟»
خندهش کش اومد. دستشو روی چشمهاش کشید و سرشو پایین انداخت.
حالا که دقیقتر بهش نگاه میکردم، خودمم نمیدونستم یه زمانی دقیقاً از چیش خوشم اومده بود. شاید فقط یه حس زودگذر و بچگانه بود. یه چیزی که تحت تأثیر جو و شرایط شکل گرفته بود.
_ (وگرنه خیلی هم مالی نیستی فرخی!)
وقتی دیدم چیزی نمیگه، کیفمو روی شونهم جابهجا کردم.
_ «اگه حرفی ندارید، بنده برم. کار دارم.»
این بار سریع جواب داد:
_ «میشه چند دقیقه باهم حرف بزنیم؟»
انقدر اصرار کرد که آخر سر قبول کردم چند دقیقهای حرف بزنیم. رفتیم سمت پارک نزدیک دانشگاه و روی یکی از نیمکتها نشستیم؛ اما هرچی بیشتر حرف میزد، بیشتر حس میکردم دارم وقتمو هدر میدم.
اخمام کمکم توی هم رفت.
اولش سعی کردم مؤدب باشم و تا آخر حرفاشو بشنوم، ولی وقتی بحث به جاهایی کشید که اصلاً انتظارشو نداشتم، به معنای واقعی کلمه خشکم زد.
چند ثانیه فقط خیره نگاش کردم.
_ «شوخی میکنید؟»
ولی قیافهاش نشون میداد کاملاً جدیه.
نفسمو با حرص بیرون دادم و سرمو تکون دادم.
_ «نه... واقعاً متاسفم براتون.»
دیگه حتی حوصله نداشتم بشینم و ادامه مزخرفات مو قشنگِ دریا دل رو گوش بدم. کیفمو از روی نیمکت برداشتم و بدون خداحافظی درست و حسابی راه افتادم سمت ایستگاه.
پشت سرم صدام زد، اما اهمیت ندادم.
به اومدن شمشاد عادت کرده بودم؛ ولی چون نمیدونستم امتحانم دقیقاً چه ساعتی تموم میشه، از قبل گفته بودم دنبالم نیاد و خودم برگردم.
همونطور که سمت ایستگاه میرفتم، دستامو توی جیب مانتوم فرو کردم و با حرص به زمین خیره شدم.
_ «خدایا قربونت بشم مارو درگیر چه آدماییهم میکنی!»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁸²
ماشینهای لوکس یکی پس از دیگری وارد حیاط میشدن و چندتاشون هم مثل ما کنار خیابون پارک کرده بودن.
اخمام آروم توی هم رفت. یه جای کار میلنگید. قبل از اینکه پیاده بشم، آستین کامران رو گرفتم.
_ «ببینمت...»
با خنده برگشت سمتم.
_ «جانم؟»
_ «مگه نگفتی پارتی خودته؟»
چند لحظه نگام کرد، بعد خندید.
_ «من؟»
با انگشت به خودش اشاره کرد.
_ «کِی همچین چیزی گفتم؟»
نفسمو با صدا بیرون دادم.
_ «امان از دست شما پسرا...»
سرمو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.
_ «دروغ میگن که جلب توجه کنن...»
در ماشین رو بستم و نگاهی به اطراف انداختم. دیگه اهمیتی نمیدادم کسی منو با لباسی که از زیر پوشیدم ببینه یا نه.
آدمهایی که اینجا رفتوآمد میکردن، انگار همه از یه دنیا بودن؛ لباسهای گرون و سکسی، ماشینهای گرونتر و اعتمادبهنفسی که از چند متری به چشم میاومد.
نگاهم برگشت سمت کامران که داشت دور ماشین رو رد میکرد و به طرفم میاومد.
بیاختیار چشمامو توی حدقه چرخوندم.
هر بار سعی میکردم توی ذهنم کسی رو با هارون مقایسه کنم، آخرش به بنبست میرسیدم.
نه اینکه کامران بد باشه...
فقط هرچی بیشتر میگشتم، کمتر کسی پیدا میشد که بتونه توی ذهنم کنار اون پسر چشمآبی قد علم کنه.
لبمو گاز گرفتم و زیر لب غر زدم:
_ «پسره از همون اولش دروغ گفت...»
نگاهم دوباره به ویلای نورانی افتاد.
_ «بقیشو خدا به خیر کنه...»
[ آلما ]
توی حیاط دانشگاه برای خودم قدم میزدم. نزدیک نیم ساعت از تموم شدن امتحانم میگذشت، ولی هنوز دلم نمیخواست برگردم خونه.
رفتم سمت آبسردکن گوشه حیاط، چند جرعه آب خوردم و نگاهم ناخودآگاه روی در خروجی نشست.
_ (باید برگردم.)
امتحان رو اونجوری که میخواستم ننوشته بودم و همین بدجور کلافهم کرده بود.
نفسمو آهمانند بیرون دادم و راه خروج رو در پیش گرفتم.
امشب تولد هارون بود و نمیخواستم عمه فکر کنه بخاطر کارهایی که این مدت براشون کردم، حالا قیافه میگیرم یا خودمو کنار کشیدم.
_ (اگه بخاطر خود اون تحفه بود، عمراً اینهمه به خودم زحمت میدادم. حیف که عمه ازم خواست.)
هنوز چند قدم از در دانشگاه دور نشده بودم که صدای آشنایی پشت سرم پیچید:
_ «خانم پاکسیرت.»
همون لحظه دستمو کوبیدم روی پیشونیم و زیر لب غر زدم:
_ «خدایا این یکی رو دیگه کجای دلم بذارم؟»
قبل از اینکه برگردم، سریع گوشیمو از کیفم بیرون کشیدم.
بعد برگشتم سمتش...
و تازه فهمیدم زیادی نزدیک ایستاده.
انقدر نزدیک که اگر یکی دو سانت جلوتر میاومد، مستقیم میخوردم بهش. بیاختیار یه قدم عقب رفتم و بدون سلام و احوالپرسی گفتم:
_ «آقای فرخی، لطفاً یادداشت کنید.»
🚸اِدامہ دارد...
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁸²
ماشینهای لوکس یکی پس از دیگری وارد حیاط میشدن و چندتاشون هم مثل ما کنار خیابون پارک کرده بودن.
اخمام آروم توی هم رفت. یه جای کار میلنگید. قبل از اینکه پیاده بشم، آستین کامران رو گرفتم.
_ «ببینمت...»
با خنده برگشت سمتم.
_ «جانم؟»
_ «مگه نگفتی پارتی خودته؟»
چند لحظه نگام کرد، بعد خندید.
_ «من؟»
با انگشت به خودش اشاره کرد.
_ «کِی همچین چیزی گفتم؟»
نفسمو با صدا بیرون دادم.
_ «امان از دست شما پسرا...»
سرمو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.
_ «دروغ میگن که جلب توجه کنن...»
در ماشین رو بستم و نگاهی به اطراف انداختم. دیگه اهمیتی نمیدادم کسی منو با لباسی که از زیر پوشیدم ببینه یا نه.
آدمهایی که اینجا رفتوآمد میکردن، انگار همه از یه دنیا بودن؛ لباسهای گرون و سکسی، ماشینهای گرونتر و اعتمادبهنفسی که از چند متری به چشم میاومد.
نگاهم برگشت سمت کامران که داشت دور ماشین رو رد میکرد و به طرفم میاومد.
بیاختیار چشمامو توی حدقه چرخوندم.
هر بار سعی میکردم توی ذهنم کسی رو با هارون مقایسه کنم، آخرش به بنبست میرسیدم.
نه اینکه کامران بد باشه...
فقط هرچی بیشتر میگشتم، کمتر کسی پیدا میشد که بتونه توی ذهنم کنار اون پسر چشمآبی قد علم کنه.
لبمو گاز گرفتم و زیر لب غر زدم:
_ «پسره از همون اولش دروغ گفت...»
نگاهم دوباره به ویلای نورانی افتاد.
_ «بقیشو خدا به خیر کنه...»
[ آلما ]
توی حیاط دانشگاه برای خودم قدم میزدم. نزدیک نیم ساعت از تموم شدن امتحانم میگذشت، ولی هنوز دلم نمیخواست برگردم خونه.
رفتم سمت آبسردکن گوشه حیاط، چند جرعه آب خوردم و نگاهم ناخودآگاه روی در خروجی نشست.
_ (باید برگردم.)
امتحان رو اونجوری که میخواستم ننوشته بودم و همین بدجور کلافهم کرده بود.
نفسمو آهمانند بیرون دادم و راه خروج رو در پیش گرفتم.
امشب تولد هارون بود و نمیخواستم عمه فکر کنه بخاطر کارهایی که این مدت براشون کردم، حالا قیافه میگیرم یا خودمو کنار کشیدم.
_ (اگه بخاطر خود اون تحفه بود، عمراً اینهمه به خودم زحمت میدادم. حیف که عمه ازم خواست.)
هنوز چند قدم از در دانشگاه دور نشده بودم که صدای آشنایی پشت سرم پیچید:
_ «خانم پاکسیرت.»
همون لحظه دستمو کوبیدم روی پیشونیم و زیر لب غر زدم:
_ «خدایا این یکی رو دیگه کجای دلم بذارم؟»
قبل از اینکه برگردم، سریع گوشیمو از کیفم بیرون کشیدم.
بعد برگشتم سمتش...
و تازه فهمیدم زیادی نزدیک ایستاده.
انقدر نزدیک که اگر یکی دو سانت جلوتر میاومد، مستقیم میخوردم بهش. بیاختیار یه قدم عقب رفتم و بدون سلام و احوالپرسی گفتم:
_ «آقای فرخی، لطفاً یادداشت کنید.»
🚸اِدامہ دارد...
🥀زیـ🕷ــر سایـههای آزِرث🕸
👤داستان از جایی شروع میشه که تایماس، شاهزاده قدرتمند و فاسد آزرث🔥، وسطِ روزهای سخت جنگ دلش گیرِ همسر یکی از سربازهاش میافته.🍂 یه کشش عجیب و غیرقابلتوضیح بین اون و دختری روستایی شکل میگیره💦؛ دختری که شاید اصالت و ثروتی نداشته باشه، اما هوش و جسارتش از خیلی از اشرافزادهها بیشتره.🥵 اما تایماس خبر نداره دختری که کمکم داره به بزرگترین وسواس زندگیش تبدیل میشه، رازی رو پنهان کرده که میتونه همهچیز رو زیر و رو کنه...🤫⛔️برای خوندن رمان فقط کافیه روی متن ڪلیک ڪنے🥰📥
🥀زیـ🕷ــر سایـههای آزِرث🕸
👤داستان از جایی شروع میشه که تایماس، شاهزاده قدرتمند و فاسد آزرث، وسطِ روزهای سخت جنگ دلش گیرِ همسر یکی از سربازهاش میافته.🍂 یه کشش عجیب و غیرقابلتوضیح بین اون و دختری روستایی شکل میگیره💦؛ دختری که شاید اصالت و ثروتی نداشته باشه، اما هوش و جسارتش از خیلی از اشرافزادهها بیشتره.🥵 اما تایماس خبر نداره دختری که کمکم داره به بزرگترین وسواس زندگیش تبدیل میشه، رازی رو پنهان کرده که میتونه همهچیز رو زیر و رو کنه...🤫⛔️برای خوندن رمان فقط کافیه روی متن ڪلیک ڪنے🥰📥
Repost from ASA Premium ཐི༏ཋྀ آسا پرمیوم
جوایز قرعهکشی
2500 ستاره بین 25 برنده توزیع خواهد شد.
تاریخ پایان
