🌼🌹شٌٌعٌٌرٌٌ ٌٌوٌٌ ٌٌشٌٌاٌٌعٌٌرٌٌ🌹🌼
رفتن به کانال در Telegram
قبله ام دیوارِ عشق و آیه هایم نامِ توست خاطرم اندیشه ء تو حاجتم دیدارِ توست تبریزی🌻💛
نمایش بیشتر209
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
افتاده نفَس در قفَسِ خاطرههایم…
ای تکیهگهِ این دلِ ویران، کجایی؟
چون سایه شدم خسته در این کوچهی بنبست
ای خوابِ خوشِ روزِ زمستان، کجایی؟
در شُبههی این دردِ قدیمی نفس افتاد
ای مرهمِ این سینهی سوزان، کجایی؟
در کوچهی بیسایهی عمرم قدمی زن
ای روشنیِ گمشده در جان، کجایی؟
در تارِ نفس مانده دلم خسته و خاموش
ای عشقِ پسِ پردهی پنهان، کجایی؟
من تبزدهی شانهی باران شده بودم
ای معنیِ آرامشِ پنهان، کجایی؟
#غزل_کرمانی 🌿🕊
دلتنگ شدن بهانه مي خواهد ؟....نه!
بيزار شدن نشانه مي خواهد؟... نه!
از عشق تو بي زبان ، ببين مي سوزم !
تبخير شدن زبانه مي خواهد نه؟
بي متن ..به موسيقي غم مي مانم
خاموش شدن ترانه مي خواهد؟ نه...
هر روز ببين...حسِ تغزل دارم
اين شعر ، غمِ شبانه مي خواهد ؟ نه!
از اول قصه آخرش را خواندم
اين فصل مگر "ميانه" مي خواهد ؟ نه
از "قبل تر" از رفتن تو فهميدم!
اين حدس، "شمِ زنانه مي خواهد ؟ نه!!!
از درد کمر خم شدو ابرو هرگز!
يک مرد شدن، نشانه مي خواهد نه!
#المیرا_نصیری
☑🖋
✔ غزلی تازه: #دیوار
چشم خونی ماند و یار از سینهی خَمار رفت
بیوفا بی پرس و جو از خانهی بیمار رفت
ماه رفت و آسمان رفت از شب تاریک ما
آفتاب از خاطر بیتاب گندمزار رفت
تشنهخاکی سینهی خشک کویریم و دریغ
ابر آمد سایهای پاشید و بیرگبار رفت
مینشستیم از شراب بغض خود مستی کنیم
یار خوشخو بیصدا و مست و بیآزار رفت
شببهشب بیخواب و تنها میخروشیم از سکوت
خسته و مست و پریشان: «یار رفت و یار رفت!»
شکوه از خودسوزی و پروانهگی نامردمی ست
شمع مُرد و سایهای نازار از دیوار رفت
🖋 عیسی اسدی (میم - مهران)
۶ اسفند ۱۴۰۴
Iآثارواشعارعیسیاسدیمیمl
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کارِ دیگر میکنند!
مشکلی دارم، زِ دانشمندِ مجلس بازپرس
توبهفرمایان، چرا خود توبه کمتر میکنند؟
گوییا باور نمیدارند روزِ داوری
کاین همه قَلب و دَغَل در کارِ داور میکنند
یا رب این نُودولَتان را با خَرِ خودْشان نشان
کاین همه ناز از غلامِ تُرک و اَسْتَر میکنند
ای گدای خانِقَه، بَرْجَه که در دِیرِ مُغان
میدهند آبی و دلها را توانگر میکنند
حُسنِ بیپایان او، چندان که عاشق میکُشد
زمرهٔ دیگر به عشق از غیب سَر بَر میکنند
بر درِ میخانهٔ عشق ای مَلَک، تسبیح گوی
کاَندر آنجا، طینَتِ آدم مُخَمَّر میکنند
صبحدم از عرش میآمد خروشی، عقل گفت
«قُدسیان گویی که شعرِ حافظ از بَر میکنند»
حافظ
ایرانم۰۰۰
روزگارت طوماری از رنج، پیچیده در غبار
و هر خشتت، فریادی خاموش از ستم گشته
آینده اما پُلیست بر فرازِ ویرانی
که ما میسازیمش، با هر نفس، هر گام
زیرِ آسمانِ خاکستری، جوانههای امید
سر بر میآرند، از دلِ سنگ و خاکستر
ایرانم۰۰۰
ای سرزمینِ زخمخورده و سرافراز
از خاکسترت، ققنوسوار برمیخیزی
آزاد و پر غرور، همچون تاریخ جاودانت۰
پذیرفتن خیلی مهمه،
پذیرفتن جدایی،
پذیرفتن اشتباه،
پذیرفتن شرایط،
پذیرفتن تفاوت،
پذیرفتن مخالف،
پذیرفتن فقدان آدم ها و چیزها!
بنظرم قشنگترین حرف به یه آدم
میتونه این باشه که "من کنار تو،
خود واقعیمم" آدم کنار هرکسی
نمیتونه خود واقعیش باشه.
باید خیانت کنی تا
دیونت باشن ،
باید دروغ بگی تا همیشه به فکرت باشن
باید هی رنگ عوض کنی
تا دوستت داشته باشن
اگه ساده ای ، با وفایی ، همیشه تنهایی
گاهی سکوت میکنی !
چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی ...
گاهی سکوت میکنی ،
چون واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری ...
سکوت گاهی یک انتظاره و گاهی هم یک اعتراض !
اما بیشتر وقت ها سکوت برای اینه که هیچ کلمه خاصی
نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه ؛
و این یعنی همون حس تنهایی
در این روز و شب هایی که
رنگ تکرار به خود گرفته اند ،
برنده تو باش
تو که به ازای از دست دادن هایت می توانی چیزهای با ارزش تری را به دست آوری
در این روز و شب های در خانه ماندن هم میشود
زنانه عاشق ماند و
مردانه از عشق محافظت کرد
میشود کودکانه
در خانه رنگ و بوی
عشق را چون خ
بوی ریحان های باغچه ی مادربزرگ تازه نگه داشت
هم وطن
کسی نمیداند چقدر فرصت
برای من و تو باقیست
دو فنجان چای تازه دم
با عطر هل و
یک دوستت دارم ،
آسان میکند
سختی این لحظه های رنگ تکرار به خود گرفته را
پنجره را باز کن
و چایت را به آرامی بنوش
سال دیگر که بیاید
با یک یادش بخیر ،
ساده از این ایام خواهی گذشت .
الهی به امید تو
.
وقتی آدم ها شما را ترک میکنند
مانعشان نشوید!
شما با کسانی که رهایتان میکنند
آینده ای ندارید،
آینده شما با آن هایی هست که در
هر حالی همراه شما هستند
تو زندگیم از سه تا آدم
خیلی دوری میکنم
یکی اونی که پر از ادعاست
یکی اونی که حرف میاره و میبره
یکی هم آدم جو گیر
اینا همیشه ضررن
می خواستم امشب بخندانی لبانم را
اما شکستی با نگاهت استخوانم را
من ساده بودم!! ، با نگاهت باختم دل را
صد جلوه کردی تا گرفتی این جهانم را
هر لحظه درگیرم چرا؟ با حس رویایت
وقتی که چشمانت نمی بیند خزانم را
تا پلک بر هم میزنم این خواب خرگوشی
آرامشم را می رباید ، هم امانم را
ای عشق ، می دانی تو از احساس خاموشم
وقتی که شب ها بغض می گیرد نهانم را
غمگین نشستم من "امیر" این کنج تنهایی
شاید بخوانی از تبم ، غوغای جانم را
#امیرحسین_عبداللهے
در این دنیا ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﺷﯿم
ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿم ﺩﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺒﯿﻨﯿم . . .
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿم،
ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﯾم . . .
ﺍﮔﺮﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿم،
ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ﺑﺎﺷﯿم. . .
ﺍﮔﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿم،
ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾم . . .
ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ " ﭘﮋﻭﺍﮎ " ﻧﯿﺴﺖ ...
انسانیت در من میمیرد
وقتی مادری کنار امام زاده جوراب میفروشد
انسانیت نابود میشود.....
وقتی خواهری پشت خط عابر
پیاده اسفند دود میکند.
انسانیت معنایی ندارد
وقتی پدری روی برگشت ب خانه را ندارد
انسانیت گم میشود
وقتی برادری از فقر کلیه اش را میفروشد
و ما فقط انسان هایی هستیم که ب وسعت دیدمان انسانیت را جار ميزنيم!
درود بر شما خوبان بداهه سرا در گروه گلشن شعرا با بیت مطلع از جناب میرزایی ، سین ، جیم ، میم در شب ۴/۱۲/۱۴۰۴
دوباره آخر سال است و طبع ما وا شد
غزل بخوان که نمای بهار پیدا شد
🌺🌺🥀🥀🌺🌺
از ،،سید،،
چقدر سال بدی بود خون به دلها شد
بجای شیر و عسل تیر در گلو جا شد
نشست بر کمر سرو تیشه ی بیداد
تمام بی صفتی ها چه زود حاشا شد
به دست هر کس و ناکس نهاده شد شلاق
چه قدر قامت رعنا که از ستم تا شد
صدای زوزه ی کفتار می رسد بر گوش
از ان زمان که در خانه روی او وا شد
چها نکرد حرامی به هر که گفتش نه
از او هر انچه ستم بود قسمت ما شد
نشست و زار زد از دست حور کُش ،سید،
به حیرتم که چسان کوه غم بدل جا شد
سیدحسن.م.ب🍂🍂🥀🍂🍂
⚫️ پروفسور
عبدالمجید ارفعی درگذشت
⚫️پرفسور عبدالمجید ارفعی؛ پژوهشگر و متخصص زبانهای باستانی اکدی و ایلامی و از آخرین بازماندگان مترجم خط میخی ایلامی در جهان؛ صبح امروز درگذشت
🥀🖤
.
