3
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-1 1327 روز
-1 31230 روز
آرشیو پست ها
Repost from ㅤārchfiend.
🌟 𝖨 𝗀𝗈𝗍 𝗎𝗋 ‹ صديـﻘـة › on my right side
Repost from N/a
+4
ݪـذت بـړدن از عصـر پاییـزے و ۮل انڱیـز
ࢠـہ صـړف نسڪـافـه و نـاݩ کـرۈسـان
Repost from N/a
This place is a circus, you just see the surface
They cover shit under the rug
You can't see they're faking, they'll never be naked
Repost from N/a
آخر در برابر ماشه های بیرحمی که به سمتم نشونه گرفته میشدن دووم نیاوردی قلب من؟ اینطوری شد پنجرههای امید رو به اطرافت بستی و جلوی رویاها دیوار کشیدی. دیگه بوی آرامش رو حس نمیکنی، دیگه عادت کردی به زجر اصابت گلولهها و جرقهی رنج ها.. طوری که هیچ چسب زخمی مرحمت نیست
Repost from N/a
میدانی غریبهی آشنای من؛ از این پس خود را نمیشناسم، گویا سلول به سلولِ بدنم، یکصدا نام تو را فریاد میزند. پاهایم لجوج شده است، بیاراده سمت آوارهی یادبودها گام برمیدارد، سمت کوچهای آشنا متوقف میشود، و ذهن همانند پردهی سینما، بودنِ تو را تداعی میکند، همانند تصویری که اگر بلافاصله لمس شود، محو میشود، پودر میشود و مرا در سرزمینِ مردگانِ زنده تنها میگذارد. نگاهم به کوچهی دردآور و آشنا تلاقی میکند. کوچهیی که آجر هایش شاهد عاشقیمان و خندههای سرخوشی بودند که روی لبهایمان آوای عشق میسرود. هنوز هم جسم و جانم در پیِ تو چشم به انتظار مینگرد راهِ تاریک و عاری وجود تو را. دست هایم در جستجوی گرماییست کی بتواند، از آن سرمای سوزان و دردناکی که تمامِ من را به کشتن میدهد؛ بگریزد. چشمانم به دنبال جفت گویی اشناست. چشمانی که در توصیفِ وسعت زیباییش، کلمات عاجز و ناتوانند و با شرم سر به گریبان فرو میبرند. گویا محبوس مانده ام؛ در میان خاطراتی که هنوز هم دل مردهام را به تپ و تاپ وا میدارد، در میان خیال رویای شیرین با تو، از پس بیداری و غربتِ قیرگونِ حقایق، محبوس ماندهام. - وهم سیاهرگِ بیپروای عشق؛ 21 سپتامبر 2024
Repost from 𝐋𝖴𝖭𝖠𝖱 ( Closēd )
چند فیانو به اینجا تعلق میگیره؟
وایب تقدیم میشه.
