3
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-1 1327 روز
-1 31230 روز
آرشیو پست ها
Repost from ㅤㅤ
و شبی که همه چیز در آن متوقف شد . قلبی که دیگر نتپید ، روحی که از جسمی خارج شد ، اشکی که دیگر از چشم نچکید ، حرف هایی که تبدیل به سکوت شدند ، دودی که میرقصید ، بوسه ای که انتظار میکشید و نفسی که قطع شد . همه چیز به پایان رسید ، قدم هایی که متوقف شدند و قهوه ای که سرد شد ، قلبی که شکست و جسمی که جان نداشت . انگار همه چیز سرجایش بود ولی پایان یافته بود . لبخندی که روی لبی خشک شد . چشمی که روی همه چیز بسته شد . دنیا پایان یافته بود و موجودات آنجا در خلسه ای ابدی فرو رفته بودند .. او در غم هایش شناور بود ، نه غرق میشد و نه میتوانست خودش را نجات دهد .
Repost from ㅤㅤ
+4
𝗒𝗈𝗎 𝖺𝗋𝖾 𝗆𝗂𝗇𝖾 . 𝖿𝗈𝗋𝖾𝗏𝖾𝗋 . ✅
Repost from 𝗏𝖺𝖼ı𝗈
+1
میخواهم برایت نامهایی بنویسم کوک کوچک کوکشده من! نامهایی از جنس عشق، از جنس غم، از جنس اشک شاید هم ذرهایی امید. نمیدانم از کجا شروع کنم، از آنجا که محوِ نگاه و گفتارت شدم یا از آنجا که غرق شدم در عطر موهایت. میخواهم بدانی که هنوز هم روزگار بیتو تلخ است انگار پایان شیرین هرگز ما را طلب نمیکند. روزها همواره درحال گذرست، ساعتها و دقیقهها سپری میشوند. عمرهایی که تلف شدهاند و در عوض آن زندگانیهایی آغاز میشوند. میدانی عزیزکرده کوچک من، زندگی اینطور است؛ آنقدر میگذرد و میگذرد که نخواهی فهمید چگونه و کی تمام شد. من نیز نفهمیدم چگونه دل را به تو باختم و چگونه از دستانم پر کشیدی.
┈ نامـه هاے سوختـه، یازده اکتـبر
Repost from 𝖯︎𝖺𝗌𝗌𝖾𝗋𝖻︎𝗒 .
🕷و در آخر دستهای زیبا و بیمانند تو، تنها میان دستهای من به آغوش کشیده میشوند !
