بازماندهای از یکم دسامبر
رفتن به کانال در Telegram
فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"
نمایش بیشتر149
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
و اما عزیزم فراموش نکن که تو قدرتمند تر از آنی که کسی بتواند آزارت بدهد و قلبت را برنجاند، تو نماد قدرتی برای آنان که درکی از قدرت پایان ناپذیر ندارند، آنان که قدرت را به تمسخر گرفتهاند و در جنگهایشان شکست خوردهاند، عزیزم به خودت افتخار کن برای تمام آن زمان هایی که میتوانستی بشکنی، اما سکوت کردی و قوی ماندی؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی حال خوب
برای https://t.me/tiredgin ✨
زندگیام سنگ، کاغذ، قیچی بود و من آن سنگی بودم که عشق به کاغذ را به برد بر او ترجیح میداد، کاغذ را در آغوش میکشید و از باخت خود به آغوش کاغذ هیچ غمی نداشت و سراسر وجودش پر از بغض های از سر شادی بود، گمان کنم سنگ هم این بار عاشق شده بود؛ عاشق تکه کاغذ مچالهای که دل در عشق قیچی بر باد داده بود، آری همان قدر تلخ و اندوهناک ..
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی زندگیِ شاد
برای https://t.me/Xxoblivion ✨
روحش را در گذشته جا گذاشته بود، همان گذشتهای که میگویند رهایش کن و برایش عزادار نباش، مگر می شود آدمی برای قلب و روحش دلتنگ نشود و عزاداری نکند؟! نمیدانم چقدر از آن روزها میگذرد اما میدانم که مدت هاست آن آدمِ خوشحال گذشته نیستم..
تنهایی را به آغوش میکشم و با نقاب لبخند به دیدار این مردم میروم و تظاهر میکنم که هیچگاه هیچ چیزی مرا آزار نداده است، زیرا بیان غم برای این مردم از تنهایی بسیار سخت تر است؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی زندگیِ زیبا
برای https://t.me/psycholifw ✨
سوگند به پاکی قلم و قدرت عشق
که آدمی را برای لحظهای از این دنیای فانی دور میکند و برایش حال خوب را مرور میکند ..
از همان بچگی میشنیدم که میگفتند عشق جنونیست که آدمی را از پای در میآورد، اما آن زمان تعریفم از عشق آن عروسک چوبیِ درون تاقچه و آن خوراکی های درون صندوقچهی مادر بزرگ بود، چه میدانستم که روزی این عاشقی امان برایم نمیگذارد و زندگانی را برایم تلخ میکند و نمیگذارد زندگیم را با همان عشق های کودکی بگذرانم..
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی خوشحالی
برای https://t.me/razii135 ✨
قلم را که بر دست میگرفتم فراموش میکردم که در کجا و کی، چه کسی مرا آزار داد و رنجاند، گمان کنم راست میگفتند که قلم غم را با خود میبرد و روح را آرام میسازد، اما من چه کنم که این قلم را از تو به یادگاری دارم و در بین تمام چیزهایی که فراموش میکردم تو را به یاد میآوردم و با خود وجودت را مرور میکردم ..
نمیدانم انتهای این داستان چگونه تمام شود، اما عزیزم هرچه شد بدان که ما محکوم به سکوت بودیم و نمیتوانستیم قدرت غم را به رخ چهرهی رنجورمان بکشیم؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی روحِ آروم
برای https://t.me/ItisDilek ✨
دیگر هیچ چیز نمیتوانست مرا به آن آدمی که بودم بازگرداند، اکنون دیگر با موهای سپید و روی شکسته از میان نبرد عاشقی جان به در برده بودم و نمیدانستم از غم آن موی سپید و روی شکسته اندوهگین باشم یا برای آن قدرتِ قلب و توانِ روحام شادمانی کنم، گمان کنم چیزی را در آن نبرد جا گذاشتم که دقیقا در سمت چپِ قفسهی سینهام مدت ها بود میتپید، اکنون اما دیگر هیچ اثری از بودنش نیست ..
مادر راست میگفت، در نبرد عاشقی هیچکس سالم بیرون نمیآید و آخرش هرکسی به یاد صاحب زخمانش به آغوش مادرش بازمیگردد.٫
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی قلبی آروم
برای https://t.me/mahi_dar_mordab ✨
دیگر هیچگاه به دنبال او نرفتم، اما تا میتوانستم تا دقایق آخر زندگیام در انتظارش بنشینم و آسمان راه بنگرم، اما به یاد میاوردم که هنگام رفتن در زیر هر قدم یک دیگر منتظرم نمان برایم به یادگار گذاشته بود . .
گمان کنم باید این بار رهایش میکردم
برای همیشه، او دیگر سهم خودش را از قلبم جدا کرده بود و رفته بود و انتظار من دیگر مانند گذشته هیچچیز را بهتر نمیکرد زیرا پاهای او این بار هوای رفتن در سر داشتند و قلبش هم بزرگترین حامی پاهایش شده بود، تا همگی این بار برای همیشه مرا ترک کنند؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی موفقیت
برای https://t.me/theYoldash ✨
فکر کنم در همان شب بخش عظیمی از خاطراتم را رها کردم و دیگر هیچگاه به آن شب بازنگشتم، دلتنگش نشدم و برایش ننوشتم؛ اما اکنون میتوانم آنقدر آن شب را مرور کنم تا مغزم دیگر قدرت مرور خاطراتش را از دست بدهد..
آن شب هرگز برایم به اتمام نرسید و هنوز هم گاهی در میان هیاهوی روزهایم تاریکی آن شب را احساس میکنم، دقیقا همان زمان که احساساتم را کنار گذاشتم و قلبم را به روی زمین کشیدم و از میان آدم ها گذشتم تا بتوانم به آنچه هستم برسم؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی حال خوب
برای https://t.me/aidaaacl ✨
برایت از آن منِ قدیمی اگر بخواهم بگویم باید داستان های طولانی ای را بشنوی، داستانی از
دلی که شکست
روحی که ترک خورد
مغزی که به درد آمد
و آدمی که تنها شد..
آنقدر آن من گذشته سرگذشت غمگینی دارد که گاهی وقت ها باورم نمیشود او همان منی است که اکنون در حال نفس کشیدن و زندگی کردن میان این مردم است؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی موفقیت
برای https://t.me/amalrzo ✨
گمان کنم دیگر باورشان شده بود که من هرگز نمیشکنم و هیچگاه از دست نمیروم، آنقدر که دیگر در برابر آزارهایشان سکوت کرده بودم و برای زخمهایشان پناه بودهام، آنها مرا به کل فراموش کرده بودند..
من
غمهایم
اشکهایم
اندوههایم
همه را از یاد برده بودند و من هم نمیتوانستم بگویم که در پشت این نقاب قدرت چه شکست هایی نهفته است؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی موفقیت
برای https://t.me/sahichannel ✨
تو زیبا ترین خلقت این زمین خاکی هستی، اما کسی نیست که آنچنان که لایقش هستی قدر تو را بداند، پس خودت قدر خودت را بدان و نگذار این موجودات خاکی تو و آن قلب شیشهای ات را آزار بدهند ..
اکنون عزیزم برای لبخندت بنویسم یا زیبایی چشمانت؟!
که هر یک خود دیوان شعریست؛)
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آریو خوشحالی
برای هلیای عزیزم💕🫂
عزیزِ من
بخند و خوشحال بمان
قلب در گروی کسی نگذار و برای خودت زندگی کن، نگذار کسی حال خوب تو را تصرف کند و قلبت را با سخنانش آشفته کند، تا ابد برای خودت حال خوب را به همراه داشته باش و زندگیات را آنقدر زیبا بساز که مانند کودکی هایمان با شنیدن حال خوبت لبخند بزنم و باور کنم که خداوند هنوز که هنوز است برای اینکه حال دلم را بهبود ببخشد تو را به آرزوهایت میرساند؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی حال خوب
برای سارینای عزیزم🫂💗
دوستای مدرسهام باعث میشن حس کنم دوست داشتنیام و این واقعا حالمو خوب میکنه=)
انتقادی پیشنهادی نسبت به خودم/ چنل هست بفرمایید.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6503197608
