بازماندهای از یکم دسامبر
رفتن به کانال در Telegram
فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"
نمایش بیشتر149
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
میتونم ساعتها بشینم و با این آدم
درمورد تک تک لحظات روزش صحبت
کنم و هیچ وقت خسته نشم"💚
دقیقا همین ربع ساعت پیش چیزی که میترسیدم اطرافیانم بفهمن رو خودم بهشون گفتم، این زندگی جدا جای عجیبه.
به جای من
شبها که تنها و غصه دار شدی یه ستاره پر نور میاد تو آسمون بالای سرت
وقتی تو فکر و خیالی یه پروانه سفید میاد دورت میگرده
وقتی از آفتاب خسته ای یه تیکه ابر میاد و مانع تابش نور خورشید به صورتت میشه
وقتی داری تو شلوغیا راه میری یه برگ سبز از درخت میوفته روی موهات
وقتی دلت گرفته یه قطره بارون میوفته روی صفحه گوشیت
وقتی غصه دار شدی یه گلبرگ نرگس با باد میوفته رو دستات
حتی شایدم وقتی حوصله نداشتی بوی پاستا خونه تونو پر کرد
یا وقتی از دنیا خسته شدی و رو چمن های پارک دراز کشیدی یه گربه سفید اومد و بغل دستت نشست
شایدم یه کبوتر سفید پر زد اومد پشت پنجره اتاقت لونه کرد
شایدم وقتی بغض کرده بودی اون کفشدوزکِ کوچولو که روی برگ گل های اتاقته اومد رو دستت نشست
شایدم اون نوری که تو تاریکیهای اتاقت وقتی که از همه خسته شدی اومد و موهاتو نوازش کرد..
کی میدونه؟!
تو مواظب نشونه ها باش؛
تاحالا موقع غروب سر مزار کسی نرفته بودم، امروز که رفتم سنگ قبر هارو با دقت بیشتری نگاه کردم، آدما رو بیشتر نگاه کردم، قدم های مردم که روی سنگ قبر هایی گذاشته میشد که زیرشون عزیز های خانوادهای خاک شدن، یاد آدم ها و قول هاشون افتادم، یاد ترس هام، یاد نبودنها، چقدر این مکان عجیب بوده و من بهش دقت نکرده بودم..
من از تاریکی و تنهایی میترسم و اینجا مکانی بود که مردم ناخواسته به ملاقات تنهایی و تاریکی میومدن، صدای مادر بزرگم تو گوشم دائم میپیچید که از اهل قبور میخواست مارو دعا کنن:)
شاید اگر هنوز اون بچه ۷ ۸ ساله بودم میخندیدم و بدو بدو از رو قبر ها میگذشتم اما این بار با دقت از رو قبر ها رد شدم به مورچه هایی که از گوشه و کنار قبرها بیرون اومدن دقت کردم به چشم های اشکی مردم به شمع های روشن که برای خاموش شدن مقاومت میکردن؛ موقع برگشت رو به اطرافیانم کردم و گفتم ای بابا تهش یکی از این قبر کوچیکا قسمت مون بشه دیگه خیلی سهم داشته باشیم از این قبر خوشگلها..
بقیه خندیدن و هیچکس متوجه نشد پشت حرفام چقدر غم قایم شده بود.
ما چون زِ دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید زِ هرکس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست، نِشیند
از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم
Repost from ــهـیوا
أمّا القلوبُ المنکسرة العباسُ کفیلها ؛
و اما قلبهای شکسته، عباس"ع ضامن و سرپرست آنهاست ..
بعد از مدت ها دیدمش
چقدر بزرگ شده
چقدر خانوم شده
چقدر قشنگ صحبت میکنه
چقدر خوشگل تر شده
ولی هنوز عین قبل بامزه میخنده
هنوزم چشماش قشنگ ترینه
هنوزم لبخنداش پر از حال خوبه
این بچه کی انقدر بزرگ شد؟
آخ که چقدر دلتنگش بودم
دلتنگ بغل کردنش
دلتنگ غرغرهاش
دلتنگ نگاه هاش
دلتنگ حرف زدنش
دلتنگ تعریف هاش
دلتنگ خندیدناش
دلتنگ اون چال کنار لبش
هیچ وقت فکر نمیکردم بزرگ شدن یه نفر انقدر برام سخت باشه
ولی وقتی دیدم بزرگ شده
دیگه عین قبل نمیره با بچه ها بازی کنه و
بچه ها دارن خاله صداش میکنن و ازش میخوان واسشون شکلات بیاره..
دیگه بچه کوچولوی قبل نیست و خانوم شده قلبم لرزید:)))
با خودم فکر کردم که چقدر دلتنگ اون بچه کوچولو بامزه میشم
ولی خب بازم امیدوارم حالش خوب باشه چون اینطوری حال دل منم خوبه:)
_او از راه دور
فکر کنم داشت راست میگفت
صدای گریه های آدم به اون قویای قلب هر سنگی رو آب میکرد.
آخرین ارتباطم با طرف حداقل ۸ ماه پیش بوده باز میره میگه آره ما هنوز دوستیم و یه طوری رفتار میکنه انگار هنوز همو میشناسیم، بابا من خیلی وقته دیگه شماها واسم اهمیتی ندارید حتی متوجه بود و نبودتونم نیستم، چه اصراری دارید همه فکر کنن هنوز دوستیم و ارتباط داریم یا چه فازیه که دست از سر آدم برنمیدارید، من با آدم های مجازی خیلی وقته دیگه ارتباطی ندارم خصوصا به دردنخورهاشون که چند وقت پیش ارتباط ها قطع شد و از اون آدما فقط یکیشون که ارزش داشت نگه داشتم واسه خودم کلا که اونم یکی دو ماه پیش ارتباط مون قطع شد و با هیچکس دیگه تو مجازی مدت هاست ارتباطی ندارم، از اعتماد به همتونم پشیمونم و نمیدونم اینو میبینید یا نه ولی لطفاً هیچ جا نگید ما دوست بودیم و کسی رو هم نفرستید سراغ من، من از کسی خبر ندارم پس لطفاً نه عکسی بفرستید ،نه ویسی و نه حرفی، هیچی نگید، کلا نباشید، نبودنتون حالمو خوب میکنه.
