بازماندهای از یکم دسامبر
رفتن به کانال در Telegram
فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"
نمایش بیشتر149
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
سالها پیش در هنگام خاکسپاریِ آفتاب در آغوشِ آسمان، بر روی زانوهایش دراز کشیده بودم و آسمانِ غمدیده را تماشا میکردم، اندوه در قلبم زندگانی را جاودانه کرده بود و او در حال نوازش موهایم بود که ناگهان در بین صحبت هایش گفت«چشمهایم را دوست دارم، هرگاه آدمها درمورد آنها صحبت میکنند جان به قلبِ خسته ام باز میگردد..»
اکنون بهار و زمستانهای بسیاری از آن غروبِ چهارشنبه میگذرد؛ بعد از آن روز هرگاه که میخواهم با او صحبت کنم حتی هنگامی که او در کنارِ آغوشم احساس نمیشود، سخن را از میان«چشمانش»میگذرانم، گاه واژگان را خسته و زبان را از سخنهایی که به «چشمانش» ختم میشوند رنجور میکنم، ولیکن چه میشود کرد؟! او گفته است «جان به قلبِ خستهاش باز میگردد».
ولی اغلب احساس میکنم شما باید متنهایی رو بخونید که واقعا خوب باشن یا عکسهایی رو ببینید که سطح شون بالاست برای همین چیزهای سطحی رونمیذارم.
