ریسمــان
رفتن به کانال در Telegram
422
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
422
Repost from N/a
أخافُ مِنکَ و أرجو
و أستَغیثُ و أدنو
که هم کمند بلایی
و هم کلید نجاتی
#سعدی
🌌
| چاهِیوسُف |
422
حس جنینی در رحم را دارم که اگرچه معلّق است اما چون اسباب حیاتش فراهم است، گاهی غرق در آرامش دنیایِ کوچکش میشود و خود را حکمرانِ قلمرواش میبیند و گاه به غورهای سردیاش میکند و به مویزی گرمی. به نهیبی بر خود میلرزد و در بالا و پایین روزگارش، سرگیجه میگیرد و به خود میپیچد.
در این هیاهو دلش گرم است به صدای آشنایی که نبضش از اوست.
کاش هر چه میگذرد همانطور که دنیا برایش تنگتر میشود، صدای آشنا برایش واضحتر شود.
ریسمان
422
این حکایت ریسمان است.ریسمانم رو با همون آهستهترین و عمیقترین نداهای دلم بافته و کشونده اینجا. بهش گفتم: «باهام حرف بزن! من نمیفهمم...»
بهم گفت: این همه نعمت مسخّرت کردم، نمیبینی و باز باهام مجادله میکنی؟! که فلان رو میخوام، مگه هر چه که دیگران داشتند و بهتر دونستند برای تو هم همون خوبه، شاید برای تو گمراهی باشه. تو کار خوب رو انجام بده، به اونچه برات مقدر کردم تسلیم باش، به ریسمان محکم من چنگ بزن، باقیش با منه. اگر کسانی هم مخالفت کردند، تو نگران نباش منم که اونها رو به حقیقت آگاه میکنم و از راز دلهاشون خبر دارم. اگر میبینی در راه غیر حق اندکی برخورداری هست، حساب پس دادنی هم هست. میگین همه چی از خداست ولی نمیدونید ستایش خدا چه شکلیه، من بینیازم، تو نیازمندی. اگه به همه اونچه در دنیاست و از من میگه، گوش بدی باز کلام و حکمتم تموم نشدنیه، منم که شنوا و بینام، همونطور که شب و روز وقت معینی داره، همه چی به وقتشه، از همه چی آگاهم»
اینجوری باهام حرف میزنه و دلم رو آروم میکنه🥲
❤♾
*لقمان آیات ۲۰ تا ۲۹*
✨✨
ریسمان
422
میترسیدم از کسی که میگفت: «تو را میشناسم، میفهممت.»
آن روزی را میدیدم که مرا بیدرنگ به زبان خود ترجمه کرده و در تفاوتها از من برنجد.
امّا او فرق دارد، میخواهم به زبان او ترجمه شوم،
او که داناتر از هر داناست، پردهپوش هر کاستیست و لطیفتر از هر لطیفی، پریشانی و کجیهایم را سامان میدهد و اصلاح میکند...
ترجمهاش از من، از من زیباتر است...
ای خوش دلبر و خوش یاور!
ریسمان
422
فقط یه لحظه بود که خیال کردم مسیر سخت رو تونستم راحت طی کنم و تا رسیدن به پایین راهی نمونده، همون یه لحظه ندیدم پام رو کجا گذاشتم، زیر پام یهو خالی شد و توی سراشیبی غلت خوردم تا یه بوتهی خار نگهم داشت.
خدایا از این لحظههایِ مغرور شدنها زیاد داشتم. شکرت که به بوته خاری، زخمی و سوزشی به خودم اومدم.
خدایا اگه بوتهی خار نبود سرم به اون صخرهی توی رودخونهی یخزده میخورد...
قبل از اینکه زیادی هوا وردارم با همین خارها هوشیارم کن!
ریسمان
