fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Souls In Ruin / Blood & Steel / ONCE UPON A BROKEN HEART

Souls In Ruin / Blood & Steel / ONCE UPON A BROKEN HEART

رفتن به کانال در Telegram

⚔️پارتگذاری جلد اول مجموعه افسانه‌های تزمار 🩸پارتگذاری جلد اول مجموعه پیوند روح 🦊مجموعه روزی روزگاری یک دل شکسته کامل جهت خرید فایل هر سه جلد به مترجم پیام بدید. مترجم: @Ad_Little_Fox ناشناس https://t.me/SendHarfBot?start=411f13a8ac64

نمایش بیشتر
2 148
مشترکین
+124 ساعت
+47 روز
-1730 روز

در حال بارگذاری داده‌ها

جذب مشترکین
نوامبر '26
نوامبر '26
+10
در 0 کانال‌ها
اکتبر '26
+30
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '260
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '260
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+29
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+58
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+56
در 2 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+98
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+102
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+204
در 11 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+144
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+145
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+248
در 4 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+440
در 10 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+185
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+159
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+215
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+176
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+246
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+354
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+671
در 4 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
08 نوامبر0
07 نوامبر0
06 نوامبر+2
05 نوامبر0
04 نوامبر0
03 نوامبر+2
02 نوامبر+4
01 نوامبر+2
پست‌های کانال
🦢🦢🦢🦢 #پیوند_روح 🤍چنل vip کتاب ویرانی ارواح جلد اول کتاب تمام شده هزینه عضویت: ۸۵۰۰۰ هزار تومان برای عضویت به آیدی زیر پیام بدید: @Ad_Little_Fox 🦢🦢🦢🦢

2
#پارت_صدوپنجاه‌ودو با نگاهی ثابت به چشمانش خیره شدم. "بنویسش تو لیست گناهام. حسابی طولانیه." نگهبان مسن‌تر دستش را روی شانه‌ی همکارش گذاشت. "کافیه. کار ما تموم شد." برگشت تا به من نگاه کند و برای لحظه‌ای، چیزی شبیه به ترحم از چهره‌ی آفتاب‌ سوخته‌اش گذشت. "پادشاه به‌زودی می‌رسه." پشت سر هم بیرون رفتند و قامت زره‌پوششان برای لحظه‌ای کوتاه در برابر نور کم‌رنگ راهروی بیرون، به صورت سایه دیده شد. در سلول باز ماند، توهمی از فرار که از هر رحمی بی‌رحمانه‌تر بود. دوباره تنها شدم. دستبندها را امتحان کردم و مچ دستم را در محدوده‌ی آن‌ها چرخاندم. هیچ راه نفوذی نبود، هیچ نقطه‌ضعفی برای سواستفاده وجود نداشت. گذاشتم سرم به جلو بیفتد تا همان اندک انرژی باقی‌مانده در بدن له‌شده‌ام را حفظ کنم. برای اتفاقی که در راه بود، به تمام آن نیاز داشتم. صدای دور برخورد چکمه‌ها روی سنگ دوباره به گوشم رسید، این بار با ریتمی متفاوت، حساب‌شده و عمدی. قدم‌های والن. حالا آن را می‌شناختم، ریتم آن در کنار الگوی قدرتش روی پوستم، در ذهنم حک شده بود. نفس عمیقی کشیدم و سرم را بالا آوردم و تا جایی که زنجیرها اجازه می‌دادند، خودم را صاف کردم. چشمانم به چارچوب باز در دوخته شد و منتظر ماندم. نگاهم را نمی‌دزدیدم. خودم را مچاله نمی‌کردم. اگر می‌خواست مرا بشکند، باید بیشتر از دیروز تلاش می‌کرد. صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد و در راهروی سنگی پژواک کرد، مانند صدای طبل‌هایی که برای اجرای اعدام شمارش معکوس می‌کنند. والن با اعتمادبه‌نفس راحت مردی که پس از یک روز طولانی به روی صندلی مورد علاقه‌اش برمی‌گردد، وارد سلولم شد. چشمان تاریک و باستانی‌اش، با بی‌تفاوتی سردی بدن آویزانم را برانداز کرد، انگار بوم نقاشی‌ای بودم که انتظار هنرنمایی خاصش را می‌کشید. به نظر می‌رسید از اینکه دورم بچرخد و منتظر بماند تا من اول سکوت را بشکنم، راضی است. از دادن این لذت به او خودداری کردم و نگاهم را روی در باز پشت سرش، روی آن مستطیل وعده‌های پوشالی، ثابت نگه داشتم. صدایش مثل کشیده شدن ابریشم روی سنگ در هوا لغزید. "خوب خوابیدی، شاهدخت؟ دستور دادم کسی مزاحمت نشه. یه روز کامل استراحت، از طرف من خیلی سخاوتمندانه‌ست، موافق نیستی؟" 🦢🦢🦢🦢
361
3
#پارت_صدوپنجاه‌ویک "باشه." این را با حرص گفتم و چانه‌ام را بالا گرفتم. "کاری که باید بکنید رو بکنید." آن‌ها با احتیاط نزدیک شدند، انگار با وجود رضایتم انتظار حمله‌ی دیگری را داشتند. وقتی دستانشان دور بازوهایم حلقه شد، بی‌اختیار خودم را جمع کردم، نه به خاطر گرفتنشان که محکم اما بدون خشونت بود، بلکه به خاطر خاطره‌ی بریدگی‌های عمیقی که درست چند ساعت قبل در همان گوشت فرو رفته بودند. به راحتی مرا بلند کردند، وزنم بین آن دو نفر ناچیز بود. پاهایم روی کف سنگی معلق ماند و برای لحظه‌ای عجیب، دوباره احساس کردم کودکی هستم که بین بزرگترها معلق مانده است، بی‌دفاع و کوچک. این فکر باعث شد دوباره تقلا کنم، یک شورش غیرارادی در برابر این آسیب‌پذیری. نگهبان مسن‌تر زیر لب گفت: "آروم بگیر. فقط بیشتر به خودت صدمه می‌زنی." دستبند اول را دور مچ دست راستم و سپس دست چپم محکم کردند و مرا طوری قرار دادند که اگر به خودم فشار می‌آوردم، می‌توانستم روی نوک پاهایم بایستم. این در مقایسه با دیروز که پاهایم از زمین کنده شده بود و شانه‌هایم تمام وزنم را تحمل می‌کردند، لطف کوچکی محسوب می‌شد. با این حال، این وضعیت، عضلاتی را که از شکنجه‌ی شب قبل کشیده شده بودند، دوباره تحت فشار قرار داد. درد تازه‌ای در سراسر کمر و شانه‌هایم شکوفا شد و مانند جوهر در آب پخش شد. فریادی را در گلو خفه کردم، نمی‌خواستم حتی به این مردان لذت شنیدن صدای دردم را بدهم. نگهبان جوانی که بینی‌اش شکسته بود، آن‌قدر به خودش مسلط شده بود که به همراهانش بپیوندد، هرچند حالا فاصله‌ی بیشتری می‌گرفت و در حالی که خون همچنان از سوراخ‌های بینی‌اش روی زرهش می‌چکید، با احتیاط نگاهم می‌کرد. پیراهن کتان سفیدی که آن روز صبح به من داده بودند (ژستی کوچک از نجابت پس از آنکه والن لباس قبلی‌ام را پاره‌پاره کرده بود)، حالا با گرد و خاک کف زمین کثیف شده و خون نگهبان روی آن پاشیده بود. قطرات زرشکی به طرز خیره‌کننده‌ای روی پارچه‌ی رنگ‌پریده خودنمایی می‌کردند، مانند گل‌هایی که در برف شکوفه می‌دهند. متوجه شدم که دارم به این الگو خیره می‌شوم و به جای واقعیت موقعیتم، روی زیبایی انتزاعی آن تمرکز کرده‌ام. نگهبان جوان با اشاره به بینی‌اش گفت: "از این کارت پشیمون می‌شی." صدایش تغییر کرده بود و با وجود شرایط، تودماغی بودنش تقریبا خنده‌دار به نظر می‌رسید. 🦢🦢🦢🦢
270
4
#پارت_صدوپنجاه جوان‌ترین نگهبان با صدایی که نرم‌تر از انتظارم بود، گفت: "شاهدخت." بعید بود بیشتر از نوزده سال داشته باشد، ریش‌هایش روی خط فکی که هنوز ردپایی از نوجوانی در آن بود، کم‌پشت و تکه‌تکه بود. "ما دستور داریم. باید تو رو برای شاه والن آماده کنیم." ناله‌ای کردم که صدایش در آن فضای بسته، خام و شکسته بود. "خواهش می‌کنم، نه." نگهبان جوان قدمی به جلو برداشت و دستانش را بالا برد، انگار به حیوانی که در گوشه‌ای گیر افتاده نزدیک می‌شود. "ما آروم این کار رو می‌کنیم. نیازی نیست بترسی." "نیازی نیست؟" این را تکرار کردم، در حالی که طعم مس را در ته گلویم حس می‌کردم و سرکشی بر ترس از درد چیره می‌شد. "بهم بگو، دوست داری جای من آویزونت کنن؟ شبا راحت می‌خوابی وقتی می‌دونی فقط داری از دستورات پیروی می‌کنی؟" وقتی نزدیک‌تر شد، چیزی شبیه به شرم یا تردید در چهره‌اش سوسو زد. احساساتش اهمیتی نداشت. او همچنان قرار بود مرا برای شکنجه‌ی والن آماده کند. فرصت را دیدم و از آن استفاده کردم. با همان اندک توانی که در پاهایم باقی مانده بود، خودم را به جلو پرتاب کردم. پایم به صورتش برخورد کرد و صدای رضایت‌بخش خرد شدن غضروف، شکستن بینی‌اش را تایید کرد. خون به شکل کمانی پاشید که نور را به خود گرفت و در مسیر سرخ تیره‌ی خود، برای لحظه‌ای زیبا به نظر رسید. نگهبان به عقب تلوتلو خورد، دستانش را روی صورتش گذاشت و خون از بین انگشتانش بیرون زد. انتظار داشتم آن دو نفر دیگر تلافی کنند، مرا بزنند، با خشونت بگیرندم یا این گستاخی را مجازات کنند. اما فقط با مهارتی تمرین‌شده جلو آمدند، بدون اینکه حالت چهره‌شان تغییر کند، دست دراز کردند تا بازوهایم را بگیرند. "نکنید." این را هشدار دادم و دوباره عقب رفتم، هرچند جایی برای عقب‌نشینی نمانده بود. ستون فقراتم به سنگ سرد فشرده شد. "بهم دست نزنید." نگهبان مسن‌تر که رگه‌های خاکستری در ریشش دیده می‌شد و خطوط عمیقی دور چشمانش افتاده بود، آهی کشید. "پادشاه تو راهه، شاهدخت. اگه تا وقتی که می‌رسه کارمون رو نکرده باشیم، برای همه‌مون بدتر می‌شه. مخصوصا برای تو." می‌دانستم حق با اوست. هیچ حالتی وجود نداشت که در این درگیری پیروز شوم. مقاومت کردن فقط همان اندک رمقی را که برایم باقی مانده بود، می‌گرفت، رمقی که برای اتفاقات پیش رو به آن نیاز داشتم. با این حال، طعم تسلیم شدن روی زبانم تلخ بود. 🦢🦢🦢🦢
160
5
#پارت_صدوچهل‌ونه فصل بیست و چهارم بازیِ سرکشی بدنم نقشه‌ای از درد بود، بریدگی‌ها و کبودی‌ها زیر پارچه‌ی نازک پیراهنم شکوفه می‌زدند. نور کم‌جونی که از شبکه‌ی فلزی بالای سلولم به داخل می‌تابید، روی ذرات غبار و خاطرات می‌نشست، درخشش چشمان والن و گرمای خون خودم که روی پوست سردم جاری می‌شد. قبل از آنکه در سلول با صدای خراشیدگی باز شود، می‌دانستم چه چیزی در انتظارم است. داشت می‌آمد. بعد از آنکه نگهبانان مرا از زنجیرها پایین آوردند و کلمات بی‌رحمانه‌ی فرستاده‌ی مرگم در هوای خفه‌ی سیاه‌چال محو شد، خواب مرا در آغوش کشید. تمام طول روز را خوابیده بودم، بدنم برای فرار موقتی ناشی از بی‌هوشی التماس می‌کرد. اکنون، با بازگشت کامل هوشیاری، درد نیز بازگشت، همراهی همیشگی و تپنده که دیگر برایم آشنا شده بود. سلول تاریک‌تر از آن چیزی بود که به یاد داشتم. سایه‌ها در گوشه‌هایی که موش‌ها، جسور شده از بوی خون، در آن می‌دویدند، جمع شده بودند. دیوارها انگار نزدیک‌تر و سقف کوتاه‌تر شده بود، گویی خود سنگ‌ها در طول استراحتم شروع به فشردن فضای داخل کرده بودند. در جایی خارج از دیدم، آب می‌چکید، ریتمی مداوم که گذر زمان را در مکانی که روزها و شب‌ها در آن در هم می‌آمیختند، نشان می‌داد. سه قامت چارچوب در را پر کردند. زره‌های ناکتاریشان در نیمه‌تاریکی، بازتابی مات داشت. چشمانم را ریز کردم و به بینایی‌ام فشار آوردم تا واضح‌تر ببینم. این‌ها نگهبانان دیروز نبودند، باید فرض می‌کردم که آن‌ها مرده‌اند. اما همان کسانی هم نبودند که کمکم کردند از زنجیرها پایین بیایم. این مردان فرق داشتند، حالت ایستادنشان کمتر تشنه‌ی خشونت بود و چشمانشان به دنبال گوشت برهنه‌ام زیر پیراهن نازک نمی‌گشت. اهمیتی نداشت. چهره‌های متفاوت، با هدفی یکسان. نگاهم به در باز پشت سرشان و سپس به حلقه‌های آهنی که از سقف آویزان بودند، چرخید. دستبندهای چرمی در جریان هوایی که روی پوستم حس نمی‌کردم، کمی تکان می‌خوردند. والن به‌زودی می‌آمد. این فقط آماده‌سازی برای برنامه‌ی اصلی بود، مثل کارگرانی که قبل از ورود بازیگر، وسایل صحنه را می‌چینند. خودم را به دیوار پشتی فشردم و به اعتراض عضلات پاره‌شده و پوست شکافته‌ام اهمیتی ندادم. در حالی که عقب می‌رفتم، پاهای برهنه‌ام روی کف سنگی و زبر کشیده شد، هرچند می‌دانستم راه فراری نیست. با این حال، غریزه‌ی حیوانی بر من غالب شد و وادارم کرد با وجود بیهوده بودن، مبارزه کنم. 🦢🦢🦢🦢
208
6
یعنی میریا واقعا برای مرگ همینه؟ #پیوند_روح
یعنی میریا واقعا برای مرگ همینه؟ #پیوند_روح
359
7
#پارت_صدوچهل‌وهشت کلماتش مثل یک سیلی به صورتم خورد و این اعتراف بی‌پروا، موثرتر از هر ضربه‌ی فیزیکی نفسم را برید. کف دستم را به دیوار سنگی فشار دادم، انگار می‌توانستم از آن رد شوم و به او ضربه بزنم. با وحشتی که از گلویم بالا می‌خزید زمزمه کردم: "بازم مرگو ازم دریغ می‌کردی؟ بعد از کارایی که باهام کرده؟ بعد از کارایی که قول داده بکنه؟" صدای فرستاده پایین‌تر آمد، با صداقتی صمیمی: "برای آزادی؟ آره. بدون هیچ تردیدی." خلا توی سینه‌ام تیر کشید، انگار آن تکه‌ی گمشده از روحم حقیقت کلماتش را تشخیص داده بود. باید انتظارش را می‌داشتم، پیش خودم فکر کرده بودم چه وفاداری‌ای بین ما وجود دارد؟ صدایش سرد شد و به همان لحن باستانی و بی‌تفاوتی برگشت که اولین بار در تاریکی شنیده بودم: "حرف زدن منو با نگرانی اشتباه نگیر. من به خاطر اهمیت دادن به سرنوشتت باهات حرف نمی‌زنم، فقط به این خاطره که برحسب تصادف نزدیک محل شکنجه‌ت زنجیر شدم. تو فقط یه سروصدایی توی یه یکنواختی بی‌پایان از تاریکی. نه بیشتر." این کلمات عمیق‌تر از بریدگی‌های والن اصابت کردند و همان اندک امیدی که احمقانه پرورش داده بودم را بریدند. چقدر رقت‌انگیز شده بودم که به دنبال ارتباط با این مرد می‌گشتم، انگار پیوندی داشتیم که در اسارت مشترکمان شکل گرفته بود. انگار او هرگز مرا چیزی جز یک سرگرمی گذرا در زندانش دیده بود. حتما توهم زده بودم که فکر می‌کردم مرا چیزی فراتر از یک موجود بی‌اهمیت می‌بیند. کلماتم نرم و شکننده بیرون آمدند و نتوانستند دردی را که زیرشان پنهان شده بود مخفی کنند: "می‌فهمم. پس دیگه با حضورم مزاحمت نمی‌شم." در جواب هیچ‌چیز نگفت. نه عذرخواهی‌ای، نه پس گرفتن حرفی. فقط سکوت، به همان سردی و انعطاف‌ناپذیری سنگی که بینمان بود. از دیوار رو برگرداندم و خودم را به سمت تشک نازکی کشیدم که حالا بعد از آویزان بودن از زنجیرها در تمام طول شب، شبیه یک وسیله‌ی لوکس به نظر می‌رسید. بدنم به هر حرکتی اعتراض می‌کرد و با کشیده شدن عضلات آسیب‌دیده‌ام، بریدگی‌ها دوباره باز می‌شدند. وقتی به تشک رسیدم، خون تازه لباس جدیدم را لکه‌دار کرده بود، اما اصلا برایم مهم نبود. با دقت دراز کشیدم و خودم را طوری قرار دادم که کمترین درد را به شانه‌های ویران‌شده‌ام وارد کند. با غلبه‌ی خستگی بر هوشیاری‌ام، سقف بالای سرم تار شد. اگر من چیزی بیشتر از یک سروصدا نبودم، پس می‌گذاشتم سکوتم به نوع خودش به یک خشونت تبدیل شود. پایان فصل۲۳ 🦢🦢🦢🦢
321
8
#پارت_صدو‌چهل‌وهفت سکوت کش آمد و فقط با صدای نفس‌های سنگین خودم شکسته شد. چشم‌هایم را بستم، خستگی تهدید می‌کرد که مرا در خود غرق کند. قرار نبود جواب بدهد. حتما پیش خودش فکر کرده بود که من ارزش وقت گذاشتن ندارم. که قرار بود در این جهنم تنها بمانم و فقط خاطره‌ی چشم‌های گرسنه‌ی والن همراهم باشد. بعد، آن‌قدر ناگهانی که جا خوردم، صدایش از پشت دیوار آمد، پایین و واضح، با لحنی پر از فشار که از کسی که از درد من لذت برده بود انتظارش را نداشتم. "رنج کشیدنت هیچ لذتی برام نداره، آهو کوچولو." این جواب مثل یک شوک به من وارد شد و چشم‌هایم از هم باز شد. زمزمه کردم: "دروغگو." اما صدایم می‌لرزید و نشان می‌داد که چقدر به این دروغ نیاز دارم. حتی صدای او، سرد و بی‌تفاوت، شبیه‌ترین چیز به رحم و مروتی بود که نصیبم شده بود. "وقتی می‌تونستی کمک کنی، امتناع کردی. حالا ادعا می‌کنی که دردم خوشحالت نمی‌کنه؟" او با ملایمتی جواب داد که فقط بیشتر عصبانی‌ام کرد: "من فقط حقیقت رو می‌گم. کاری که واروک باهات می‌کنه در خدمت اهداف اونه، نه من." خندیدم، صدایی که حتی برای گوش‌های خودم هم شکننده بود. "چقدر عالی. در این بین، من دارم برای سرگرمیش خون می‌دم." موافقت کرد: "آره." همین تایید ساده، از هر بحث و جدلی ویرانگرتر بود. "همینطوره. و این..." مکثی دیگر. "مایه تاسفه." صدای نفس حبس‌شده‌ام در سکوت بعد از آن شنیده می‌شد. با لحنی رنگ‌گرفته از ناباوری تکرار کردم: "مایه تاسفه. در حالی که من مثل تیکه‌های گوشت تو قصابی آویزون بودم، اون روی پوستم طرح حک می‌کرد، و تو اینو مایه تاسف می‌دونی؟ چقدر بزرگوارانه." صدایش تغییر نامحسوسی کرده بود، رگه‌ای از چیزی شبیه به ناامیدی در آن تنیده شده بود. "ترجیح می‌دی دروغ بگم؟ اگه ادعا می‌کردم از دردت شکنجه می‌شم، رنجت کمتر می‌شد؟ اگه با همدردی بی‌حاصلم به این دیوارها مشت می‌کوبیدم چی؟" با خشم جواب دادم: "ترجیح می‌دادم وقتی ازت خواستم، می‌ذاشتی بمیرم. ترجیح می‌دادم با حرف زدن از رهایی از این زندگی، بهم امید واهی نمی‌دادی و بعد رهام نمی‌کردی تا با شکنجه‌های والن روبه‌رو بشم. تو هم هیچی بهتر از اون نیستی." خنده‌اش ناگهانی، سرد و باستانی بود، انگار که پشیمانی‌اش ناگهان خاموش شده باشد. با تاریکی‌ای که در کلماتش می‌پیچید گفت: "ما رو با هم مقایسه نکن، میریل، چون می‌فهمی که من بی‌نهایت بدترم. واروک ادای بی‌رحمی رو درمیاره، اما من اختراعش کردم. من منجی تو نیستم. قهرمان تو نیستم. پشیمونی منو با رحم و مروت اشتباه نگیر." حرف‌هایش مثل یخ در رگ‌هایم دوید و تازه به این فکر افتادم که شاید نباید این زندانی عجیب را تحریک می‌کردم. با کلماتی شمرده و حساب‌شده ادامه داد: "باید یه چیزی رو بفهمی، آهو کوچولوی من. من خوب نیستم. مهربون نیستم. اون تیکه‌ی کوچیک و بی‌ارزش از روحت که گرفتم؟ هزارتای دیگه ازش رو هم می‌گرفتم. تماشا می‌کردم که چطور واروک هزار بار تا مرز کشتن می‌برتت. تا زمانی که این به معنای باز شدن یه زنجیر دیگه از بدنم باشه." 🦢🦢🦢🦢
228
9
#پارت‌_صدو‌چهل‌‌وشش گریه نمی‌کردم. نه با وجود این احتمال که والن ممکن بود از جایی مراقبم باشد و از رنج کشیدنم لذت ببرد، درست همان‌طور که خونم را از روی نوک انگشتانش چشیده بود. با کندی طاقت‌فرسایی، لباس را به سمت خودم کشیدم و بعد پروسه‌ی عذاب‌آور نشستن را شروع کردم. هر حرکتی، دردهای تیز و تازه‌ای را در عضلات آسیب‌دیده‌ام می‌فرستاد. وقتی موفق شدم لباس را از سرم پایین بکشم، از شدت تلاش عرق روی پیشانی‌ام نشسته بود و نفس‌هایم کوتاه و بریده‌بریده بیرون می‌آمد. لباس تا روی زانوهایم افتاد و بدترین بریدگی‌های روی بدنم را پوشاند، هرچند بعضی از آن‌ها هنوز روی بازوها و پایین پاهایم مشخص بودند. والن همان‌طور که قول داده بود، آن‌ها را تا حدی که عفونت نکنند التیام بخشیده بود، اما هنوز روی پوست رنگ‌پرید‌ه‌ام قرمز و ملتهب بودند، نقشه‌ای از مالکیتی که روی گوشتم کشیده شده بود. به دیوار تکیه دادم و جراحاتم را بررسی کردم. غیر از بریدگی‌های واضح و درد عمیق در شانه‌ها و بازوهایم، مچ دست‌هایم از دستبندها زخم شده بود و پوستش ساییده و ترشحات شفافی از آن خارج می‌شد. دهانم مثل خاک خشک بود و لب‌هایم از کم‌آبی ترک خورده بود. آبگوشت و آبی که نگهبان‌ها گذاشته بودند وسوسه‌ام می‌کرد، اما آن‌طرف سلول بودند و فکر کردن به طی کردن آن مسافت، غیرممکن به نظر می‌رسید. با این حال، قرار نبود از روی لجاجت محض از تشنگی بمیرم. بعد از چند نفس عمیق برای حفظ تعادلم، سفر آرامم را روی کف سنگی آغاز کردم و وقتی دیدم ایستادن غیرممکن است، چهار دست و پا حرکت کردم. هر حرکتی یک مذاکره با درد بود، هر اینچ پیشروی یک پیروزی کوچک در برابر تمایل بدنم به تسلیم شدن. وقتی بالاخره به فنجان آب رسیدم، آن را به آرامی نوشیدم چون می‌دانستم سر کشیدنش فقط حالم را به هم می‌زند. مایع خنک گلوی خشکم را تسکین داد و با خودش شفافیتی آورد که در میانه‌ی مه درد غایب بود. بعد نوبت به آبگوشت رسید، حالا رقیق و به سختی گرم بود، اما آن‌قدر مواد مغذی داشت که بتواند خلا آزاردهنده‌ی معده‌ام را آرام کند. قدرت دوباره به دست‌وپایم برگشت، نه آن‌قدر که بتوانم بایستم یا با وقار حرکت کنم، اما به اندازه‌ای بود که بتوانم هوشیار بمانم و فکر کنم. و همراه با فکر، خشم آمد، داغ و شفاف‌کننده، که بخشی از مه رنج را می‌سوزاند و از بین می‌برد. خودم را به دیواری رساندم که سلولم را از زندانی دیگر جدا می‌کرد و پشتم را دقیقا به جایی از سنگ سرد تکیه دادم که فکر می‌کردم بهتر می‌تواند صدایم را بشنود. با صدایی که از نگه داشتن جیغ‌هایم گرفته بود، گفتم: "می‌دونم اونجایی. می‌دونم همه‌چیزو شنیدی. هر بریدگی، هر قطره خون، هر لحظه از... لذتی که اون از درد من می‌برد." هیچ جوابی نیامد، اما توجهش را از آن‌طرف دیوار حس کردم، یک آگاهی گزگزکننده که نشان می‌داد با فضای خالی حرف نمی‌زنم. با تلخی‌ای که روی هر کلمه‌ام نشسته بود ادامه دادم: "امیدوارم خوشحال باشی. هرچی نباشه این کار خودته. وقتی ازت خواستم، می‌تونستی بهم مرگ بدی، اما در عوض، منو برای اون رها کردی، رهام کردی تا برای سرگرمیش تیکه‌تیکه بشم." 🦢🦢🦢🦢
145
10
#پارت_صدوچهل‌وپنج خون دوباره به بازوهایم دوید و با خودش دردی چنان شدید آورد که دنیا پشت پلک‌های بسته‌ام به نقاط ریز نورانی محدود شد. صدایی از گلویم خارج شد، دقیقا شبیه جیغ نبود، اما ناله‌ای زیر و نازک بود که انگار از جایی بیرون از وجود خودم می‌آمد. وقتی جریان خون برگشت، انگشتانم بی‌اختیار دچار اسپاسم شدند و هر تپش قلب، موج‌های تازه‌ای از آتش را در پایانه‌های عصبی‌ای می‌فرستاد که داشتند از خواب بی‌حس خود بیدار می‌شدند. نگهبان ارشد جدید دستور داد: "بپوشونینش." صدایش انگار از فاصله‌ی خیلی دوری می‌آمد. چیز نرمی کنار صورتم افتاد، با گیجی فهمیدم پارچه است. یک لباس تمیز برای جایگزین کردن با لباسی که والن نابودش کرده بود. حتی فکر کردن به حرکت برای برداشتنش غیرممکن به نظر می‌رسید، چه برسد به کار طاقت‌فرسای لباس پوشیدن. نگهبان سوم گفت: "به آب نیاز داره." به نظر می‌رسید جوان‌ترینشان باشد، صدایش را پایین آورده بود، انگار نمی‌خواست من نگرانی درونش را بشنوم. رهبرشان با بی‌حوصلگی جواب داد: "پس یه کم براش بذار. ما حق نداریم به اسباب‌بازی پادشاه دست بزنیم." صدای قدم‌ها دور شد و دوباره برگشت. صدای برخورد یک فنجان روی سنگ، و بعد صدای نرم‌تر قرار گرفتن یک کاسه کنار آن. بوی آبگوشت به مشامم رسید، رقیق اما گرم بود و وعده‌ی تجدید قوا می‌داد. نگهبان جوان‌تر اصرار کرد: "به کمک نیاز داره." جواب کوتاه و قاطع بود: "نه از طرف ما. دستور این بود که بیاریمش پایین، آب و غذا بذاریم و بریم. من نمی‌خوام به سرنوشت برووار دچار بشم." مکثی شد و بعد صدای اکراه‌آمیز کشیده شدن پاهایی که به سمت در عقب‌نشینی می‌کردند. چشم‌هایم را بسته نگه داشتم، نمی‌خواستم هرگونه ترحم یا انزجاری که ممکن بود در چهره‌هایشان نقش بسته باشد را ببینم. یکی از آن‌ها با وجود تلاشی که برای آرام حرف زدن می‌کرد، زمزمه کرد و صدایش در اتاق سنگی پیچید: "با این وضعیت یه هفته هم دووم نمیاره." دیگری جواب داد: "مشکل ما نیست. پادشاه دلایل خودشو داره." در سلول با صدای بمی بسته شد و قفل با یک کلیک فلزی در سکوت ناگهانی جا افتاد. دوباره تنها بودم، اما از زنجیرها رها شده بودم، آزادی‌ای که با فریاد کشیدن بدنم از بازگشت حس، خودش شبیه یک نوع شکنجه‌ی دیگر بود. بی‌حرکت روی زمین ماندم و منتظر ماندم تا بدترین بخش درد فروکش کند. کم‌کم، آتش بازوهایم به یک گزگز مداوم تبدیل شد و فهمیدم که با تلاش آگاهانه می‌توانم انگشتانم را حرکت دهم. احساس می‌کردم شانه‌هایم از جا در رفته‌اند، هرچند می‌دانستم در نرفته‌اند، فقط بیشتر از حد تحمل هر مفصلی کشیده شده بودند. با بازگشت تکه‌تکه‌ی آگاهی به بدنم، بریدگی‌هایی که والن روی پوستم حک کرده بود با دردی عذاب‌آور دوباره شروع به سوختن کردند. وقتی بالاخره چشم‌هایم را باز کردم، اولین چیزی که دیدم لباس تمیزی بود که برایم گذاشته بودند، یک پارچه‌ی کتانی سفید، ساده اما سالم. دیدن آن، این لطف ساده در میانه‌ی آن‌همه بی‌رحمی، تقریبا مرا از هم پاشید. اشک‌های داغ به پلک‌هایم فشار آوردند و تهدید می‌کردند که سرازیر شوند. لب پایینی‌ام را محکم گاز گرفتم و از درد تیزش برای جمع‌وجور کردن خودم استفاده کردم. 🦢🦢🦢🦢
113
11
#پارت_صدو‌چهل‌وچهار با تحکم گفتم: "جوابمو بده." اما صدایم روی کلمات شکست و نیازی را که سعی کرده بودم پنهانش کنم، لو داد. هیچی. آن زندانی، مرگ موعود من، به اندازه‌ی همان قبری که نتوانسته بود به من بدهد، ساکت ماند. چشمانم را بستم و گذاشتم سرم تا جایی که آن وضعیت اجازه می‌داد به جلو بیفتد. این حرکت موج تازه‌ای از درد را در شانه‌هایم پخش کرد، اما اصلا متوجه نشدم. یک قطره اشک فرار کرد، راهش را از میان خون خشکیده‌ی روی گونه‌ام پیدا کرد و بعد پایین افتاد تا به لکه‌های تاریک روی زمین زیر پایم بپیوندد. زمزمه کردم: "ترسو." هرچند نمی‌دانستم منظورم او بود یا خودم. ... صبح مثل یک دزد از راه رسید و همان اندک آرامشی که تاریکی به همراه آورده بود را دزدید. نور رنگ‌پریده‌ای از لابه‌لای شبکه‌های فلزی باریک و بلند بالای سلولم به داخل خزید و خون‌های خشکی را که کف سنگی زیر پایم را با طرح‌های زنگ‌زده نقاشی کرده بودند، روشن کرد. در یک خلسه‌ی نیمه‌هوشیار آویزان بودم، بدنم خیلی وقت بود که از مرز درد گذشته و به یک بی‌حسی مطلق رسیده بود که به طرز خطرناکی به تسلیم شدن شباهت داشت. وقتی صدای چکمه‌هایی را در راهرو شنیدم، حتی نتوانستم جرقه‌ای از مقاومت در خودم بیدار کنم. تنها چیزی که اهمیت داشت، وعده‌ی رهایی از زنجیرهایی بود که در طول یک شبانه‌روز به تمام دنیای من تبدیل شده بودند. در سلول با غژغژ باز شد و سه نگهبان وارد شدند، فکر کنم با نگهبان‌های دیروز فرق داشتند، هرچند از شدت خستگی چهره‌هایشان در نظرم تار می‌آمد. با دیدن من خشکشان زد و پیش خودم فکر کردم حتما ظاهر وحشتناکی دارم، برهنه، غرق در خون، آویزان مثل یک عروسک خیمه‌شب‌بازی خراب که طرح‌های پیچیده‌ای روی گوشتش حک شده بود. یکی از آن‌ها زیر لب گفت: "خدایان بزرگ،" و در صدایش چیزی شبیه به ترحم موج می‌زد. "حسابی دخلشو آورده." یکی دیگر با تندی گفت: "سرتون پایین باشه. بیارینش پایین. پادشاه می‌خواد زنده و سالم بمونه." شنیدن اسم والن لرزه‌ای به جانم انداخت که هیچ ربطی به سرما یا درد نداشت. خاطرات چهره‌اش در آن لحظه‌ای که بالاخره فریاد کشیده بودم، آن نگاهی که ترکیبی از گرسنگی و رضایت بود، داشت به سطح ذهنم هجوم می‌آورد. پسشان زدم و در عوض روی وعده‌ی آنی رهایی از زنجیرها تمرکز کردم. دو نگهبان نزدیک شدند. تا زمانی که اولین دستبند با یک کلیک فلزی باز نشد، حرکتشان در اطرافم را به سختی حس کردم. تغییر ناگهانی وزنم باعث شد دردی مثل نیزه در شانه‌ام بپیچد، پیش‌نمایشی از آنچه قرار بود به سرم بیاید. وقتی دستبند دوم باز شد، زانوهایم تا خورد. مثل همان عروسک خیمه‌شب‌بازی که بندهایش را بریده باشند، فرو ریختم، بدون آن ضمائم خارجی که به بدنم وصل بود، توان نگه داشتن خودم را نداشتم. برخورد با کف سنگی سلول، همان اندک نفسی که داشتم را از ریه‌هایم بیرون کشید و همانطور که صورتم به سنگ سرد چسبیده بود، برای چند ثانیه نتوانستم کاری جز دراز کشیدن انجام دهم. بعد، عذاب واقعی شروع شد. 🦢🦢🦢🦢
109
12
#پارت_صدوچهل‌وسه یک بار دیگر دستش را بالا آورد، منقبض شدم و منتظر درد تازه‌ای بودم. اما در عوض، وقتی خونریزی بریدگی‌هایم کند و بعد متوقف شد، حس سوزن‌سوزن شدن عجیبی را روی پوستم احساس کردم. زخم‌ها کاملا بسته نشدند، هنوز باز و دردناک بودند، اما دیگر تهدیدی برای گرفتن جانم محسوب نمی‌شدند. والن که متوجه گیجی‌ام شده بود، توضیح داد: "نمی‌تونم بذارم بمیری، اونم وقتی که تازه درمونت کرده بودم. این کار... اصلا قشنگ نیست. تازه ما اول راهیم." دلم می‌خواست با سرکشی جوابش را بدهم، به او بگویم که هرگز نمی‌شکنم، اما کلمات روی زبانم نمی‌آمدند. بدنم به حد توانش رسیده بود و هوشیاری‌ام داشت به چیز شکننده و لرزانی تبدیل می‌شد. بدون اینکه منتظر جوابی بماند، چرخید و به سمت در سلول رفت. در آستانه‌ی در مکث کرد و از روی شانه به عقب نگاهی انداخت. "تا فردا، شاهدخت." بعد رفت. صدای قدم‌هایش در راهرو محو شد و مرا همان‌طور آویزان در سکوت، برهنه و لرزان رها کرد. ... مدام از هوش می‌رفتم و به هوش می‌آمدم، و در آن وضعیت دردناک نمی‌توانستم بی‌خبری یک خواب واقعی را پیدا کنم. شانه‌هایم از تحمل وزنم می‌سوختند و مچ دست‌هایم آنجا که دستبندها در آن فرو رفته بودند، زخم شده بود. بریدگی‌هایی که والن روی پوستم حک کرده بود تیر می‌کشیدند، هرچند به لطف درمان لحظه‌ آخری‌اش دیگر خونریزی نداشتند. در یکی از لحظاتی که هوشیارتر بودم، متوجه حضوری شدم که از تاریکی سلول کناری ساطع می‌شد. نمی‌توانستم او را ببینم، فرستاده مرگم را، اما همان‌قدر با اطمینان حسش می‌کردم که قدرت والن را در حال شلاق زدن به پوستم حس کرده بودم. زمزمه کردم: "این تقصیر توئه." صدایم در تاریکی خش‌دار بود. کلمات انگار در خلا سلولم می‌پیچیدند و قبل از اینکه در هیچ‌چیز محو شوند، به دیوارهای سنگی برخورد می‌کردند. "باید می‌ذاشتی بمیرم." انگشتانم ساعت‌ها پیش تسلیم بی‌حسی شده بودند. حتی شانه‌هایم هم از درد فراتر رفته بودند و به یک عذاب عجیب و جدا رسیده بودند که انگار متعلق به بدن شخص دیگری بود. مثل یک عروسک خیمه‌شب‌بازی شکسته آویزان بودم و فقط زنجیرهایی که مرا به سقف بسته بودند نگهم می‌داشتند. در حالی که با آن حضور ساکتی که نمی‌دیدمش حرف می‌زدم، ادامه دادم: "داره از این کار لذت می‌بره. از درد کشیدن من خوشش میاد." انتظار جوابی نداشتم. با این حال دیدم که دلم صدای او را می‌خواهد، محتاج هر ارتباطی بودم که در خون خودم غرق نشده باشد. با صدایی که بلندتر و ناامیدتر می‌شد پرسیدم: "همین رو تصور می‌کردی، فرستاده‌ی من؟ اون موقعی که زنده‌م نگه داشتی؟" فقط سکوت بود که به استقبالم آمد. نه صدای خش‌خش حرکتی، نه جواب تمسخرآمیزی. فقط صدای همیشگی چکیدن آب و دویدن موش‌ها. 🦢🦢🦢🦢
143
13
#پارت_صدوچهل‌‌ودو همان لحظه که فریاد از لب‌هایم فرار کرد، والن خشکش زد. چشمانش روی چشمانم قفل شد و مردمک‌هایش آن‌قدر گشاد شدند که فقط حلقه‌ی نازکی از سیاهی باقی ماند. آن‌وقت بود که مثل روز روشن دیدمش... رضایت از شکستن سکوتم، بله، اما چیز دیگری هم زیر آن پنهان بود. یک چیز گرسنه و داغ که اصلا به فکر انتقام نبود. جلوتر آمد، نفسش روی گونه‌ی خون‌آلودم گرم بود. زمزمه کرد: "خودشه." صدایش عوض شده بود، بم‌تر، تقریبا با احترام. "این همون صداقتيه که منتظرش بودم." سعی کردم خودم را عقب بکشم و گردنم را کش دادم تا فاصله‌مان حفظ شود، اما زنجیرها نگهم داشته بودند و مرا در جایم میخکوب کرده بودند. به‌زور گفتم: "برو به جهنم." اما نافرمانی توی صدایم ضعیف بود و با درد و خستگی از بین رفته بود. لبخندش کند و تقریبا صمیمی بود. "رفتم. اصلا چنگی به دل نمی‌زنه." دست آزادش بالا آمد و با انگشت شست، خونی را که از بریدگی زیر چشمم می‌چکید، پاک کرد. لحظه‌ای به آن خیره شد و بعد، در حالی که با ترسی آمیخته به جذبه نگاهش می‌کردم، انگشتش را به طرف لب‌هایش برد. در آن لحظه چیزی بین ما رد و بدل شد. جریان حسی که هیچ جایی در یک سلول سیاه‌چال نداشت، هیچ جایی بین شکنجه‌گر و قربانی نداشت. البته که معده‌ام از انزجار به هم پیچید، اما زیر آن، چیزی تاریک‌تر و آزاردهنده‌تر کمین کرده بود. یک حرارت. یک گرسنگی. انگار بخشی از وجودم، یک بخش خائن و شکسته، داشت به هیولای روبه‌رویم جواب می‌داد. خاطره‌ی شب عروسی‌مان از ذهنم گذشت. اینکه با وجود تمام اتفاقاتی که بعدش افتاد، دست‌هایش چقدر در کمال تعجب ملایم بودند. اینکه چطور بدنم با واکنش نشان دادن به لمس او، به من خیانت کرده بود. این فرق داشت، اما باز هم همان بود. شکل دیگری از تسلیم شدن که نمی‌خواستم به آن تن بدهم اما انگار نمی‌توانستم کاملا جلویش را بگیرم. حتما آن را در چهره‌ام دیده بود، آن لحظه‌ی حرارت گیج‌کننده را. چشمانش تاریک‌تر شد و وقتی نگاهش به لب‌هایم افتاد، برای یک تپش قلب فکر کردم شاید بخواهد مرا ببوسد. اما در عوض، با پوزخند بی‌رحمانه‌ای که روی صورتش پخش می‌شد عقب رفت و همان فاصله‌ی محتاطانه‌ای را که از اول داشت حفظ کرد. زبانش را با کندی دیوانه‌کننده‌ای روی انگشتش می‌کشید: "شاهدخت، اگه از تصویر مکیدن خونت از روی انگشت شستم خوشت میاد، فقط تصور کن وقتی دارم اون رو از کس کوچیک و خوشگلت می‌مکم چه شکلی می‌شه." نفس در سینه‌ام حبس شد، با این امید که به جای حرارتی که در تمام اعضای بدنم شعله‌ور شده بود، صدای انزجارم را بشنود. خشمم دوباره برگشت تا بر احساسات گیج‌کننده‌ام غلبه کند و با لحن تندی گفتم: "تو چندش‌آوری." خندید و سرش را به عقب کج کرد تا گردن قوی و عضلانی‌اش نمایان شود. آه، چقدر دلم می‌خواست گلویش را با دندان‌هایم پاره کنم. "فکر کنم برای امروز کافی باشه. مبنامون رو مشخص کردیم." حس کردم بدنم با خیال راحت روی زنجیرها شل شد و آخرین ذخایر قدرتم هم ته‌کشید. هرچقدر هم که می‌خواستم به سرکشی‌ام ادامه دهم، از دست دادن خون و درد باعث شده بود سرم گیج برود و گوشه‌های دیدم تار شود. می‌دانستم که زیاد به هوش نمی‌مانم. 🦢🦢🦢🦢
98
14
#پارت_صدوچهل‌ویک همه‌ی اینا رو بدون اینکه حتی لمست کنم انجام می‌دم." چشمانش رویم قفل شد و دنبال ترس می‌گشت. "اما اینطوری بازیمون خیلی زود تموم می‌شه. و ما اینو نمی‌خوایم، مگه نه؟" خون از مچ دست‌هایم پایین می‌خزید و با ریتمی ثابت و خواب‌آور از آرنج‌هایم می‌چکید. هر قطره‌ای که به کف سنگی می‌خورد، در سکوت بین ما می‌پیچید. شانه‌هایم از این وضعیت غیرطبیعی جیغ می‌کشیدند و بریدگی‌ها مثل آتش می‌سوختند، اما من از شکستن امتناع کردم. در عوض، قدرتم را جمع کردم و لبخندی به او زدم که بیشتر شبیه نشان دادن دندان‌هایم بود. "تو منو نمی‌ترسونی." کلمات خام و خشن بیرون آمدند، آغشته به طعم مسی خون خودم، اما حامل همان حقیقتی بودند که او خیلی به دنبالش بود. زندگی مرا می‌ترساند. فقدان رهایم نمی‌کرد. اما خود والن... خدایی که چهره‌ی یک پادشاه را پوشیده بود... ترسی در من ایجاد نمی‌کرد. شاید به این خاطر بود که از قبل هرچیزی را که برایم مهم بود از دست داده بودم، یا شاید به سادگی به این دلیل بود که در تاریکی اسارتم، مرگ بیشتر از اینکه یک دشمن باشد، به یک دوست تبدیل شده بود. دلیلش هرچه که بود، تماشا کردم که چطور تاثیر لجاجتم چیزی را در درونش شکست، یک ترک مویی در کنترلی که تا آن لحظه به سختی حفظش کرده بود. خشمی که روی صورتش کشیده شد، خشم حساب‌شده‌ی یک پادشاه نبود، بلکه چیزی قدیمی‌تر و وحشی‌تر بود... خشم خدایی که از پرستش درست محروم شده بود. در آن لحظه، وقتی پره‌های بینی‌اش گشاد شد و چشمانش به سیاهی قیر در آمد، فهمیدم که اشتباه وحشتناکی کرده‌ام. نه به خاطر اینکه از مرگ می‌ترسیدم... مرگ که یک رحمت بود... بلکه به این دلیل که چیزی را در او بیدار کرده بودم که با یک درد ساده راضی نمی‌شد. در حالی که صدایش به زمزمه‌ای پایین می‌آمد که انگار روی استخوان‌هایم خراش می‌انداخت، گفت: "پس شاید... به اندازه‌ی کافی تلاش نمی‌کنم." با ظرافت شکارچی‌گونه‌اش به سمتم حرکت کرد و فاصله‌ی بینمان را با دو قدم حساب‌شده بست. نمی‌توانستم عقب بروم، زنجیرها محکم نگهم داشته بودند. تنها کاری که می‌توانستم بکنم این بود که به چشمانش خیره شوم و وقتی دستش را به سمت صورتم بالا آورد، از جمع کردن خودم امتناع کنم. هنوز هم لمسم نمی‌کرد، اما آن‌قدر نزدیک بود که می‌توانستم گرمای غیرطبیعی ساطع‌شده از پوستش را حس کنم. گفت: "غرق خون و دست‌ بسته جلوم وایسادی، ولی بازم جوری حرف می‌زنی انگار قدرت دست توئه." نگاهش روی بدنم پایین لغزید و پیراهن خون‌آلودی را برانداز کرد که در جاهایی که بریدگی‌ها پارچه‌ی نازک را خیس کرده بودند، به پوستم چسبیده بود. "بذار این آخرین ذره‌ی غرورتم ازت بگیرم، موافقی؟" پیش از آنکه بتوانم جوابی بدهم، دستش را به سمتم دراز کرد و انگشتانش را در پارچه‌ی پیراهنم چنگ کرد. با یک حرکت خشن و بی‌رحمانه، آن را از وسط پاره کرد، طوری که تکه‌پاره‌هایش در اطرافم آویزان شد. شدت این حرکت، بدنم را به زنجیرها کوبید و وقتی درد روشن و داغی در وجودم شعله‌ور شد، فریادم را در گلو خفه کردم. هوای سرد به پوست برهنه‌ام خورد و با غریزه‌ی مچاله شدن در خودم مبارزه کردم. نمی‌توانستم بازوهایم را حرکت دهم تا خودم را بپوشانم. فقط می‌توانستم همان‌جا آویزان بمانم، برهنه و آسیب‌پذیر، با خونی که از ده‌ها بریدگی سطحی روی بدنم چکه می‌کرد. تحقیر شدن، داغ‌تر از درد زخم‌ها می‌سوخت، اما حاضر نبودم اجازه دهم این حس در چهره‌ام نمایان شود. در عوض، با فکی قفل‌شده نگاهش را پاسخ دادم و در سکوت او را به چالش کشیدم تا فکر کند این کار مرا در هم می‌شکند. 🦢🦢🦢🦢
97
15
#پارت_صدوچهل همه‌ی اینا رو بدون اینکه حتی لمست کنم انجام می‌دم." چشمانش رویم قفل شد و دنبال ترس می‌گشت. "اما اینطوری بازیمون خیلی زود تموم می‌شه. و ما اینو نمی‌خوایم، مگه نه؟" خون از مچ دست‌هایم پایین می‌خزید و با ریتمی ثابت و خواب‌آور از آرنج‌هایم می‌چکید. هر قطره‌ای که به کف سنگی می‌خورد، در سکوت بین ما می‌پیچید. شانه‌هایم از این وضعیت غیرطبیعی جیغ می‌کشیدند و بریدگی‌ها مثل آتش می‌سوختند، اما من از شکستن امتناع کردم. در عوض، قدرتم را جمع کردم و لبخندی به او زدم که بیشتر شبیه نشان دادن دندان‌هایم بود. "تو منو نمی‌ترسونی." کلمات خام و خشن بیرون آمدند، آغشته به طعم مسی خون خودم، اما حامل همان حقیقتی بودند که او خیلی به دنبالش بود. زندگی مرا می‌ترساند. فقدان رهایم نمی‌کرد. اما خود والن... خدایی که چهره‌ی یک پادشاه را پوشیده بود... ترسی در من ایجاد نمی‌کرد. شاید به این خاطر بود که از قبل هرچیزی را که برایم مهم بود از دست داده بودم، یا شاید به سادگی به این دلیل بود که در تاریکی اسارتم، مرگ بیشتر از اینکه یک دشمن باشد، به یک دوست تبدیل شده بود. دلیلش هرچه که بود، تماشا کردم که چطور تاثیر لجاجتم چیزی را در درونش شکست، یک ترک مویی در کنترلی که تا آن لحظه به سختی حفظش کرده بود. خشمی که روی صورتش کشیده شد، خشم حساب‌شده‌ی یک پادشاه نبود، بلکه چیزی قدیمی‌تر و وحشی‌تر بود... خشم خدایی که از پرستش درست محروم شده بود. در آن لحظه، وقتی پره‌های بینی‌اش گشاد شد و چشمانش به سیاهی قیر در آمد، فهمیدم که اشتباه وحشتناکی کرده‌ام. نه به خاطر اینکه از مرگ می‌ترسیدم... مرگ که یک رحمت بود... بلکه به این دلیل که چیزی را در او بیدار کرده بودم که با یک درد ساده راضی نمی‌شد. در حالی که صدایش به زمزمه‌ای پایین می‌آمد که انگار روی استخوان‌هایم خراش می‌انداخت، گفت: "پس شاید... به اندازه‌ی کافی تلاش نمی‌کنم." با ظرافت شکارچی‌گونه‌اش به سمتم حرکت کرد و فاصله‌ی بینمان را با دو قدم حساب‌شده بست. نمی‌توانستم عقب بروم، زنجیرها محکم نگهم داشته بودند. تنها کاری که می‌توانستم بکنم این بود که به چشمانش خیره شوم و وقتی دستش را به سمت صورتم بالا آورد، از جمع کردن خودم امتناع کنم. هنوز هم لمسم نمی‌کرد، اما آن‌قدر نزدیک بود که می‌توانستم گرمای غیرطبیعی ساطع‌شده از پوستش را حس کنم. گفت: "غرق خون و دست‌ بسته جلوم وایسادی، ولی بازم جوری حرف می‌زنی انگار قدرت دست توئه." نگاهش روی بدنم پایین لغزید و پیراهن خون‌آلودی را برانداز کرد که در جاهایی که بریدگی‌ها پارچه‌ی نازک را خیس کرده بودند، به پوستم چسبیده بود. "بذار این آخرین ذره‌ی غرورتم ازت بگیرم، موافقی؟" پیش از آنکه بتوانم جوابی بدهم، دستش را به سمتم دراز کرد و انگشتانش را در پارچه‌ی پیراهنم چنگ کرد. با یک حرکت خشن و بی‌رحمانه، آن را از وسط پاره کرد، طوری که تکه‌پاره‌هایش در اطرافم آویزان شد. شدت این حرکت، بدنم را به زنجیرها کوبید و وقتی درد روشن و داغی در وجودم شعله‌ور شد، فریادم را در گلو خفه کردم. هوای سرد به پوست برهنه‌ام خورد و با غریزه‌ی مچاله شدن در خودم مبارزه کردم. نمی‌توانستم بازوهایم را حرکت دهم تا خودم را بپوشانم. فقط می‌توانستم همان‌جا آویزان بمانم، برهنه و آسیب‌پذیر، با خونی که از ده‌ها بریدگی سطحی روی بدنم چکه می‌کرد. تحقیر شدن، داغ‌تر از درد زخم‌ها می‌سوخت، اما حاضر نبودم اجازه دهم این حس در چهره‌ام نمایان شود. در عوض، با فکی قفل‌شده نگاهش را پاسخ دادم و در سکوت او را به چالش کشیدم تا فکر کند این کار مرا در هم می‌شکند. 🦢🦢🦢🦢
138
16
#پارت_صدو‌سی‌ونه با شنیدن این سوال دندان‌هایم را روی هم ساییدم. "دوست داری درباره‌ی چی باهات صادق باشم، قصاب؟" در حالی که به میدان دیدم برمی‌گشت و چشمانش با همان لبخند خبیثانه‌اش صورتم را می‌کاوید، غرید: "همه چیز. می‌خوام صدای جیغ‌هاتو بشنوم. می‌خوام طعم اشکات رو بچشم. می‌خوام بدونم پدرت از اون‌ور خلا داره زجر می‌کشه وقتی می‌بینه دختر عزیزش داره تسلیم من می‌شه." خنده‌ای تلخ از دهانم در رفت، آن‌قدر تیز که ببرد. "پس داری وقت من و خودت رو تلف می‌کنی. من تسلیمت نمی‌شم. پدرم هم به هیچ‌چیز من اهمیت نمی‌داد به جز سکوت و اطاعتم، که تو جفتشونم هیچ‌وقت ثبات نداشتم." با برانداز کردنم چیزی شبیه به علاقه در چشمان والن جرقه زد. "حالا که پدرت دیگه نیست، با چه نفرتی ازش حرف می‌زنی. آدم فکر می‌کنه باید ازم تشکر کنی که از این دنیا حذفش کردم." "تشکر کنم؟" با وجود دردی که هنوز روی پوستم می‌سوخت، با ناباوری به او خیره شدم. "تو خونوادم رو جلوی چشمم سلاخی کردی. کارکنان قصر رو کشتی، آدمایی که هیچ‌وقت بهت آسیبی نزدن. تو پدرم رو برای عدالت نکشتی، برای قدرت و انتقام کشتی. تو هم هیچی بهتر از اون نیستی." چهره‌اش سفت شد و با یک تکان بی‌تفاوت دیگر انگشتانش، بریدگی‌های سطحی روی بدنم عمیق‌تر شدند. نتوانستم جلوی نفس‌نفس زدنم را بگیرم و خون شروع به جاری شدن کرد، مسیرهای گرمی را روی پاهایم کشید و روی زمین سنگی پایین چکید. والن با صدایی مرگبار و آرام گفت: "من اصلا شبیه پدرت نیستم. ایلدرین یه انسان فانی بود که ادعای خدایی می‌کرد و قدرتی رو می‌دزدید که نمی‌تونست درکش کنه. من واقعیم، تجسم قدرتم، خود خون و انتقامم که شکل گرفته." در حالی که می‌جنگیدم تا نفسم را صاف نگه دارم، فکم قفل شد. بریدگی‌ها تهدید کننده‌ی زندگی نبودند، اما با شدتی می‌سوختند که نشان می‌داد چیزی فراتر از آسیب فیزیکی است... انگار قدرتش زخم‌ها را آلوده می‌کرد و باعث می‌شد از درون بسوزند. کلمات را از میان مه درد بیرون کشیدم و گفتم: "ادعا می‌کنی یه خدایی، با این حال اینجایی و داری یه زن بی‌دفاع رو شکنجه می‌دی تا از یه مرد مرده انتقام بگیری. چقدر الهی هستی تو." چشمانش باریک شد. "تو اصلا هم بی‌دفاع نیستی، میریل. حتی آویزون و غرق خونم که باشی، اون زبونت رو مثل یه تیغ می‌چرخونی." "این تنها سلاحیه که برام گذاشتی." با لجاجت به چشمانش خیره شدم و با وجود لرزشی که حالا در عضلات تحت‌ فشارم دویده بود، نگاهم را ندزدیدم. "هرچند، اگه نهایت مجازات الهیت اینه، اصلا تحت‌تاثیر قرار نگرفتم. نهایت قدرت خدای خون چهارتا بریدگی جزئیه؟" چیز خطرناکی در چشمانش درخشید... گوشه‌ای از آن هیولای زیر نقاب انسانی. انگشتانش کمی جمع شدند و در واکنش به آن، بریدگی‌های روی بدنم نبض زدند و موج‌های تازه‌ای از درد را به بیرون فرستادند. صدایش پایین رفت و گفت: "می‌تونم فقط با یه فکر، تک‌تک قطره‌های خون بدنت رو بکشم بیرون. می‌تونم تو رگ‌هات به جوش بیارمش یا کامل منجمدش کنم. می‌تونم از تو منافذ پوستت بکشمش بیرون تا جایی که اشک سرخ بریزی. 🦢🦢🦢🦢
122
17
#پارت_صدوسی‌وهشت خیلی ساده گفت: "تو زن منی. زندانی من. ابزار عدالت من در برابر مردی که خدایان رو زندانی کرد. تو، دردت، و همه چیزت مال منه." در حالی که با وجود آتشی که در شانه‌هایم می‌پیچید چانه‌ام را بالا می‌گرفتم، غریدم: "من مال تو نیستم." "نه؟" صدای والن به زمزمه‌ای نرم و ابریشمین تبدیل شد. نزدیک‌تر شد، لمسم نکرد، اما آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم گرمای ساطع‌شده از بدنش را حس کنم. "پس مال کی هستی، شاهدخت؟ پدرت؟ اون که مرده. پادشاهیت؟ داره می‌سوزه. مردمت؟ اونا که همین الانشم فراموشت کردن." به جلو خم شد و نفسش گوشم را نوازش کرد. "تو تو این دنیا آواره‌ای، میریل. ملکه‌ای بدون تاج‌وتخت، دختری بدون پدر، زنی که به شوهری گره خورده که ازش متنفره. از بدشانسیت..." نگاهش میان چشمانم چرخید. "...چه بخوای قبول کنی چه نه، ما به هم وصلیم." اجازه ندادم ببیند که حرف‌هایش چقدر برنده است. در عوض، محکم به چشمانش خیره شدم. "من مال خودمم. این چیزیه که هیچ‌وقت نمی‌تونی ازم بگیری." "نمی‌تونم؟" آن لبخند وحشتناک دوباره روی صورت خون‌آلودش پهن شد. "بذار بهت نشون بدم که تعلق داشتن به خدای خون و فتح یعنی چی." انتظار داشتم لمسم کند. نیازی نداشت. فقط دستش را بالا آورد، کف دستش را به سمتم گرفت و با حرکتی بی‌تفاوت، انگشتانش را تکان داد. درد روی پوستم شلاق خورد، خطوط تیز و دقیق آتش روی بازوها، شانه‌ها، پایین دنده‌ها و روی ران‌هایم شکفت. با شوک به پایین نگاه کردم و دیدم پوستم دارد از هم باز می‌شود، خطوط نازک قرمز ظاهر می‌شدند، طوری که انگار با تیغی نامرئی کشیده شده باشند. بریدگی‌ها عمیق نبودند... در واقع فقط چند خراش بودند... اما طوری می‌سوختند که انگار به جای فولاد با اسید کشیده شده‌اند. از داخل لبم را گاز گرفتم تا طعم خون را حس کردم، مصمم بودم که هیچ صدایی در نیاورم. والن صورتم را تماشا می‌کرد، چهره‌اش غرق در تمرکز بود و با رضایت زمزمه کرد. "بیشتریا با اولین لمسم جیغ می‌کشن." با زحمت گفتم: "ناامید شدی؟" کلماتم با فشار اما ثابت بودند. "نه." دوباره دورم چرخید و شاهکارش را از هر زاویه‌ای بررسی کرد. "می‌دونی، درد یه جور هنره. اعمال رنج نیاز به دقت داره، نیاز به درک آستانه‌ها و محدودیت‌ها داره." پشتم مکث کرد، جایی که نمی‌توانستم صورتش را ببینم و نفسش روی پشت گردنم سایه انداخت. "اگه بخوای می‌تونی جیغ بکشی، میریل. هیچ‌کس سرزنشت نمی‌کنه." گفتم: "جرئت نمی‌کنم این لذت رو بهت بدم." و روی ترکی در دیوار روبه‌رو تمرکز کردم تا در برابر درد سوزنده‌ای که روی پوستم پخش می‌شد، خودم را نگه دارم. "بحث لذت نیست." صدایش حالا نزدیک‌تر بود، کنار گوشم، اگرچه متوجه شدم هنوز لمسم نکرده است. "بحث صداقته. ما می‌تونیم با هم صادق باشیم، مگه نه شاهدخت؟" 🦢🦢🦢🦢
125
18
#پارت_صدوسی‌وهفت به نظر می‌رسید آن فضای توخالی سینه‌ام همگام با دردم می‌تپد، انگار آن تکه‌ی گم‌شده از روحم می‌توانست در تحمل این شکنجه کمکم کند. چشمانم را بستم و روی تنفسم تمرکز کردم. دم، بازدم. دم، بازدم. هر نفس با دقت شمرده‌ شده، با دقت کنترل‌ شده. وقتی دوباره صدای قدم‌ها را شنیدم، به زور چشم‌هایم را باز کردم و با وجود دردی که در مفاصلم می‌پیچید، به چهره‌ام نقابی از بی‌تفاوتی زدم. والن یک بار دیگر چارچوب در را پر کرد، اما تغییر کرده بود. آن ظاهر بی‌نقصش به هم ریخته بود، موهایش آشفته بود، طوری که انگار بارها دستش را لای آن‌ها کشیده باشد و لباس‌هایش چروک شده بود. اما چشم‌هایش بود که یخ در رگ‌هایم دواند. با برقی تب‌دار می‌درخشیدند و مردمک‌هایش آن‌قدر گشاد شده بود که فقط حلقه‌ی نازکی از عنبیه دیده می‌شد. نفس‌هایش تند و بریده‌بریده بود و لرزش خفیفی در دست‌هایش حس می‌شد که حواس‌پرت آن‌ها را روی ران‌هایش می‌کشید تا پاکشان کند. خون. تیره و غلیظ، کف دست‌هایش را لکه‌دار کرده و روی پارچه‌ی گران‌قیمت لباسش مالیده شده بود. قطره‌های خون مثل کک‌ومک‌های ترسناکی روی صورتش پاشیده بود. با صدای بم و عمیقی گفت: "نگهبانات دیگه مزاحمت نمی‌شن." و قبل از اینکه لبخندی روی صورتش پهن شود، قدمی به داخل سلولم گذاشت. لبخندش چیز وحشتناکی بود، پوزخندی که لب‌هایش را بیش از حد کش می‌داد و دندان‌هایی را نشان می‌داد که به نظر تیزتر از قبل می‌آمدند. آن‌قدر نزدیک شد که می‌توانستم بوی فلزمانند خون را از او حس کنم، غرید: "عدالت. مجازات الهی. این تنها مسیریه که واقعا اهمیت داره. سراغ همه میاد و هیچ فرقی هم بین آدما نمی‌ذاره." با اینکه تمام غریزه‌ام فریاد می‌زد که از این خدای غرق در خون روبه‌رویم عقب بکشم، اما اجازه ندادم خودم را جمع کنم. طرز نگاهش به من... ترکیبی از خشم و رضایت... همه چیز را درباره‌ی بلایی که سر آن نگهبان‌های جسور (که روی صورتم خط انداخته بودند) آمده بود، به من گفت. پرسیدم: "مثلا الان باید تحت تاثیر قرار بگیرم؟ اینکه آدمایی رو کشتی که دقیقا همون کاری رو کردن که منو آوردی اینجا تا تحملش کنم؟" صدایم از تشنگی دورگه شده بود اما با لجاجت ثابت بود. چشمان والن باریک شد و دوباره دورم چرخید، مراقب بود فاصله‌اش را حفظ کند. هوای بینمان انگار از قدرتش مرتعش بود، اما برای لمس کردنم جلوتر نیامد. با صدای غرانی که انگار از جایی عمیق‌تر از سینه‌اش بیرون می‌آمد گفت: "اونا لیاقت اینو نداشتن که بهت درد بدن." با چشمانم تعقیبش کردم و نخواستم برای دنبال کردن حرکاتش به گردنم فشار بیاورم. گفتم: "چقدر با ملاحظه‌ای که حق درد دادن به منو برای خودت نگه داشتی." والن از چرخیدن ایستاد و دقیقا روبه‌رویم قرار گرفت. نگاهش از صورتم تا نوک پاهایم که هنوز به سختی به زمین کشیده می‌شد پایین رفت و دوباره بالا آمد. عضله‌ای در فکش پرید، اما دست‌هایش را پشت کمرش قلاب نگه داشت. 🦢🦢🦢🦢
102
19
#پارت_صدوسی‌وشش با صدایی نرم و خطرناک گفت: "از شنیدنش خوشحالم. استراحت کردن قبل از شروع... فعالیت‌های طاقت‌فرسا خیلی مهمه." عضلاتم همین حالا هم از این وضعیت غیرطبیعی جیغ می‌کشیدند، اما صورتم را خنثی نگه داشتم. "الان همون‌جاییه که می‌خوای بگی چه وحشتی برام تدارک دیدی؟ ادامه‌ی اون سخنرانی حماسی‌ت درباره‌ی انتقام و عدالت؟" والن سرش را کج کرد و مرا برانداز کرد. "دوست داری این‌کارو بکنم؟ یه گزارش مفصل از چیزایی که در انتظارته بدم؟" نزدیک‌تر شد، آن‌قدر نزدیک که توانستم گرمای غیرطبیعی ساطع‌شده از پوستش را حس کنم. آن‌قدر نزدیک که توانستم ببینم مردمک چشمان سیاهش در حال گشاد شدن است. "دوست داری مو به مو برات تعریف کنم که قراره با بدنت چه کارایی بکنم؟" در حالی که سعی می‌کردم از این‌همه نزدیکی خودم را عقب نکشم، گفتم: "ممکنه بعضیا اینو با رحم و مروت اشتباه بگیرن. اینکه بهم وقت بدی تا خودمو آماده کنم." زد زیر خنده، صدایی تیز و گزنده. "برای چیزی که من برات تدارک دیدم هیچ آمادگی‌ای وجود نداره، شاهدخت." چشمان تیره و سرگرمش صورتم را بررسی کرد، بعد ریز شد و انگشتانش طوری بالا آمدند که انگار می‌خواست لب‌هایم را لمس کند. انگشتانش همان‌جا، در فاصله‌ی میلی‌متری دهانم متوقف شدند و فهمیدم که او به لب‌هایم نگاه نمی‌کند، بلکه به کبودی روی گونه‌ام خیره شده است. "کی؟" کلمه‌اش خشک بود و با چنان خشونتی سکوت را برید که باعث شد خودم را جمع کنم. تغییرش فوری و ترسناک بود، آن سرگرمی سرد ناپدید شد و جایش را به خشمی داد که چهره‌اش را تاریک کرد و انگار در فضای تنگ سلول متورم شد. دستش پایین افتاد و طوری مشت شد که انگار داشت چیز شکننده و بی‌ارزشی را خرد می‌کرد. در حالی که هر سیلاب حرفش مثل یک شلاق بود، بازخواست کرد: "کی جرئت کرد روت دست بلند کنه؟" به او خیره شدم، گیج از عصبانیتش. این... دور از انتظار بود. با تندی جواب دادم: "مگه قرار نبود تو منو بشکنی؟ فکر می‌کردم درد کشیدن بخشی از پروسه‌ست." حالا چشمانش کاملا سیاه شده بودند و مرا با نیرویی خفه‌کننده در جایم میخکوب کردند. با صدایی بم و خطرناک غرید: "من اسباب‌بازی‌هام رو با کسی شریک نمی‌شم." بدون هیچ کلمه‌ی دیگری، چرخید و از سلول بیرون رفت، صدای قدم‌هایش با هدفی خشن در راهرو پیچید. در باز ماند، تمسخری از آزادی که در حالی که با دهانی باز از تعجب از سقف آویزان بودم، فقط درماندگی‌ام را بیشتر به رخم می‌کشید. زمان مثل نخی که بیش از حد کشیده شده باشد، کش آمد. همانطور که عضلاتم به نشانه‌ی اعتراض جیغ می‌کشیدند، نمی‌توانستم بگویم دقایق گذشتند یا ساعت‌ها. فشار روی شانه‌هایم به یک درد تپنده‌ی دائمی تبدیل شد که در امتداد ستون فقراتم پخش می‌شد. انگشتانم بی‌حس شدند، بعد درد گرفتند و با تلاش خون برای رسیدن به آن‌ها، دوباره بی‌حس شدند. سعی کردم وزنم را جابجا کنم و روی نوک پاهایم بلند شوم تا از فشار کم کنم، اما هر حرکت کوچک، موج تازه‌ای از درد را در اندام‌های تحت‌فشارم می‌فرستاد. 🦢🦢🦢🦢
189
20
ویرانی ارواح+2
ویرانی ارواح
726