نباتِتلخ
رفتن به کانال در Telegram
اینجا؟ هذیانهای یک عاشقِ تبدار؛ تلخ ولی دلنشین، مثل همون چایِهلی که قند یادم رفته باهاش بیارم. از هر دری میگم، گاهی هم دَری وَری میگم.
نمایش بیشتر1 352
مشترکین
-124 ساعت
+527 روز
+1330 روز
آرشیو پست ها
1 352
واقعا که چقدر ناامیدکنندهان مردها، حیف این همه دختر خوشگلم که حرومِ این بیلیاقتا شدن.
1 352
حالا دیگر به اینجای زندگی رسیدهام که اگر دوستم داری و اما احترامم نمیکنی، دوست داشتنت بخورد توی سرت. اگر دوستم داری و اما خستگیهایت را سر من آوار میکنی، دوست داشتنت بخورد توی سرت. اگر دوستم داری و اما منت دوست داشتنت را سرم میگذاری، دوست داشتنت بخورد توی سرت. دوستم داری و اما از شکستنم اِبایی نداری، دوست داشتنت بخورد توی سرت.
حالا دیگر چیزهایی مهمتر از دوست داشتن برایم رنگ گرفته.
دوستم داشته باشی و از تر کردن چشمانم نهراسی، چه فایده؟ دوستم داشته باشی و از رنجاندنم دست برنداری، چه فایده؟ دوستم داشته باشی و دست بگذاری بر همان زخمی که فقط برای تو آشکارش کردم، چه فایده؟
ترجیح میدهم اینگونه دوستم هم نداشته باشی؛ که آخرین بند اتصالمان هم پاره شود و رها شویم هر دو، از هم.
میدانی؟
دوست داشتن، مجوز هر رفتاری نیست. تو نمیتوانی بر زبان "دوستت دارم" ترانه کنی و اما در دستهایت تبر تیز کنی برای شکستنم. تو نمیتوانی مرا مجازات کنی، فقط چون دوستم داری. نمیتوانی چون دوست داشتنم بر سینهات سنگینی میکند، روی من آوار شوی.
حالا من هربار که به دستِ تو شکستم، تکهای از دوستداشتنت را کندم برای سرپا شدنم، که اکنون دیگر دوستت ندارم.
1 352
من دیگه واقعا نمیخوام یه جَوون بیستویک سالهی ایرانی باشم، میخوام یه جسد تو کاورِ مشکیِ سردخونه باشم.
1 352
خبرم را بگیر. حالم را بپرس از کسی؛ چنان که به گوشم برسد هنوز دچاری به من. به جستوجویم باش. بیتفاوت نگذر ز من. برایم نامهای بنویس لااقل؛ از زیرِ در داخل بیندازش، بیاسم! من میدانم که تو نوشتهای. از همان خیابانی بگذر که میدانی من هم؛ مثلا کاملا تصادفی. نگاهم کن، لبخندی بزن، چیزی بگو. چهمیدانم، کاری بکن. که بدانم هنوز میانمان جاریست، چیزی..
1 352
خبرم را بگیر. حالم را بپرس از کسی؛ چنان که به گوشم برسد هنوز دچاری به من. به جستوجویم باش. بیتفاوت نگذر ز من. برایم نامهای بنویس لااقل؛ از زیرِ در داخل بیندازش، بی اسم! من میدانم که تو نوشتهای. از همان خیابانی بگذر که میدانی من هم؛ مثلا کاملا تصادفی. نگاهم کن، لبخندی بزن، چیزی بگو. چهمیدانم، کاری بکن. که بدانم هنوز میانمان جاریست، چیزی..
1 352
خبرم را بگیر. حالم را بپرس از کسی؛ چنان که به گوشم برسد هنوز دچاری به من. به جستوجویم باش. بیتفاوت نگذر ز من. برایم نامهای بنویس لاقل؛ از زیرِ در داخل بیندازش، بی اسم! من میدانم که تو نوشتهای. از همان خیابانی بگذر که میدانی من هم؛ مثلا کاملا تصادفی. نگاهم کن، لبخندی بزن، چیزی بگو. چهمیدانم، کاری بکن. که بدانم هنوز میانمان جاریست، چیزی..
