fa
Feedback
سوگلی

سوگلی

کانال بسته

به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق شاهزاده و گدا عروس نحس دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت یک https://t.me/c/2042343065/34 رمانای تکمیل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام سوگلی

کانال سوگلی در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 25 161 مشترک است و جایگاه 1 307 را در دسته کتب و رتبه 13 650 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 25 161 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 27 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 1 092 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -42 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 3.75% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 15.17% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 944 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 3 813 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 30 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دخترک, شوهر, وقت, سینه, تنم تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
“به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق شاهزاده و گدا عروس نحس دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت یک https://t.me/c/2042343065/34 رمانای تکمیل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk”

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 28 سپتامبر, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

25 161
مشترکین
-4224 ساعت
-2617 روز
+1 09230 روز
آرشیو پست ها
الوند یه عوضیِ دو آتیشه‌ست که برای انتقام عشق قدیمیشو تو زیر زمین خونه‌ش نگه‌ می‌داره‌و هر شب...🔞♨️💦 https://t.me/+RV6f_TTYt4I0ODVk

- چشمای لعنتیو واسم اونجوری میکنی که دلم بسوزه توله‌سگ؟ دخترک با درد چشم میبنده. - من فقط می‌ترسم چون خیلی بزرگه اخه... میشه امشب نکنی؟ اما الوند بیخیال دم گوشش زمزمه می‌کنه: - نکنم؟ اتفاقا میخوام جوری بکنمت که یه هفته نتونی بشینی! حرفشو زد و لای پاهام ...🔞💦 https://t.me/+RV6f_TTYt4I0ODVk

نفس دختر شیطونی که با لوندی هاش دل امیرارسلان صعودی مولتی میلیاردر بزرگ شهر رو برده و کاری میکنه که  امیرارسلان هرشب تا صبح💦🔞👅 https://t.me/+UtzYUErMz6RiMTNk #دارای‌_محدودیت‌_سنی

Repost from N/a
- خم شو دختر دست آقامیرو ببوس! صدای نکره‌ی منیژه، گوشم‌و خراش می‌داد! توی چشمای سبز زمردی اصلان نگاه کردم. با غرور ذاتیش روی صندلی خاتم کاری آقامیر نشسته بود! آقامیرِ جدید عمارت توتونچی‌ها، اصلان بود و من با بوسیدن انگشترش، این‌و تایید می‌کردم. دستش‌و بالا آورد و انگشتر عقیق تراش‌خورده‌و جلوم گرفت. با سر اشاره زد: - ببوس! چشمم‌و روی هم گذاشتم. کل اهالی عمارت و خدنگ و خدم و حشم‌های آقامیر دورمون جمع شده بودن. چهلم آقامیر، پدربزرگ خدابیامرزمون سر نشده این اصلان گور به گوری رو نشونده بودن جاش! من تو کتم نمی‌رفت دست اصلان‌و ببوسم و به رسمیت بشناسمش! با غدی توی چشماش زل زدم و آروم در حدی که خودمون دوتا بشنویم لب زدم: - نبوسم چی می‌شه؟ لبخند کجی به صورتم زد. لب زد: - عروسی‌و رو قبل از چهلم می‌گیرم! بله! این دومین قسمت تلخ این ماجرا بود! آقاجون، همون آقامیر قبلیِ عمارت، وصیت کرده بود بعد از فوتش، تا چهلم صبر کنیم و بعد من و این شازده‌ی تخم طلاش باهم عروسی کنیم! و خبر خوب این‌که همونقدر که من از اصلان متنفر بودم، اونم از من متنفر بود! اما از بخت بد، ارث و میراث مقامِ آقامیر فقط در صورت ازدواجش با من بهش می‌رسید! و اصلان؟ حاضر بود برای امپراتوری آقامیر توتونچی، منو زنده زنده پوست بکنه! یه ازدواج که این حرفا رو نداشت! دندون قروچه رفتم. تای ابرویی بالا انداختم و منیژه دوباره زر زر کرد: - دست بجنبون دختر! همه منتظریم دست آقا رو ببوسی! چپ چپ به منیژه نگاه کردم و بعد به اصلان. پشت دستشو بالاتر آورد و تخس تر از خودم، با سر اشاره زد زودتر دستشو ببوس! بعد هم دستوری گفت: - یالا! جفت ابروم بالا پرید! نفس حرصی کشیدم و گفتم: - لحنت‌و دوست ندارم! - لحنم خیلی هم خوبه! - دستوریه! - مدلشه! - خوشم نمی‌آد از مدلش! پوزخندی زد و گفت: - می‌خوای چیکار کنی مثلا؟ دوست داشتم دست بندازم دهنشو جر بدم تا دیگه پوزخند نزنه! عین خودش یه نیشخند رو اعصاب زدم. نفس عمیقی کشیدم و پی همه چی‌و به تنم مالیدم. خم شدم و با تمام توان، یه تف گنده رو دستش انداختم! هیجان زده سرمو بالا اوردم و به زمردی های شوکه شده‌ش زل زدم و جیغ کشیدم: - این کارو! و در حالی که کل عمارت از وحشت و شوک حرکتم توی شوک فرو رفته بود؛ شیون کنان و جیغ کشان از میون قراول و خدنگ های اصلان، پا به فرار گذاشتم. از پشت سر صدای عربده‌ی اصلان به گوشم رسید: - حیااااا...‌ گورت‌و می‌کنمممم! https://t.me/+fhf_DboNhXlmN2Rk https://t.me/+fhf_DboNhXlmN2Rk https://t.me/+fhf_DboNhXlmN2Rk فراااااار کنننن حیااا که بگیرتت قراره با خالقت ملاقات کنییییسنشحصصصخص🤣🤣🤣🤣🤣🤣 https://t.me/+fhf_DboNhXlmN2Rk https://t.me/+fhf_DboNhXlmN2Rk پارتتتت رمانههههه کپیییی نکنییییید😑😑😑😑❌❌❌❌

Repost from N/a
⁠ - خاله بهار منو زد بابایی ...بهم گفت تو دیگه بابام نیستی ...گفت قراره بشی بابای بچه تو دل اون ... نگاه به خون نشسته اش را از چشمان خیس پسرک پنج ساله اش میگیرد و به بهاری که قرار بود روزی تنها پرستار آن بچه باشد و حالا از او حامله بود میدهد... بهار است که وحشت زده از نگاه مرد قدمی به عقب میکشد و با بغض میگوید - به خدا من ...به جون بچه امون همچین کاری نکردم دیاکو ... دروغ نمیگفت ..نکرده بود ..به خدا که پسر این مرد را اندازه بچه خود دوست داشت ...حتی بیشتر .. دیاکو اما بی توجه به حرف های بهار ، خطاب به خواهرش دلوین می گوید - بچه رو ببر بیرون ، به بقیه هم بگو کسی حق نداره نزدیک این اتاق بشه ... با رفتن دلوین و پسرکوچولویش تیام درب اتاق را محکم برهم میکوبد و به سمت بهار که از ترس به خود می لرزید می چرخد - که بچه منو میزنی؟ که فکر کردی چون از جنده خونده آوردمت اینجا و دوبار کردمت میتونی هر گهی که خواستی بخوری ..اره بی پدر؟ صدای عربده اش تن دخترک بیچاره را به لرزه می اندازد ... دست به سمت کمربندش میبرد و دخترک هق هق میکند - دیاکو ..میخوای چیکار کنییی...من به خدا ...من تیام رو بیشتر از بچه خودمون دوست دارم ...بخدا من چیزی .. هنوز ادامه حرفش را نزده است که دست مرد بالا می رود و اولین ضربه کمربند به پهلویش کوبیده میشود... از درد جیغ میکشد و ضربه های بعدی است که به روی تنش فرود می ایند .. - حرومزاده بی پدر و مادر نیومده واسه بچه من خط و نشون میکشی؟ فکر کردی تو اون توله سگ تو شکمت واسه من ارزش دارین اخه هرزه؟ میزند ..مشت و لگد میکوبد و چمیداند اشتباه کرده است ... داشت دختری را می‌زد که این روزها پیشش ارامش داشت؟ همان دخترکی که با بوی تنش ارام میگیرفت و حالا تنش به زیر مشت و لگدهایش بود؟ میزند آنقدر که تمام حرص و خشمش خالی شود ..انقدر که خود از نفس بیفتد و عقب بکشد نگاه از چشمان خیس دخترک میگیرد ...چشمان آن لعنتی میتوانست او را از پا بی اندازد ...نمیخواست این چهره مظلومی که به خود گرفته بود را باور کند ...دست روی پسرش بلند کرده بود؟ میکشتش ... بی توجه به وضعیت دخترک گلرخ ، خدمتکار خانه را صدا میزند رو به گلرخ که از دیدن وضع بهار رنگ از رخش پریده بود با بی رحمی می گوید - میندازینش تو حیاط پشتی و میدین رخت چرکای تمام خدمتکارا رو بشوره‌... دهان گلرخ به مخالفت باز نشده که از دیدن نگاه خون بار مرد خفه خون میگیرد میترسید از او ..باید اطاعت میکرد ... گلرخ طبق خواسته اش دخترک بیچاره را به حیاط پشتی میبرد و او پشت میزش می نشیند و با کارش خود را سرگرم میکند .. ساعاتی بعد صدای خاتونش را میشنود که بی اهمیت به خدمتکاری که میگفت اقایش نمیخواهد کسی را ببیند درب اتاق را باز میکند و وارد اتاق میشود به پای خاتونش از روی صندلی بلند میشود و خاتون است که می گوید - به توام میگن مرد پسر؟ حرفای یه بچه رو باور کردی و زن زائوت رو گرفتی زیر مشت و لگد و این موقع شب تو این سرما از خونه بیرونش کردی؟ دستی یه چانه اش میکشد و با پوزخندی می گوید - زنی که دست رو بچه من بلند کنه حقش بیشتر از ایناس خاتون ...بره خداروشکر کنه ندادمش سگام تیکه پارش کنن ... خاتونش ناباور تماشایش میکند و همان که قصد کلامی حرف دارد پسرکش است که با گریه خود را به داخل اتاق می اندازد -بابایی ...بابا جون ... به روی زانو مقابل پسرکش می نشیند -جونم بابا ، چی شده چرا گریه میکنی؟ پسرکش چانه جمع میکند و با سکسکه می گوید - خاله بهار رو از خونه بیرون کردی ...نی نی اش رو کشتی؟ ابروهایش درهم فرو می روند و پسرک هق هق کنان می گوید - من ..من دروغ گفتم بابایی خاله بهار منو نزد‌...دلوین..دلوین بهم گفت اینارو بگم .. نفس در سینه مرد حبس میشود ...تمام جانش یخ میزند و دو گوی آبی رنگ شفاف پیش چشمانش جان میگیرد ... چه کرده بود ؟ زنش را ...زن حامله معصومش را زده بود؟ https://t.me/+ayYQW6Jf2GM1OTE8 https://t.me/+ayYQW6Jf2GM1OTE8 https://t.me/+ayYQW6Jf2GM1OTE8

Repost from N/a
دستش توی شلوارم فرو رفت! _اون لباس زیر قرمزی که شب اولمون تنت بود رو امشب بپوش! از زیرِ میز تندی پاهامو چفت کردمو به ساعد دستش چنگ زدم. _پِـ…پندار نکن! تو الان برادر شوهرِ منی! شش ماه زنت بودم، همسرت، هم‌بسترت اما الان فقط زن‌داداشتم بیوه‌ی همون داداشت که یه بچه ازش دارم اگر می‌فهمید بچه‌ای که به برادرش نسبت می‌دهم از خودش است، مرا زنده به گور میکرد! جنب و جوشی به دستش دستش داد تا آن رابه مقصد مورد نظرش برساند وزیر گوشم پچ پچ کرد: _برادر شوهری که بکارتتو گرفته! برادر شوهری که شش ماه هرشب باهات سکس کرده وباهاش کلی شب داغ داشتی لب گزیدم عرق شرم از سرتا پایم راپوشاند _رو گرفتناتو باور کنم یا اون شش ماهی که تا خودصبح زیرم ناله میکردی رو زن‌داداش؟ وقتی که کل خانواده‌اش کمی دورتر ایستاده ومشغول صحبت بودند،او به من چسبیده بود وبه بیوه برادرش پیشنهاد رابطه میداد هرچند که ازپشت طوری دیده میشدیم که انگار خم شده بود تا از روی میز چیزی بردارد امابودن دستش وسط پاهایم دیوانه کننده بود بااسترس وخجالت زمزمه کردم _شش ماه زنت بودم، اما الان فقط زن‌داداشتم بلافاصله خیسی لب‌هایش را روی گوشم حس کردم _عده‌ات تموم شده منم چهار ماه منتظر نموندم که تو الان نازو ادا بیای شب لباس خوشگلتو بپوش و بیااتاقم گفت و درست در حساس‌ترین لحظه دستش را عقب کشید ازکنارم بلند شدو رفت بلافاصله عکس یک لباس خواب توری وبی همه چیز قرمز برایم فرستاد لباسی که نپوشیدنش سنگین تر از پوشیدنش بود خیره به عکس بودم که ناگهان پریساخواهر پندار بالای سرم ظاهر شد وتاچشمش به صفحه موبایلم افتادباشرارت گفت _از این لباسا واسه داداش پیمانم میپوشیدی که زنش نشده حامله‌ات کرده بود کلک؟ صدایش آرام بود امابه گوش پنداری که تمام حواسش پیش ما بود خوب رسید چون به ثانیه نکشید که صدای پیامک موبایلم بلندشد: "_شب قبل اومدن فاتحه‌اتو بخون سعاد چون مطمئن نیستم زنده از زیرم بیرون میای یا نه" اگربا این عصبانیت مکالمه‌مان تمام میشد،هرطور شده به خواسته‌اش جامه عمل میپوشاند ومرا بی آبرومیکرد سعی کردم آرامَش کنم "_پندار لطفا این حرفا درست نیست بین ما هرچی بوده تموم شده" بلافاصله جوابم آمد: "_تو شب واسه من حاضر نباش ببین من چه پدری از تو درمیارم بچه که جرعت کردی بری وبا برادر من بریزی روی هم" گفت ودیدم که قصد خروج ازسالن بزرگ خانه را کرد اشرف خانم مادرپندار بلافاصله گفت _کجا پسرم؟ نشسته بودیم اخم‌های پندار زمین وزمان راجارو میزد وای به حال من اگر شب پایم به تختش میرسید مرا زنده نمی‌گذاشت این مرد خشمگین وعصبانی _خسته‌ام میرم بخوابم کسی مزاحمم نشه شما هم پاشین.ساعت یک شبه الان وقت خوابه نه بحث وغیبت همه راپراکنده کردو رفت خودم را دراتاقم انداختم باخوش خیالی فکر میکردم اگر نروم بیخیالم می‌شود امابلافاصله پیامش رسید "_من با تو شوخی دارم؟ تو پنج دقیقه دیگه توی این اتاق خراب شده زیر من نباشی به عالم و آدم میگم اول زن من بودی یا بهتره اینجوری بگم میگم من زَنِــت کَردم" تهدیدش کارساز بود و زیر یک دقیقه خودم را رساندم خیس عرق وخجالت بودم وتا وارداتاقش شدم، ملتمس نالیدم _پندار چرا اینطوری میکنی؟ قبلا زنت بودم الان زن‌داداشتم بی اعتنا به حرف‌هایم در سکوت نزدیکم شد باترس زمزمه کردم _پندار ببین ناگهان قدم هایش را تندتر کرد و بایک حرکت کنار دیوار گیرم انداخت قبل آنکه جیغم عالم وآدم رابه اتاق بکشاند دستش رامحکم روی دهانم گذاشت _چیو ببینم؟ لباسی که برام نپوشیدی رو؟ بِکَن این رخت‌های عزا رو به دست وپا زدن هایم توجه نکرد به خودم که آمدم لب‌هایش را از روی لب‌هایم برداشت وروی تخت پرتم کرد نفس زنان زمزمه کردم _لعنتی الان نامحرمیم من از برادرت یه پسر… حین بازکردن دکمه‌های پیراهنش،پوزخندی به صورت وحشت زده‌ام زد: _چشمم به همون بچه‌ست امشب که حامله‌ات کنم از ماه دیگه باید بگی من یه بچه ازت دارم پندار گفت و رویم خیمه زد و… دقایقی بعد در وضعیت ناجوری که گیرم انداخته،درِ اتاق طاق به طاق باز شد وصدای پریسا… _داداش تاحالا حس نکردی پسرِ داداش پیمان خیلی شبیه توعه و اصلا شبیه پیمان… جیغ پریسا از دیدنمان بالا رفت وحشت زده وبا حسی شبیه به مرگ وخجالت ملافه را تازیر گلویم بالا آوردم و پندار… پندار با احتمال خانه خراب کُن پریسا صورتش سرخ شده و تمام شک‌هایش به یقین تبدیل شد! لبخندی ترسناک روی لبش نشست و خیره به چشمانم غرید _پس ونداد بچه‌ی منه! به درِ باز مانده‌ی اتاق اشاره کرد و در حالی که خیره به منِ بر باد رفته است گفت _برو بیرون درم ببند پریسا هیچکس حق نداره پاشو بذاره تو این اتاق هیچکس! پسرمون تنهاست یه خواهر و برادر می‌خواد گفت و با بیرون انداختنِ پریسای حیران جلو آمد و… https://t.me/+20MtiRSXDj1iMGU0 https://t.me/+20MtiRSXDj1iMGU0 #پارت‌واقعی‌رمان /کپی ممنوع❌ #پارت‌۱  تـا  #پارت۱۰ ‼️♨️

Repost from N/a
- آقای داماد آیا بنده وکیلم؟ لبخندم عمیق است. منتظرم امیررضا بگوید بله و خلاصمان کند از این دوری. اما صدایی جز صدای سکوت به گوش نمی رسد. عاقد باز میپرسد: - آقای داماد؟ وکیلم؟ باز هم سکوت. با رنج کنار گوشش آرام میگویم: - من بله رو دادم امیرم. منو منتظر نذار! جوابم را نمیدهد. دارم لبخندم را خوشبینانه حفظ میکنم. اما صدای پچ پچ ها آزارم می دهد. خواهرم که دارد قند میسابد با دستپاچگی میگوید: - داماد رفته گل بچینه! خنده ها از روی تمسخر است. دلم میشکند. عاقد با خنده میکند: - پسرم نازتم خریدار داره. برای بار سومه ها! وکیل هستم آیا؟ بلند و محکم میگوید: - نه! قلبم از کار میافتد و چشمم میسوزد. لبخندم درجا خشک میشود و این یک شوخی بزرگ است. مگر نه؟ صدای پچ پچ دیگر نمی آید. من خشک شده ام و عاقد با لبخندی جمع شده دفتر را محکم میبندد و بلند میشود. عمو یکباره فریاد میکشد: - امیررضا! بی آبرو این شوخیای مسخره چیه؟ خجالت بکش بی حیا. جرأت سر بلند کردن ندارم. امیررضا بدون اینکه به پدرش جواب بدهد، آرام به من میگوید: - منو ببخش باران نمی خواستم اینطوری بشه!  بغضم زور دارد. زمینم میزند. مهمان کم کم می روند و پدرم در حال سکته است. بی آبرویی از این بالاتر؟ با غصه میپرسم: - چرا؟ فقط بهم بگو چرا؟ رک و صریح میگوید: - چون دوستت ندارم. دلیل از این واضح تر؟ قلبم هزار تکه میشود. همهمه ها شروع میشود. عمو سیلی به گوش پسرش میکوبد. زن عمو جیغ میزند. مامان نفرین میکند. خواهرم اشک میریزد و بابا انگار مرگ را به چشم دیده. اما کسی حواسش نیست که اینجا بارانی در حال پرپرشدن https://t.me/+iKLWBncyYmgwZmRk https://t.me/+iKLWBncyYmgwZmRk https://t.me/+iKLWBncyYmgwZmRk https://t.me/+iKLWBncyYmgwZmRk (چهار سال بعد) - زن امیررضا بهش خیانت کرده. تست دی ان ای هم معلوم کرده دخترشونم از امیررضا نیست.  دستم روی در خشک میشود. خاله شهلا در جواب مامان بزرگ هین میکشد و میگوید: - اینا همه اش آهِ بارانه. یادته پنج سال پیش سر عقد دختر بیچاره رو سکه یه پول کرد؟ نوچ نوچی میکند و ادامه میدهد: - قربون حکمت خدا برم. خوبش شد. حقش بود نامرد. دلم خنک شد. صدای مادرم می آید: - هیس الان باران میاد میشنوه! نمیخوام چیزی از این ماجرا بدونه شهلا. ته دلم برای امیررضا میسوزد که یکهو صدایی از پشت سرم میگوید: - آره باران؟ پشت سرم آه کشیدی؟ با وحشت برمیگردم. خودش است. خود نامردش... و این دیدار تازه اول ماجرای عاشقی از نواست https://t.me/+iKLWBncyYmgwZmRk https://t.me/+iKLWBncyYmgwZmRk https://t.me/+iKLWBncyYmgwZmRk https://t.me/+iKLWBncyYmgwZmRk

الوند یه عوضیِ دو آتیشه‌ست که برای انتقام عشق قدیمیشو تو زیر زمین خونه‌ش نگه‌ می‌داره‌و هر شب...🔞♨️💦 https://t.me/+RV6f_TTYt4I0ODVk

من الوندم... یه سگ‌اخلاقِ عوضی، که اون دختر ازم ساخته.💯 دختری که یه هفته مونده به عروسی یهو غیبش زد و قسم خوردم که پیداش کنم‌و تاوانِ آبرویی که ازم ریخت‌و پس بده.❌ زمین‌و زمان‌و گشتم و چهار سالِ بعد پیداش کردم اما اون صاحبِ یه دوقلو بود که ادعا می‌کرد بچه‌های منن‌و...🚫 https://t.me/+RV6f_TTYt4I0ODVk

نفس دختر شیطونی که با لوندی هاش دل امیرارسلان صعودی مولتی میلیاردر بزرگ شهر رو برده و کاری میکنه که  امیرارسلان هرشب تا صبح💦🔞👅 https://t.me/+UtzYUErMz6RiMTNk #دارای‌_محدودیت‌_سنی

الوند یه عوضیِ دو آتیشه‌ست که برای انتقام عشق قدیمیشو تو زیر زمین خونه‌ش نگه‌ می‌داره‌و هر شب...🔞♨️💦 https://t.me/+RV6f_TTYt4I0ODVk

امير ارسلان صعودی مولتی میلیاردر ایرانی که با تعصبات زیادی که داره همه ازش حساب می برن بعد از فوت عموش حضانت دخترش نفس رو به عهده می گیره که مبادا کسی نگاهی به معشوقش بندازه... با فرار نفس از چنگش ،هر جور شده پیداش می کنه و نفس رو توی عمارت بزرگ صعودی ها حبس می کنه و کاری می کنه که نفس هر شب....🔥💦🔞 https://t.me/+UtzYUErMz6RiMTNk

الوند یه عوضیِ دو آتیشه‌ست که برای انتقام عشق قدیمیشو تو زیر زمین خونه‌ش نگه‌ می‌داره‌و هر شب...🔞♨️💦 https://t.me/+RV6f_TTYt4I0ODVk

امير ارسلان صعودی مولتی میلیاردر ایرانی که با تعصبات زیادی که داره همه ازش حساب می برن بعد از فوت عموش حضانت دخترش نفس رو به عهده می گیره که مبادا کسی نگاهی به معشوقش بندازه... با فرار نفس از چنگش ،هر جور شده پیداش می کنه و نفس رو توی عمارت بزرگ صعودی ها حبس می کنه و کاری می کنه که نفس هر شب....🔥💦🔞 https://t.me/+UtzYUErMz6RiMTNk

الوند یه عوضیِ دو آتیشه‌ست که برای انتقام عشق قدیمیشو تو زیر زمین خونه‌ش نگه‌ می‌داره‌و هر شب...🔞♨️💦 https://t.me/+RV6f_TTYt4I0ODVk

امير ارسلان صعودی مولتی میلیاردر ایرانی که با تعصبات زیادی که داره همه ازش حساب می برن بعد از فوت عموش حضانت دخترش نفس رو به عهده می گیره که مبادا کسی نگاهی به معشوقش بندازه... با فرار نفس از چنگش ،هر جور شده پیداش می کنه و نفس رو توی عمارت بزرگ صعودی ها حبس می کنه و کاری می کنه که نفس هر شب....🔥💦🔞 https://t.me/+UtzYUErMz6RiMTNk

- چشمای لعنتیو واسم اونجوری میکنی که دلم بسوزه توله‌سگ؟ دخترک با درد چشم میبنده. - من فقط می‌ترسم چون خیلی بزرگه اخه... میشه امشب نکنی؟ اما الوند بیخیال دم گوشش زمزمه می‌کنه: - نکنم؟ اتفاقا میخوام جوری بکنمت که یه هفته نتونی بشینی! حرفشو زد و لای پاهام ...🔞💦 https://t.me/+RV6f_TTYt4I0ODVk

من الوندم... یه سگ‌اخلاقِ عوضی، که اون دختر ازم ساخته.💯 دختری که یه هفته مونده به عروسی یهو غیبش زد و قسم خوردم که پیداش کنم‌و تاوانِ آبرویی که ازم ریخت‌و پس بده.❌ زمین‌و زمان‌و گشتم و چهار سالِ بعد پیداش کردم اما اون صاحبِ یه دوقلو بود که ادعا می‌کرد بچه‌های منن‌و...🚫 https://t.me/+RV6f_TTYt4I0ODVk

الوند یه عوضیِ دو آتیشه‌ست که برای انتقام عشق قدیمیشو تو زیر زمین خونه‌ش نگه‌ می‌داره‌و هر شب...🔞♨️💦 https://t.me/+RV6f_TTYt4I0ODVk