fa
Feedback
سوگلی

سوگلی

کانال بسته

به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق شاهزاده و گدا عروس نحس دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت یک https://t.me/c/2042343065/34 رمانای تکمیل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام سوگلی

کانال سوگلی در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 23 362 مشترک است و جایگاه 1 425 را در دسته کتب و رتبه 14 416 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 23 362 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 23 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 553 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 203 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 5.84% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 12.68% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 1 365 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 2 965 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 18 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دخترک, شوهر, وقت, سینه, تنم تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
به قلم:مهتاب.ر رمان انلاین📚 خانوم معلم دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق شاهزاده و گدا عروس نحس دختر دهاتی رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت یک https://t.me/c/2042343065/34 رمانای تکمیل شده: https://t.me/+Qbh3v72GYTRjZjNk

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 24 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

23 362
مشترکین
+20324 ساعت
+1 0227 روز
+55330 روز
آرشیو پست ها
#پارت۳ _با من می‌خوابی یا سربازام؟! انتخاب کن... تنِ دخترک از حرفش لرزید‌ و مژه‌هایش از شرم به زیر افتاد. هامون با پشتِ دست روی گردن و پوست لطیفش را نوازش کرد. -التماس، بیشتر تحریکم می‌کنه. مذاکره نداریم. فقط انتخاب. ستیا نگاهِ پر دردش را بالا کشید. خیلی خوب منظورِ حرفش را فهمیده بود امشب جسمش به یغما می‌رفت.. - فقط من و بکُش. هامون نیشخندی زد و چشمانِ تیزش روی لب‌های او مکث کرد. -پس انتخابت شد سربازام. عقب گرد کرد تا از اتاق خارج شود، اما دست سِتیا چنگ یقه‌اش شد. -خودت. اما فرصتِ دخترک برای انتخاب سوخت شده بود. دستش را با غیض پس زد. -دیگه تحریکم نمی‌کنی. همون سربازام از خجالتت در میان. قلبِ ستیا یکی در میان می‌زد و چشمانش خیس از اشک بودند. بین بد و بدتر، بدترین را انتخاب کرده و برای رسیدن به آن، تن به هر کاری می‌داد. -تحریکت می‌کنم... اما او بی‌توجه قدم دیگری به عقب برداشت و دخترک هراسان جلو کشید. -طوری که نتونی از اتاق دِل بکَنی... ستیا بغضش را فرو خورد و با دستی لرزان، بند‌های آزادِ لباس خوابش را روی شانه انداخت. دستش روی یقه‌اش نهاد، تا لباس پایین نیفتد. -تو زیادی جذابی. ترجیه می‌دم با تو بخوابم. اوهام چشم ریز کرد. ناله‌های زنش، در فیلمی که برایش فرستاده بودند، دائم در گوشش تکرار می‌شد. -قرار نیست بهت خوش بگذره. ستیا اشک‌هایش را با پشتِ دست پاک کرد. خوابیدن با این مرد، برایش دردناک‌ترین انتخاب زندگی‌اش می‌شد. اما تجاوز به توسط صدها سرباز؟! حتی فکرش هم او را می‌کشت. -بازم انتخابم تویی. دست از روی سینه‌اش برداشت و پیراهنِ سفید رنگش روی زمین افتاد. -من آماده‌ام. هیکلش همانند تندیسی زیبا و تراش خورده بود و ظرافتی که داشت، چشم هامون را خیره کرد. شرمگین و با سری به زیر افتاده قدمِ لرزانش را جلو کشید. -من تمام‌و کمال برای تو. اوهام هیچ تردیدی در دل نداشت. تصورِ زنش زیرِ دستانِ برادرِ این زن‌و خیانتش، آن‌قدر درگیرش کرده بود که در برزخ دست و پا می‌زد. ستیا، در تاریک و روشنِ اتاق، فاصله را به صفر رساند و مقابلش رسید. -منو دستِ سربازات نسپر. سرش را بالا گرفت و با آن چشمانِ خمار و درشتش، مظلومانه نگاهش کرد. -فقط... اوهام اجازه نداد حرفش را تکمیل کند. تخت سینه‌اش کوبید و... https://t.me/+_RRNp238FLEyMTg0 https://t.me/+_RRNp238FLEyMTg0 https://t.me/+_RRNp238FLEyMTg0 https://t.me/+_RRNp238FLEyMTg0 این‌جا یه دختر داریم که زبونش واسه همه دنیا سه متره، اما به پسرمون که می‌رسه دست و پاش و گم می‌کنه و همیشه تو کَل‌کَلا بازنده‌ی بازیه. تا وقتی که...😁😱🔥 #پارت۳ رمان و سرچ کنید. #مافیایی #عاشقانه #بزرگسال

_دختره‌ی بی حیا با تاب و شورتک تو عمارتم می چرخه و میخواد پسرم و تحریک کنه، فکر کردی نفهمیدم! نیمه شبی تشنه شده از اتاقم پایین اومدم و حالا با پچ پچ دوست صمیمیم و مادرش دربارم بغض بیخ گلوم نشست. _‌کمند دخترم همین فردا باید دکش کنی بره _وایی مامان چرا آخه اینقدر بدبینی به مهیا بیچاره لباس راحتی برای خواب نداشت من دادم بهش از لباسای خودم، چه میدونستم داداش امشب میاد عمارت با رسیدن به سن قانونی از پرورشگاه بیرون انداختنم و ناچار با اصرار کمند برای چند ماهی پیشش اومده بودم و حالا مادرش بهم انگ هرزگی می زد. _نگاه های خیره‌ی برادرت و ندیدی بهش دو روز دیگه اگه عاشقش بشه، من روم میشه تو خاندان بگم عروسم بی کس و کاره دلشکسته قطره اشکم چکید. _گناه داره به خدا تو راضی‌ای یه دختر جون آواره‌ی کوچه خیابون بشه و دو روز دیگه از سر فقیری راهی جز فاحشگی نداشته باشه! منیژه خانوم لیوان آب دستش و محکم روی میز کوبید. _به درک حتما سرنوشتش همینه دست مردانه‌ای سفت و محکم دور کمرم حلقه و با نفس های داغی کنار گوشم پچ زد: _دلبر کوچولوم میخوای امشب سرنوشتت و عوض کنیم! ترسیده و با لرز تو آغوش گنده‌ش چرخ خوردم و نگاهم گنگ و گیج به مرد خوش قیافه‌ی مقابلم دوخته شد: _آقا بنیاد لطفا ولم کن اگه الان مادرتون ببی... با انگشت شصت لب برجسته‌م و لمس کرد. _هیش نلرز خوشگلم میخوای آواره‌ی خیابون بشی و هزار تا بلا سرت بیاد یا اینجا بمونی؟ _چطوری آخه؟ دستم و کشید و از پله های مارپیچ بالا و با باز کردن در اتاقش داخل رفتیم و آروم به دیوار کوبیدم. _اینطوری خیلی هات و آتیشی لب که روی لبم گذاشت و دستش از زیر تاپم رد شد، تنم واکنش نشون داده شل شد. _میدونی خوبی دختره باکره چیه، اینه که زود و وا میده _آق..آقا بنیاد..می‌ترسم..من..نمیخوام بین دو انگشت بالا تنه ام و کشید و چشمام خمار روی هم افتاد. _در ازای خانوم این عمارت شدن هر شبه مهمون تختم شو و با یه نوه‌ی پسر دهن مامانم و ببند پهلو هام و چنگ زد و روی تخت بزرگش هلم دادم. _اگه بچه دار شم باهام ازدواج میکنی؟ بی طاقت روم خیمه زد و تاپ و شلوارکم و تو تنم جر داد. _بچه دار بشی کارم راحت تره تو رو تا ابد به اسم خودم بزنم. بالای سینه‌م و بوسید و یهو بین پام خودش بالا کشید و... https://t.me/+wbSxAekkU58yNDc0 https://t.me/+wbSxAekkU58yNDc0 ❌️مهیا دختر پرورشگاهی که مجبوره برای آواره نشدن به عمارت دوستش کمند بیاد و همه چی خوبه تا اینکه سر و کله‌ی بنیاد برادر کمند پیدا میشه... مرد مرموزی که از همون برخورد اول چشمش مهیا رو می گیره و با مخالفت خانواده رو به رو میشه و برای به دست آوردنش یه شب...❤️‍🔥😈🔞 https://t.me/+wbSxAekkU58yNDc0 https://t.me/+wbSxAekkU58yNDc0

- شنبه و یکشنبه، دو راند سکس. دوشنبه رابطه ی صبح گاهی، سه شنبه توی حمام. چهار شنبه استراحت و شب جمعه ۳ راند متوالی. ترجیحا در چرخه ی تخمک گذاری قرارداد بسته شود. https://t.me/+nNC9dETpwoNhMDM0 https://t.me/+nNC9dETpwoNhMDM0 با تعجب قرارداد رو خوندم و هرلحظه بیشتر احساس نا امنی میکردم، این مرد کی بود؟ نگاهش کردم. پرستیژ کشنده اش دیگه واسم جذاب نبود، بلکه شبیه مرد منحرفی بود که برای من قرارداد سکس نوشته بود. - خب؟ آلما خانوم، خودکار بهت بدم برای امضا؟ - ببخشید ولی من برای قرارداد کاری اومده بودم نه هرزگی، این چیه؟ نیشخندی روی لبش نشست، آروم بلند شد و سمتم اومد، اونقدری که بوی آدامس نعناش توی بینیم بپیچه و توی ذهنم هک بشه. - توی پارتی من چرا بهت فرصت شغلی توی شرکت بدم؟ قطعا توی اون حال رقص و مستی تنها معامله، رابطه است! - من هرزه نیستم، از پوششم معلوم بود. نزدیک ترم شد و هرم نفسش به صورتم خورد. - منم دنبال هرزه نبودم دختر، فکر کردی با دخترای اونجا میخوابم که ایدز و این کوفتا بگیرم؟ ولی تو معلوم بود بکری‌ جوری که راه میرفتی معلوم بود هیچ مردی لای پاهات نبوده و نیست. هر حرف گستاخانش حالمو بدتر میکرد. - شما...مریضی، ازم فاصله بگیر‌. سمت در رفتم که با حرفش خشکم زد. - اره من مریضم. تا یک سال دیگه هم بیشتر زنده نیستم تو چی؟ بی پول! من میشناسمت، دانشجویی که از ازدواج اجباری فرار میکنی. بهت گفتن زن برادرخوندت بشی درسته؟ از این که تک به تک رازهامو میدونست لرزیدم، اره من فراری بود. - و فکر کنم دیشب هم صاحب خونت وسایلتو پرت کرد بیرون وگرنه تو رو چه حسابی اومدی پیش مردی که وسط رقص و انگولک کردنت بهت پیشنهاد کار میده؟ با هر کلمش بیشتر میلرزیدم راست میگفت من ته دلم می دونستم اینجا چیز خوبی در انتظارم نیست. - همونطور ک گفتم من مریضم، زنده‌ نمیوونم یه بچه میاری بعد تحویل مادرم میدی خودتم خونه داری و شغل دوست داشتی میتوتی پیش بچه بمونی بابت بزرگ کردنشم پول بهت میدم. با تعجب و خیرگی به برگه ای که مقابلم گرفت خیره شدم و دوباره‌ خوندمش رابطه برای بارداری! - اگه بفهمن سرمو میبرن. - عقدت میکنم، ۲ ساله. دیگه چی؟ کسی کاریت نداره من نمیذارم به اموالم کسی دست ببره. نفس کلافه ای کشیدم، شاید این راه خوبی بود خوابیدن با مردی که میخواست عقدم کنه فقط یه بچه میخواست همین... پس خودکارو برداشتم. - باشه ولی، من بابت بزرگ کردن بچه ی خودم پول نمیخو... امضا که تموم شد یهو با چسبیدن لباش به لبام شوکه شدم. - امروز دوشنبه اس، سکس صبحگاهی! https://t.me/+nNC9dETpwoNhMDM0 https://t.me/+nNC9dETpwoNhMDM0 https://t.me/+nNC9dETpwoNhMDM0 https://t.me/+nNC9dETpwoNhMDM0 آلما، از یک ازدواج اجباری با پسر ناپدریش فرار کرده، توی شهر دیگه زندگی میکمه. تا این که با مردی مواجه‌ میشه، مردی که توی مهمونی بهش پیشنهاد عجیبی میده. یه‌ زندگی در قبال یک بچه!

« می‌شه برام سوتین بخرید؟ سایز ۸۰» پیام را با خجالت فرستادم و موبایل را قفل کردم. _ وای خدا... حالا حاجی چه فکری می‌کنه با خودش... ما زن و شوهر بودیم اما نه مثل همه‌ی آدم‌های دیگر... موبایل که زنگ خورد، قلبم از حرکت ایستاد. خود حاجی بود... با دستانی لرزان جواب دادم: _ سلام... _ این چه پیامیه فرستادی؟! لب گزیدم... ناراحت شده بود؟ _ من... ببخشید.‌.‌. واقعاً لازم دارم... سوتین قبلی‌ام عملاً پاره شده بود انقدر پوشیده بودمش..‌. _ مگه من پول واریز نمی‌کنم هرماه؟ نجمه خانم کارت رو از من گرفته بود و حتی نمی‌گذاشت کوچک‌ترین چیزی برای خودم بخرم. _ من... می‌ترسیدم واقعیت رو بگویم و بعد برای خودم بد شود‌..‌ _ باشه میخرم! تماس را قطع کرد و با صدای مادرشوهرم سریع از اتاق بیرون رفتم. _ مگه با تو نیستم دختره‌ی دهاتی؟ _ ببخشید... کاری با من داشتید؟ پشت چشمی نازک کرد. از من بی‌دلیل متنفر بود فقط چون یتیم و بی‌خانواده بودم... _ گمشو برو زمینو تی بکش، عصر مهمون دارم! **** بعد از سه ساعت کار کردن، به اتاقم برگشتم که به محض باز کردن در، شوکه شدم کیسان مقابلم ایستاده بود. _ وای... حاجی اومدید؟ یک پلاستیک خرید بالا گرفت. _ ببین خوشت میاد؟ موقع چک کردن خریدش، تعجب کردم. خیلی بیشتر از یک سوتین ساده خریده بود... انواع لباس های خواب و سوتین های نازک و توری... _ حاجی... اینا... فاصله را کمتر کرد. _ برای منه؟! چشمانش برق خاصی داشت. _ مگه برای همین نگفتی بخرم؟ فکر میکرد منظوری داشتم و دنبال سکس بودم؟ یک قدم عقب رفتم اما دست دورم پیچید و اجازه نداد دور شوم. _ کجا؟ همین الان یکیشونو بپوش! دستپاچه شده بودم..‌‌. _ حاجی من‌... دستش را بالا آورد و روی سینه‌های بزرگ و نرمم گذاشت _ اسممو صدا بزن، چرا می‌گی حاجی؟ https://t.me/+bxJ74k0r9T05Y2Vk https://t.me/+bxJ74k0r9T05Y2Vk https://t.me/+bxJ74k0r9T05Y2Vk https://t.me/+bxJ74k0r9T05Y2Vk https://t.me/+bxJ74k0r9T05Y2Vk https://t.me/+bxJ74k0r9T05Y2Vk https://t.me/+bxJ74k0r9T05Y2Vk https://t.me/+bxJ74k0r9T05Y2Vk پروا یه دختر بی‌پناه و کم سن و ساله که یتیمه و هیچ‌کس رو نداره، کیسان بهش پناه می‌ده و اون رو صیغه‌ می‌کنه اما خبر نداره که خانواده‌ش پروا رو دوست ندارن و همیشه تحقیرش می‌کنن 💔💔 #عاشقانه #بزرگسال

-وقتی تا ته میکنی توش میسوزه برزین جون! - اسپره بزنم دردت نیاد؟ تخس سر بالا دادم و بغضی گفتم: - نمیخوام، اونو بزنی تا صبح ول نمیکنی! - پس چی‌کار کنم من؟ نمیبینی خشتکم باد کرده؟ برم بکنمش تو کی؟ - بخور واسم، زبونت خوبه…خوشم میاد! با خنده گفت: - چشم! دیگه چی می‌خوای؟ https://t.me/+8G_yfalgWcs4ZjI0 دختر کوچولوی‌ لوس و ح.شری که دم به دقیقه واسه شوهرش ناز می‌کنه و شوهرشم‌ کم نمی‌ذاره براش..❌🔞💦

-وقتی تا ته میکنی توش میسوزه برزین جون! - اسپره بزنم دردت نیاد؟ تخس سر بالا دادم و بغضی گفتم: - نمیخوام، اونو بزنی تا صبح ول نمیکنی! - پس چی‌کار کنم من؟ نمیبینی خشتکم باد کرده؟ برم بکنمش تو کی؟ - بخور واسم، زبونت خوبه…خوشم میاد! با خنده گفت: - چشم! دیگه چی می‌خوای؟ https://t.me/+8G_yfalgWcs4ZjI0 دختر کوچولوی‌ لوس و ح.شری که دم به دقیقه واسه شوهرش ناز می‌کنه و شوهرشم‌ کم نمی‌ذاره براش..❌🔞💦

- دِ آخه دورت بگردم گریه چرا می‌کنی؟ - نمیخوام باهات بخوابم…قیافت خشنه! - من خشنم؟ سه ساعته دارم قربون صدقه میرم و میمالم برات! بغضی لب برچیدم و تخس سر بالا فرستادم - کافی نیست، جور دیگه امتحان کن…مثل اون بار! برزین خندید و منظور دار رونامو از هم باز کرد: - جونم پس بگو دلم زبونتو میخواد… سر پایین برد و با برخورد زبون خیس و داغش ناله‌ای کردم که رونامو چنگ زد و…💦🔞 https://t.me/+8G_yfalgWcs4ZjI0

-واژ.ن کوچولوت و جر بدم که دیگه به من دروغ نگی؟! از ترس هق می‌زنم که کمربندش و لای چاک باسنم می‌کشه و لُپ باسنم و بوس می‌کنه. -شل کن که می‌خوام با کمربند‌،کلوچه دخترمو سرخ کنم. از ترس گریه می‌کنم که با خشونت دو طرف باسنم و فشار میده و با اولین ضربه، صدای جیغم...❌🔞 https://t.me/+8G_yfalgWcs4ZjI0 بعد از مرگ نامزدم عموش گردنم گرفت. یه مَرد هات و سک‌سی که تشنه بدست آوردن منه و بدستم میاره...🥲❌🔥

sticker.webp0.28 KB

. -قرص اورژانسی بعد یه هفته اثر میکنه خانوم؟ دخترک پشت پیشخوان داروخانه نخودی خندید. -اورژانسی؟ بعد یه هفته ؟ یکم زود اومدی عزیزم. طلا آدامسش را ترکاند‌. در دلش همچنان به منصور فحش میداد‌. چطور بعد از این همه سال باز گول این مرد را خورده بود. -خب خدا رو شکر که زود اومدم‌. بده بیاد. چند تا باس بخورم؟ جفت ابروهای دخترک بالا پرید. -الان جدی هستی عزیزم؟ خنده روی لب های طلا ماسیده بود‌. -شوخی دارم مگه باهات؟ قرص و بده بیاد برم رد کارم. دخترک سر تا پایش را از نظر گذراند. شلوار شش جیب و تیشرت لش و کلاه کپ پسرانه به تن داشت و یک عالم زلم زیمبو به دست هایش آویزان بود. -خانم الان باید پستونک و پوشک ببری دیگه اگه رابطه‌ت خیلی جدی بوده ... طلا دستش را محکم روی پیشخوان کوبید. -مگه من با تو شوخی دارم زنیکه؟ با فریاد طلا تمام داروخانه در سکوت فرو رفت. دخترک پشیمان از شوخی بی جایش با این زن عجیب به دنبال کلامی برای رفع و رجوع میگشت که مرد کت شلوار پوشی دوان دوان و سراسیمه وارد شد. -طلا؟ طلا جان عزیزم چی شده ؟ دعوا نکنی ها...خانم چی شده؟ دخترک ماتش برده بود. هیچ نمیتوانست بین مرد موجه و موقر رو به رو با کت شلوار مرتب و موهای جوگندمی با زن ارتباطی برقرار کند. -هیچی بابا ...دوزاری منو مچل کرده ...اعصاب من و خط خطی میکنه. شیطونه میگه ... مرد دستهایش را به نشان آرامش بالا گرفت. -شیطون و لعنت کن خانومم ...آروم باش من حلش میکنم. میخوای شما بشینی تو ماشین خوشگلم ... هر لحظه که می‌گذشت بر بهت دخترک افزوده تر میشد . طلا غرغر کنان سمت در خروج رفت . جفت دست های منصور همچنان بین زمین و آسمان معطل بود -من واقعا شرمنده‌م خانوم. همسر من یکم بی حوصله ست ... -واقعا همسرتون بودن؟ منصور جدی شد. وقتی با یک غریبه کنار طلا به مشکل میخورد چطور قرار بود آن دیوانه ی کله شق را وسط عمارت جهان پوری ها ببرد‌. -متوجه نمیشم. شناسنامه باید بیارم برای یه ورق استامینوفن؟ دخترک کلافه از نفهمیدن دستی توی هوا تکان داد‌ -استامینوفن چیه آقا. خانوم قرص اورژانسی میخواست. اول پرسید اورژانسی بعد یه هفته اثر میکنه یا نه ... منصور دیگر نمیشنید. بی هوا دستش را توی سرش کوبید و از داروخانه بیرون دوید. -طلا ! آبروریزی میکنی واسه چی؟ اون قرص واسه چیته؟ اصلا حامله هم باشی میخوای جون بچه‌ی خودت و بگیری؟ حرومزاده که نیست. ای خدا وسط خیابون سیگار نکش یه وقت یکی میبینه ..‌ طلا با حرص فیلتر سیگار را زیر پا له کرد و مثل دیوانه ها به سمت منصور هجوم کشید‌ -واسه چیمه؟ واسه من خره که باز گول توی بی شرف رو خوردم ...حامله بشم آویزونت میکنم مردیکه ی بچه ننه .‌.اصلا من گه خوردم. بزن به چاک دیگه نبینمت. منصور به دور و اطراف اشاره کرد. -طلا وسط خیابونیم به خدا ...آبرومون رفت...چیکار میکنی ؟ به جای جواب تیزی چاقوی جیبی طلا به پهلویش فشرده شد‌. -اصلا یه بار دیگه دور و برم ببینمت شیکمت و سفره میکنم. برو رد کارت دیگه هم دنبال من نگرد ...به همه هم بگو پیداش نکردم‌ بگو زنم مرده اصلا...بگو‌‌‌... حرفش به پایان نرسیده با صدای مردانه ای شانه هایش از جا پرید‌. -مشکلی پیش اومده حاج آقا جهان پوری ؟ https://t.me/+BvBJy3DhVmMyOGVk https://t.me/+BvBJy3DhVmMyOGVk https://t.me/+BvBJy3DhVmMyOGVk https://t.me/+BvBJy3DhVmMyOGVk https://t.me/+BvBJy3DhVmMyOGVk https://t.me/+BvBJy3DhVmMyOGVk https://t.me/+BvBJy3DhVmMyOGVk https://t.me/+BvBJy3DhVmMyOGVk https://t.me/+BvBJy3DhVmMyOGVk #بنرپارت‌رمان‌کپی‌اکیدا‌ممنوع

- واسه زهرچشم گرفتن از نامزدت میخوای دست و پا بسته بندازیش تو قایق ولش کنی وسط دریا؟ نیشخندی زد و علیرضا دلسوزانه ادامه داد - میدونی بچه که بوده روز تولدش ، باباش تو دریا جلوی چشمش غرق میشه و بخاطر این مسئله مدتها تحت درمان بوده؟ اصلا دختره از دریا وحشت داره هاکان ‌حرفای علیرضا و بلایی که توی بچگی سر اون دختر اومده بود براش مهم نبود فقط میخواست مانلی رو سر جاش بشونه‌ نامزدش رو ... دختری که حاج کمال ، پدربزرگ براش لقمه گرفته بود و هاکان نمیخواستش . بی حوصله رو به علیرضا میتوپه - کاری که گفتمو بکن ، به بچه ها بگو از مدرسه که تعطیل شد بیهوشش کنن بیارنش .. - هر چی باشه نامزدته هاکان ، نامردیه حاجی ، گناه داره دختره ، بچه اس بابا...تو میخوای مجبورش کنی بزنه زیر همه چیز راهای دیگه ای هم هست. کفری غرید - تو دخالت نکن علیرضا ..نمیتونی شرتو کم کن. برای هاکان تنها راه فقط همین بود‌. که اون دختر رو مجبور کنه زیر این ازدواج بزنه خودش نمیتونست چون تمام دارایی‌هاش زیر سلطه پدربزرگی بود که نفوذ و قدرتش میتونست سالها زحمتش رو با خاک یکسان کنه از روز اول به مانلی گفته بود این ازدواج رو قبول نکنه اما اون دختربچه احمق گفته بود دوستش داره ... علیرضا ناچار بخاطر رفاقتشون و هاکان بود که گفت - خیله خب ، میارمش * * * دم دمای غروب بود که بالاخره علیرضا خبر آوردن مانلی لب ساحل رو داد ... خودشو سریع رسونده بود در ماشین رو که باز کرد مانلی خودشو تو بغلش انداخت - سلاام عشقم . سکسکه میزد ..روی پا بند نبود علیرضا شرمنده زمزمه کرد - به داروی بیهوشی حساسیت داره ، مجبور شدم مستش کنم .. کفری پلک زد با این حال براش مهم نبود مانلی سرشو تو سینه پهن مردونه اش فرو کرد و با خوش‌خیالی گفت - امروز تولدمه هاکان ، میخوای برام تولد بگیری؟ نیشخندی رو لب هاکان نشست و جواب داد - اره دست زیر پاهای مانلی انداخت ، بغلش کرد و سمت قایق برد همونطور هم ادامه داد - میخوام تولدی برات بگیرم که تا آخرین لحظه عمرت فراموش نکنی مانلی معصومانه لبخند زد - کیکم برام خریدی؟ توی قایق نشوندش در حالی که چشم بند رو دور چشماش می بست گفت - خریدم برات ، میخوام همه‌چیز سوپرایز باشه چشماشو بست ... دستاش رو هم پشت سرش با طناب بست مانلی انقدر گیج بود که متوجه نشه هاکان به احوالش پوزخندی زد و با خودش گفت (مقصر خودشه ، باید همون اول به حرفم گوش میداد و این ازدواج رو بهم میزد) دم عمیقی گرفت و رو به مانلی گفت - تا وقتی نگفتم تکون نمیخوری خب؟ - باشه لحظه ای دودل شد اما فورا اخم کرد از قایق پیاده شد خواست هلش بده وسط دریا که مانلی گفت - توی کوله امو نگاه میکنی هاکان؟ توی اتاقته .. - چیه توی کوله ات؟ - واسه توئه ‌.. - باشه نگاه میکنم گفت و بدون معطلی قایق رو توی دریا هل داد. لب ساحل ایستاد و لحظه به لحظه به قایق که توی سیاهی شب گم میشد زل زد - کی برم سراغش؟ در جواب علیرضا اروم جواب داد - فردا - فردا؟ حالت خوشه؟ یه بلایی سرش میاد هاکان .. - نترس هیچیش نمیشه گفت و بی اهمیت به علیرضای مات مونده سوار اتومبیلش شد و سمت خونه روند ... نیمه های شب بود هنوز نخوابیده بود کمی نگران شده بود اما سعی داشت اهمیت نده کفری خواست از جا بلند شه که چشمش به کوله ای که روی پاتختی بود افتاد دست دراز کرد کوله مانلی رو برداشت زیپش رو باز کرد و یه جعبه کادو پیچ شده رو بیرون کشید با اخم در جعبه رو باز کرد... نگاهش رو به ساعت مردونه دوخت .‌. ساعتی که اون دختر ، نامزدش براش گرفته بود دست‌نوشته ‌ای که کنار ساعت بود رو برداشت و با قلبی که داشت از توی سینه اش درمیومد متنش رو خوند : - میدونم از من خوشت نمیاد دوستم نداری ، میخوام شب تولدم بهت دوتا هدیه بدم هاکان . اولیش اینکه من به حرفت گوش دادم به حاج بابا گفتم عروسیمونو کنسل کنه .. دومین هدیه هم این ساعته ..یادگاری بابامه ...میخوام بدمش به تو ...چون جز تو دیگه مردی تو زندگیم نداشتم . راستی من امشب واسه خوشبختی تو با زنی که دوسش داری شمع کیکمو فوت میکنم .. دستانش لرزید قلبش داشت میسوخت تلفن همراهش رو چنگ زد و فورا شماره علیرضا رو گرفت .میخواست بگه قایق رو برگردونن تماس که به سومین بوق رسید صدای بغض کرده علیرضا توی گوشش نشست: - نیست داداش ، قایق لعنتی نیست ...کل دریا رو زیر و رو کردیم ...میگن احتمالا غرق شده ...دارن دنبال جنازه‌اش میگردن ...امشب ...امشب تولدش بود هاکان. https://t.me/+4PyMAo0ollM3N2Q0 https://t.me/+4PyMAo0ollM3N2Q0 https://t.me/+4PyMAo0ollM3N2Q0

پول اردوی تو رو بابات نداده دخترم نمیتونی بیای آیه مات مانده کوله اش در دستش خشک شد - ی...یعنی چی خانم؟ خود بابام اومد پریروز... گفت اومده پول اردو رو داده ذوق داشت همه چیزش را جمع کرده بود تا امروز اردو برود و حالا... بچه ها تند تند وسایل شان را در ماشین جمع می کرد و آیه نه... خانم صبوری نگذاشته بود سوار اتوبوس شود - خانم؟ برم؟ خانم صبوری اخم آلود سر بلند کرد - نه دیگه دخترم پولی نداده پدرت، اومد مدرسه اتفاقا پول اردوی خواهرت و داد و تاکید هم کرد که مراقبش باشیم اما درباره ی شما چیزی نگفت چیزی در وجود آیه فرو ریخت پدرش او را فراموش کرده بود! باز هم؟ لرزان سمت تلفن رفت - میشه زنگ بزنم خانم؟ مدیر متاسف سرتکان داد - بگیر شمارش و من باهاش صبحه کنم اگه واریز کنه میذارم سوار شی با امید شماره ی پدرش را گرفت بوق ها یکی پس از دیگری می خوردند که تماس وصل شد - سلام آقای رسولی روز بخیر؟ نه برای ترانه جان اتفاقی نیفتاده پول اردوی دختر دیگه تون رو ندادید اگر الان واریز کنید... مدیر مکث کرد، آیه هنوز امید داشت. پدرش او را دوست داشت و می آمد اما... - یعنی واریز نمیکنید؟ آیه سمت مدیر دویده و گوشی را گرفت - بابا؟ بابا توروخدا بذار منم برم اردو بابا... - نمی خواد برگرد برو خونه یالا... قلبش که نه تمام وجودش شکست. پدرش او را دوست نداشت، دوست نداشت چون مریض بود خودش شنیده بود پدرش می گفت « این مریضه چهار روز دیگه میفته میمیره واسه چی خرجش کنم؟ » او مریض بود. قلبش درد میکرد اما نمرده بود هنوز نمرده بود - دخترم؟ میخوای زنگ بزنم به خیرین مدرسه؟ آخه آقای رسولی خودش جزو هیئت مدیره ست این پول چیزی نیست برا... آیه بی حرف از دفتر بیرون آمده بود عادت داشت به دوست نداشته شدن پدرش عادت داشت و... - هی دختر خانم حواست کجاست؟ آیه مات مرد مقابلش را نگاه کرد او... او معید بود. یکی دیگر از هیئت مدیره های مدرسه همان پسری که حاج بابایش از او متنفر بود - آیه جان؟ خوبی دخترم؟ من زنگ میزنم به خیرین یکی پول اردوی تورو بده نرو عزیزم صبر کن... آیه ترسیده عقب عقب می‌رفت اما معید بازویش را گرفت - مشکل چیه خانم صبوری؟ مگه همه نمیرن اردو؟ آیه میخواست دستش را خلاص کند اما انگشتان مرد محکم گرفته بودش - آقای رسولی هزینه کلاس این دخترشون و ندادن واسه همین دنبال یکی از خیرین بود... معید نگاهش کرد - پول اردوی ایشون با من برو سوار شو همان موقع مستخدم وارد راهرو شد - اتوبوس راه افتاد رفت خانم مدیر خوب بود آیه نمیخواست با این مرد برود اما مرد رهایش نکرده بود - با من میریم برو دختر. شنیده بودم حاج رسولی دختراشو خیلی دوست داره آیه پر بغض سر تکان داد - دخترش ترانه ست نه من... من مریضم قراره بمیرم میشه ولم کنید مرد به زور سوار ماشینش کرد - نمیمیری دختر جون من نمیذارم بمیری اما به یه شرط آیه ترسیده نگاهش میکرد و مرد متوجه بود او قرار بود دور و اطراف دختر حاج رسولی باشد اما از ترانه خوشش نیامده بود این دخترک ظریف بود، ظریف و مظلوم - زنم میشی. من از دست بابات نجاتت میدم و یه زندگی خوب برات میسازم اونقدر که بابات روزی صدبار التماستو بکنه توام عوضش زنم میشی! قبوله؟ https://t.me/+y8Ze6oKH8XA3NzFk https://t.me/+y8Ze6oKH8XA3NzFk https://t.me/+y8Ze6oKH8XA3NzFk

_ بچه‌ات دیشب پیتزا خورد بالاخره؟ گفته بودم ۲۰۰ تومن بیشتر بدن بهت معذب پچ زدم _ بله خریدم براش ، دستِ شما درد نکنه آقای ماهدی از حقوق ماه جدیدم کم کنید لطفا با خنده‌ای کثیف از کنارم رد شد و هم‌زمان دستشو روی باسنم کشید و پچ زد _ راه‌های قشنگ‌تریم هس برای جبران! وحشت‌زده پشت دستگاه کارخونه نشستم و مشغول کارم شدم لرزون پچ زدم _ هیش... هیش هیچی نبود توهم زدی توهم زدی صدات در بیاد اخراجت میکنن شاید اتفاقی دستش کشیده شد.... بغض کرده مشغول کارم شدم که گوشیِ دکمه‌ای قدیمیم لرزید با همون بغض سنگین جواب دادم _ بله؟ _ از مهدکودکِ دخترتون تماس می‌گیرم همین الان تشریف بیارید اینجا لطفا نفس‌زنان از پشت دستگاهِ کارخونه‌ای که در اون کارگری می‌کردم کنار اومدم نگران پرسیدم _ چی شده؟ دخترم خوبه؟ من سرکارم بهم مرخصی نمیدن خانم صدای جروبحث و دعوا از پشت خط می‌اومد تماس قطع شد وحشت‌‌زده دستگاه رو خاموش کردم و سمت اتاقک سرکارگر دویدم دیدن دوباره‌اش برام مثل مرگ بود اما چاره ای نداشتم! _ آقای ماهدی؟ میشه من امروز یکم زودتر برم؟ با چشمای کثیفش بدنمو از نظر گذروند _ یکم؟! ساعت ده صبحه! پنج عصر تعطیلیه بغض کرده نالیدم _ باید برم مهدکودک بچم فردا در عوض تا ده شب میمونم تسبیحش رو روی میز انداخت و نگاهش خیره‌ی سینه‌هام موند معذب خودمو جمع کردم که برگه‌ی مرخصی رو امضا کرد و زیرلب گفت _ تو جون بخواه خوشگله! دستمو برای گرفتن برگه دراز کردم اما رهاش نکرد _ فرداشبم میمونی اما نه تو کارخونه میای اتاق نگهبانی پشتِ کارخونه اگر اوکیه که بفرما ، اگر نه مرخصی بی مرخصی بغض کرده به زمین خیره شدم دخترکم تو مهد زمین خورده بود؟ نکنه برده باشنش بیمارستان؟ نکنه... آروم میون گریه نالیدم _ کثافت! مرخصی نمیخوام از فردا میرم دنبال کار جدید سمت در برگشتم و هم زمان صدای فریادشو می‌شنیدم _ هرزه فکر کردی خبریه؟ اینجا با التماس بهت کار دادن از فردا شکم بچه‌ی بی پدرتم نمی‌تونی سیر کنی بغض کرده کیفمو برداشتم و به سرعت سمت در رفتم کارگرها انگار با نگاهشون قضاوتم می‌کردن _ اگر خراب نبودی که شوهرت ولت نمی‌کرد با بچه آواره بشی! قلبم انگار آتیش گرفت هق هق کنان از کارخونه بیرون دویدم و دربست گرفتم بخاطر این دربست باید چند روز پیاده میرفتم تا پولش جبران بشه؟ زیرلب میون گریه با خودم پچ زدم _ شوهرم ولم نکرد خودم رفتم رفتم چون دیگه نمی‌تونستم تحقیرشم چون احمق بودم چون روز اول که حاج‌بابا گفت تو نمیتونی این مردو عاشق کنی گفتم می‌تونم وقتی حاج‌خانم گفت این مرد دلش گیرت نیست گفتم گیرش میدم! صدای هق‌هقم بالا رفت و تو دلم نالیدم _ رفتم چون می‌دونستم مردی که منو نمیخواد بچمم نمی‌خواد شاید اگر می‌فهمید حاملم... به خودم تشر زدم _ اگر می‌فهمید مجبورت می‌کرد سقطش کنی! هرچند صدایی تو مغزم نالید "ارسلان عاشق بچه بود ، مخصوصا دخترکوچولو" تاکسی مقابل مهدکودک توقف کرد _ چقدر شد؟ _ نود و دو تومن با حسرت اسکناس ۱۰۰ تومنی رو دادم بهش و لب زدم _ بقیه‌اش بمونه پیشتون همون ۸ هزارتومنم برام با ارزش بود اما نگران بچم بودم... سمت مهد دویدم صدای دعوا هنوزم می‌اومد چشم گردوندم و دخترکمو روی صندلی با صورت اخمو دیدم وحشت زده درآغوش کشیدمش و چشم بستم _ دورت بگردم... نصفه جون شدم من صدای مربی مهدش عصبی بود _ خانم محترم! دخترتون با مدادرنگی زده تو چشم یکی از پسرای بزرگ تر عموی بچه اومده رضایت نمیده میگه باید زنگ بزنیم پلیس بهت زده نالیدم _ دختر من فقط سه سال و نیمشه خانم چه پلیسی؟! _ من نمیدونم! چشم صدرا ممکن بود کور بشه خودتون با عموش صحبت کنید رضایت بگیرید صدرا... اسمِ برادرزاده‌ی ارسلانم ، صدرا بود آروم پچ زدم _ کجان؟ _ تو اتاق کنار هاوژین به بغل آروم وارد اتاق شدم پسربچه‌ای حدودا ۶ ساله روی صندلی بود و مردی پشت به من داشت با دستمال‌کاغذی صورتشو تمیز می‌کرد هاوژین بغض کرده نالید _شَدرای بی‌ادب! خوب کلدم زدمت بازم می‌زنم به سرعت هاوژین رو روی زمین گذاشتم و سرمو کنار گوشش گرفتم و غریدم _هیس! این چه حرفیه؟! من تورو اینطوری تربیت کردم؟ صدای مرد عصبی بود عصبی و آشنا آشنا خیلی آشنا! _خانم محترم شما و همسرتون چی یاد این بچه دادید؟! آدم حتی سگشم تربیت میکنه! هاوژین با غم زیر گریه زد _ من شَگ نیستم عمو شَدرا بهم گفت بابات مُلده! شَدرا شَگه من دختر خوبی‌ام ، بابامم نمُلده رفته مسافلت وارفته با بدن لرزون صاف ایستادم و نگاهِ بهت زده‌ی آلپ‌ارسلان روم زوم شد صداش انگار از ته چاه بیرون‌ می‌اومد _دلارای نگاهش پایین تر کشیده شد اینبار روی دخترک سه‌سالش که شباهت عجیبی به خودش و حتی به صدرایی که پسرعموش بود داشت لب‌هاش به هم خورد و لب خونی کردم _دخترم... https://t.me/+sfJY44yzRYIyOWE0 https://t.me/+sfJY44yzRYIyOWE0 https://t.me/+sfJY44yzRYIyOWE0

-وقتی تا ته میکنی توش میسوزه برزین جون! - اسپره بزنم دردت نیاد؟ تخس سر بالا دادم و بغضی گفتم: - نمیخوام، اونو بزنی تا صبح ول نمیکنی! - پس چی‌کار کنم من؟ نمیبینی خشتکم باد کرده؟ برم بکنمش تو کی؟ - بخور واسم، زبونت خوبه…خوشم میاد! با خنده گفت: - چشم! دیگه چی می‌خوای؟ https://t.me/+8G_yfalgWcs4ZjI0 دختر کوچولوی‌ لوس و ح.شری که دم به دقیقه واسه شوهرش ناز می‌کنه و شوهرشم‌ کم نمی‌ذاره براش..❌🔞💦

_آشور جونم ببین درست اسکات میزنم باسنم و سمتش قنبل کردم _اسکات برا چی میزنی توله؟ _آخه خودت گفتی کراش زدی رو باسن جنیفر لوپز میخوام مثل اون باسنم گنده بشه بلند زد زیر خنده و دستش لپ کونم و چنگ زد _منکه همینجوری دم به دقیقه برات شق میشم _اگه سیرت می کردم که چشمت روی زنای دیگه نمی چرخید از پشت خودش و بهم چسبوند _حسودی نکن رخساره چشمم بچرخه و نچرخه آخرش رو تخت نصیب تو میشم شلوارم و پایین کشید و... https://t.me/+mstMXbJ2rnNkOThk #محدودیت‌سنی_هات🔥😈

- دِ آخه دورت بگردم گریه چرا می‌کنی؟ - نمیخوام باهات بخوابم…قیافت خشنه! - من خشنم؟ سه ساعته دارم قربون صدقه میرم و میمالم برات! بغضی لب برچیدم و تخس سر بالا فرستادم - کافی نیست، جور دیگه امتحان کن…مثل اون بار! برزین خندید و منظور دار رونامو از هم باز کرد: - جونم پس بگو دلم زبونتو میخواد… سر پایین برد و با برخورد زبون خیس و داغش ناله‌ای کردم که رونامو چنگ زد و…💦🔞 https://t.me/+8G_yfalgWcs4ZjI0

برزین ساعی🔥 مرد جذابِ سی و سه ساله‌ای که بهترین برند عطر کشور مال اون بود، دخترا براش له‌له میزدن و من همیشه با اخمش می‌شناخ
برزین ساعی🔥 مرد جذابِ سی و سه ساله‌ای که بهترین برند عطر کشور مال اون بود، دخترا براش له‌له میزدن و من همیشه با اخمش می‌شناختمش! وقتی شوهرم مُرد، قلبشو اهدا کردن به برزین و این شد شروع ماجرای ما…خبر نداشتم که خیلی وقته منو زیر نظر داره، وقتی تو کلینیکم تنها گیرم آورد و بهش جواب رد دادم با بی‌فکری رو همون تخت خوابوندم و…😈🥹 https://t.me/+8G_yfalgWcs4ZjI0 #عاشقانه‌بزرگسال+۱۸

رفیق باباش پدرخوانده دختر دبیرستانی دوستش میشه و اون و میبره خونه اش قراره نبود حسی بین شون باشه اما یه شب...🔞💦 https://t.me/+M6SILHgPRt0xZGY0

پارت امروز بالاتر اپ شده خوندی؟🌱😍

#پارت1 _آقا تو رو خدا غلط کردم، غلط کردم...گوه خوردم دیگه... با مشت دیگری که بر دهان خونین مرد فرود می‌آید خفه شده و التماس هایش ناتمام می‌ماند! نفس نفس زنان برای کمی اکسیژن دست انداخته و چند دکمه اول پیراهن مردانه تنش را پاره میکند و میغرد _یالا...کار دارم، باید برم! میگوید و مرد که دیگر نایی برای التماس کردن نداشت با گریه و در حالی که اشک از گوشه چشمانش چکه میکرد سر به سمت لبه میز می‌برد! آن میز کوچک عسلی! لبه‌اش را میان دندان گرفته و با هق هق چشم می‌بندد، اما قبل از پشیمان شدنش مشت بعدی که بر سرش ضربه میزند باعث شکسته شدن فکش میشود! دومی گردنش را شکسته و سومی باعث میشود جنازه بی‌جانش با زمین برخورد کند... آخرین مشتش بر لبه میز فرود می‌آید، جای خالی مرد و سری که بر روی زمین افتاده بود! خون همانند عرق از سر و صورتش چکه میکرد و خشمگین و آرام نگرفته دستی بر سر و صورت خونینش میکشد... با دست به سمت فرهود اشاره میکند _نعش این آدم تا میام تو این خونه نباشه، من باید یه دوش بگیرم! و آن مایع قرمز به نرمی فرش سفید رنگ را سرخون کرده بود، فرشی که تنها یک هفته از تعویض آن می‌گذشت و این هم یک خائن دیگر... با رفتنش نگاهی میان یاسر و فرهود رد و بدل میشود، بیشتر از این داشت از کنترل خارج میشد! و اگر افسار پاره میکرد هر کسی که بود را همراه با خودش غرق میکرد، یاسر با بدبختی خیره به گردن شکسته کسی که چهار سال برای آنها کار میکرد لب میزند _به نظرت نباید یکی باهاش حرف بزنه؟ در حالی که دستکش به دست کرده آستین های لباسش را تا میزد با سر به سمت حمام اشاره میکند _اگه تخـ..ـمشو داری برو...من که نیستم! فرهود راضی به کفن و دفن کردن جنازه ها بود تا کلامی حرف زدن با آن وحشی بی سر و پا که از قضا دیوانه هم هست... همین حین تلفنش و آن صفحه ای که قطره های خون رنگینش کرده بود زنگ می خورد! و تصویری از یک دختر میان پرده خون نمایان میشود، دختری با موهایی طلایی رنگ و لب های خندان خیره به دوربین خودش بود، تنها کسی که می‌توانست آن قاتل دیوانه را رام خودش کند! https://t.me/+cWua0tXHiC8xNjQ0 https://t.me/+cWua0tXHiC8xNjQ0 https://t.me/+cWua0tXHiC8xNjQ0 https://t.me/+cWua0tXHiC8xNjQ0 https://t.me/+cWua0tXHiC8xNjQ0 https://t.me/+cWua0tXHiC8xNjQ0 https://t.me/+cWua0tXHiC8xNjQ0 بـنــــر پارت واقــــعی رمان می‌باشــــد!🔞❤️‍🔥 #فووووول‌ممنوعهههه #بزرگســــالان #اروتـــــیک #داااااغ