دستش توی شلوارم فرو رفت!
_اون لباس زیر قرمزی که شب اولمون تنت بود رو امشب بپوش!
از زیرِ میز تندی پاهامو چفت کردمو به ساعد دستش چنگ زدم.
_پِـ…پندار نکن!
تو الان برادر شوهرِ منی!
شش ماه زنت بودم، همسرت، همبسترت
اما الان فقط زنداداشتم
بیوهی همون داداشت که یه بچه ازش دارم
اگر میفهمید بچهای که به برادرش نسبت میدهم از خودش است، مرا زنده به گور میکرد!
جنب و جوشی به دستش دستش داد تا آن رابه مقصد مورد نظرش برساند وزیر گوشم پچ پچ کرد:
_برادر شوهری که بکارتتو گرفته!
برادر شوهری که شش ماه هرشب باهات سکس کرده وباهاش کلی شب داغ داشتی
لب گزیدم
عرق شرم از سرتا پایم راپوشاند
_رو گرفتناتو باور کنم یا اون شش ماهی که تا خودصبح زیرم ناله میکردی رو زنداداش؟
وقتی که کل خانوادهاش کمی دورتر ایستاده ومشغول صحبت بودند،او به من چسبیده بود وبه بیوه برادرش پیشنهاد رابطه میداد
هرچند که ازپشت طوری دیده میشدیم که انگار خم شده بود تا از روی میز چیزی بردارد
امابودن دستش وسط پاهایم دیوانه کننده بود
بااسترس وخجالت زمزمه کردم
_شش ماه زنت بودم، اما الان فقط زنداداشتم
بلافاصله خیسی لبهایش را روی گوشم حس کردم
_عدهات تموم شده
منم چهار ماه منتظر نموندم که تو الان نازو ادا بیای
شب لباس خوشگلتو بپوش و بیااتاقم
گفت و درست در حساسترین لحظه دستش را عقب کشید
ازکنارم بلند شدو رفت
بلافاصله عکس یک لباس خواب توری وبی همه چیز قرمز برایم فرستاد
لباسی که نپوشیدنش سنگین تر از پوشیدنش بود
خیره به عکس بودم که ناگهان پریساخواهر پندار بالای سرم ظاهر شد وتاچشمش به صفحه موبایلم افتادباشرارت گفت
_از این لباسا واسه داداش پیمانم میپوشیدی که زنش نشده حاملهات کرده بود کلک؟
صدایش آرام بود امابه گوش پنداری که تمام حواسش پیش ما بود خوب رسید
چون به ثانیه نکشید که صدای پیامک موبایلم بلندشد:
"_شب قبل اومدن فاتحهاتو بخون سعاد چون مطمئن نیستم زنده از زیرم بیرون میای یا نه"
اگربا این عصبانیت مکالمهمان تمام میشد،هرطور شده به خواستهاش جامه عمل میپوشاند ومرا بی آبرومیکرد
سعی کردم آرامَش کنم
"_پندار لطفا
این حرفا درست نیست
بین ما هرچی بوده تموم شده"
بلافاصله جوابم آمد:
"_تو شب واسه من حاضر نباش ببین من چه پدری از تو درمیارم بچه
که جرعت کردی بری وبا برادر من بریزی روی هم"
گفت ودیدم که قصد خروج ازسالن بزرگ خانه را کرد
اشرف خانم مادرپندار بلافاصله گفت
_کجا پسرم؟ نشسته بودیم
اخمهای پندار زمین وزمان راجارو میزد
وای به حال من اگر شب پایم به تختش میرسید
مرا زنده نمیگذاشت این مرد خشمگین وعصبانی
_خستهام میرم بخوابم کسی مزاحمم نشه
شما هم پاشین.ساعت یک شبه الان وقت خوابه نه بحث وغیبت
همه راپراکنده کردو رفت
خودم را دراتاقم انداختم
باخوش خیالی فکر میکردم اگر نروم بیخیالم میشود امابلافاصله پیامش رسید
"_من با تو شوخی دارم؟
تو پنج دقیقه دیگه توی این اتاق خراب شده زیر من نباشی به عالم و آدم میگم اول زن من بودی
یا بهتره اینجوری بگم
میگم من زَنِــت کَردم"
تهدیدش کارساز بود و زیر یک دقیقه خودم را رساندم
خیس عرق وخجالت بودم وتا وارداتاقش شدم، ملتمس نالیدم
_پندار چرا اینطوری میکنی؟ قبلا زنت بودم الان زنداداشتم
بی اعتنا به حرفهایم در سکوت نزدیکم شد
باترس زمزمه کردم
_پندار ببین
ناگهان قدم هایش را تندتر کرد و بایک حرکت کنار دیوار گیرم انداخت
قبل آنکه جیغم عالم وآدم رابه اتاق بکشاند دستش رامحکم روی دهانم گذاشت
_چیو ببینم؟ لباسی که برام نپوشیدی رو؟ بِکَن این رختهای عزا رو
به دست وپا زدن هایم توجه نکرد
به خودم که آمدم لبهایش را از روی لبهایم برداشت وروی تخت پرتم کرد
نفس زنان زمزمه کردم
_لعنتی الان نامحرمیم
من از برادرت یه پسر…
حین بازکردن دکمههای پیراهنش،پوزخندی به صورت وحشت زدهام زد:
_چشمم به همون بچهست
امشب که حاملهات کنم از ماه دیگه باید بگی من یه بچه ازت دارم پندار
گفت و رویم خیمه زد و…
دقایقی بعد در وضعیت ناجوری که گیرم انداخته،درِ اتاق طاق به طاق باز شد وصدای پریسا…
_داداش تاحالا حس نکردی پسرِ داداش پیمان خیلی شبیه توعه و اصلا شبیه پیمان…
جیغ پریسا از دیدنمان بالا رفت
وحشت زده وبا حسی شبیه به مرگ وخجالت ملافه را تازیر گلویم بالا آوردم و پندار…
پندار با احتمال خانه خراب کُن پریسا صورتش سرخ شده و تمام شکهایش به یقین تبدیل شد!
لبخندی ترسناک روی لبش نشست و خیره به چشمانم غرید
_پس ونداد بچهی منه!
به درِ باز ماندهی اتاق اشاره کرد و در حالی که خیره به منِ بر باد رفته است گفت
_برو بیرون درم ببند پریسا
هیچکس حق نداره پاشو بذاره تو این اتاق
هیچکس!
پسرمون تنهاست یه خواهر و برادر میخواد
گفت و با بیرون انداختنِ پریسای حیران جلو آمد و…
https://t.me/+20MtiRSXDj1iMGU0
https://t.me/+20MtiRSXDj1iMGU0
#پارتواقعیرمان
/کپی ممنوع❌
#پارت۱
تـا #پارت۱۰ ‼️♨️