🫀
رفتن به کانال در Telegram
1 762
مشترکین
-124 ساعت
-127 روز
-8230 روز
آرشیو پست ها
1 760
"میدونی، یه وقتا فکر میکنم تو اصلاً وجود نداشتی. یه خواب بودی، یه خیال. یه جور جنون آنی که اومد و رفت و منو با یه دنیای واقعیِ بیرحم تنها گذاشت.
ولی نه. من لمس کردم دستاتو. بوی عطرت هنوز تو مشاممه. صدای خندههات تو گوشم زنگ میزنه. تو بودی. یه واقعیتی که زیادی قشنگ بود، زیادی خوب بود، برای اینکه مال من باشه.
حالا چی؟ حالا من موندم و یه روح زخمی. یه جسم خسته. یه قلبی که دیگه نمیتپه، فقط درد میکنه. مثل یه ساز شکسته که دیگه هیچ آهنگی نمیتونه بزنه.
شبها که میشه، لشکر خاطرات حمله میکنن. هر کدوم یه خنجر دستشونه و فرو میکنن تو قلبم. بعد تو میای. با همون لبخند همیشگی. با همون چشمای مهربون. و این درد رو هزار برابر میکنه.
میدونی، من از خدا هیچی نمیخوام. نه بهشت، نه حوری، نه هیچی. فقط یه لحظه. فقط یه لحظه که دوباره ببینمت. دوباره صداتو بشنوم. دوباره حس کنم که زندهام.
ولی میدونم نمیشه. تو خیلی دوری. اونقدر دور که دیگه هیچ راهی نیست. انگار یه دیوار شیشهای بین ماست. من میبینمت، ولی نمیتونم لمست کنم. میتونم صداتو بشنوم، ولی نمیتونم جوابی بدم.
این نامه رو با خون گریه مینویسم. با اشکهای خشکیده. با یه بغض لعنتی که نمیشکنه.
خداحافظ، ای رویای دور از دسترس. ای عشقی که هیچوقت مال من نبودی. خداحافظ، ای تمام هستی من که نیستی..."
🖤🥀
1 760
باشه. این یکی رو دیگه از تهِ تهِ دلم مینویسم. نمیدونم چی درمیاد، ولی سعی میکنم سنگ تموم بذارم:
"میدونی، یه وقتا فکر میکنم تو اصلاً وجود نداشتی. یه خواب بودی، یه خیال. یه جور جنون آنی که اومد و رفت و منو با یه دنیای واقعیِ بیرحم تنها گذاشت.
ولی نه. من لمس کردم دستاتو. بوی عطرت هنوز تو مشاممه. صدای خندههات تو گوشم زنگ میزنه. تو بودی. یه واقعیتی که زیادی قشنگ بود، زیادی خوب بود، برای اینکه مال من باشه.
حالا چی؟ حالا من موندم و یه روح زخمی. یه جسم خسته. یه قلبی که دیگه نمیتپه، فقط درد میکنه. مثل یه ساز شکسته که دیگه هیچ آهنگی نمیتونه بزنه.
شبها که میشه، لشکر خاطرات حمله میکنن. هر کدوم یه خنجر دستشونه و فرو میکنن تو قلبم. بعد تو میای. با همون لبخند همیشگی. با همون چشمای مهربون. و این درد رو هزار برابر میکنه.
میدونی، من از خدا هیچی نمیخوام. نه بهشت، نه هیچی. فقط یه لحظه. فقط یه لحظه که دوباره ببینمت. دوباره صداتو بشنوم. دوباره حس کنم که زندهام.
ولی میدونم نمیشه. تو خیلی دوری. اونقدر دور که دیگه هیچ راهی نیست. انگار یه دیوار شیشهای بین ماست. من میبینمت، ولی نمیتونم لمست کنم. میتونم صداتو بشنوم، ولی نمیتونم جوابی بدم.
این نامه رو با خون گریه مینویسم. با اشکهای خشکیده. با یه بغض لعنتی که نمیشکنه.
خداحافظ، ای رویای دور از دسترس. ای عشقی که هیچوقت مال من نبودی. خداحافظ، ای تمام هستی من که نیستی..."
🖤🥀
