𝔪𝔢𝔪𝔬𝔯𝔶 𝔪𝔞𝔨𝔢𝔯𝔰
رفتن به کانال در Telegram
202
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
Repost from -
بعضی وقتا انقد بیطاقت و از زندگی خستهای که فکر میکنی همه از قصد کارایی که تو رو اذیت میکنه، انجام میدن.
نوشتههای قدیمیم رو که میخونم، توی تار و پودش تورو میبینم، تو، دوست قدیمیای که هیچوقت صمیمی نبودی، یادمه گفتی عیب نداره اگه حس کنم آدما دوستم ندارن، بهجاش یادم دادی چطور خودم خودمو دوست داشته باشم، یادمه گفتی متفاوت بودن بد نیست، چون تو هم با بقیه فرق داشتی، مثل من، مثل خودت، اما الان چی؟ الان که همه با جفتپا میزنن پشت زانوهام که بیوفتم، چجوری بلند شم و منتظر کی باشم که بیاد و با حرفاش مرحم بشه روی زخمم؟ الان که وسط هر چاله زندگی کم میارم و نمیتونم قدممو بلند تر بردارم که رد شم منتظر کی باشم تا بیاد و دستمو بگیره؟ تو الگوی من بودی، انگار یه ایمانقلبی بهت داشتم که همهجوره میشه روت حساب کرد، یادمه گفتی من تورو یاد خودت میندازم، خود سابقت، الان چی؟ هنوزم شبیه بچگیهاتم؟ یا ترجیح دادی خود گذشتت روهم تغییر بدی؟ درست مثل الانت که عوض شدی، بهرحال توام آدمی، تغییر میکنی، رشد میکنی، ولی تو برای من همون نجاتدهنده قدیمی باقی میمونی، توی کوچهپسکوچه های قلبم، بعنوان بهترین و غمگینترین بخش و من از این بابت خوشحالم، خوشحالم که حداقل تو منو یادت رفته، من تورو یادم نمیره، چون تو توی قلبم حک شدی، دوست قدیمی.
نامهی سفید
