🥀𝒇𝒓𝒆𝒆𝒅𝒐𝒎 𝒐𝒇 𝒇𝒆𝒆𝒍𝒊𝒏𝒈 🥀
رفتن به کانال در Telegram
احساس یه ضعف نیست یه سلاحه..! ازادش کن، رهاش کن، بزار قدرت بگیره و پرواز کنه.. https://t.me/HarfChatBot?start=175473dc91a0
نمایش بیشتر400
مشترکین
-224 ساعت
-57 روز
+3730 روز
آرشیو پست ها
فردا انقدر سرم شلوغه که از کلاس بیام فقط دو ساعت میتونم بخوابم که غش نکنم از خستگی
اتفاقات و داستان های امروزبعد از کلاس لیفت ابرو خوابیدم. ظهر مطلع شدم عسل نمیتونه بیاد مهمونی و لغو شد اومدنش. سریال بی ال که شروع کردم پسندیدم و ادامه اش دیدم. برای خرید خوراکی های مهمونی رفتیم فروشگاه با نغمه.. قیمت ها واقعا وحشتناک بود، یک چیزی فراتر از وحشتناک! نمیدونم چطور میشه دیگه در این مملکت و وضعیت ادامه داد!؟ عملا داریم زیر اب خفه میشیم و نمی میمیرم(: نمیدونم چیکار باید کرد؟ شاید فقط باید مُرد. بعدش با نغمه رفتیم پارک قدم زدیم. نشستیم و غیبت فامیل و بقیه رو کردیم کلی صحبت کردیم. از وضعیت و اوضاع و مملکت و ادما و رابطه ها صحبت کردیم. از این صحبت کردیم که چقدر اطرافیانمون بی اهمیتن نسبت به خیلی چیز ها پیگیر نیستند !! برگشتنی خونه ژله هارو از نغمه گرفتم و اومدم خونه ژله درست کردم. بعدش عسل زنگ زد؛ داستان ها و مصیب ها و بی برنامگی با عسل داشتم که واقعا اعصابمو بهم ریخت ! این روزا واقعا سریع عصبی میشم،پرخاشگری میکنم! بی برنامگی هم که دیگه نقط ضعف اصلی من توی زندگی رخ میده کامل از کوره در میرم! یه دور سر پول بحث شد، سر وضعیت بحث شد و همچنان عصبی بودم! این روزا از ادما یا عصبی ام یا نا امید یا خسته..! دروغ چرا، کل روز توی ذهنم این بود که این اون مهمونی نبود که تصورشو داشتم از خیلی از لحاظ ها متاسفانه! بعد از ساعت ها اعصاب خوردی و بحث و ... یکم اوضاع مرتب کردم. سریال دیدم. امروز حدود دو ساعت کتاب شیاطین داستایفسکی خوندم میشه نزدیک ۵۰ صفحه کتاب. روز شلوِغی بود. 1405/5/10 #پایان_روز
به همین دلیل نوشتم، انسان های زیادی برای درد هاشون و از خلاص شدن از درد هاشون خودکشی میکنند..
اما انسان های کمی هستند که برای رنج درونی و معنا خودکشی کنند و بین درد و رنج یک دنیا فاصله است!
این از دیدگاه روانشناسی..
بله درسته!
یک سری از انسان ها به این دلیل اینکه فقط میخوان از درد رها بشن و دردشون رها بشه خودکشی میکنند و مشکل اصلی خودشون نیست، دردشونه!
اما بخش فلسفی خودکشی فرق داره!
که از رنج درونی انسان میاد نه از درد های روان و مشکلات روحی و محیطیش
رنج از نوع نگاه و معنا و طرز تفکرش از زندگیش میاد!
یعنی اون فرد ممکنه دردی نداشته باشه اما رنج درونی به انسان داشته باشه که از نظر منطقی میخواد به زندگیش پایان بده!
Repost from آقای دارچین
به عنوان کسی که تجربه اش کرده بعد ها فهمیدم حجم زیادی از حماقته نه شجاعت
و درواقع طرف دقیقا نمیدونه مشکل چیه
و فکر میکنه مشکل خودشه
برای همین تصمیم میگیره خودشو حذف کنه تا بلاخره درد و رنج ها هم تموم بشن
چون به این نتیجه میرسه که اگه من نباشم پس دردی در کار نیست..
چونکه خودکشی خیلی شجاعت میخاد حجم رنج و سختی فرد که تصمیم گرفته خودشو بکشه اینقدر زیاده که تصمیم میگیره رها شه از همشون
و اون موقع این آدم خداست
با خوندن این بخش از دیالوگ های کتاب شیاطین به یاد دیدگاه و باور های نیچه افتادم.
انگار داستایفسکی این باور نیچه رو در دل دیالوگ بیان کرد.
انسانی که باید خدارو از بین ببره تا بتونه خدایی بشه که همه چیو تغییر بده و شاید مرگ و خودکشی تغییر همه چیز در این جهان و دنیاست!
خدایی که از بین بره و انسان نویی که متولد میشه تا شاید زندگیو رقم بزنه که با مرگ برابره
هر کس بخواهد به آزادی حقیقی برسد باید جسارت خودکشی داشته باشد هرکس که این جسارت را داشته باشد خواهد دانست راز فریب را آزادی بیش از این وجود ندارد. همه اش همین است.
غیر از این چیزی نیست هرکس جرأت خودکشی داشته باشد خدا میشود.
#دیالوگ
+1
آزادی کامل وقتی است که زنده ماندن یا مردن برای آدم مساوی باشدو این در
حقیقت هدف همه است.
گفتم:
انسان از مرگ به این دلیل میترسد که به زندگی دل بسته است. من
مسئله را این جور میفهمم طبیعت هم کار را این جور مقرر داشته است.»
گفت: این حرف آدمهای بی غیرت است. همین جا است فریب زندگی همه درد است وحشت است و آدم بیچاره است. امروز همه چیز رنج است و ترس امروز انسان دوست دارد زندگی را، چون وحشت و درد را دوست دارد بله کار به اینجا رسیده زندگی در برابر رنج و ترس به ما داده شده و فریب همه اش همین جاست حالا انسان هنوز آن طور که باید نیست انسان نوی خواهد آمد که سعادتمند و مغرور خواهد بود انسانی که زنده بودن یا مردن برایش مساوی باشد انسان نو خواهد بود انسانی که بر درد و ترس حاکم شود خدا خواهد بود و این خدای امروز دیگر نخواهد بود.»
«پس به عقیدۀ شما حالا هست. این طور است؟» «نه، این خدا نیست، گرچه هست در سنگ هم رنج نیست اما وجود دارد ترس از رنج خدا همان درد وحشت از مرگ هست. هرکس بر درد و ترس پیروز شود خدا خواهد شد. آن وقت نو است زندگی و انسان نو است و همه
حالا راهی برای مرگ بی درد وجود ندارد؟
جلو من ایستاد و گفت: در نظر یک سنگ را مجسم کنید به بزرگی یک عمارت بزرگ خیال کنید این سنگ آویزان است بالای سر شما اگر یک دفعه بیفتد روی سرتان شما حس میکنید دردی؟» من کاری ندارم به وحشتناکی اش احساس رنج را میگویم. درد حس خواهید کرد یا نه؟
سنگی به بزرگی یک کوه میلیون ها تن؟ البته فرصت احساس درد نخواهم
داشت.»
اما اگر به راستی ایستاده باشید زیر آن تا وقتی بالای سر شما آویزان است میترسید از رنج ،مرگ خیلی بزرگترین دانشمندان و معروفترین دکترها، همه خیلی میترسند. در حالی که همه شان خوب میدانند که رنجی نخواهند کشید اگر
بیفتد. با این همه همه شان از رنجش میترسند
«خوب، حالا دلیل دوم که بزرگتر است چیست؟»
«آن دنیا!»
یعنی مکافات گناهان؟
#دیالوگ
+1
+چرا مردم جرعت ندارند خودکشی کنند ؟
_ چطور جرعت نمیکنند؟ مگر کم خودکشی میکنند؟
+ خیلی کم!
_ چه چیزی است که مردم را از خودکشی باز می دارد؟
+ رنج!
_ رنج؟ رنج چه اهمیتی دارد؟
+ بزرگ ترین اهمیت، مردم دوسته اند.
یکی از شدت غصه خودکشی میکنند یا از روی خشم یا جنون یا این جور چیز ها..
این ها به یک ضرب کار را تمام میکنند.
فکر رنج را نمیکنند
انقدر سر این مهمونی دخترونه، حرص خوردم و داستان داشتم که حتی اگز فردا صبح ترامپ دوباره حمله کنه من وسط جنگ جشن و برگزار میکنم😏🙄🤦♀️
من و رومینا از گیم آشنا شدیم.
لینک دوستی تو «اسکای»ازش گرفتم و زدم وقتی انلاین شدم سرورمون یکی بود و منتظر بود با یکی از دوساش برن بچرخن تو بازی و خب طرف انگار کار پیش اومده بود واسش و من بهش پیشنهاد دادم باهم بریم بچرخیم تایمم خالیه
خلاصه که اون روز کلی تایم گذروندیم تو بازی و حرفامون به پیوی کشید،گذر زمان باعث شد صمیمی تر شیم و هرروزمونو تو گیم بگذرونیم خلاصه از دانشگاه اردو میبردن تهران نمایشگاه کتاب و من باهاش هماهنگ کردم اونجا ببینمش و شد اولین دیدار ما بعد از مدت ها دوست مجازی بودن:)))اون روز من مامانشو دیدم و باهم اشنا شدیم و عیدش با مامانش اومدن خونمون و خانواده هامون باهم اشنا شدن و بعد اون رفت آمد داریم.
گیم هم اکانت منو یه بیشعور دزدید و رومینا هم به خاطر من پاکش کرد و فک میکردم گیم بهم وصلمون میکنه و بعد اون ارتباطمون کمتر میشه ولی دیدم نه تنها کم نشد بلکه عمیق تر هم شد:))
اتفاقا داستان من و " خانم فرهیخته "
اینشکلی بود که اولش جفتمون سرمون توی کار خودمون بود فقط انگار کنارهمدیگه بودیم😂
یعنی اون میشست کنار من کتاب میخوند منم میخوابیدم..
بعدش تابستون که رفت و امد کردیم باهمدیگه اشنا شدیم و اوکی تر شدیم.
یادمه اولین بار که بیرون از محیط مدرسه و با استایل تام بوی دیدمش ، توی ارایشگاه بود که کار میکرد به عنوان ناخونکار منم قرمز پوشیده بودم مثل همیشه و رفتم و اونجا اصلا تصورشو نمیکردم تام بوی باشه و لش بپوشه ..
رفتم اونجا شوکه شدم😂
توی مدرسه اصلا صحبتش نشده بود و مشخص نشده بود.
بعدش فهمیدیم چقدر استایل هامون متفاوته!
من اون زمان کتاب نمیخوندم برعکس " خانم فرهیخته "
بعدش هم یک بار رفته بودیم پارک باهمدیگه و قدم زدیم.
