🅿️aRaNoia📲
رفتن به کانال در Telegram
425
مشترکین
+124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
425
غمگینم میکرد.
اما نمیتوانستم رهایش کنم
گمان میکردم او آخرین کسی هست
که در من حسی ایجاد میکند
425
غمگینم میکرد
اما نمیتوانستم رهایش کنم
گمان میکردم او آخرین کسی هست که در من حسی ایجاد میکند
425
چشات مثل صدف داره مروارید تو مال خودم بودی نمیگفتم رازتو جایی تختم پره ولی جای تو خالی با اینکه تنها نیستم من میبینم خوابتو گاهی هر کی میاد پیشم آروم نمیشم وسطمردادیمُانگار زده بارون به این شهر میکشی رو زخمم ناخون بیشتر اینقدر که پوستوگوشتواستخونم با خون یکی شن
