155
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-5967 روز
-59230 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اوت '26اوت '26
اوت '26
+31
در 1 کانالها
ژوئیه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '260
در 0 کانالها
Get PRO
مه '260
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '250
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '250
در 0 کانالها
Get PRO
مه '250
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '250
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '250
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+754
در 1 کانالها
پستهای کانال
| 2 | #BBB | 12 |
| 3 | - بیوبیو؛ داستان ماه و خورشید رو شنیدی؟
+ نه چه داستانی!
- یه زمانی ماه و خورشید کنار هم توی آسمون بودن. هروقت به بالا نگاه میکردی میتونستی این سمت آسمون خورشید رو ببینی و اون سمتش ماه رو.
اونا عاشق هم میشن. ماه دل به درخشش خورشیدش میده و خورشید با دیدن ماه معنی زیبایی رو میفهمه.
+ اما الانکه نمیتونیم کنار هم توی آسمون ببینیمشون
- هوم درسته! عشق اونا به کسی آسیب نزد اما
+ اما چی؟
- عشق بهشون قدرت داده بود و این برخلاف قوانین امپراتوری زئوس بود. اونا میتونستن پادشاهی قدرتمندی ایجاد کنن. حکومتی که خشتش از عشق بود
+ پس یعنی زئوس...
- آره. زئوس این رو نمیخواست. خورشید رو از ماه دور کرد و جهان تاریک و به وجود آورد
+ اما این ناعادلانست بل. اونا فقط عاشق هم بودن
- عشق شجاعت میاره بیو. جسارت و قدرت میده. عشق قویترین سلاحه
+ پس یعنی سرنوشت خورشید و ماه جدایی بود؟
- نه. اونا دوباره روی یه خط به هم میرسن.
+ اما داستان ماه و خورشید فقط یه افسانهس
- کیی میدونه؟ شاید افسانه ها از قلب واقعیت بیرون میانخورشیدِ من.
+ و اگه من و تو افسانه شیم چی؟
- اونوقت.. روی همون خطی که ماه و خورشید به هم میرسن، منتظرت میمونم؛" | 11 |
| 4 | #OS
میتونستم ببینم وقتی شمع هارو روشن کردم چطوری بدنش شروع به لرزیدن کرد.
این میتونست یه انتقام باشه؟
من شیطان بودم یا اون؟
دمای اتاق پایین بود اما دونه های عرق روی پوست گردنش میرقصیدن.
صدای نفساش باعث شد بیشتر بخوام ادامه بدم.
تنها چیزی که کم داشتم بوی خون بود
بریدن پوست نازک دستاش و شنیدن زجههاش وقتی داره تقلا میکنه.
.
.
- حالا که چراغها خاموشن و سیاهی چشمات توی تاریکی برق میزنن.. وقتشه گردنت بوم نقاشی شه.
صبر کن!
قلموم کجاست؟
تازه تیزش کرده بودم
اونقد تیز که میتونم ظریف ترین طرح هارو روی پوستت کنده کاری کنم
حتی بهتر از پو دونگ.
تا وقتی کارم تموم نشده نزار اشکات بریزن.
زخمات و میسوزونن.
اوه اینجاست پیداش کردم. توی کشوی بالایی گذاشته بودمش
تو این لبخند و خوب یادته
میای باهم بشمریم بلادونا؟
پو دونگ : نقاش چینی که ظریف ترین طرح ها رو داره.
بلادونا : در ایتالیا به زنان زیبا بلادونا میگن و علاوه بر این جزء سمی ترین گلهای دنیاست. | 17 |
| 5 | - بغض توی گلوم و قورت دادم تا صدام نلرزه.
اما اشک توی چشمهام و چیکار میکردم؟ | 3 |
| 6 | دیگه ربات فیک استارت نزن که بیفتم توو این وضعیت ممبر فیک حذف کنم. بزار همون 30 نفر باشن اکی؟😂 | 11 |
| 7 | Pain or pain? | 18 |
| 8 | The best moments .
#BBB | 18 |
| 9 | شدت دلتنگیم به میزان خاطرههامون بستگی داشت. هرچقد بیشتر از تایم رفتنت میگذشت، خاطره های بیشتری توی ذهنم بیدار میشدن و تو رو به قلبم یادآوری میکردن. گاهی زمان زیادی غرق گذشتهم با تو میشدم و اونقد با خاطرت زندگی میکردم که نبودت و از یاد میبردم.
اما بدترین قسمت ماجرا این نبود
درد واقعی رو وقتی احساس میکردم که اون تلنگر لعنتی به صورت نور من و به زمان حال برمیگردوند.
جایی که هیچ اثری از تو نبود
به جز منی
که از داشتنت جا مونده بود ". | 18 |
| 10 | + | 23 |
| 11 | بدون متن... | 27 |
| 12 | - الان زوده ولی te amo".
| 28 |
| 13 | 🖤- | 28 |
| 14 | بعضی از حقایق مثل دو راهی ایه که هرکدومش تو رو به دره میرسونه.
چه بگی و چه نگی
این تویی که میشکنی | 26 |
| 15 | اینبار آن طور که خواستم بوسیدمت
آن طور که باید تماشایت کردم
گفتند خواب بوده و خیالات تو را مجنون کرده.
اما من عطرت را نفس کشیدم
و لمس دستانت.. به سان چسباندن دستان سردی به فنجان قهوهای گرم بود
صدای قدم هایت هنگامی که سنگهای ریز و درشت را پشت سر میگذاشتی به وضوح گوشم را نوازش داد
و لبخندت.. آن چروک گوشه لبت همه چیز را عیان کرد ..
خواب من حقیقیتر از واقعیتهای این جهان بود. | 31 |
| 16 | اینبار آن طور که خواستم بوسیدمت
آن طور که باید تماشایت کردم
گفتند خواب بوده و خیالات تو را دیوانه کرده است.
اما من عطرت را نفس کشیدم
و لمس دستانت.. به سان چسباندن دستان سردی به فنجان قهوهای گرم بود
صدای قدم هایت هنگامی که سنگهای ریز و درشت را پشت سر میگذاشتی را شنیدم.
لبخندت..
چروک گوشه لبت همه چیز را عیان کرد | 1 |
| 17 | #BBB | 32 |
| 18 | - memories | 31 |
| 19 | #BBB | 34 |
| 20 | - ما میدونستیم حقیقت چیه؛
میدونستیم چه کسایی این بین شکستن؛
چشم ها هیچوقت دروغ نمیگن
حداقل نه زمانیکه اشک میریزن | 32 |
