یاداشت های تاریک
رفتن به کانال در Telegram
495
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-177 روز
-7130 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+1
در 0 کانالها
اوت '26
+6
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+11
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+266
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+11
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+5
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+275
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+158
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+155
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+48
در 1 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 سپتامبر | +1 | |||
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | 0 | |||
| 02 سپتامبر | 0 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
پستهای کانال
«روزی که افغانستان سقوط کرد»
افغانستان فقط سقوط نکرد؛
یک ملت از درون شکست.
روزی که طالبان آمدند، تنها پرچمها پایین نیامدند؛
رویاهای هزاران جوان، لبخند مادران، کتابهای دانشآموزان و امیدِ یک نسل هم زیر خاکستر رفت.
کابل آن روز ساکت بود؛
آنقدر ساکت که میشد صدای شکستن قلب مردم را شنید.
مردم به جادهها ریختند؛
یکی دنبال فرودگاه میدوید،
یکی دنبال پاسپورتش،
یکی دنبال خانوادهاش،
و یکی فقط دنبال راهی بود که از وطنش فرار کند.
چه تلخ بود دیدنِ وطنی که مردمش برای ماندن در آن، دیگر امیدی نداشتند.
پدرها با چشمهای پر از ترس به فرزندانشان نگاه میکردند؛
مادرها نمیدانستند فردای دخترانشان چه خواهد شد؛
و جوانهایی که سالها برای ساختن آینده درس خوانده بودند،
ناگهان فهمیدند که آیندهشان را از آنها گرفتهاند.
افغانستان برای خیلیها دیگر خانه نبود؛
خانهای بود که مجبور بودند در آن با ترس زندگی کنند.
و شاید دردناکترین قسمت ماجرا همین باشد؛
اینکه یک نسل بزرگ شد، درس خواند، آرزو کرد، عاشق شد، برنامه ریخت...
اما یک صبح بیدار شد و دید تمام آن «فرداها» دیگر وجود ندارند.
ما سقوط کابل را فقط در تاریخ نمیخوانیم؛
ما آن را در زندگی خودمان حمل میکنیم.
هر بار که یک جوان از وطن میرود،
هر بار که کتابی بسته میشود،
هر بار که دختری از رفتن به مکتب بازمیماند،
هر بار که مادری برای آینده فرزندش نگران میشود،
آن سقوط دوباره اتفاق میافتد.
افغانستان هنوز روی نقشه هست؛
اما برای نسلی که آرزوهایش را در آن جا گذاشت،
افغانستان دیگر همان افغانستانِ قبل نیست.
و ما ماندهایم با یک مشت خاطره،
چند عکس از روزهای گذشته،
و یک سؤال که سالهاست در گلویمان مانده:
«چرا وطن ما باید جایی میشد که برای زنده ماندن، آرزوی رفتن کنیم؟»
@Y0dasht_tarik
| 2 | کمی دورتر از آدما، کمی نزدیکتر به آسمان
@Y0dasht_tarik | 175 |
| 3 | خاموشی حافظه و وقاحت | 99 |
| 4 | بدون متن... | 67 |
| 5 | خاموشی حافظه و وقاحت | 1 |
| 6 | کسی را با کسی کاری نبود...
@Y0dasht_tarik | 255 |
| 7 | دلتنگی پوست نیست...
سایهای است که هرجا بروی، چند قدم از تو عقبتر میآید.
@Y0dasht_tarik | 263 |
| 8 | ولی چشمها، بلندترین پرتگاهاند؛ سقوط از آنها، بیصداست...
@Y0dasht_tarik | 288 |
| 9 | ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست
مـا بیتو خستـهایـم تـو بیمـا چـگونـهای
#مولانا
@Y0dasht_tarik | 353 |
| 10 | بعد از سفری طولانی در جادههای زندگی، درمییابی که دیگر مانند گذشته درگیر این نیستی که بهترین باشی. نگاهت تغییر کرده و بیش از هر زمان دیگری به سادگی و آرامش گرایش پیدا کردهای. دیگر رقابت تو را وسوسه نمیکند و مقایسهها آرامش ذهنت را به هم نمیزنند.
تمام آنچه آرزو داری این است که روزهایت را با سکون و صفا، دور از هیاهو و تنش سپری کنی؛ با دلی آسوده بنشینی، بیآنکه جزئیات کوچک سنگینیات کنند یا فراز و نشیبهای گذرا آزارت دهند. میخواهی تعادل درونی خود را حفظ کنی، هرچند شرایط اطرافت تغییر کند؛ امور را همانگونه که هستند بپذیری، نه بیش از حد به چیزی دل ببندی و نه در رد کردنش افراط کنی.
به رضایتی آرام بسنده میکنی؛ رضایتی که احساس عمیقی از آسودگی به تو میبخشد، گویی سرانجام به جایی رسیدهای که با روح و جانت سازگار است.
#صندلی_خالی
#خودم
@Y0dasht_tarik | 358 |
| 11 | بهشت را با حورش، با رودهای شیر و شرابش به چه کارم…
وقتی در همین دنیا، برای کوچکترین آرزویم دستانم خالی ماند؟
اگر قرار بود جایی آرام بگیرم، خدا اندکیاش را در این زندگی میداد…
حالا نه از زمین نصیبی بردم، نه امیدی مانده که آسمان سهمی بدهد.
#صندلی_خالی
#خودم
@Y0dasht_tarik | 632 |
| 12 | از خودش میپرسد :
من چرا باید به یک نفر احتیاج داشته باشم که با او دو کلمه حرف بزنم؟
خودم با خودم میتوانم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرف های خودم را راحت تر بفهمم!
#داستایوفسکی
@Y0dasht_tarik | 616 |
| 13 | مدیرت بحران فقط چای؛
@Y0dasht_tarik | 516 |
| 14 | و چه غمانگیز است
که زیباترین چشمهای دنیا را ببینی،
و بدانی قرار نیست
هیچگاه انعکاسِ خودت را در آنها پیدا کنی...
@Y0dasht_tarik | 420 |
| 15 | بدون متن... | 359 |
| 16 | دختر افغان بودن یعنی هر شب تکههای شکستهی خودت را در تاریکی جمع کنی، زخمهایت را بیصدا ببندی، لبخندی قرض بگیری، و صبح دوباره با قامتی که از دور محکم به نظر میرسد، به جنگ جهانی بروی که دیروز تو را تا مرز فروپاشی برده بود.
ما سالهاست با قلبهای ترکخورده زندگی میکنیم،
با چشمهایی که بیشتر از آنچه دیدهاند گریستهاند، و با امیدی که بارها مرده اما هر بار به شکلی نامعلوم دوباره در ما نفس کشیده است.
شاید تمام معنای انسان بودن همین باشد: اینکه بشکنی، خم شوی، گاهی از درون فرو بریزی، اما باز هم ادامه بدهی؛
در حالی که هیچکس از تعداد دفعاتی که خودت را از نو ساختهای، خبر ندارد.
@Y0dasht_tarik | 306 |
| 17 | . | 1 |
| 18 | با دیگران، واژهها در گلویم یخ میزنند، اما کنار تو، حرفها مثل پرندگان آزاد میشوند و از پنجرهٔ دل به آسمان میروند.
تو استثنای تمام قانونهای تنهایی منی
همان کسی که در حضورش، سکوت هم میل دارد به سخن تبدیل شود...
@Y0dasht_tarik | 217 |
| 19 | چشمهایت را خدا
با جوهر شب نوشت،
با نوری که فقط در دل تاریکی پیدا میشود.
در آنها چیزی هست
که نه میشود گفت،
نه میشود از آن گذشت؛
چیزی شبیه آرامش،
چیزی شبیه اندوه،
چیزی شبیه خانه...
@Y0dasht_tarik | 305 |
| 20 | او دختر ماه بود؛
گاهی در اوج کمال و درخشش،
گاهی خسته و کمفروغ، با رد زخمهای پنهان…
اما این تغییرها، از زیباییاش کم نمیکرد؛
چون ماه،
برای آسمان
همیشه ماه است...
@Y0dasht_tarik | 257 |
