آن
رفتن به کانال در Telegram
68
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
68
در ظاهر روی پاهایم ایستادهام،
گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم
اما حقیقت این است که خسته هستم، میخواهم فرار کنم، میخواهم
بروم و ناپدید شوم.
فروغ فرخزاد
68
عمیقا، از ایرانی بودنم متنفرم، از اینکه تو خاورمیانهم، متنفرم، از اینکه ایران رو به عنوان یک کشور تروریستی میشناسن درحالی که مردم ایران خودشون طعمهی حرومزادههای لاشخور تروریستیان، متنفرم، بیزارم.
تمام روح و قلبم نفرت داره از این کشور، عمیقا دلم میخواست از این جغرافیای مریض و وحشی دور بودم، درگیر زندگی شخصیم بودم و هیچ ایدهای نداشتم که اصلا خاورمیانه کجاست و همچین اخباری هیچوقت در هیچ زمانی به گوشم نمیرسید یا حداقل، تو محدودهی توجه من نبود چون درگیر روزمرگی خودم بودم.
لعنت به این جغرافیای مریض، لعنت به این جبر زمانی که تو کیریترین برههی ممکن دارن خونما رو میمکن.
عمیقا و از اعماق وجودم حالم از این کشور بهم میخوره و نفرت من تمومی نداره، جوونیما رو زهرمارمون کردن!
داریم تو یه جهنمی زندگی میکنیم که روحمون رو از دست دادیم و دچار افسردگی جمعی، فقر جمعی، بدبختی و بگایی جمعی شدیم.
کاش قصهی ما اینجوری نمیشد...
68
آقای فروید، روانشناسِ خودشیفتهی عزیز، نظرات خیلی جالبی راجعبه ضمیر ناخودآگاه انسانها داره.
فروید در مباحث طولانیای که راجعبه سطوح هشیار و ناهشیار روان انسان داشته، به موضوع جالبی اشاره کرده که در روابط روزمرهی ما بهشدت کاربرد داره.
فروید میگه شوخی کردن آدمها گاهی زبان ناهشیاره!
بارها پیش اومده احساس کردیم فردی توی شوخی و خنده، حرفی رو میزنه که به تعبیر خودش صرفاً شوخی و برای خنده است، اما احساس کاملاً سنگین و منفیای به ما منتقل میشه!
این افراد غالباً با جملاتی مثل «حساس نباش، صرفاً شوخی بود» یا «چقدر همهچیز رو بزرگ میکنی» میخوان همهچیز رو لاپوشونی کنن، اما حقیقت ماجرا اینه که توی ضمیر ناخودآگاهشون حرفی رو زدن که جرأت گفتنش رو نداشتن!
این کار حتی لزوماً عمدی هم انجام نمیشه؛ گاهی اوقات زبان دچار لغزش میشه و اون موضوعی که ناخودآگاه فرد رو اذیت میکنه، در قالب شوخی خودش رو نشون میده! این درحالیه که توی ناخودآگاهش نسبت به اون موضوع خشم داره و براش حلنشده.
پس شوخی آدمها همیشه بیخطر نیست!
بعضی شوخیها، اعترافهایی هستن که سطح هشیار، جرأت بیانش رو نداره و ذهن ناهشیار با لغزش زبان و در قالب شوخی اون رو بیان میکنه*-*
68
میخونمش و میدونم قراره چیو یادآوری کنه
میخونمش در حالی که از خط بعد میترسم چون ممکنه هر کلمه که بعد دیگری میاد سیاهیو کامل کنه
انگار یه نوشته قدرت اینو داره که تیر خلاصو بزنه و یه حقیقت دیگه رو برملا کنه،
اما من به خوندنش ادامه میدم چون لذت دردناک بیشتر دونستن تنها چارهایه که این تکرار ملالانگیزو تکون میده...
68
ای مردم!
روح من محتاج این شعر است!
این دقیقا همان کاری است که شعر میکند؛ التیامِ روح و ذهنِ خسته و درمانده.
68
کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کردهاست
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیدهست.
دلم برای باغچه میسوزد
حیاط خانهی ما تنهاست
حیاط خانهی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانهی ما خالیست
ستارههای کوچک بیتجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجرههای پریده رنگ خانهی ماهیها
شبها صدای سرفه میآید
حیاط خانهی ما تنهاست
فروغ فرخزاد
68
واسه غمگین شدن با آهنگای چاووشی زیادی زندگی عاطفی آرومی دارم ولی همچنان هر شب گوش میدم؛ متن شعرها اونقدر غمگین و سنگینه که خداروشکر غمِ فراق و جفای یار رو ندارم.
68
فقط ۶ درصد احتمال داشت توی خاورمیانه متولد شم؛ یعنی فاکینگ ۹۴ درصد دیگه خیلی راحت دود شد رفت هوا!
