fa
Feedback
نورِ شب

نورِ شب

رفتن به کانال در Telegram

+ نورِ شب؛ نوری که از شب می‌تابد، آن‌هنگام که چشم‌ها به تاریکی شب عادت کرده‌اند ... 🌿🌻 . . . + جا صحبتی: https://t.me/SendHarfBot?start=76549969539a

نمایش بیشتر
244
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
۱۴۰۴.۲.۲۲

دیروز، امروز یا فردا اگر که سخت گذشت یا بخواهد سخت بگذرد، باز هم دلیل نمی‌شود که خیال کنم مثل این سکانس، طنابِ پشت سَرَم پاره شده و من قرار است به آن دَرّه‌ی پایین بیفتم! گورِ پدرِ آن طناب؛ سخت یا آسان باید قدم برداری و بدانی که این قدم‌ها، این رو به جلو رفتن‌ها، این دویدن‌ها همه از ایمان و آن اطمینانی‌ست که هر قدمت به قدم بعدی دارد... ۱۴۰۴.۲.۲۲

۱۴۰۴.۲.۲۱

گیرم که به دریا نرسیدی چه غم اِی رود! خوش باش که یک چند در این راه دَویدی... ۱۴۰۴.۲.۲۱

۱۴۰۴.۲.۱۸

گل‌های فضای سبز کنار اتوبان رو فقط وقتی می‌تونم ببینم که ترافیک شده، ماشین ایستاده و دارم فکر و خیال می‌کنم که با چند دقیقه دیرتر رسیدنم قراره دنیا به آخر برسه! حالا درسته که ترافیک میشه، سرعتت کم میشه، توو زندگیت مانع پیدا میشه، اما مگه نمی‌شه که از این گل‌های وسط جاده، از این قشنگی‌های ریز زندگی که هیچوقت ندیدیشون و باید می‌دیدیشون، لذت ببری...؟ ۱۴۰۴.۲.۱۸

۱۴۰۴.۲.۱۵

اگر که نمی‌دونم دقیقا چی میخوام، اگر که حتی می‌دونم اما دارم با دو دوتا چهارتاهای الکی زمان رو از دست میدم، بهتره که شروع کنم. شروع می‌کنم و به جای دیدن کل مسیر و هیچوقت جرئتِ حرکت رو پیدا نکردن، مسیر رو تکه‌تکه می‌کنم و بعد از طی کردن هر تکه، به مرور متوجه می‌شم که دقیقا چی می‌خوام... ۱۴۰۴.۲.۱۵

۱۴۰۴.۲.۱۲

درست وقتی که فهمیدم غم داره از زمان رد میشه و از لحظه‌ی قبل به لحظه‌ی بعد و از دیروز به امروز میاد، مطمئن شدم. من مطمئن شدم که اگر خستگی‌های دیروز واسه‌ی همون دیروز، دعواهای صبح واسه‌ی همون صبح و بحث‌های عصر واسه‌ی همون عصر بمونه، این ماییم که داریم از غم رد می‌شیم... ۱۴۰۴.۲.۱۲

۱۴۰۴.۲.۱۰

بچه بودیم. از باغبونِ پارکِ محله می‌ترسیدیم و به جای چمن‌ها، روی آسفالتِ سختش هم که شده، فوتبال بازی می‌کردیم. می‌دونستیم. بالاخره ممکن بود دست و پامون خاکی، یا حتی شاید هم زخمی بشه! حالا و همیشه در زندگی هم همینطور بود. خاکی و زخمی شدن درد داشت؛ اما خب مگه این دردِ احتمالی می‌تونست مانعی باشه برای زندگی کردن...؟ ۱۴۰۴.۲.۱۰

۱۴۰۴.۲.۵

امروز، این هفته، خدایا حتی فروردینی که می‌گفتن نمی‌گذره هم گذشت! من درگیرِ این سریع گذشتنش شدم و اما مهم‌تر این بود که چطور گذشت! مهم‌تر این بود که «قدم‌های برداشته و برنداشته‌ی امروزِ من به خواستِ قلبِ خودم یا که برای حرفِ بقیه بود که گذشت؟». مهم‌تر جواب به همین سوال بود که امشب به خودم داده می‌شد و یک شبی که نمی‌دونم کِی، به خدا... ۱۴۰۴.۲.۵

۱۴۰۴.۲.۳

۱۴۰۴.۲.۱

راستش امروز صبح که خسته بودم و همزمان پروازِ پرنده‌ها جلوی اون تیکه اَبرِ کوچیکِ توی آسمون رو می‌دیدم، وقتی که داشتم صحبتِ علی مصفا و لیلا حاتمی در مورد امید رو داخل پادکست می‌شنیدم، خیلی شک کردم. اینکه خدایا شاید این خنده‌ی خسته اما ساده‌ی من با دیدن اون اَبر و پرنده‌ها و شنیدن این پادکست، حتی از قَهقَهه‌های بزرگم موقع خسته نبودن هم قشنگ‌تر و موندگارتر باشه... ۱۴۰۴.۲.۱

۱۴۰۴.۱.۲۹

احتمالا از یک جایی به بعد، مزه‌ی به‌ظاهر شیرینِ این آقای دکتر یا مهندس شنیدن‌ها، این که احساس کنم کاری به حضور من وابسته‌ست، می‌خواهد زیر زبانم مزه کند. حالا اگرچه تا آنجا هنوز فاصله‌ها باقی‌ست، اما چه بهتر که عهدها را پیش‌پیش ببندی و بدانی که خدمت به وطن اَرجَح است. خدمتی که شاید نیاز شود تا آن مزه‌ی به‌ظاهر شیرین را، چه‌بَسا خودت را هم برایش فدا کنی... ۱۴۰۴.۱.۲۹

۱۴۰۴.۱.۲۵