4 207
مشترکین
+1224 ساعت
+107 روز
+28130 روز
آرشیو پست ها
4 206
من میدانستم میگذاری و میروی
میدانستم همانند زهر هستی اما چشیدمت
اما نتوانستم رهایت کنم من در آن زمان تمام قلبم برایت میتپید و عاشقت بود اما امروز تمام قلبم از دیدنت تنفر دارد هرموقع میخواهد با تو صحبت داشته باشد تمام پروانه هایش را بالا میآورد و درد معده امانش را میبرد.
4 206
من فقط میخواستم یکی بفهمم
دقیقا اونجایی که حالم بده بدون اینکه من بگم بفهمه
دقیقا اونجایی که ذوق میکنم برای یه حرف و رفتار بیشتر بهم بگه و انجام بده
دقیقا اونجایی که بغض توی گلومه بفهمه و پیشم باشه
دقیقا اونجایی که نیاز دارم گریه کنم بگه تو زنگ بزن من فقط گوش میکنم حتی به صدای نفسات
دقیقا اونجایی که میدونه از گل خوشم میاد شده اگه حتی برام یه شاخه گل میخره بدون اینکه من بگم
دقیقا اونجایی که میدونه برام مهم شده خودشو از چشمام نمیدازه
دقیقا اونجایی که میدونی از یچیزی خوشم میاد و بیشتر و بیشتر تکرارش میکنه
دقیقا اونجایی که میدونه عاشق احترام و تعهدم بیشتر برام رعایت میکنه
دقیقا اونجایی که بهم اعتماد میکنه و باهام از مشکلاتش حرف میزنه
دقیقا اونجایی که در مقابل همه ازم دفاع میکنه
دقیقا اونجایی که همیشه پشتم در میاد
دقیقا اونجایی که دوست داشتتش رو توی رفتارش بهم ثابت میکنه نه حرفاش.
