فریب کلاهبرداران را نخورید! تلمتریو این کانالها را شناسایی و برچسبگذاری میکند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈
8 182
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-1537 روز
-86730 روز
اطلاعاتی وجود ندارد
نمایش های پست
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد48 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد
نرخ مشارکت
اطلاعاتی وجود ندارد
پست های در روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
ژوئن '25
ژوئن '250
در 0 کانالها
مه '250
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '250
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '250
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '240
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '240
در 2 کانالها
Get PRO
اوت '24
+442
در 15 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+7 766
در 248 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+1 309
در 49 کانالها
Get PRO
مه '24
+3 565
در 175 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+6 237
در 278 کانالها
Get PRO
مارس '24
+7 685
در 300 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+4 680
در 357 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+7 591
در 373 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+4 641
در 229 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+9 500
در 511 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+4 449
در 328 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+692
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+3 357
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+2 326
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+9 447
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+6 783
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+3 918
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+5 235
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 13 ژوئن | 0 | |||
| 12 ژوئن | 0 | |||
| 11 ژوئن | 0 | |||
| 10 ژوئن | 0 | |||
| 09 ژوئن | 0 | |||
| 08 ژوئن | 0 | |||
| 07 ژوئن | 0 | |||
| 06 ژوئن | 0 | |||
| 05 ژوئن | 0 | |||
| 04 ژوئن | 0 | |||
| 03 ژوئن | 0 | |||
| 02 ژوئن | 0 | |||
| 01 ژوئن | 0 |
پستهای کانال
آبان زند... دختره هفده سالهای که به دلیل خون بس زن مردی جذاب میشه که فقط یه نفر تو قلبش هست که مجبور میشه آبان و عقد کنه!
https://t.me/+o1hcsycBV_9lMzE0
| 2 | آبان زند... دختره هفده سالهای که به دلیل خون بس زن مردی جذاب میشه که فقط یه نفر تو قلبش هست که مجبور میشه آبان و عقد کنه!
https://t.me/+o1hcsycBV_9lMzE0 | 23 |
| 3 | آبان زند... دختره هفده سالهای که به دلیل خون بس زن مردی جذاب میشه که فقط یه نفر تو قلبش هست که مجبور میشه آبان و عقد کنه!
https://t.me/+o1hcsycBV_9lMzE0 | 20 |
| 4 | آبان زند... دختره هفده سالهای که به دلیل خون بس زن مردی جذاب میشه که فقط یه نفر تو قلبش هست که مجبور میشه آبان و عقد کنه!
https://t.me/+o1hcsycBV_9lMzE0 | 15 |
| 5 | sticker.webp | 30 |
| 6 | #پارت349
_ دخترت ماشالا چقدر خوشگله به کی رفته؟ به
تو که نرفته تو چشات رنگیه این فسقلی چشماش مشکیه حتما به باباش رفته نه ؟
به اجبار لبخندی میزند و سر به تایید تکان میدهد
_ آره به پدرش رفته
دلش میخواهد بگوید پدری که از وجود فرزندش خبر ندارد و دخترشان تا حالا اونو ندیده ، اما زبان به دهان میگیرد و بجایش در اطراف خانه سرکی میکشد .
به خانه ی پدر شوهر و مادر شوهر سابقش آمده بود که کلی به گردنش حق داشتند و میخواست قبل از رفتن با آنها خداحافظی کند
_ ریحانه خانوم نیستن ؟ واقعیتش من زیاد وقت ندارم اومدم یه سر بهشون بزنم خداحافظی کنم .
پگاه در حالی که پاهای خوش تراششرا روی هم می انداخت لب میزند
_ کجا جایی داری میری به سلامتی؟
وای که چقدر از اجبار بدش می آمد ، نمونه اش همین لبخند های اجباری که باید تحویل این دخترک بدهد.
_ آره دارم میرم شهرستان ، پیش خانوادم زندگی تو تهران و دست تنها بچه بزرگ کردن سخته ، بابای بچه هم که حالا حالا ها کار داره و نمیتونه بیاد پیشمون ...
پگاه حرفش را تایید میکند و می گوید
_ اره حق با توئه وای من یکی که اصلا توانش رو در خودم نمیبینم دست تنها بچه بزرگ کنم ، به شهیار گفتم هر موقع خواستیم بچه دار شیم قبلش باید منو ببره لندن پیش خونوادم.
زنِ مقابلش بی آنکه بداند حرف هایش چقدر او را آتش میزند ادامه میدهد.
_ شهیارم میگه تو خودت فعلا بچه ای چخبره هنوز ، چند سال دیگه شاید بچه بیاریم ...
او قهقه میزند و دخترک با خودش فکر میکند ، پس چرا مرد نامردش به او نگفته بود این هارا؟
چرا اوی نوزده ساله را رها کرده بود تا تنها و در بدبختی بچه اش را به دنیا بیاورد !!
اشک هایی که میرفت رسوایش کند را سریع پس میزند و دخترش را که آرام کنارش خوابیده به آغوش میکشد ...
_ من برم دیگه دیرم میشه اتوبوس راه میوفته ، از قول من از حاجی و ریحانه خانم کلی تشکر کنید بهشون بگید حلالم کنن .
پگاه بی خبر از همه چیز با خنده باشه ای می گوید . و دخترک با عجله به طرف خروجی می رود ، چرا که اگر بیشتر می ماند هجوم خاطره های این خانه او را میکشت !
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
شهیار "
ماشین را گوشه ی حیاط پارک میکند پیاده میشود ، هنوز هم شک داشت به تصویری که سر کوچه دیده بود !
یعنی امکان داشت بعد از ماه ها او را ببیند ؟ شاید هم توهم میزد !
وارد پذیرایی میشود و پگاه با خنده با استقبالش می آید
_ خسته نباشی عشقم
نگاه او اما به لیوان های چایی روی میز خیره می ماند
_ سلامت باشی ، مهمون داشتیم ، کسی اومده بود ؟
پگاه با شوقِ به یادآوری ثمر و بچه اش لب میزند
_ وای آره نمیدونی چه اتفاقی افتاد ، پیش پای تو ثمر اینجا بود باورت میشه بچه به بغل بود ! یه دختر ناز و خوشگل داره ... من اصلا نمیدونم کی ازدواج کرد کی بچه دار شد ...
او می گوید و نمی داند چه زلزله ای در وجودِ مرد مقابلش به پا میکند هر کلمه اش .
ثمر ...
بچه ، آن کاغد سونوگرافی که چند ماه پیش در خانه ی مشترکشان پیدا کرده بود ؟
همه و همه در سرش چرخ میخورد و پاهایش توان ایستادن ندارند
_ آها راستی گفت اومده خداحافظی، داره میره شهرستان پیش خونواده اش !
لحظه ای به گوش هایش شک میکند ، شوکه و بهت زده به دهان زن نگاه میکند
_ گفت میره پیش خونواده اش ؟
او که تایید می کند ، نمیداند چطور خودش را به ماشینش می رساند و استارت میزند .
دخترک حتما قصد خودکشی داشت که میخواست برگردد پیش خونواده ای که به خونش تشنه بودند !
پدر و برادرانش قطعا با دیدن او کار ناتمامشان را تمام میکردند... و می کشتنش !
پشیمان است خدا را صدبار صدا میزند تا پیش از اتفاقی دخترک را پیدا کند اما انگار خدا هم قصد دارد او را تنبیه کند که ...
ادامه پارت 👇🏻
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
شهیـــار نکیسا❤️🔥
پسر همه فن حریف اما دختر بازِ حاج شهروز نکیسا، که هیچ جوره از لاس های شبونه اش جدا نمیشد حالا زن گرفته ! دختر ترگل ورگل و معصومی که هیچ کس نمی شناسه کیه و چطور یک شبه زن پسر حاجی شده! اما همین دختر جوری از پسر نکیساها دلبری میکنه و پاش رو از مهمونیای شبونه قطع میکنه که شهیار خان یک شب بدون اون طاقت نیاره و هر شب اونو میخ تنش کنه اما یه اتفاق باعث میشه اون ماه ها دلبرکش رو گم کنه و وقتی پیداش میکنه که ...
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
#پارتواقعیرمانکپیممنوع❌ | 59 |
| 7 | - تپلی بیا برات پیتزا خریدم!
ملوک صدایش را پایین آورد و آرام گفت:
- آقا فکر کنم ایوا خانم چون توی سن بلوغ هستن، بهشون میگید تپلی ناراحت میشن!
جاوید بی تفاوت خندید و پیتزاها را از جعبه بیرون کشید.
با سر به اتاق ایوا اشاره زد:
- این بچه تو سن بلوغه؟
ملوک با ناراحتی چشم بست و سری تکان داد.
چه میگفت از پریود شدن یتیم حاج محراب به پسر عمویش؟
- شما هفتهای یه بار میاید عمارت... من همش پیششون هستم متوجه میشم.
جاوید دوباره با بیخیالی خندید.
دخترک پنج سال بود با او زندگی میکرد.
خودش به مدرسه میبردش.
برایش خوراکی میخرید.
عطر و شامپوهای دوست داشتنیاش را.
کیف و عروسک های صورتی رنگش را.
هیچ نشانهای از بلوغ در دخترک تپلی دوست داشتنیاش ندیده بود.
جاوید دوست داشت وقتی تپلی صدایش میزد و او جیغش به هوا میرفت.
با صدای پر خنده بی تفاوت به ملوک دوباره صدا بالا برد:
- تپلی؟ بیا شام آوردم.
ملوک با تاسف سر تکان داد.
میدانست آقای عمارت دخترک را همیشه به چشم بچهای میبیند که پنج سال پیش سرپرستیاش را به عهده گرفته.
اما او از دل ایوای هفده ساله باخبر بود.
می.دید چطور وقتی جاوید تماس میگیرد و میگوید امشب عمارت است چطور میدود و به خودش میرسد.
میدید چطور از وقتی جاوید تپلی صدایش میکند، سعی میکرد رژیم بگیرد با اینکه دخترک یک پر گوشت بیشتر روی استخوان هایش نبود و فقط به خاطر صورت گرد و گونههای برجستهاش جاوید تپلی خطابش میکرد!
- سلام.
جاوید با لبخند سمتش چرخید:
- سلام به روی ماه نشستت تپل...
با دیدن ایوا حرفش نصفه ماند و اخمهایش کم کم در هم رفت.
ملوک میدانست الان تیر خشمش مستقیم به او اصابت میکند!
ایوا جانش آب رفته بود!
نسبت به هفتهی قبل تا این هفته به خاطر رژیمش تقریبا دخترک نصف شده بود!
جاوید با غیظ، هشدار آمیز به ملوک نگاه کرد:
- ملوک؟ این بچه چرا انقدر لاغر شده؟
ملوک سری تکان داد.
چه می گفت وقتی آقای عمارت اصلا در آن فازها نبود!
میگفت چون تو دخترک را تپلی خطاب میکنی یک هفتهی گذشته، لب به آب و غذا نزده تا لاغر شود و به چشم تو بیاید؟
جاوید از جا برخاست و دست ایوا را گرفت.
با خودش سمت مبل برد.
روی مبل نشست و ایوا را روی پاهایش نشاند.
دستش را دور کمرش حلقه کرد و یک قاچ از پیتزای درون بشقاب سمت دهانش گرفت:
- بخور ببینم جوجهم. تو چرا انقدر آب رفتی تپلی؟
ملوک میدانست جان جاوید بند جان ایوایش بود.
اما به چشم زن نگاهش نمیکرد و همین عذاب الیم بود برای دخترک...
ایوا صورتش را سمت مخالف چرخاند و لب زد:
- نمیخوام.
جفت ابروی جاوید بالا پرید.
دخترک یک مرگش شده بود!
- پیتزای گوشت قارچ که دوست داری خریدم...
ایوا سرش را به چپ و راست تکان داد و با بدقلقی گفت:
- گفتم نمیخوام! من دیگه فست فود نمیخورم!
پریود شده بود.
جاوید خبر نداشت از بلوغ زدنش.
به خاطر هورمونهایش، اخلاق بی ثباتش، دچار نوسانات بیشتری هم شده بود!
جاوید پیتزا را درون بشقاب انداخت و از چا بلند شد.
- باشه... نخور جوجهم. دعوا نداریم که تپلی.
ایوا چشمش را برهم فشرد و از بین دندان هایش غرید:
- به من نگو تپلی!
جاوید غش غش خندید.
لپ های آب رفتهاش را کشید و گونهاش را محکم بوسید:
- تو چوب کبریت هم بشی باز تپلی منی!
ایوا اخم کرد و رو برگرداند.
جاوید از کیفش سرکلیدی توت فرنگی صورتی را که برای ایوا خریده بود بیرون کشید و سمتش گرفت.
- بیا ببین اینو... شبیه خودته! لپاشو ببین!
ایوا عصبی جیغ کشید:
- مگه من بچم برام عروسک میخری هنوز جاوید؟ من کجام شبیه اینه؟ اه... همهش با کارات دیوونه م میکنی...
و کفری سمت اتاقش رفت و در را محکم برهم کوبید.
جاوید بهت زده سمت ملوک چرخید.
- این چش بود؟
ملوک بی حرف نگاهش کرد.
جاوید سرکلیدی را روی میز انداخت و سمت اتاق ایوا رفت.
در را یک ضرب باز کرد:
- ایوا میخوام دلیل این رفتارتو....
با دیدن ایوا که شلوارش را درآورده بود و بستهی نواربهداشتی در دستش، وسط اتاق خشکش زده بود، حرف درون دهانش ماسید.
بزاق دهانش را فرو داد و نگاهش را بهت زده چندبار روی ایوا و بستهی صورتی درون دستش چرخاند.
دخترکش کی انقدر بزرگ شده بود که بلوغ بزند؟
کی بلوغ زده بود که او نفهمیده بود؟
دستش روی دستگیرهی در سر خورد و بهتزده نالید:
- آخه تو کی پریود شدی بچه؟
https://t.me/+IkrIjpx7-nQzZWVk
https://t.me/+IkrIjpx7-nQzZWVk
https://t.me/+IkrIjpx7-nQzZWVk
https://t.me/+IkrIjpx7-nQzZWVk | 18 |
| 8 | .
با این لباسای کهنه میخوای بیای سر سفرهی سال تحویل؟ این همه مهمون اومده...
خجالت میکشید بگوید بهزاد پول نداده تا خرید کند. دستی به لباسش کشید.
-سر بهزاد شلوغ بود نتونست باهام بیاد خرید. همین خوبه . زیاد نپوشیدم.
بهاره تند و تند چشمانش را ریمل میکشید
-خب خودت میرفتی. میومدی باهم میرفتیم. این لباسه کهنه ست. بچه ها واست دست میگیرن.
صدای شادی و خنده از بیرون اتاق می آمد. قرار بود سال تحویل را بروند ویلای عطا... آنقدر پولدار بود که همه را تا سه روز مهمان کرده بود. بهاره که بیرون رفت معطلش نکرد . درون اتاق میماند با دیدن لباس ها گریه اش میگرفت.
-بچه ها بدویید ۵ تا ۵ تا مهربون بشینید تو ماشینا...
هرکس به سمتی میدوید. با چشمش به دنبال بهزاد میگشت. شاید اگر لباسش را میدید سر راه میتوانستند یک مرکز خرید پیدا کنند.
-ببخشید بهزاد کجاست؟
سوالش را آرام پرسید اما همه را سر جا متوقف کرد. صورت ها همه در هم فرو رفت. زن امل بهزاد با این چادر چاقچورش را در پارتی سال نو میخواستند کجای دلشان بگذارند.
-مگه توام میای گلی جون؟
سوال را بنفشه میپرسید. یکی از دوستان قدیمی اکیپ بود. سعی کرد بخندد اما لبخندش کج و کوله بود.
-نیام بنفشه جون. خب شوهرم هم میاد. منم با شوهرم...
روناک گوشی اش را چک میکرد.
-شوهرت رفت طفلکی...از خونه باند برد واسه ویلای عطا شب بزن برقصه. پارتی یعنی. پارتی میدونی چیه گلی جون؟
سر جا یخ زد. شوهرش او را جا گذاشته بود.
بهاره دختر ها را به سمت حیاط هدایت کرد. هیچ کس از آمدن گلی راضی نبود. حتما میخواست همین چادر کهنه را در پارتی به خودش بپیچد و کوفتشان کند.
-بچه ها برید سوار شید دیر شد. الان بهزاد سگ میشه...
یک قدم جلو رفت.
-بهار من...من باهاتون...
بهاره وسایلش را یکی یکی از روی میز برداشت.
- میگم گلی جونم حتما داداشمم راضی نبوده تو بیای که نبردتت من میترسم ببرمت بیفته به جونم سر سال تحویل...
اشکش بی اختیار چکید.
-چرا نیام؟
بهاره دنبال جواب از سر بازکنی میگشت.
-داداشم غیرتیه حتما دوست نداره زنش بیاد پارتی...تو بمون خونه قربونت برم من میرم داداشم و راضی میکنم هفته ی دوم توام بیای شمال ...خوبه دیگه مسافرت که بهتره...
کسی از حیاط جیغ جیغ کرد.
-بهار بدو...سال تحویل میمونیم تو ماشین ها....!
بهاره گونه اش را بوسید.
-قربونت بشم. یه سفره سال تحویل واسه خودت ردیف کن بشین قرآن بخون تو که دوست داری. مارم دعا کن اصلا.
گفت و دوان دوان بیرون رفت و دخترک لرزان را داخل خانه جا گذاشت. اشکریزان پشت پنجره رفت. ماشین ها یکی یکی بیرون رفتند. در حیاط که بسته شد نگاهش به ماهی قرمزش افتاد. دو سال میشد که درون این تنگ کنار پنجره همدمش بود و حالا چند ساعت مانده به سال تحویل مرده بود.
-امسال عید نموندی بی معرفت؟
خودش را به اتاقش رساند. تولد بهزاد فردا بود. تمام پس اندازش را داده بود تا برایش آن پلیور گران قیمت را بخرد آن وقت خودش به خاطر کهنگی لباس هایش لایق جشنشان نبود.
پیراهن را بغل گرفت.
-قسم میخورم سال دیگه تو تنهایی بکشی ...
**
-وای داداش خیلی خوش گذشت. سه روزه داریم میرقصیم.
بهزاد هنوز مست بود. نگاهی به چراغ های خاموش خانه انداخت. آن دخترک ورپریده توی ویلا پا نداده بود و حالا کمرش داشت میترکید. بالاخره زنش به درد خالی کردن کمرش که میخورد.
-گلی کجاست؟
بهاره کفش های پاشنه دارش را بغل گرفته بود.
-خوابه حتما...میگم داداش گناه داره شمال ببریمش حتما...
آمپرش چسبیده بود. الان کره ی ماه هم دخترک را میبرد. آنقدر مظلوم و توسری خور بود که این سه روز تنهایی را با اولین لمس فراموش میکرد.
-حالا چیزی تو دهنش ننداز تا ببینم چی میشه.
گفت و در خانه را باز کرد.
-گلی خانوم...بدو بیا عیدت مبارک ...
خانه در تاریکی مطلق بود. بلند تر صدا زد
-نمیای استقبال شوهرت پدر سوخته؟ قهری؟ عزیزم تو خودت دوست نداری پارتی مارتی ..تو عشق مسجد و امام زاده ای...سیزده بدر میبرمت امام زاده صالح زیارت کنی جیگرت حال بیاد..
بهاره خنده کنان رفت و چراغ ها را روشن کرد. حالا نگاه خواهر و برادر به میز بود. به کیک آب شده و بسته ی کادوپیچ و کاغذ کنارش...
بهزاد خودش را به کاغذ رساند. دست خط گلی بود.
-تولدت مبارک نامرد...برای همیشه خدانگهدار...!
پارت بعدیش اینجاست😭👇
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
#پارت_رمان👆 | 26 |
| 9 | - پسرم باباشو میخواد؟
داشتم پیرهنش را از توی رخت چرک ها بو می کردم ، خجالت می کشم ، انگار که مچم را حین ارتکاب به جرم گرفته باشد.
رو می گیرم از خجالت، ویارم بوی تنش بود.
- ب... بخشید بهمن خان... من...ف...ق...
به من هیشی می کند دست زیر کتفم می گیرد و بلندم می کند، با آن شکم زیادی سنگین شده بودم رو نداشتم حتی نگاهش کنم.
- چیو ببخشم بچه؟
لب می گزم و او دست زیر چانه ام می گیرد وسرم را بلند می کند:
- در ثانی وقتی خودم فابریک هستم، دیگه چرا رخت چرک جوجه؟
بغض می کنم، خانجون دستور داده بود حتی جایم را از او سوا کنم، حتی حق نداشتم کنارش بخوابم.
گفته بودند همین که زایمان کردم بزم راه می اندازند ، شوهرم را داماد می کنند. عروس از شهر به خانه شوهرم می آورند.
- اقا ! شما می خوای عروس شهری بگیری؟
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8
من را می نشاند لبه تخت.
- کی این اراجیف رو خونده به گوشت ؟
اشکم می ریزد ، دست به کمر می گیرم. ماه اخرم بود، روزهای آخری بود که او را فقط برای خودم داشتم.
سرم را می چسباند یکهویی به سینه، هینی می کشم و بعد ناخودآگاه و حریص عطر تنش را نفس می کشم.
- تو چرا همیشه اشکت لبه مشکه بچه؟
- من بچه نیستم اقا، مادر بچتونم!
می خندد، خیلی خوش اهنگ می خندید:
- مادر بچم بلدی خوب زبون بریزی!
باز بغضم سرباز می کند:
- عروس شهری از من سره؟
پوفی می کند:
- احدی انگشت کوچیکه تو هم نمی شه ! کی اینارو می کنه تو اون مخت ، مغز فندوقی؟
- آقا ؟
- اقا کیه؟ من شوهرتم ...
- بهمن خان، میشه اینبار که برمی گردین شهر، یه پیرهن بذارید بمونه؟
می رفت شهر و ماه می کشید و نمی دیدمش. دلتنگی اش می ماند سر دل عروس خون بس.
- خوب بلدی دلبری کنی کسی بهت گفته؟
سرخ و سفید می شوم، تا او بود همه چیز بروقف مرادم بود ولی همینکه برمی گشت شهر خانجون داغم می گذاشت.
از دست هایم می گیرد ، زخم و خشک بود.
- دستت هات چرا این وضعه؟ نگفتم حق نداری دست به سیاه سفید بزنی؟
لب می گزم ؛ از ترس نتواستم بگویم از یک کلفت بیشتر خانجون ازم کار می کشد، تند دستم را می کشم و پشتم پنهان. میکنم.
- هی...چی بخدا اقا ..
- گفته بودم دست به سیاه سفید نزنی، این جوری بچم و مادرش مواظبت می کنی ؟
سکوت می کنم و او بلند فریاد می کشد.
- خانجون ؟
خانجون انگار موش را اتیش زده باشند تندی داخل می شود.
- چرا صداتو انداختی سرت مادر؟
- اینجوری امانت داری می کنید ؟ این خونه کم کلفت نوکر داره که از زن من بیگاری می کشید ؟
خانجون برای من پشت چشم نازک می کند:
- چی خوندی زیر گوشش ما کی از تو کار کشیدیم وزه خانوم؟
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8 | 51 |
| 10 | آبان زند... دختره هفده سالهای که به دلیل خون بس زن مردی جذاب میشه که فقط یه نفر تو قلبش هست که مجبور میشه آبان و عقد کنه!
https://t.me/+o1hcsycBV_9lMzE0 | 14 |
| 11 | آبان زند... دختره هفده سالهای که به دلیل خون بس زن مردی جذاب میشه که فقط یه نفر تو قلبش هست که مجبور میشه آبان و عقد کنه!
https://t.me/+o1hcsycBV_9lMzE0 | 9 |
| 12 | sticker.webp | 24 |
| 13 | #part_259
_ پسرم بهت دست نمیزنه که سک سینه ات هیچ تغییری نکرده دختر ؟
با حرفی که مادر جون میزند با بهت دست از کار میکشم و خجالت زده لب میزنم
_ مــــامــــان
_ چیه مامان مامان اگر دست میزد که تا الان تغییر میکردی دروغ میگم مگه ! پسرم گرگ بارون دیده اس مادر هزار جور رنگ و لعاب دیده چند بار گفتم این چادر و چاقچور وا کن از دورت یکم زنانگی به خرج بده برا مَردت
شهیار که از همان ابتدا در چهارچوب در ایستاده بود و شاهد بحث آنها بود
با دیدن سرخ و سفید شدن های دلبرکش پوزخندی میزند... آخ اگر مادرش میدانست او روزی چندین بار آن تن بقول خودش چادر چاقچور پیچ عروسش را به هزار روش سامورائی می دَرد چه حالی میشد
این دختر لامروت با همین چادر پیچ بودنش امان مرد را بریده بود
_ گفته باشم عروس پس فردا این پسر سرو گوشش جنبید رفت از یکی دیگه بچه پس انداخت نیای پیشم عز و جز کنیا
با حرف مادرش دیگر تاخیر را جایز نمی داند ، جلوتر میرود و تن دخترک چشم رنگی اش را از پشت به آغوش میکشد
و جوری که به گوش مادرش هم برسد در گوش دخترک پچ میزند
_ به مامانم نگفتی عروسش تو تخت چقدر سکسی و هاته؟
سپس دستش را از زیر میز بین پای دخترک میفرستد دخترک هینی میکشد و لبش را به دندان می گیرد
_ هییییییین آقا شهیار مادرتون میبینه
شهیار که حالش حسابی دگرگون شده بود حرکت دستش را تند تر میکند و خمار لاله ای گوش دخترک را به میبوسد
_ ببینه مگه همين الان ازت نمیخواست برام زنانگی کنی ؟هووووم ثمر خانوم !
دخترک بدنش از حرکت دستان مرد سست شده بود و شهیار این را به خوبی احساس میکرد دستش را پس میکشد و با یک حرکت دخترک را روی کولش می اندزاد
مثل فیل و فنجان بودند این دو
روبه مادرش میکند و درحالی که مقصدشان اتاق خوابشان است و ساعتها عشق بازی .... لب میزند
_ مامان جان با اجازتون زنمو میبرم یکم رو پستی بلند هاش کار کنم انگار مورد پسندتون نبوده تا الان حرکتام
چشمکی به صورت بهت زده و سرخ مادرش میزند
_ آخه نیست خانومم ظریفه تا حالا باهاش آروم تا میکردم اما از امروز یه کاری میکنم صدای آه و #ناله هاش نه تنها به گوش شما بلکه به هفت کوچه اونور ترم برسه خیالت تخت
https://t.me/+i-r_36p4vS1kNzQ0
https://t.me/+i-r_36p4vS1kNzQ0
تک پسره جذاب اما یاغی خاندان نکیسا با عالم و آدم سگ اخلاقِ الا یه نفر! عروسک 17ساله ای که از قضا زوری ام وارد زندگیش شده اما مزه اش همون شب اول میره زیر زبون شهیار خان و بدجور مزه میکنه زیر زبونش جوری که هرشب...🔥👇
https://t.me/+i-r_36p4vS1kNzQ0
https://t.me/+i-r_36p4vS1kNzQ0
پارت واقعی رمانشه کپی ممنوع❗️🔞
توصیه ای ویژه 🔴 | 28 |
| 14 | - تپلی بیا برات پیتزا خریدم!
ملوک صدایش را پایین آورد و آرام گفت:
- آقا فکر کنم ایوا خانم چون توی سن بلوغ هستن، بهشون میگید تپلی ناراحت میشن!
جاوید بی تفاوت خندید و پیتزاها را از جعبه بیرون کشید.
با سر به اتاق ایوا اشاره زد:
- این بچه تو سن بلوغه؟
ملوک با ناراحتی چشم بست و سری تکان داد.
چه میگفت از پریود شدن یتیم حاج محراب به پسر عمویش؟
- شما هفتهای یه بار میاید عمارت... من همش پیششون هستم متوجه میشم.
جاوید دوباره با بیخیالی خندید.
دخترک پنج سال بود با او زندگی میکرد.
خودش به مدرسه میبردش.
برایش خوراکی میخرید.
عطر و شامپوهای دوست داشتنیاش را.
کیف و عروسک های صورتی رنگش را.
هیچ نشانهای از بلوغ در دخترک تپلی دوست داشتنیاش ندیده بود.
جاوید دوست داشت وقتی تپلی صدایش میزد و او جیغش به هوا میرفت.
با صدای پر خنده بی تفاوت به ملوک دوباره صدا بالا برد:
- تپلی؟ بیا شام آوردم.
ملوک با تاسف سر تکان داد.
میدانست آقای عمارت دخترک را همیشه به چشم بچهای میبیند که پنج سال پیش سرپرستیاش را به عهده گرفته.
اما او از دل ایوای هفده ساله باخبر بود.
می.دید چطور وقتی جاوید تماس میگیرد و میگوید امشب عمارت است چطور میدود و به خودش میرسد.
میدید چطور از وقتی جاوید تپلی صدایش میکند، سعی میکرد رژیم بگیرد با اینکه دخترک یک پر گوشت بیشتر روی استخوان هایش نبود و فقط به خاطر صورت گرد و گونههای برجستهاش جاوید تپلی خطابش میکرد!
- سلام.
جاوید با لبخند سمتش چرخید:
- سلام به روی ماه نشستت تپل...
با دیدن ایوا حرفش نصفه ماند و اخمهایش کم کم در هم رفت.
ملوک میدانست الان تیر خشمش مستقیم به او اصابت میکند!
ایوا جانش آب رفته بود!
نسبت به هفتهی قبل تا این هفته به خاطر رژیمش تقریبا دخترک نصف شده بود!
جاوید با غیظ، هشدار آمیز به ملوک نگاه کرد:
- ملوک؟ این بچه چرا انقدر لاغر شده؟
ملوک سری تکان داد.
چه می گفت وقتی آقای عمارت اصلا در آن فازها نبود!
میگفت چون تو دخترک را تپلی خطاب میکنی یک هفتهی گذشته، لب به آب و غذا نزده تا لاغر شود و به چشم تو بیاید؟
جاوید از جا برخاست و دست ایوا را گرفت.
با خودش سمت مبل برد.
روی مبل نشست و ایوا را روی پاهایش نشاند.
دستش را دور کمرش حلقه کرد و یک قاچ از پیتزای درون بشقاب سمت دهانش گرفت:
- بخور ببینم جوجهم. تو چرا انقدر آب رفتی تپلی؟
ملوک میدانست جان جاوید بند جان ایوایش بود.
اما به چشم زن نگاهش نمیکرد و همین عذاب الیم بود برای دخترک...
ایوا صورتش را سمت مخالف چرخاند و لب زد:
- نمیخوام.
جفت ابروی جاوید بالا پرید.
دخترک یک مرگش شده بود!
- پیتزای گوشت قارچ که دوست داری خریدم...
ایوا سرش را به چپ و راست تکان داد و با بدقلقی گفت:
- گفتم نمیخوام! من دیگه فست فود نمیخورم!
پریود شده بود.
جاوید خبر نداشت از بلوغ زدنش.
به خاطر هورمونهایش، اخلاق بی ثباتش، دچار نوسانات بیشتری هم شده بود!
جاوید پیتزا را درون بشقاب انداخت و از چا بلند شد.
- باشه... نخور جوجهم. دعوا نداریم که تپلی.
ایوا چشمش را برهم فشرد و از بین دندان هایش غرید:
- به من نگو تپلی!
جاوید غش غش خندید.
لپ های آب رفتهاش را کشید و گونهاش را محکم بوسید:
- تو چوب کبریت هم بشی باز تپلی منی!
ایوا اخم کرد و رو برگرداند.
جاوید از کیفش سرکلیدی توت فرنگی صورتی را که برای ایوا خریده بود بیرون کشید و سمتش گرفت.
- بیا ببین اینو... شبیه خودته! لپاشو ببین!
ایوا عصبی جیغ کشید:
- مگه من بچم برام عروسک میخری هنوز جاوید؟ من کجام شبیه اینه؟ اه... همهش با کارات دیوونه م میکنی...
و کفری سمت اتاقش رفت و در را محکم برهم کوبید.
جاوید بهت زده سمت ملوک چرخید.
- این چش بود؟
ملوک بی حرف نگاهش کرد.
جاوید سرکلیدی را روی میز انداخت و سمت اتاق ایوا رفت.
در را یک ضرب باز کرد:
- ایوا میخوام دلیل این رفتارتو....
با دیدن ایوا که شلوارش را درآورده بود و بستهی نواربهداشتی در دستش، وسط اتاق خشکش زده بود، حرف درون دهانش ماسید.
بزاق دهانش را فرو داد و نگاهش را بهت زده چندبار روی ایوا و بستهی صورتی درون دستش چرخاند.
دخترکش کی انقدر بزرگ شده بود که بلوغ بزند؟
کی بلوغ زده بود که او نفهمیده بود؟
دستش روی دستگیرهی در سر خورد و بهتزده نالید:
- آخه تو کی پریود شدی بچه؟
https://t.me/+IkrIjpx7-nQzZWVk
https://t.me/+IkrIjpx7-nQzZWVk
https://t.me/+IkrIjpx7-nQzZWVk
https://t.me/+IkrIjpx7-nQzZWVk | 6 |
| 15 | .
ـ سرم هوو آوردی نامرد؟
باورم نمیشد که بعد از یک ماه، به اسم مأموریت و کار و تلاش برای رفاه زندگیمان، با زنی برگشته بود.
- جواب بده بهزاد! از منی که زنتم خجالت نکشیدی؟
خجالت و حیا را قورت داده بود و یک لیوان آب هم رویش!
طلبکار گفت:
- زن؟ من زن نمیبینم.... زنانگی بلد بودی مجبور نمیشدم زن دوم بگیرم.
چشمان پر از اشکم را ندید. چشم بهزاد فقط با سینهی درشت و باسن بزرگ پر میشد.
- آخ گُلی... نمیدونی تو این یه ماه چه دلی از عزا درآوردم. داشت یادم میرفت رابطه و سکس واقعی چجوریه...
چپ چپ نگاهم کرد. چرا این مرد ذرهای رحم نداشت؟
با کدام خیال خام حاضر شدم زنش شوم؟
- با تو و اون لایه لایه چربیهای شکمت مگه بلند میشد این طفل معصوم؟
فرناز ماهه، ماه! هیکلشو تراشیدن انگار...
سینه ۸۵، باسن این هوا... خودت ببینش!
اندازهی موهای سر جفتمان از این زنها دیده بودم.
مچ نگاه بهزاد را هم وقتی که در خیابان بودیم، گرفته بودم.
کور که نیستم! میدیدم چشمش پی پروپاچهی زنان مردم میچرخد.
خیر سرم آمدم که باب میلش باشم.
باشگاه ثبت نام کردم، دورهی لاغری برداشتم... ولی برای کی؟
مردی که متوجه لاغریام نشد. شوخی که نبود... ده کیلو کم کرده بودم.
- یه نگاه به من بنداز بهزاد! لاغر شدم... همین پولی که واسه خونه و جهیزیه این کنار گذاشتی رو میدادی به من، پروتز میکردم.
چرا آخهههه؟
- بذار راستشو بگم گُلی! دست دوم شدی! بالا بری پایین بیای، تنت دست خوردهست...
طبیعی بود که حرفهایش را نمیفهمیدم؟
- چی میگی؟ من... من با خودت زن شدم!
- تو حجله من زن شدی و ده سال زیر دستم بودی. تاریخ انقضات تموم شد.
درضمن... من قرار نیست پول خونه و جهیزیه جدا بدم. تو رو از اونجا میندازم بیرون...
میدانستم که شوخی ندارد!
از او این کارها برمیآمد...
روی زمین به پایش افتادم.
- بهزاد تروخدا منو بیرون ننداز. تو که میدونی بابای فلج و معتاد دارم! خانوادم منو نمیخوان.
بذار همینجا بمونم... کاری به زن جدیدت ندارم.
جوری با کفشهای نوک تیزش به صورتم کوبید که چشمم سیاهی رفت و به ثانیه نکشیده، مایع داغی از روی ابرویم راه گرفت.
- گمشو بابا... انگار من نون مفت دارم، بدم این بخوره پلوار شه... هری بیرون
دست روی صورتم گذاشتم و از خانه بیرون آمدم.
بهترین دوستش عطا تا مرا دید جلو آمد:
- سلام زنداداش... چیشده... چرا صورتت پر خونه؟
مثل بید میلرزیدم.
- بهزاد... زن گرفته! منو انداخت بیرون...
برعکس من، او باورش شد. جنس خراب این رفیق قدیمی را خوب میشناخت.
پالتویش را روی شانههایم انداخت.
- از روز اول که خواست بیاد خواستگاریت، میدونستم که لیاقتتو نداره...
ولی حیف که رفیقم بود و به حرمت رفاقت لب باز نکردم...
مرد نیستم اگه کمکت نکنم.
****
- بهزاد، عزیزم؟ دوستت عطا اومد کارت عروسیشو داد به من و رفت...
بهزاد سریع سر از گوشی بیرون آورد. چند ماهی میشد که بهترین دوستش که کم از برادر نداشت را مثل سایه میدید.
- کارت عروسی؟ خودش رفت؟
- آره گفت عجله داره. باید بره دنبال عروس از آرایشگاه...
نیشخندی زد. کارت عروسی را درست روز عروسیاش آورده بود؟
اصلا مگر عطا نگفته بود در جوانی دختری را دوست داشته و شوهرش دادند... گفته بود بعد از او هیچ زنی را نمیخواهد...
حالا چه بیخبر داماد شده بود. کِی انقدر غریبه شده بودند؟
کارت عروسی را باز کرد.
- میذاشتی اولین بچت که بدنیا اومد میگفتی دیگه...
حرف در دهانش ماسید. روی کارت نوشته بود:
«عطا و گُلی»
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
https://t.me/+3iN8rhnidN42ZWE8
پارت_رمان👆 | 7 |
| 16 | - پسرم باباشو میخواد؟
داشتم پیرهنش را از توی رخت چرک ها بو می کردم ، خجالت می کشم ، انگار که مچم را حین ارتکاب به جرم گرفته باشد.
رو می گیرم از خجالت، ویارم بوی تنش بود.
- ب... بخشید بهمن خان... من...ف...ق...
به من هیشی می کند دست زیر کتفم می گیرد و بلندم می کند، با آن شکم زیادی سنگین شده بودم رو نداشتم حتی نگاهش کنم.
- چیو ببخشم بچه؟
لب می گزم و او دست زیر چانه ام می گیرد وسرم را بلند می کند:
- در ثانی وقتی خودم فابریک هستم، دیگه چرا رخت چرک جوجه؟
بغض می کنم، خانجون دستور داده بود حتی جایم را از او سوا کنم، حتی حق نداشتم کنارش بخوابم.
گفته بودند همین که زایمان کردم بزم راه می اندازند ، شوهرم را داماد می کنند. عروس از شهر به خانه شوهرم می آورند.
- اقا ! شما می خوای عروس شهری بگیری؟
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8
من را می نشاند لبه تخت.
- کی این اراجیف رو خونده به گوشت ؟
اشکم می ریزد ، دست به کمر می گیرم. ماه اخرم بود، روزهای آخری بود که او را فقط برای خودم داشتم.
سرم را می چسباند یکهویی به سینه، هینی می کشم و بعد ناخودآگاه و حریص عطر تنش را نفس می کشم.
- تو چرا همیشه اشکت لبه مشکه بچه؟
- من بچه نیستم اقا، مادر بچتونم!
می خندد، خیلی خوش اهنگ می خندید:
- مادر بچم بلدی خوب زبون بریزی!
باز بغضم سرباز می کند:
- عروس شهری از من سره؟
پوفی می کند:
- احدی انگشت کوچیکه تو هم نمی شه ! کی اینارو می کنه تو اون مخت ، مغز فندوقی؟
- آقا ؟
- اقا کیه؟ من شوهرتم ...
- بهمن خان، میشه اینبار که برمی گردین شهر، یه پیرهن بذارید بمونه؟
می رفت شهر و ماه می کشید و نمی دیدمش. دلتنگی اش می ماند سر دل عروس خون بس.
- خوب بلدی دلبری کنی کسی بهت گفته؟
سرخ و سفید می شوم، تا او بود همه چیز بروقف مرادم بود ولی همینکه برمی گشت شهر خانجون داغم می گذاشت.
از دست هایم می گیرد ، زخم و خشک بود.
- دستت هات چرا این وضعه؟ نگفتم حق نداری دست به سیاه سفید بزنی؟
لب می گزم ؛ از ترس نتواستم بگویم از یک کلفت بیشتر خانجون ازم کار می کشد، تند دستم را می کشم و پشتم پنهان. میکنم.
- هی...چی بخدا اقا ..
- گفته بودم دست به سیاه سفید نزنی، این جوری بچم و مادرش مواظبت می کنی ؟
سکوت می کنم و او بلند فریاد می کشد.
- خانجون ؟
خانجون انگار موش را اتیش زده باشند تندی داخل می شود.
- چرا صداتو انداختی سرت مادر؟
- اینجوری امانت داری می کنید ؟ این خونه کم کلفت نوکر داره که از زن من بیگاری می کشید ؟
خانجون برای من پشت چشم نازک می کند:
- چی خوندی زیر گوشش ما کی از تو کار کشیدیم وزه خانوم؟
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8
https://t.me/+8Qu-eXbXiJs5YTk8 | 24 |
| 17 | آبان زند... دختره هفده سالهای که به دلیل خون بس زن مردی جذاب میشه که فقط یه نفر تو قلبش هست که مجبور میشه آبان و عقد کنه!
https://t.me/+o1hcsycBV_9lMzE0 | 15 |
| 18 | آبان زند... دختره هفده سالهای که به دلیل خون بس زن مردی جذاب میشه که فقط یه نفر تو قلبش هست که مجبور میشه آبان و عقد کنه!
https://t.me/+o1hcsycBV_9lMzE0 | 20 |
| 19 | آبان زند... دختره هفده سالهای که به دلیل خون بس زن مردی جذاب میشه که فقط یه نفر تو قلبش هست که مجبور میشه آبان و عقد کنه!
https://t.me/+o1hcsycBV_9lMzE0 | 27 |
| 20 | آبان زند... دختره هفده سالهای که به دلیل خون بس زن مردی جذاب میشه که فقط یه نفر تو قلبش هست که مجبور میشه آبان و عقد کنه!
https://t.me/+o1hcsycBV_9lMzE0 | 23 |
این محتوا برای کاربران بالای ۱۸ سال در دسترس است
با ورود به سرویس، تأیید میکنید که ۱۸ سال یا بیشتر سن دارید.
