مــأوا
رفتن به کانال در Telegram
﷽ مــــأوا پنـــــاهِ بیپنــــــــاهــان _شناس @Mavaa1_bot -------------------------- ------------------------------ _ناشناس https://t.me/HarfinoBot?start=69beb22505ec6ad8-537
نمایش بیشتر203
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
203
۴ روز دیگر تا اولین وداع...
در پایانِ لحظاتیِ نبودِ شما به سر میبریم عزیزِجانِ ملتِ غیورِ ایران، سردرگمیم و با اندوهی از غصه برایِ خود در خیالِ خودمان تصورِ حی و حاضر بودن شمارا در بیت داریم؛
آقایِ من به قطرهقطرهیِ خونمان قسم که میخواهیم مارا به خاک سپارید و خودتان بلند شوید.
حالا ما ماندهایم و دلتنگی و خندههایِ شما، رفتنتان ممکن شد اما باورش برایمان ممکن نیست؛ بابت تمامِ حرفهایی که در حضورم دربارهتان زدند و من به جای دفاع، سکوت کردم از شما حلالیت میطلبم...
حالا دیگر نوبت ماست که با صدایِ لرزان و قلبی به تنگ آمده برایت بخوانیم اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا، بله اقایِ خامنهای وقت تمام و شد و ما قدر شمارا ندانستیم؛ حس و حال و این روزهایمان جوریست که گویا دوباره ۵ صبحِ ۱۰ اسفندِ.
رفتی و با رفتنت ستون از آرامش یک امت فرو ریخت داغی به وسعت تاریخ بر جگر ماند و حالا ما در حال زیستن در قسمتی از تاریخ هستیم، که همیشه از آن میترسیدیم.
و تمام مقاومت در آن مشت گره خورده خلاصه میشد...
خدانگهدار، آقایِ شهیدِ ایران.
203
زنداییِ عزیزم حالِ مساعدی ندارن و در بستر بیماری تویِ ICU با هوشیاریِ پایین به سر میبرن، نیازمند دعاهایِ خیر، نفسحق و نیت پاک شما هستیم.
203
درست یک هفته بعد از فوت آقا، آقاجونِ عزیزتر از جونمو بعد از بیست و پنج روز در بستر بیماری راهیِ خونهیِ ابدیش کردیم؛ غمِ نبودنش یک طرف غمِ باور نکردنِ نبودش یک طرف...
من؟ یه کوله باری از غم و غصه، من که اومده بودم که خوب بشی و باهم برگردیم خونه من که به همه زنگ زدم و خبر خوب شدنتو دادم آقاجون؛ با چه رویی ساعت ۲ نصفِ شب خبر رفتنت رو به مامان دادم من آقاجون؛ من از امام رضا خواستم شفاعتت کنه و امام رضا رو اون شب به جوادش قسم دادم ولی...
203
ما چندین بار خواهیم مرد
در نماز عید فطر، در پیامِ سال نو، در ۱۵ خرداد، در عصر عاشورای محرم، در فاطمیه و در ...
ما قرار است چندین بار به یادِ جایِ خالیات بمیریم عزیزِ جان.
203
اللهم اشف کل مریض.
ممنونِ لطفتون میشم برایِ یکی از عزیزانم که حالِ مساعدی ندارن دعا کنید امروز همه چی ختم به خیر بشه...
نگاهِ حضرت به زندگیاتون.
203
وقتی که دل آروم میگیره به یادِ خدا، اون بهشته. لذا وقتی که قیامت مومنین رو دعوت میکنند به بهشت، وقتی میبرنشون به بهشت؛ میگن این رو قبلا مشابهش رو حس کردیم.
| سید احمد نجفی |
203
Repost from یا ماحـــــــــی
به اسم خدا
⭕️ خیلی اورژانسی ⭕️
پدر از دنیا رفتن متاسفانه، حال مادر خیلی بده. اول دعا کنید خیلی خواهش میکنم. که مادر این ۵ یتیم و خود بچهها زنده بمونن. دوم هزینههای اعزام و جراحیها بسیار بالاست. هرچقدر در توانمون هست یاعلی بگیم برای کمک به شیعیان امام زمان ارواحنا فداه.
6037701523071279
سلیمی
6221061225876806
5894631130669559
6104337447228303
یاوری203
رفتم یه گوشه از در ورودیِ رواق نجمه خاتون نشستم و زل زده بودم به گنبدِ آقا، یهو یه صدایی اومد و یکی میگفت حاج خانوم؛ بعد اینکه چند باری صدام زدن بعدش متوجه شدم با منن. رفتم جلو گفتم جانم حاج خانوم، گفتن بیا بیا اینجه شماره آقای ابراهیمی رِ برام بگیر، نگاشون که کردم دیدم نابیناان گفتم چشم؛ براشون گرفتم و دادم دستشون گفتن جایی نریا بمون خب گفتم چشم. بعد که صحبت کردن و قطع کردن گفتن هستی گفتم آره هستم، گفتن زنگ مزنی به رقیه گفتم بله زنگ زدم ایشون جواب ندادن گفتن اشغاله ک حتما دره با نامزدش صحبت موکونه؛ گفتم نه حاج خانوم جواب نمیدن.
گفتن باشه بعد گفتن خانتان اینجه یه گفتم از خراسانم ولی مشهد نیستم انشاءالله برا دانشگاه میخوام بیام مشهد، بعد گفتن که مجردی؟ گفتم بله گفتن مو برات دعا موکونوم انشاءالله قبول شی گفتم سلامت باشین حاج خانوم تشکر. بعد گفتن مویه موبوری قسمت گمشدگان یه دستشوییه بروم بعدش برم یه چای زنجفیلی بوخورم. گفتم مگه گم شدین حاج خانوم؟ گفتن نه مویه اونجه مشناسن دوستوم درن، اونجه موخوام بروم دستشویی بعدش برم چای زنجفیلی بوخورم یه چرخ (ولیچر) برا مو میگیری؟! گفتم بله میگیرم. یه خادمو صدا زدم گفتم شما ازش بپرسید کجا میخوان برن من از قسمت گمشدگان اطلاعی ندارم، گفتن باید ببریدشون صحن کوثر قسمت گمشدگان؛ گفتم ایشون گم نشدنا فقط میخوان اونجا برن سرویس خلاصه اومدن و بهشون گفتن حاج خانوم کجا میخوای بری، گفتن مو موخوام بروم قسمت گمشدگان به دستشویی اونجه مویه مشناسن بعدش موخوام چای زنجفیلی بوخوروم. پرسیدن حاج خانوم با کی اومدین؟ گفتن مو با دوستوم امدوم اینجه دوستوم رفت کاراشه بیرون بوکونه باز صبح میه دنبالِ مو، گفتن باشه پس بیاین بریم داخل رواق اینجا سرده؛ گفتن نه خا ای دخترخانم مخه مویه ببره دستشویی بعدشم چای زنجفیلی به مو بده...
خلاصه یه ویلچر براشون گرفتم گفتم بهشون امکانش هست شما ببریدشون سرویس تحویل یه خانوم بدید بعدش بیاریدشون همینجا، بعد گفتن شما که داری ثواب میکنی خودتون بیاید کاراشو انجام بدید. از جایی که گوشیِ مامانم دستم بود و مامانم پیشم نبود با خودم میگفتم مامانم بیان ببینن من نیستم چی، دیگه گفتم اشکال نداره تا وقتی که مامانم رفتن روضه گوش بدن میبرمشون؛ بردمشون سرویس گفتن اینجه پله دره گفتم بله حاج خانوم گفتن پس مویه ببر از رو سرازیری که پله ندره. گفتم حاج خانوم بیا من حواسم بهتون هست بعد بردمشون سرویس اوردمشون، یه آقایِ خادمی رو که ویلچر به دست بودن صداشون زدم؛ توضیح دادم شرایطشون رو گفتم اگر امکانش هست ببریدشون صحن کوثر یه چای به ایشون بدید بعد ببریدشون رواق نجمه خاتون اونجا تحویلشون بدید به یه خادم سپردمشون. تو همین حین گفتن شما برید قسمت نذورات یه تبرک بگیرید، بعد که اومدم دیگه قبول کردن و گفتم حاج خانوم من دارم میرم دیگه ایشون شمارو میبرن بهتون چای میدن بعدش میبرنتون رواق نجمه خاتون، گفتن ها باشه اشکال ندره انشاءالله قبول بشی مو برات دعا موکونوم و آخرش بهم دست دادن و رفتن.
خیلی خوشحالم که میخوام مشهد درس بخونم و هروقت دلم بگیره پناه ببرم به آغوشِ بابام...
بمونه به یادگار از مهر ماهِ شلوغ و پر از بدو بدوعه قبلِ دانشگاه.
¹⁴⁰³/⁷/²⁴ _ مشهد
