fa
Feedback
FoldEra | فولدرا

FoldEra | فولدرا

رفتن به کانال در Telegram

Art & Literature, Theory, Multimedia, Geohistory, etcetera www.fold-era.com Contact: @arisaraazesh

نمایش بیشتر
505
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
متّئو_کمپارتی_ــ_مسائلی_در_شناختِ_کیستیِ_پهلوانان_در_جنگ_با_مار‌‌ـ‌دیوان.pdf1.09 MB

🔻 نوشتار فمنیست‌های ‌کانادایی‌ و شعر آمریکایی | یوجنیا سوژکا | ترجمه‌ی صفورا هاشمی نویسندگان زبان بر این باورند که ساختارهای سیاسی توسط ساختارهای کلامی خاصی دارای آگاهی و پشتیبانی می‌شوند. وقتی این ساختارهای کلامی زیر سوال می‌روند و برچیده می‌شوند، فضایی را برای دگرگونی اجتماعی باز می‌کنند. نویسندگان از طریق کاوش در زبان، ساختارهای قدرت بازنمایی را آشکار می‌کنند. نوشته‌ی آن‌ها نه تنها به عنوان نقد جامعه به طور کلی، بلکه به عنوان نقد ساختارهای مردسالارانه ذاتی هم در زبان و هم در جامعه عمل می‌کند. استدلال شده است که ژانرهای سنتی مونولوژیک (تک‌گفتاری) هستند و از این رو از وضعیت سیاسی-اجتماعی حمایت می‌کنند. اگر نویسندگان زن ژانرهای استاندارد را انتخاب کنند، تلویحاً با وضعیت موجود و در نتیجه ناپیدا بودن زن در یک گفتمان ادبی، موافق هستند. برای جلوگیری از این امر، نویسندگان زن گفتگو با سنت مردسالارانه را انتخاب می‌کنند. این نویسندگان زن درگیر اعمال متعدد عصیان، در اعمال متعدد ترجمه و تغییر مخرب هستند. 🔺 دانلود نوشتار فمنیست‌های ‌کانادایی‌ و شعر آمریکایی [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 کتاب ماشین‌ها | ساموئل باتلر | ترجمه‌ی مرجان یایان چه کسی می‌گوید که یک انسان حتما می‌بیند یا می‌شنود؟ او چنان کندوی انگل‌ها و ازدحام‌شان است که شک‌برانگیز است که بدنش بیشتر مال آنها نباشد تا مال خودش، و آیا او دست‌آخر چیزی جز نوع دیگری از یک مورتل است؟ آیا خود انسان نباید به انگلی بر ماشین‌ها بدل شود؟ شته‌­ای شورانگیز که ماشین را به خارش می‌اندازد؟ برخی گفته‌اند که خون ما از بی‌نهایت عامل زنده تشکیل شده است که درست مثل حرکت مردم در خیابان‌های یک شهر در مسیرهای اصلی و فرعی بدن‌هایمان بالا و پایین می‌روند. وقتی از مکانی مرتفع به خیابان‌های شلوغ نگاه می‌اندازیم، آیا امکان دارد که به گلبول‌های خون فکر نکنیم که از لای مجاری رگ‌ها سفر می‌کنند و قلب شهر را تغذیه می‌کنند؟ هیچ اشاره‌ای به فاضلاب‌ها نمی‌شود، نه به اعصابی پنهانی که کارشان انتقال حسیت‌ها و احساس‌ها از یک بخش از بدنه‌ی شهر به بخش دیگرش است، نه به دهانه‌های خمیازه‌کش ایستگاه‌های قطار که به‌وسیله‌شان این گردش خون مستقیما تا خود قلب برده می‌شود ــ قلبی که با تپش ابدی آدم‌ها خطوط سیاهرگی را دریافت می‌کند و خطوط سرخرگی را خارج می‌کند. و خواب شهر، همراه با تغییر در گردش‌اش، چقدر زنده به نظر می‌رسد! 🔺 دانلود کتاب ماشین‌ها [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

در بخش یازدهم، «درباره‌ی بزرگ‌کرداریِ ایزدان مینوی»، از کتاب «بندهش» (فرنبغ دادگی، سده‌ی سه ه.ق.، بازمانده از اصل ساسانی) در اشاره به «نوروز» آمده است:
همه نیکی که از ابرگران [ایزدان] به گیتی آید، به خرداد روز، یعنی نوروز آید. پیداست که اگر آن روز جامۀ نیک تن کنند، عطرِ خوشبوی زنند، فالِ نیک بگیرند، از نشستن در جای پلید و مردمِ بد دور باشند، آب‌ها را بخش کنند، در ستایشِ گاه و روز دعای ایرنامچه و اسنینامچه [یسن ۱.۱۷] کنند، در آن سال نیکی بیشتر برسد و بدی بیشتر برود.
پیشینه‌ی آنچه امروز به صورت آئین‌های نوروزی در سرتاسر جغرافیای ایران و ورای مرزهای کنونی، از روستاهای کردستان تا شمال تهران، از بوشهر و اهواز و زابلستان تا بخارا و سمرقند و فرغانه و ترمذ و سمنگان و پامیر و کابلستان، و از تبریز تا اُستیا می‌بینیم به هزاره‌ها می‌رسد. برای نمونه، در این قبضِ پارسیگ [پهلوی یا فارسی میانه] آمده که مادری برای لباس نوروزی فرزندش از کسی به نام دین‌اَبزود کالاهایی دریافت کرده:
پَدیرِید مادَرِ خُسرُویان جامَگِ خُسرُویان نوگ‌روزِ سال ۳۷ رای از دین‌اَبزود...
گردانش:
پذیرد مادرِ خسرویان برای جامه‌ی خسرویان در نوروزِ سال ۳۷ (پس از یزدگرد) از دین‌اَبزود...
بنا به رمزگشایی و خوانشِ دیتر وِبِر، در این سند پهلوی که در مجموعه‌ی اسناد پهلوی برلین (Berlin 5) نگهداری می‌شود، «مادرِ خسرویان» در نوروز برای فرزندش «دو کفش راحت، دو شلوار و یک مَن پنبه برای دوخت پیراهن» از فروشنده‌ای به‌نام دین‌اَبزود خریداری کرده است که خود نشان‌گر تداوم رسوم زمین‌فرهنگی و ویژگی‌های زمین‌تاریخیِ نوروز در درازنای حیات این سرزمین است. nāzuk pay dō ud šalvār dō ud ped pīrāhan.. pambag man ēv. -D. Weber, Sasanian Festivals.. (2022), p. 328-9. [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 تمغاها، رمزگان استپ‌ها: علائم هویت و نوشتار در میان ایرانیان باستان | نیکولو ماناسرو | ترجمه‌ی پویا غلامی هرچند موضوع این مقاله به دانش کلی ما از تاریخ باستانی اوراسیا مربوط می‌شود، اما با مسئله‌ای سروکار دارد که به‌ندرت خارج از گفتارهای تخصصی پژوهشی بدان پرداخته شده است. تمرکز این مقاله بر مجموعه‌ای خاص و عجیب از علائم است ــ علائم هویتی ــ که طی سده‌ها (و نیز امروزه) نزد جمعیت‌هایی گوناگون در هر دوره و هر ناحیه‌ی دنیا مورد استفاده بوده‌اند و هنوز هم مورد استفاده‌اند: اگر بخواهیم خود را صرفاً به پهنه‌ی اوراسیایی محدود کنیم، می‌توانیم از ایرانیان و ترک‌ها، سلتی‌ها و وایکینگ‌ها نام بریم که طی سده‌ها ابداعات گسترده‌ای را در زمینه‌ی علائم هویتی خود داشته‌اند. استفاده از نشان‌های خانوادگی یا دودمانی حتا همین امروز هم کماکان به‌عنوان نوعی آرم و نشانه در میان اشراف اروپایی مرسوم است. در این مقاله به‌طور خاص با علائم هویتی مورد استفاده‌ی ایرانیان باستان سروکار خواهیم داشت، ایرانیانی که از اواخر عصر آهن تا روزگاران پیشااسلامی در منطقه‌ای وسیع، از اروپای شرقی [کنونی] تا قلب مغولستان [کنونی] پراکنده بوده‌اند. هرچند، این مقاله، بر آن نیست تا رد و اثر چنان علائمی را طی ادوار مهم تاریخی (معمولاً شامل امپراتوری‌های هخامنشی، اشکانی، و ساسانی) پی بگیرد. در عوض، این نوشته درباره‌ی کاربردهای این علائم و دلالت‌های اجتماعی‌شان، خاصه رابطه‌ی آنها با نوشتار بحث می‌کند (موضوعاتی روش‌شناختی که عموماً موضوع پژوهش‌های انسان‌شناسان و نشانه‌شناسان‌اند)، و به کندوکاو در چند سرفصل خواهیم پرداخت که شایسته‌ی پژوهش‌های بیشتری در آینده‌اند. 🔺 دانلود تمغاها، رمزگان استپ‌ها: علائم هویت و نوشتار در میان ایرانیان باستان [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 درباره‌‌ی آثار ژیلبر سیموندون | فرانسوا لاروئل | ترجمه‌ی مرجان یایان یک «نظریه‌ی یکپارچه»، اگر یک «علم وجودی» نباشد، یک «علم وجودشناختی» هم نیست، به معنایی که فلسفه یا مابعدالطبیعه وجودشناختی لحاظ می‌شود. چنین نظریه‌ای نماینده‌ی ظهور یک ژانر فلسفی جدید است، نه فلسفه نه علم بلکه کاربرد ذات و متعلقات علمی فلسفه و علم درون روابطی که برای تأملی‌ترین معرفت‌شناسی و همین‌طور برای تحصلی‌ترین‌ها نیز نامعقول شده است. ماهیت علت این نظریه‌ی یکپارچه است که تبیین می‌کند که این نظریه یک نظریه‌ی یکپارچه است بدون این‌که علم در معنای قدیمی یا معمولی‌اش باشد؛ این دست نظریه‌ی یکپارچه نشانگر استفاده‌ی استعلایی از علوم است. این استفاده یک کاربرد نافلسفی‌ست زیرا در اینجا استعلایی را دیگر نمی‌توان با مابعدالطبیعه عوض کرد و ادعا هم نمی‌کند که چیزی به علوم می‌افزاید یا چیزی ازشان می‌گیرد یا در فعالیت‌شان دخالت دارد. این کاربرد استفاده‌ای حلولی از علوم است که آنها را همانطور که خودشان هستند باقی می‌گذارد؛ رشته‌ای جدید که مفهوم علم را شامل می‌شود ولی بدون این‌که دیگر بخواهد بطور فلسفی بر علم غالب بیاید یا بر آن قانون‌گذاری کند. 🔺 دانلود درباره‌ی آثار ژیلبر سیموندون [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 همه‌جور داستان | جی. جی. بالارد | ترجمه‌ی سوسن لوآ عصاره‌ی علمی‌ـ‌تخیلی پاسخی‌ست به علم و تکنولوژی بر اساس ادراک ساکنان جامعه‌ی مصرفی کالاها. علمی‌ـ‌تخیلی تشخیص می‌دهد که نقش نویسنده امروز یکسره عوض شده است ــ نویسنده اکنون صرفا یکی از آن ارتش عظیم مردمی‌ست که محیط را با همه‌جور داستان پر می‌کند. او برای آنکه بقا پیدا کند باید بیش از پیش آنالیتیک شود و به موضوع کارش همچون یک دانشمند یا مهندس نزدیک شود. اگر اصلا قرار است داستانی تولید کند باید هر شخص دیگری را از بیرون تخیل کند، بلندتر فریاد سر دهد، و آرام‌تر نجوا کند. برای اولین بار در تاریخ داستان روایی، برای نویسنده‌شدن به مایه‌ای بیشتر از استعداد نیاز است. موریل اسپارک یا ادنا اوبراین، کینگزلی امیس یا سریل کانولی چه مهارت‌های خاصی دارند که علیه مهارت‌های همنوعان‌شان در جامعه به اثبات رسانده‌اند؟ این شیب‌های لغزان‌اند که راه خروج‌شان را نشان می‌دهند. 🔺 دانلود همه‌جور داستان [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 بدحیوان | علیرضا میرزایی‌نژاد ناگهان صدای دریا بود و رنگ شن و رطوبت متراکم به روی پوست در منظره‌­ی ساحل. سراسر این تفرج فقط گویا چند ثانیه بود. داورها آمده­‌بودند بالاسرم، مربی هم، حریفِ دسته‌ی وزن ِ آزاد هم. برای من اما خیلی بیشتر از این زمان کشیده­‌شد. ضربه‌ای منقبض از کمان حرکت کرده­‌بود آمده­‌بود و درست نشسته­‌بود در گیج­گاه. لبه­‌ی جدول نشسته‌­بودم با لبِ خونی. با نوک انگشت در پس­‌زمینه‌­ی کبودیِ روی گونه طراحی می­کردم. این کبودی طعمی متفاوت از باقی داشت. هر کبودی مفهومی خاصِ خود می­رساند. مثلا دردِ کبودیِ عضلاتِ کشاله‌­ی ران خیلی متفاوت است از کبودی ساعد دست. نه کمتر تنها متفاوت. شدت مطرح نیست. تنوعِ امکانِ درد در گستره­‌ی اندام انسان شگفت‌آور است. و شگفت‌آورتر وقتی درک می­کنی هر اندام یا هر منطقه از بدن خودش می­تواند به تنهایی رنگین‌­کمانِ گسترده­‌یِ متنوعی از دردها ایجاد کند. نوک ناخنی هم می­‌کشم به لب­‌های متورم و خون را پخش می­کنم از کناره­‌ها به پوست­ه‌ای نزدیک­تر صورت. شکافی پیدا کنم آن­جا در لب بالا. نوک ناخن را می­‌چپانم میان شکاف و زخم را از درون می­‌چرخانم. ناگهان پرده­‌ی سیاهی می­‌افتد در مسیر چشم­ه‌ام. قصدم قدم‌­زدن بود ولی کیست که قادر باشد حتی یک ثانیه‌­ی بعد خود را حدس بزند. کل اتفاق یک سوءتفاهم مضحک. شاید شروعش از نگاهی قدری لجو‌ج­تر که بیش از مدت معمول طول کشیده. و همین ابتدای کار است. و بعدها فحش­‌ها از دو طرف و آن­که حساس­تر پیش­قدم می­شود و گلاویز می­شوند. میسر پرده­‌ی سیاه را دنبال کردم. رسید به دست زنی با لباس سیاه. همه‌جاش با سیاه پوشیده­ بود حتی تکه‌­ای از مچ دست­ش را نتوانستم ببینم. 🔺 دانلود داستان بدحیوان [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 مسائلی در شناختِ کیستیِ پهلوانان در جنگ با مار‌‌-دیوان در نقاشی‌های پنج‌کند | متّئو کمپارتی | ترجمه‌ی محمدجواد مظفریان نقاشی‌های سُغدی پنج‌کند پرسش‌های بسیاری پیرامون سنت‌های ایرانی برمی‌انگیزند، پرسش‌هایی که شاید بتوان آن‌ها را بنیان ادبی خود شاهنامه (با یا بدون تصویرسازی) در نظر گرفت. چه بسا بتوان نتیجه گرفت که سنت‌های ایرانی پیش از اسلام بیشتر در سُغدیانا [ناحیه‌ی سُغد] حفظ شده‌اند تا در ایران. آن‌دست از تصاویری را که در نقاشی‌های سُغدی پنج‌کند یافت می‌شوند در هنر ایران پیش از اسلام نمی‌توان سراغ کرد، چراکه ساسانیان بیشتر با اسفندیار،‌ قهرمان دین زرتشت، همذات‌پنداری می‌کردند تا با رستم، که او را نسبت به دین زرتشت کافرکیش می‌دانستند. هیولای نقاشی سُغدی هیولایی مادینه است. این امر از موی بلند و سینه‌های برجسته‌اش پیداست. داستان‌ها و افسانه‌هایی که دارای زنانی مرتبط با مارها هستند، ماجرای سه گُرگُن و به‌ویژه مدوسا، تنها گرگنِ مرگبار از میان آن‌ها،‌ در اسطوره‌های یونانی را به ذهن متبادر می‌کنند. پژواک‌های داستان مدوسا را در ایران و آسیای میانه در دوران اسلامی نیز می‌توان یافت. مقادیر زیادی از مارها یا اژدهایان هیولاوش را می‌توان در تصویرسازی‌های کتاب‌های دوران اسلامی دید. از مشهورترین داستان‌های مربوط به پهلوانان اژدهاکُش که در شاهنامه آمده، می‌توان به داستان ضحاک؛ به داستان فریدون که به شکل اژدها درمی‌آيد تا شجاعت فرزندش را بیازماید؛ به داستان اردشیر که قلع داغ در دهان کرمی غول‌پیکر می‌ریزد؛ و به شماری اژدها که گشتاسب، بهرام و دیگر پهلوانان می‌کشند،‌ اشاره کرد. 🔺 دانلود مسائلی در شناختِ کیستیِ پهلوانان در جنگ با مار‌‌ـ‌دیوان در نقاشی‌های پنج‌کند [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 از ویرانه‌های سُغد | ترجمه‌ی پویا غلامی آنچه در پی می‌آید ترجمه‌ای است از تنها چند نمونه از نوشته‌های سُغدیِ آسیای میانه که روی طومارها یا برخی اشیاء نقش شده‌اند. این چند برگ به مجموعه‌آثار مکشوفه از این سایت، یا به همه‌ی نقاشی‌های دیواری‌اش یا به زیباشناسی آن دیوارنگاره‌های زیبا نمی‌پردازد که هر یک قصه‌ی شنیدنی مختص خود، مضمون‌پردازی رازآمیز و خودویژه، نشانگان شگفتِ خاص خود، و ـ در چارچوبی بینارشته‌ای و استتیکی اگر بنگریم ـ بالقوگیِ سینماتوگرافیک و تصویر‌ـ‌اندیشه‌ی تاریخاً یگانه و منحصربه‌فردی دارد؛ هدف نگارنده‌ی این سطور تنها گشودن روزنی کوچک در شناساندن «بستر» مربوط به همین چند اثر مورد بحث، و آشنایی فشرده‌ای با پهنه‌ها، نیروها، و زمینه‌های مرتبط با آن آثار باستان‌شناختی به‌شکلی موجز است؛ قطعاً ژرف‌کاوی بیشتر و ضروری در این‌باره، در چارچوب وب‌سایت، به مشارکت و مداخله‌ی خودجوش پژوهندگان رشته‌های تاریخ، باستان‌شناسی، زبان‌شناسی تاریخی و مانندهای‌شان، و سایر علاقمندان مطالعات بینارشته‌ای و/یا سایر دانش‌پژوهان تجربه‌گرا گشوده است؛ آنچه در پی می‌آید نکات اولیه و ساده‌ای درباره‌ی آثار و پهنه‌ی مورد نظرند. 🔺 دانلود از ویرانه‌های سُغد [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 شایش، تازگی و آفریندگی | الکساندر هایتوس | ترجمه‌ی شهاب‌الدین قناطیر بحث اصلی من در مقاله‌ی شایش، تازگی و آفرینندگی این است که اغلب تصورات ما از شایش برای توضیح وقوع یا ظهور یک نو-بودگی واقعی (تازگی) در جهان ناکافی است، و اگر این تصورات از شایش را (کم و بیش) گزارش‌های واقعی از عملکرد متافیزیکی شایش در نظر بگیریم؛ این یک ویژگی مهم است. همچنین، اگر ما ایده ترکیب‌گرایی را، برای مثال، به‌عنوان یک ایده، بدون تظاهر به حقیقت متافیزیکی آن، در نظر بگیریم، آزمون قدرت این ایده چنین است که تا کجا به ما اجازه می‌دهد که درباره شایش فکر کرده و استدلال بیاوریم. با این حال، «تظاهر نکردن به حقیقت متافیزیکی آن» اهمیت دارد، و اغلب ما به‌عنوان فیلسوف می‌توانیم در حین کاوش در قلمرو ایده‌ها، آن را نادیده بگیریم. فراموش کردن جایگاه ایده‌های ما به عنوان ایده همان چیزی است که آلفرد نورث وایتهد آن را مغالطه انضمام نادرست در علم و دنیای مدرن می نامد. خیلی اوقات ما عینیت یا واقعی بودن را به آنچه در واقع ایده ها یا تصورات ما هستند نسبت می دهیم. بهتر است به یاد داشته باشیم که ایده های ما در مورد جهان در واقع همان ایده ها هستند. با این وجود، ما می‌خواهیم که ایده‌هایمان در جهان به خوبی کار کنند و به ما کمک کنند تا جنبه‌ها و ابعاد مختلف جهان را درک کنیم. عملکردِ ایده آل، روشن ساختن محسوس است. اما محسوس چیست؟ من اینگونه فکر می‌کنم که برای وایتهد، ویلیام جیمز، جان دیویی، و هانری برگسون، تجربه ما در و از طبیعت به عنوان موجوداتی زنده با امیدها، رؤیاها، آرزوها، انگیزه‌ها و شرایط عاطفی مختلف دیگر؛ محسوس است. و در این دنیای محسوسِ تجربه، تجربیات ما همیشه در حال تغییر است و همیشه پر از شگفتی است. به این معنا که تجربه ما حتی زمانی که انگیزه‌ها، ساختارها و اشکال گذشته را به پیش می‌برد، پر از تازگی است. به همین دلیل است که در شایش، تازگی، و آفرینندگی بسیار مشتاق هستم که در تصورمان از جهان جایی برای تازگی ایجاد کنم. فلسفه از تجربه آغاز شده و تلاشی‌ست برای روشن کردن همان. از آنجایی که تجربه ما تغییر و تازگی را به عنوان عناصر اساسی در جریان آن آشکار می کند، ما باید بهترین کار را برای گنجاندن این ایده ها به روش های هدفمندی در تفکر خود درباره جهان انجام دهیم. همانطور که در پاراگراف قبل گفته شد، معتقدم بسیاری از تفکرات فلسفی در این زمینه کوتاهی کرده و می‌کنند. برگسون و به‌ویژه وایتهد نسبت به سایر فیلسوفان شیوه‌ای بسیار پربارتر و ملموس‌تر برای اندیشیدن درباره تازگی و شایش به ما ارائه می‌دهند. برگسون برخی از شیوه‌های خائنانه و در نهایت گیج‌کننده ما را درباره ایده‌های «شایش» و «نیستی» روشن می‌کند. و وایتهد با نظریه اشیای ابدی، تصوری از شایش را به ما ارائه می‌دهد که به کمک‌شان می‌کوشد، تا ساختار تجربه خود را در عین حال که به جریان محسوس تجربه چسبیده‌ایم، درک‌پذیرتر کنیم. این کاری است پیچیده و نظریه‌ی اشیاء ابدی نیز به همین ترتیب پیچیده است و در نتیجه بد فهمیده شده. شایش، تازگی، و آفرینندگی توضیح کاملی از نظریه‌ی اشیاء ابدی ارائه نمی‌کند، اما برخی از راه‌های مهمی که نشان می‌دهد تصور وایتهد از شایش با دیدگاه‌های سنتی‌تر متفاوت است را بیان کرده و فضا را برای مفهوم تازگی باز می‌کند. 🔺 دانلود شایش، تازگی و آفریندگی [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 مورخ هنر شدن؟ | ژرژ دیدی اوبرمن | ترجمه‌ی بریر بوجار ژرژ دیدی اوبرمن، فیلسوف، مورخ هنر و مدرس مدرسه‌ی عالی مطالعات اجتماعی پاریس است. کارنامه‌ی مفصل او افزون بر چهل کتاب است که با «ابداع هیستیری، شارکو و آیکونوگرافی عکاسانه‌ی بیمارستان روانی» در سال ۱۹۸۲ آغاز می‌شود و به واپسین اثر او در سال ۲۰۲۳ با عنوان «مه دردها و امیال؛ هستار تاثرات» می‌رسد. او دوران تحصیل خود را با هدایت متفکرانی چون آنری مالدینه، لویی مارن و اوبر دمیش سپری می‌کند و این سرچشمه‌ی متنوع را در مطالعات و تألیفات پردامنه‌ی خود به میراث اندیشه‌ی کسانی چون فروید و بنیامین و واربورگ و بتای و کلمپرر و بتای و فوکو و برشت و پازولینی … پیوند می‌زند. اما توان یکتای رویکرد ژرژ دیدی اوبرمن در فراهم کردن امکان ملاقات این جریان‌های اندیشه در حول مسئله‌ی تصویر است. جان‌ اندیشه دیدی اوبرمن در تصویر، یا به عبارت بهتر در تصاویر سکنا دارد؛ تصاویر به عنوان بُردار تاریخ و انسانیت. اما نگاه او به تاریخ از خلال تصاویر نه به معنای کشف استمرار گاهشمارانه‌ی مرسوم در تاریخ هنر، بلکه طرح فرضیه‌ای است که روند شناخت اثرات آگاهانه در تطور سنت‌های هنری و تصویری را مسئله‌مند می‌کند. اگر الگوی کانتی تفسیر ابژه‌ی هنری، مستلزم شناخت نظام‌مند سنت‌های منتج به  تولید اثر هنری نظیر گفتمان‌های هنری، علمی، مذهبی و … است، که مثلا در آیکونولوژی پانوفسکی به کمال خود می‌رسد، اما در نظرگاه دیدی اوبرمن ناخودآگاهی شبح‌گون پا به عرصه می‌گذارد که عناصر مدفون و توان‌های سرکوب‌شده در زمانمندی معیار تاریخ هنر را از زیر تل فراموشی احضار می‌کند؛ بقایا و بازماندگانی که به قول ابی واربورگ، همانند لایت فسیل از غشای خاک تن برمی‌آورند و، به قول بنیامین، منظومه‌‌ای را در لحظه‌ی اکنون تداعی و ترسیم می‌کنند؛ تلاشی برای منحرف کردن مسیر تاریخ هنر به سوی پرسش‌های بنیادین که تنها به حیطه‌ی هنر بسنده نمی‌کنند و گستره‌ی حیات را در بر می‌گیرند؛ میلی کاستی‌ناپذیر برای جستجوی زمان‌های گمشده‌ و توان‌های پس‌رانده‌شده در تاریخ تصاویر که دخلی به کشف نوستالژیک کهن‌الگوها ندارد و مطلوبش دسته‌بندی تصاویر بر طبق الگوهای پیشینی و تعریف معنای منسجمی برای ژست‌ها و فیگورها و ترکیب‌بندی‌ها نیست. 🔺 مستند مورخ هنر شدن را اینجا ببینید. [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 کافات | پیمان غلامی هر خواندن سایبرنتیک یک دخمه چه بخواهد چه نخواهد مؤلفه‌هایی را برمی‌گزیند، چیزهایی را دور می‌ر‌یزد، چیزهایی را معوج می‌کند، چیزهایی را فشرده می‌کند، چیزهایی را نادیده می‌گیرد، چیزهایی را برجسته می‌کند، تا در نتیجه این مجموعه‌عملیات که به جراحی شباهت دارد نیروهایی را که تا پیش از این دیده نشده‌اند مرئی کند. هر خواندن در وهله‌ی اول یک سورتینگ است، مجموعاً به مفهوم حلاجی، غربال، گزینش، رده‌بندی، تنظیم، و آرایش. یک دسته‌بندی و رده‌بندی، یک این موارد را می‌خواهم و موارد دیگر را نمی‌خواهم. و این غربال که عین ادراک است تجلی شیوه‌ی حرکت و نحوه‌ی دیدن ماست. هر اطواری در هر موقعیتی حدیث روح است. خواندن و دیدن هم خروجی تنظیمات خودکار روح‌اند. جز در درون برنامه‌هایمان ادراک نمی‌کنیم. در هر زمانه‌ای کدام قوا زمین را به لرزه می‌اندازند. چه فرهنگ‌ها، شهرها، و تمدن‌هایی در هر برهه‌‌ی مفروض غرق می‌شوند بدون ‌آنکه ردپایی از خود به‌جا گذارند. چقدر ابزارهای تشخیص‌مان بند زمین‌تاریخ و روان‌جغرافیایی‌ست که معرفت را تحدید می‌کنند و آن‌قدرها که گمان می‌کنیم کافی نیستند. چقدر ماشین‌های شناختی‌مان نسبت به اکوان حیاتی تأخر دارد. در هر دوره‌ای کدام عطف‌ها از غریب‌ترین پیشاتاریخ تا دورترین آینده‌ی خیالی، از اعماق زمین، قعر یک اقیانوس، یا از دورای کیهانی احضار می‌شوند یا خود بسته به اضمحلال و استیصال زمین آزاد می‌شوند و ما را هم به گذارهایشان مبتلا می‌کنند. رؤیاها، خلاقیت‌ها، جنگ‌ها، اکستنشن‌ها، و غیره. ما خروجی‌های دستکاری‌شده‌ای از وهم‌ها و هذیان‌هایی هستیم که همدیگر را می‌بلعند. با هر ساخت‌وپرداخت نو، با هر بیرونی‌سازی ایده یا تصوری درونی، چیزی تازه می‌سازیم که گرچه قلب و جعل یک الکتروشیمی توکار است ولی این قابلیت را دارد که کل سطح بیرون را هم پایش و بازتعریف می‌کند و با استحاله‌ی محیط خود الکتروشیمی را با جریانات تازه‌ای مزج کند. یک شبکه‌بندی تازه کل سطح ما را اسکن می‌کند و ما هم با اسکن آن چیز دیگری می‌شویم. یک تبادل دوطرفه. انتقالات ژنتیکی بین همه انواع عناصر از آلی تا غیرآلی که این دومی را کمتر جدی گرفته بودیم. خود آن خیالات هم ضربه‌ی خارج است. شکمی‌ترین‌ها. 🔺 دانلود کتاب [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 بلعیدن خورشید، یک تحشیه بر اقتصاد خورشیدی باتای | آری سرازش، رامین اعلایی توحید یهودی آغازگر مسیحیت بود، آیینی که پس از مرگ مسیح در کوتاه‌مدتی سراسر جهان باستان را فراگرفت. درواقع، با پیدایش مسیحیت، مسیح ــ‌پسر خداــ سایه‌اش را بر سر خورشید انداخت و بدین‌ترتیب عرف‌های پیشامسیحی و الحادی ــ‌که خورشید و موهبتش را، نور گرمی‌ده و زندگی‌بخش خورشید را، گرامی می‌داشتند‌ــ پیوندهای خورشیدی‌شان را از دست دادند: خورشید تبدیل شد به مخلوق، فَرـ‌زَند، و طبیعتْ جایگاه اسطوره‌ای و مطلق خود را به‌مثابه‌ی عارضه‌‌ای درون‌ماندگار از دست داد. کاتولیسیسم اعتقاد داشت که زمین، مخلوقِ واپسینِ خدا، هزاران سال است مرکز جهان است و خواهد بود، تا اینکه ناگهان کوپرنیک وارد شد و مدلِ سابق خورشیدمرکزی را احیا کرد. نظریه‌ی او که گالیله بنیان واقعیت را بر آن نهاد به‌ظاهر پیروزی آریستارخوس بود بر بطلمیوس. این نظریه نمایانگر بازگشت مجدد خورشید نیز بود و پیش‌بینی اقتصادی محدود و جهانی‌شده که در مدرنیته به اوج رسید. البته سخن مشهور گالیله، «E pur si muove/ بااین‌حال [زمین] همچنان حرکت می‌کند»، در بستر تلقی عمومی درباره‌ی حرکت خورشید معنایی مضاعف می‌یابد: خورشید حرکت می‌کند، اما زمین هم حرکت می‌کند. مطابق این خوانش از سخن او می‌توان گفت انرژی‌ سرشار خورشیدِ متحرکْ پدیدآمدن زمینِ متحرک را هم ممکن می‌کند. چرخش کوپرنیکی درواقع مظهر خورشیدی بود که جایگاه خالقیّت خود را بازمی‌یافت و تاج‌وتختش را از پسر پس‌می‌گرفت. باتای در طول زندگی فکری‌اش پیوسته بر دو رویداد تاریخی ‌ــ‌که یک قرن پیش از چرخش کوپرنیکی، خورشید را امر مطلق دانسته بودند‌ــ تأمل کرد: یکی کشف فاتحان اسپانیایی درخصوص تمدن آزتک‌ها و مواجهه‌شان با آیین قربانی‌کردن‌شان در پیشگاه خورشید، و دیگری زندگی فرمانده نیروهای فرانسوی در کنار ژان‌دارک و قاتل زنجیره‌ای کودکان و لاشه‌دوست مشهور، ژیل دی ره. باتای در سهم ملعون درباره‌ی آزتک‌ها نوشت: «کاهنان قربانیان‌شان را در بالای اهرام می‌کشتند. قربانیان را روی سکویی سنگی می‌خواباندند و با چاقویی از جنس ابسیدین بر سینه‌شان می‌کوبیدند و سپس قلب تپنده‌ی آن‌ها را از سینه بیرون می‌کشیدند و رو به خورشید می‌گرفتند. بیشتر قربانیان‌شان اسرای جنگی بودند، جنگی که برای ادامه‌ی حیات خورشید ضروری انگاشته می‌شد. درواقع صرفاً به‌قصد هدردادن می‌جنگیدند، نه کشورگشایی و استیلا. [...] مکزیکی‌ها می‌انگاشتند که اگر از کارشان بایستند خورشید دیگر نمی‌تابد.» 🔺 دانلود بلعیدن خورشید [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 دینگمارو | فیلم‌کلاژی از محمد فرهادنیا یک) در قلمرو آفرینش هنری ــ‌مشخصاً آنجا که مرزها در هم شکسته می‌شوند و سنت‌ها فرو می‌پاشند‌ــ کلاژ همچون نیرویی سرکش است که فاش می‌شود تا محدودیت‌های بازنمایی عرفی را به چالش بکشد. از این رو، کلاژ می‌تواند حتی ژستی قلمداد شود برای رهایی، کنشی رادیکال که استبداد مفاهیم صلب و ریخت‌های پایا را از بین می‌برد و با گرد آوردن جهان‌های ناهمگون و ایجاد پیوندهای جدید بر روی صفحه‌ای درونماندگار، روایت‌های مستتر را آشکار می‌کند و صدایی می‌شود برای هر آنچه خاموش مانده. هر کلاژیستی یک ایلیاتی خانه‌به‌دوش است که در چشم‌اندازهای وسیع تخیل پرسه می‌زند به‌قصدِ جمع‌آوری‌ِ بقایای واقعیت. این قطعات، که از زمینه‌ی اصلی‌اشان جدا شده‌اند، در دستان او تبدیل می‌شوند به مواد خامی برای یک تغییر شکلِ معجزه‌وار. حالا اینکه این قطعات تکه‌های روزنامه باشند یا کاغذهای رنگی، مقوا باشند یا پارچه، عکس و ‌فیلم باشند یا حتی اشیای دورریختنی، چندان فرقی نمی‌کند! چرا که در نهایت آنچه اهمیت دارد این است که در قلمرو کلاژ، هنرمند تبدیل می‌شود به یک جادوگر، جادوگری که با قیچی و چسب شعبده می‌کند. او در واقع عمل بریدن و چسباندن (مونتاژ) را تبدیل می‌کند به رقصی آیینی که در آن مرزهای میان موجد و موجودات دود می‌شوند و به هوا می‌روند. از سویی دیگر کلاژ شاهدی است بر نیروی کثرت، چرا که در آن هر قطعه حتی در درون یک کل بزرگ‌تر هم آزادسری‌اش را حفظ می کند. یک وحدت گسسته که اسباب روان‌شدنِ معنا را فراهم می‌‌آورد و تصویر را به شبکه‌ای ریزوماتیک از احتمالات بدل می‌سازد. این در واقع تعادلی ظریف است میان آشفتگی و نظم که به موازات هم ــ‌بر روی زمینی که کلاژیست کنترلش را رها کرده‌‍ــ به پیش می‌روند. دو) دینگمارو فیلم‌کلاژی است از محمد فرهادنیا که با نگاهی به عافیت‌گاه ساعدی ساخته شده است. فرهادنیا در این فیلم‌کلاژ کوشیده تا به‌واسطه‌ی  تصاویر سینمایی ــ‌که از فیلم‌های مختلف جدا کرده و به‌هم «چسبانده» است‌ــ عافیت‌گاه را بازخوانی کند. نتیجه‌ی کار تحریک‌کننده، شگفت‌آور و غریب است. تجربه‌ای از هم‌گذاریِ قطعات نامتجانس که رویارویی و ناهمسانی آنها بر شدت جنون حاکم بر داستان عافیت‌گاه افزوده است. داستانی درباره‌ی «زبانشناسی به نام کاف که در جزیره‌ای مشغول جمع‌کردن لغات محلی است. او هیچکس را ندارد. موجودی است رهاشده به معنای حقیقی کلمه، و محبوس در جذاب‌ترین فیگور توپولوژیکال ادبیات: جزیره‌.» 🔺 دینگمارو را اینجا ببینید. [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 اندیشه و سینما؛ فصل هفتم تصویر-زمان | ژیل دلوز | ترجمه‌ی زهره اکسیری آدم‌ماشینی از جهان بیرونی بریده، اما خارجی ژرف‌تر وجود دارد که به آن جان خواهد بخشید. اولین پیامدْ شأن جدید کل در سینمای مدرن است. بااین‌حال به نظر نمی‌رسد که میان آنچه حالا می‌گوییم، یعنی کل خارج است، و آنچه در مورد سینمای کلاسیک می‌گفتیم، یعنی کلْ گشوده است، تفاوت عظیمی وجود داشته باشد. ولی امر گشوده با بازنمایی غیرمستقیم زمان خلط می‌شد: هر جا که حرکت وجود داشت، یک کلّ در زمان وجود داشت که بعضی جاها گشوده بود و تغییر می‌کرد. به همین دلیل تصویر سینماتوگرافیک اساساً یک خارج از قاب داشت که از یک سو به جهان بیرونی فعلیت‌پذیر در سایر تصاویر ارجاع می‌یافت، از سوی دیگر به یک کلّ در حال تغییر که خود را در مجموعه‌ تصاویر هم‌پیوند بیان می‌کرد. حتی اتصال کاذب می‌توانست ازپیش مداخله کند و سینمای مدرن را پیش‌پیکربندی کند؛ اما به نظر می‌رسید که فقط سازنده‌ی یک نابهنجاری حرکت یا یک اختلال هم‌پیوندی باشد که به کنش غیرمستقیم کل روی اجزاء مجموعه گواهی می‌دادند. این جنبه‌ها را دیده‌ایم. پس کل در سینما با درونی‌کردن تصاویر و بیرونی‌کردن خود در تصاویر، به پیروی از جاذبه‌ای مضاعف، بی‌وقفه ساخته می‌شود. یک فرایند تمامیت‌بخشیِ همواره گشوده بود که تدوین یا توان اندیشه را تعریف می‌کرد. وقتی می‌گوییم «کل خارج است»، ماجرا طور کاملاً دیگری پیش می‌رود. چون در ابتدا پرسش دیگر هم‌پیوندی یا جاذبه‌ی تصاویر نیست. برعکس، درز میان تصاویر، بین دو تصویر است که اهمیت دارد: یک مکان‌بودگی که باعث می‌شود هر تصویر از خلأ کنده شود و دوباره در آن بیفتد. 🔺 دانلود فصل هفتم تصویر-زمان [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻اِدای شاعرانه: منظومه‌ی ثور و هابارث | مجموعه‌اشعار نورسی | ترجمه‌ی شهاب‌الدین قناطیر کتاب ادای شاعرانه با نام Poetic Edda در واقع مجموعه اشعاری‌ست به زبان نورسی باستان. بیشتر این اشعار به زبان ایسلندی سروده شده‌اند. این اشعار از نظر اسلوب سرایش تفاوت‌های زیادی با اشعار انگلیسی باستان دارند که به زبان نورسی به آن  fornyrðislag می‌گویند. در اینکه این اشعار را چه کسی سروده هیچ اطلاعات دقیقی در دست نیست هرچند برخی از پژوهشگران گمانه‌زنی‌هایی کرده‌اند. در این اشعار وجه طنز غالب بوده و زبان آثار بدون استعاره‌های پر زرق و برق است. این اشعار در اصل در ابتدا به صورت شفاهی توسط مردم سینه سینه نقل می‌شده‌اند و در نهایت تصور برخی از شاعران بازسرایی شده و به ثبت رسیده‌اند. زبان آثار مشخص و پر جذبه بوده و این نشان از این است که هر یک از این اشعار را یا شخص مستقلی نوشته یا اینکه توسط شخص مستقلی ویراستاری شده‌است. این منظومه‌ها مانند شاهنامه به صورت متواتر سروده شده‌اند اما در عین حال هر یک از آنها را می‌توان منظومه‌ای جداگانه فرض کرد. تاریخ سرایش اشعار دقیقا مشخص نیست، اما برخی پژوهشگران بر این باورند که می‌توان از نظر ساختمایه‌های صرفی و نحوی قدمت اشعار را حدس زد. برای مثال اثر Eyvindr skáldaspillir در نیمه دوم قرن دهم سروده شده‌است. به این دلیل که ایسلند تقریبا تا سال 870میلادی خالی از سکنه محسوب می‌شده‌است، هرچیزی که این اشعار را به پیش از این تاریخ متصل می‌کند حاکی از تاریخ پراکنده سرایش آنها دارد که به حوزه کلی‌‎تر اسکاندیناوی مربوط می‌شود. اما از سوی دیگر اشعار نسبتا جدیدتر احتمالا منشاهای ایسلندی دارند. برخی از پژوهشگران با شواهد واقعی از جمله پوشش گیاهی، زیست بوم جانوری سعی در مشخص کردن منشا این آثار دارند، برای مثال آنها می‌گویند که ایسلند گرگ ندارد، اما بی‌شک نویسنده‌های ادای شاعرانه با این گونه جانوری آشنا بوده‌اند. اثر Hárbarðsljóð یکی از آثار مربوط به ادای شاعرانه آنچه شاید بتوان «شاهنامه نورسی» خواند، است. این اثر در نسخه‌های Codex Regius و AM 748 I 4to آمده‌است. اصل شعر در سده یازدهم نوشته شده، اما ممکن است تاریخ شفاهی پشت آن چیزی بیش از اینها باشد. شش کاغذی که از AM 748 I 4to باقی مانده همگی حاوی اشعار ادایی است که به ترتیب شامل: Grímnismál و Hymiskviða و Baldrs draumar و Skírnismál و Hárbarðsljóð و Vafþrúðnismál و Völundarkviða می‌شود. 🔺 دانلود مجموعه [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 ریموند رویر: آگاهی‌ اندامگان‌مند | آئودِرونِه ژوکُسکاییتِه | ترجمه‌ی شهاب‌الدین قناطیر فلسفه‌ی زیست‌شناسی ریموند رویر مفهوم اندامگان را موضوع اصلی خود می‌داند. همانطور که ژُرژ کُنگیلهُم در «یادداشت» خود گفته است، انتشار کتاب رویر با عنوان «عناصر روان‌شناسی زیست‌شناختی» رویداد مهمی بود که به غلبه بر «فراموشی زندگی» در فلسفه فرانسوی کمک کرد. رویر در دو کتاب مهم خود، نوفرجام‌انگاری و پیدایش اشکال(فرم‌های) زنده، اندامگان را به عنوان یک آگاهی اولیه تعریف می کند که دارای ظرفیت خود-سازماندهی، خود-تأثیری و خود-لذتی است. از نظر رویر، آگاهی اولیه یک پدیده‌ی خاص است که هم برای انسان و هم برای همه اشکال زنده مشخص است. آنچه که هر موجود زنده‌ای را تعریف می‌کند، توسعه‌ی اشکال، یا فرآیند ریخت‌زایی است که به هدف خاصی منتهی می‌شود که از قبل تعیین نشده، بلکه توسط «مضامین یادیاری» اندامگان آغاز شده است. مانند سیموندون، رویر علیه مفهوم موجودات کَراندار، که به‌عنوان از پیش ساخته‌شده و از پیش‌داده‌شده درک می‌شوند، استدلال می‌کند و ادعا می‌کند که ریخت‌زایی یک فعالیت خودسازنده است، که بدون هیچ ایده یا برنامه‌ای از پیش رازیده، می‌آفریند. ریخت‌زایی رویر، مشابه رشدشناسی سیموندونی، فرآیندی است که پتانسیل تبدیل آن را در خود دارد. رویر از نظریه‌های معاصر رویان‌زایی انتقاد می‌کند که بر اساس فیزیک نیوتنی ساخته شده‌اند و موجودات زنده را مکانیسم‌هایی تعبیر می‌کند که در یک فضای خنثی قرار گرفته‌اند. از این نظر رویر بین فضای گسترده موجودات فیزیکی و فضای فشرده اشکال زنده تمایز قائل می شود. بر خلاف موجودات فیزیکی، رویر موجودات زنده را به عنوان موجوداتی خودسازنده و خودسنجشگر بررسی می کند که دارای ویژگی های آگاهی اولیه هستند. هر شکل زنده، از ابتدایی ترین موجودات گرفته تا آنهایی که دارای آگاهی روانی و مغز هستند، بیان‌گر کنشوری آگاهانه و ظرفیت حفظ و تغییر شکل خود هستند. این بینش به شخص اجازه می دهد تا مفهوم یک اندامگان را مجدداً مفهوم سازی کند و همچنین آگاهی انسان را از موقعیت استثنایی‌اش به جایگاهش در تداوم موجودات زنده منتقل کند. در این فصل، من بر برخی از جنبه‌های خاص نظریه ریخت‌زایی رویر و تنش آن بین پیش‌دیس‌گرایی و فرجام‌گرایی تمرکز خواهم کرد. سپس مفاهیم همتوانشی و خودسنجشگری را مورد بحث قرار خواهم داد و در نهایت بر منحصر به فرد بودن مفهوم او از آگاهی اولیه تأکید خواهم کرد. 🔺 ادامه‌ی متن [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 فاکینگ افسانه‌ای: همه‌چیز، همه‌جا، به یک‌باره | کندل گیرز | ترجمه‌ی عرفان غیاثی توانایی «صحبت‌کردن» بیولوژیک است و این ویژگی‌ای است که ما را از سایر موجودات بر روی کره‌ی زمین متمایز می‌کند. با تشکیل نفس‌مان به أصوات است که به انسان تبدیل می‌شویم و تسلط ما بر این فرایند، ما را به عنوان بزرگسالان از کودکان و شاعران از سیاست‌مداران متمایز می‌کند. «حق» صحبت‌کردن سیاسی است زیرا تنها زمانی که کلمات وزنِ معنا داشته باشند، به قدرت پیامدها دست می‌یابند. با استفاده از زبان، ما خاندان‌ها، پادشاهی‌ها، امپراتوری‌ها، جمهوری‌ها، کشورها و ملت‌ها را ایجاد کرده و دنیا را با مرزهایی که بر پایه تفاوت‌های ظریف در شکل دادن نفس‌مان به صداها استوار شده، تقسیم کرده‌ایم. حتی در خانواده و خاندان خود، حق صحبت کردن برای فرد از طریق سلسله‌مراتب‌های مبتنی بر جنسیت و ساختار اجتماعی قدرت به‌طور ناعادلانه تقسیم می‌شود. صرف نظر از نیت، مردی که به نیابت از یک زن صحبت می‌کند، او را از حق صحبت‌کردن محروم می‌دارد. استعمارگری که به نیابت از استعمارشده‌ صحبت می‌کند، با استفاده از وزن کلمات خود، آنان را برده خود می‌کند، با محدودیت از پیش تعیین می‌کند که چه امکاناتی برای آنان مجاز است و چه امکاناتی ممنوع. هنرمندی که یک اثر هنری را درباره‌ی پناهندگان می‌سازد، شبیه به مزدوری است که از بی‌صدایی‌ِ موضوعش سود می‌برد، هویت، هنجار اخلاقی و فرهنگ خود را بر او تحمیل می‌کند، و صدای امتیاز خود را بر پناهجوی بی‌صدا برافراشته می‌‌سازد. اساسی‌ترین و بنیادین‌ترین حق انسانی آزادی بیان و شنیده شدن است که تعیین می‌کند که کسی چه کسی است، چرا و چه می‌تواند باشد. در سال ۱۹۶۸، بیش از ۱۳۰۰ مرد سیاه‌پوست در شهر ممفیس به خیابان‌ها آمدند و با تابلوها و پلاکاردها با عبارت «من مرد هستم» اعتراض کردند. سادگی این کلمات پاسخی علیه عادت تبعیض‌آمیز امتیاز سفیدپوست بود که یک مرد سیاه‌پوست را «پسر» می‌خواند و با استفاده از یک کلمه، تمام جمعیت را در برابر حق صحبت‌کردن به عنوان بزرگسال و در نتیجه به عنوان همتایان آنها، محروم می‌کرد. 🔺 ادامه‌ی متن [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]

🔻 خالی روی خالی: یک گفت‌وگو | آلن اس وایس، گرگوری وایتهد | ترجمه‌ی سدنا پرنی آلن اس وایس: چه روی آنتن چه در نوشتار، بیشتر کارَت درون یک معماریِ عجیب در هم‌پیچیده اتفاق می‌افتد که تئاتر فارنزیک می‌نامی. فضایی برای بدن‌های خرد شده و آواهای فروپاشیده، صحنه‌ای که به‌راستی با اضطراب مرتعش می‌شود، اضطرابی درباره‌ی نا‌پدیدی یا تجزیه(شدن) در کالبد‌ بیمارگون، درباره‌ی بدن تکه تکه‌، یا حتی ترس از زنده به‌گور شدن. به مقاله‌ای جالب‌توجه از فونتانل برخوردم مربوط به سال ۱۸۳۴ که وضعیت‌های درمانی‌ای را برمی‌شمرد که قابلیت بروز دفن نارس را ایجاد می‌کردند. برای مثال لحظات زندگی-در-مرگ: «بیماری‌هایی که در آنها یک تعلیق مقطعی یا لحظه‌ای زندگی اغلب خود را بروز می‌دهد اینها هستند: خفگی، حملات هیستری، مرگ کاذب، بیماری هراسی، تشنج، ایست قلبی، سفتی عضلانی، از دست دادن شدید خون، کزاز، سکته‌ی مغزی، صرع و خلسه.» تقریباً می‌تواند به‌عنوان اعلان برنامه‌ای باشد برای تئاتر فارنزیک. گرگوری وایتهد: تردیدی در مورد اضطراب وجود ندارد ازین بابت که اضطراب در آغاز و پایان فضای رادیوفونیک وجود دارد، همانطور که در ماهیت سیستم عصبی رسانه‌ی الکترونیکی قرار دارد. در ریشه و اساس اضطراب انگشت تیک‌دار است، انگشتی که کد را روی تلگراف ضرب می‌کند، اس-او-اس، اضطراب انگشتی که ــ‌نامطمئن از مقصدش‌ــ پیامی اضطراری می‌فرستد، یا اضطراب انگشتی که روی سیستم تماس اضطراری دکمه را فشار می‌دهد. اما البته که خلسه هم حضور دارد. خلسه‌ای که ریتم دیگر انگشت تیک‌دار را علامت‌گذاری می‌کند، انگشتی کاملا مهیا برای تولید لذت از یک هیچ‌کاره، از هیچیِ با اینهمه همه جا حاضر. انگشتی‌ست که نامیدنش دشوار است. الصاق حتی یک دست یا بازو به آن دشوار است. این همان چیزی است که معنای یک انتشار رادیوفونیک را با زیبایی بسیار وهم‌آلود می‌کند ناممکن در به چنگ‌ آوردن؛ زیرا شما هرگز نمی‌دانید چه کسی آنجاست. شاید یک عروسک سخن‌گوی خیمه شب بازی باشد. گرچه از آن نوعش که اگر بخت یار باشد می‌داند چطور لحظات زندگی-در-مرگ را جشن بگیرد؛ مانند جسدی که در موسیقی جز سوگواری یکباره از تابوت بیرون می‌پرد تا شروع ماردی گرس را اعلام کند. 🔺 ادامه‌ی متن [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]