DΣVI𝗟’𝐒 PΛ𝗟Λ𝐂Σ
رفتن به کانال در Telegram
971
مشترکین
-124 ساعت
-157 روز
-4530 روز
آرشیو پست ها
Repost from JEÓN
فور کنید آیدی بزارید ٫
از بینِ جرئت/حقیقت انتخاب کنید ؛
سوالی ازتون بپرسم .
Limit:4646-
حضورشو کنارش حس کرد . بدون هیچ واکنشی خیر به جمعیت رو به روش شده بود . این همه آدم اومده بودن برای بدرقه کسی که تا زنده بود حتی یادش هم نمی افتادن .
کیم : استادو خیلی دوست داشتی ، نباید الان گریه کنی ؟
جئون : تا زنده بود براش کم نذاشتم پس دلیلی نداره گریه کنم .
کیم : عوض شدی .
جئون : از اول همین بودم .
کیم : برای من نبودی که .
جئون : خوبه جوابتو خودت دادی .
کیم : الان می خوای بگی عاشقم بودی ؟ ولی فراموش کردی .
جئون :«ستاره شمالی من
بدرخش تو آسمون تاریکی من»
این جمله رو یادته ؟
کیم : این جمله... چطوری یادته ؟!
جئون جلو کیم وایساد نگاه یاقوتا سیاهش کرد .
سریع نگاهش و دزدید نباید نقابش از بین بره .
نباید کیم بفهمه چی تو درون این پسر می گذره.
دیگه نباید بفهمه .
جئون:تو در جایگاهی نیستی که عشق منو زیر سوال ببری جناب کیم . طمع عاشق شدن و من با تو چشیدم این حسو تو بهم دادی اگه کور نبودی
اگه چشمت رو بقیه نبود میدیدی چطوری دیونه شدم
ولی خودت هم بهم فهموندی فقط عشق کافی نیست . برای فهمیدن این من روحمو از دست دادم کیم .
حرفایِ بی پایانش ناتموم موند...
پلك های جئون از گریه و خستگی بیش از حدش روی هم قفل شدن و روی شونه های کیم از حال رفت ؛
....
با حس سوزِ سرمایي چشماشو به سرعت باز کرد و اخمی میون ابروهاش پدیدار شد ؛ سرورش رو کنار خودش میدید که همین نور امیدی بود برای نتیجه دادِ این همه صبرش
به اقیانوس طوفانی چشمای کیم خیره شد ، محو زیبایی بند بند چهرش شد .
همون طور خیره به چهرهی کیم به فکر فرو رفت
- من در آغوشِ کیم ؟
لباشو تر کرد و نفس عمیقی کشید ، نمیتونست کلمات و حرفهای توی سرش که میخواست بیان کنه رو به پایان برسونه ، اما نمیخواست خلوتِ سرورش رو بهم بریزه
حرفهایی که بجای به زبان آوردن توی دفترچهی کهنهیِ خاک خوردهاش مینوشت را به یاد آورد
حرفهایی که از بیقراریِ نبودِ سرورش میزد
« الههی ماه ، از من بتی بساز که هیچکس نتواند آن را بشکند ، من شیفتهی بوسه هایت هستم مرا با بوسه ای بشکن ، الهه ماه دستم نمیرسد دیگر به بلندای چیدنت اکنون بسنده میکنم به رویای دیدنت در خواب های غمانکم ، نهنگی هستم که دیده است مرگش را اما دل به ساحل زده ام.. »
ناگهان حرفایِ توی سرش رو بلند به زبون آورد و توجه کیم رو به خودش جلب کرد..
« من از پایان خودآگاهم اما دوستت دارم »
کیم اخمی بین ابروهاش نمایان شد ، نگاهش رو از زیر عینك به جئونش داد و با دستش ضربهی آرومی به شونهی پسر زد
- حالت خوبه ؟
جئون با هراس سرش رو به سمت کیم برگردوند و بدون اینکه از حرفش آگاه باشه دستپاچه لب زد
+ م..من فقط داشتم با فکر میکردم
- مطمئنی فقط فکر بود جئون ؟
جئون با زبانی که قفل شده بود و نمیدونست چجوری کلماتش رو برای توجیح کارش کنار هم بچینه با صدای لرزونی گفت : « ..ه..همینطوره سرور.. »
کیم بدونِ مکث و با شتاب سمت چهرهیِ پسر رفت و بوسهی خفیف و تندی به گوشهی لب جئون زد .
پوزخندی زدو با چند قدم نزدیک جئون شد با گرفتن سیگار از لا بلای انگشتای جئون یه تای ابروشو بالا انداختو زمزمه کرد ؛
- قرار نیست حرفای تو بشه سندِ من جئون ..
یه سرباز ساده بودی ، .. عشقت تو وجودم جوانه زد و من بی توجه عشقِ مادرِ پسرم دونستمش ..
کیم با کشیدن انگشتاش روی پوست دست جئون نگاهی به دو تیله سیاه چشاش انداختو لب زد :
موجِ .. چشات امواجِ اقیانوسِ .. که دو ژانر بیشتری نداره ؛ ترسناکو ، آرامش بخش مانند مسکنِ سر درد ..
کیم انگشت اشارشو روی گونهِ سُرخ جئونش میکشیدو به چشای زلال تر از آب زلال نگاه میکرد بی صدا .. که سکوتو جئون شکست ..
‐ سرورم ، دارید چیکار میکنید؟!
سرشو پایین انداختو دستشو از بین حصار دستای کیم بیرون کشید ..
- با دستات پژمرده های منو چیدی؟!
خار تو دستاتو میبینی؟!
‐ اره کیم! خار پژمرده های تو دستامو خراش انداخت ..
پژمرده های تو خار بود دستامو خراش انداخت ، دردش اونقدرایی نبود که حس بشه پیشِ درد نبودنِ تو هیچ بود سرورم!
- جئون ..
‐ سرورم من تحمل اینو ندارم بدون شما ، شبو روز کنمو نشنوم صدای نفساتونو ..
از من خودتونو .. محروم نکنید که از اینجا سقوط نکنم!
کیم میتونست بغضِ تو صدای پسرِ رو به روشو به خوبی حس کنه ، و برای اینکه بتونه زخماشو ترمیم کنه نیاز به اعتمادِ پسرِ رو به روش داشت ..
کیم مچِ دستای جئونو گرفتو با یهویی کشیدنش دستای بزرگِ مردونشو دورِ کمرِ پسر حلقهِ کرد تا بهش ایمانِ اعتمادو بده ؛ .. .
- به من اعتماد کن جئونِ من ؛ حتی اگه جسدم بمونه رو آب تو میشی جریانِ موجی که قرار نجات بدهِ منو .
‐ کیم..هی..چ..وقت ترک..
جئون بدون کامل کردن حرفش تو آغوشِ کیم از حال رفتو کیم با لبخندِ گوشه لبش بوسه ایی زد روی موهای کهربایی پسرش ..
- وقتشه خودم خوبت کنم جئونِ کیم!
دستش رو به روی میلههای یخ زدهی پل تکیه داد ، نیشخند تلخی به روی لبهاش نشوند و جلویِ قطرههای اشك جمع شده توی چشم هاشو گرفت؛
سیگاری روشن کرد و با پوک گرفتن از سیگار قلبِ خالی از احساساتتش رو به آتیش میکشید.
بارانی که بی صدا میبارید سیگاری که میسوخت رو خاموش میکرد
نفسِ سنگینِ توی سینه اش رو بیرون داد ، با اینکه توانی برای پیوند زدن کلمات به همدیگر نداشت روبه سرورش کرد گفت : «
گمان میکردم دوست داشتن را از یاد بردهام
باران بیصدا میبارد ..
و پاییز را میتوان در درختان کاج جستجو کرد
اما در دورترین فاصلهام به تو
در جایی که به زبان مردمانش بیگانه بودم،
بی آنکه بدانم دوستت داشتم...و میدارم »
کیم در برابر حرفهایش سکوت میکرد و همین سکوت قلب جئون رو آتیش میزد ؛
کیم با قدمی که به جلو آمد نفس عمیقی کشید ، نگاه منتظر جئون حائز اهمیت بود
کیم سرش رو برگردوند و با اولین جمله شروع کرد :
- نمیبینی عزیز شده ؟
بومی که نقاشی کردی رو نمیبینی؟
رنگ هایی رو که با زیبایی و ظرافت نقاشی کردی رو نمیبینی ؟
هر تیکه ی قلب من الان یک رنگه ،همه ش رو با وجودت رنگ کردی بوم من دیگه سفید نیست .
حالا هم هر رنگِ روی بوم قلب من فقط تو میتونی ببینی
+ گوشم از حرفهات پره کیم ، اما میتونی بفهمی قلبم بدون تو نفس کشیدن رو فراموش میکنه ؟
سرش رو پایین انداخت و تك نگاهی به چهرهی جا افتادهی سرورش انداخت : « تا وقتی که خورشید طلوع میکنه زرد بمون سرورم »
آخرین کلمه رو گفت و از روی زمین بلند شد ..
اره عاشق بودم .. مجنون بودم ، فرهادت شدم ..
ندیدی نه ؟! تو هیچ وقت نمیتونی ببینی منو!
لبخندی زدو با انگشتای زخمیش آروم صورتش نوازش وار لمس میکرد .. لب زد :
گور بابای عشق انتقامم میگیرم ازت سرور گستاخ ، شایدم با دادنِ تنت به من جبران شه ولی برای بار هزارم نه یه بار ..
دستش روی کتش کشیدو خاک رو کتشو پس زد ؛
به سمت اتاقِ قبرستونش راهی شدو با برداشتن یه پالتوی از روی میله ها سریع به سمت موتورش حرکت کرد ..
برخورد باد به صورتش باعث میشد اشک تو چشاش خشک بشه ولی عصبیش میکرد اون حجم از بغض تو گلوش خفه نمیشد ..
کلافه خودشو به سمت پُلِ نفرت رسوندو با پرت کردن موتور گوشه ایی رو به روی رودی که از زیر پُل رد میشد ایستاد ؛ ..
‐ نه میتونم حرفی بزنم نه میتونم کاری کنم ، مانند یه یخ منجمد شد جسمم و مانند یه گودال آتش درونم میسوزه ..
خم شد تا از روی میله های پل آویزون شه ..
‐ متاسفم یه سربازِ ساده بودم سرورم..
- جئون عقلتو از دست دادی؟!
با شنیدن صدای سرورش.. سرشو به سمت صدایی که شنیده بود چرخوندو لب زد :
‐ شما اینجا چیکار میکنید سرورم؟
- اومدم سربازمو برای خودم ببرم .
‐ من دیگه سرباز شما نیستم سرورم ..
- اگه سرباز من نیستی چرا "سرورم" صدام میزنی؟!
‐ متاسفم ، سرورم .. .
- دوباره داری صدام میزنی جئون .
‐ کیم تهیونگ کی قرار بفهمی شما سرور من نیستی سرور قلب منی ..
- منظورت چیه ؟!
جئون سرشو انداخت پایین دستای زخمیشو پشت کمرش قایم کرد ..
‐ شما منو ببخشین سرورم .
- جئون تکون بده فکتو من باید از واقعیت باخبر شم..
‐ واقعیتی که بعد از فهمیدنش قرار تبدیل به خاکستر شه سرور قلب'م ؟! ترجیح میدم نگمش تا بیشتر بتونم ببینمتون ..
- کوتاه بیا جئون ؛ بهم بگو .
‐ میخوای بدونی کیم !؟
- میخوام بدونم جئون .
‐ زمانی که شما داشتین برای ازدواج فکر میکردین من گوشه های قصر شما اشک میریختم ، زمانی که شما وقتتونو با همسرتون میگذروندین من داشتم پژمرده میشدم ، چه حس حالی داره .. حسو نفساتون برای کسی باشه بجز من ..
حق من این بود چون یه سرباز بودم سرورم؟!
دیدن مرگ همسرتون کافی نبود ..
حتی محروم شدم برای یه دیدگاه ساده ازتون ..
من یه مَرد بودم که عاشقِ یه مَردِ دیگه شد ؛ ولی عشق بود نه وصلیِ قلبی سرورم .
طاقت دیدن من با یکی دیگه رو دارین که طلب ازدواج داشته باشم؟!
- اره جئون ؛ طلبت میپذیرم .. .
- ازدواجت با خودم!
نفس عمیقی کشید برای تسکین اضطرابی که متحمل بود؛
اینجا بود ، اما روحش اینجا سیر نمیکرد.. با پلك های خیسو صدایی که بغضی توی اون نمایان بود زمزمه میکرد :
هر لحظه عطشِ دوست داشتنت توی وجودم بیشتر میشه و قلبم ، مثل گمشده ای توی کویر بی انتهام ، که تو تنها سیرابم میکنی
تک تک سلولهام بودنت رو میخواد .
بین کلماتش بغضش رو شکستو با دستای لرزونش مشتی نثار سینه اش کرد، قطره های اشك ناتموم روی گونههاش رو پاک میکرد و با تقلا ادامه میداد :
« ثانیه به ثانیه زمانم خاطراتتو میخوان
مهم نیست چه مسافتی بینمون هست
روح من هر شبانه روز کنار توعه »
"همیشه توی آسمونِ شبِ زندگیم ،
بدرخش ماه شب چهاردهمِ من"
....
با قدم های آهسته به سمت باغچه ایی راهی شد که توش کلی گُلِ رُز پژمرده شده بود ..
داشت با نگاه کردن به اون گلا ، به اون صندلی های دو نفره تو باغچش.. به گذشته بک میزد که یه تلخی رو قلبش لکه زده بود یادش افتاد
زیر لب با چشای اشکی و بغض تو گلوش لب زد ..
‐ اره .. تو تونستی خنجرتو سمی کنیو به آرومی وارد قلبم کنیش.. تا قشنگ زجر بکشم تا قشنگ اون دردو به زیبایی صورتت حس کنم سرورم ..
سخت بود خیلی سخت بود .
بی تو بودن سخت بود .
‐ سرورم فرقیم داشت ؟! حالا میبینی یه روانیو به چی تبدیل کردی؟!
جام پرت کرد زمینو دویید سمت گلا ، دستش به هر خاری میخورد بدون اینکه اشک از چشاش بیاد گلارو از زمین میچید ..
‐ تو به مغز من شلیک کردی با حرفات بدون اینکه در نظر بگیری این قلب برای تو میتپید سرورم .
زانو هاشو جم کردو با نگاه کردن به دستای خار دارش اشک میریخت..
جام و برداشت ، با قدمهای آهسته اما بلند رفت جلوی تابلوی محبوبش و برای بار هزارم محو زیبایی تابلو شد .
لبخند تلخی زد و یاد روزی افتاد که این تابلو بهش نشون داد ، صدای خندش هنوز تو گوشش می پیچید .
جام و سمت لبش برد و چشماشو بست .
آروم زمزمه کرد : الان به جرات می تونم بگم هیچ سمی دلنشین تر از شما نبود سرورم .
و برای بار آخر به صورتی که به این حال درش آورده بود نگاه کرد ...
