fa
Feedback
cloudy☁️🎀

cloudy☁️🎀

رفتن به کانال در Telegram
763
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-97 روز
-2430 روز
آرشیو پست ها
شادی کنید سال آخر تو دلتون نمونه🖕🏻

گریه کردن انقدر عادی شده که مامانم اومد تو اتاق نگام کرد ولی نپرسید چرا گریه میکنی..

ای وطن تو زنی هستی که جنگ موهایت را برید فرزندت را کشت شوهرت را گرفت اما صدای آوازت هنوز، از دیوارهای ویران بالا میرود

8456609539_1.mp34.48 MB

هرگز ندیدمشون ، اما نبودنشون رو با تموم وجودم حس کردم. بعضی دردها نیاز به خاطره ندارن.

سوگ هويت يعنی: من اون آدم سابق نيستم.. و نميدونم با اين منِ جديد چطور زندگى كنم..

چه کردید با عاشقان این سرزمین؛که دیدار دوباره‌شون رفت تا قیامت🖤

ای کاش بند بند وجودم وابسته ایران نبود

نیازی نبود ان کس که میمیرد هم خونت باشد تا احساس کنی بخشی از وجودت را از دست دادی….

شما رو مامانم به دنیا نیاورده اما هر عکسی که دیدم گفتم جانِ خواهر💔

من یه روز ثابت می کنم ۱۸ دی تا ۱۸ بهمن یک ماه نبود، یک سال غم بود شایدم بیشتر

تا آخر عمرم از ۱۴۰۴ متنفر میمونم،بخاطر خون هایی که ریخته شد،آدم هایی که دیگه برنگشتن،قلب هایی که شکست،سفره هایی که خالی تر شد و لبخند هایی که مُرد.

چمیدونم خدایا! مثلا من اگه جات بودم اونشب همه رو نجات میدادم:)

‏ما هیچ وقت هم رو نمیشناختیم عزیزم، اما من به عزات نِشستم.

بارون زده ولی خیابونا هنوز بوی خون میده..

دیگه نمیدونم باید برای وطن گریه کنم برای هم وطن گریه کنم برای آینده گریه کنم برای چی گریه کنم.

اون آدمی که یه روزی تو خیابون از کنارش رد شدی و بهت لبخند زده الان ممکنه دیگه نباشه، میدونی یعنی چی؟ یعنی دیگه نفس نمیکشه یعنی روی تنش خاک ریختن یعنی عزیزاش از دست دادنش. میشه بهم بگی چقدر کمبود داری که این شرایط برات عادیه؟

درست یکماه پیش هزار هزار ایرانی واسه اخرین بار خوابیدن واسه اخرین بار بیدار شدن واسه اخرین بار مادرشونو بغل کردن واسه اخرین بار خداحافظی کردن و در خونشونو بستن و دیگه برنگشتن🖤

يكماه گذشت از اون شب... ولى من هنوز بابتش گريه ميكنم هنوز شبا كابوس ميبينم دچار تروما هايى شدم كه هرگز دركى ازشون نداشتم خيليامون رفتن ازپيشمون ما هم انگار با اونا رفتيم فقط گير جسم، مونديم اينور ولی هرچى كه هست، من ميدونم ما سزاوار اين همه ديدن و زجر كشيدن، نبوديم.

تک تک عکس ها را با دقت دیدم تمام نام ها را بارها خواندم و به خاطر سپردم روایت ها را شنیدم دیگر چیزی از خود به یاد ندارم به جز نفس های تهوع اوری که هر روز فرو میدهم و ته مانده جانی که روزی مرا ترک خواهد کرد،