𝙫𝙖𝙧𝙞𝙖𝙗𝙡𝙚
رفتن به کانال در Telegram
578
مشترکین
-124 ساعت
+57 روز
+4230 روز
آرشیو پست ها
578
از سخت ترین کارها انتخاب بین دوتا علاقته.چیزی که شروعش از پایان برات خیلی دشوارتره. مثل اینه که کوله ی تو کوچیکه و نمیتونی همه ی قاب عکس های مورد علاقتو با خودت ببری
امشبم همین موضوع برام اثبات شد. به عنوان یه بارسا فن وقتی که آرژانتین (مسی) و انتخاب کردم و درنهایت از برد اسپانیا ناراحت نشدم یادتون باشه اینقدر انتخاباتون درست و محدود باشن که با وجود باختن در عین حال برنده باشین..
578
Repost from N/a
قبل از اینکه مردم رو بابت خواستن جنگ سرزنش کنید، شاید بد نباشه از خودتون بپرسید چه حکومتی مردمش رو به جایی میرسونه که از ترس آینده، از شدت خشم و نا امیدی، به هر چیزی چنگ بزنن تا فقط این وضعیت تمام بشه؟مردم رو بابت استیصالشون سرزنش نکنید. قربانی رو با عامل فاجعه یکی ندونید. هرجای این خاک خونی ریخته میشه، مقصر ردیف اولش جمهوری اسلامیه.
578
فکر میکنم بازم دچار summer time sadness شدم.هر تابستونی که گذشته دل تنگ بودم.راستش تابستون واسه من فقط یه فصل نیست انگار که یه مکانه. یه وایب از تکراره.انگار دائما با یه ماشین زمان در حال سفر کردنم.به گذشته هایی نه چندان دور.همون لحظه هایی که با خودت میگی همین دیروز بوداا. یه قبرستون از خاطره که هربار منو داخل خودش میکشونه و غرق میکنه اما با این حال من آدمی نیستم که بخوام واسه خاطرات مدفون شده عزاداری کنم.یادمه یبار ینفر بهم گفت در زمان هایی که یه تروما و یک وضعیت رو در فصل یا ماه خاصی تجربه کرده باشیم .او فصل ها یک چرخه یا حافظهی فصلی دارن و با اومدن اون فصل ها با اینکه همه چیز داره خوب پیش میره اما بازم حس میکنی که حالت خوب نیست و یه چیزی کمه.من به این موضوع به شدت اعتقاد دارم.دل تنگ میشم نه بخاطر اینکه تابستونا بیکار تر از همیشم و وقت میکنم به ادما فکر کنم.نه.دلتنگم چون تابستونا باهم کلی خاطره قشنگ میساختیم .دلتنگم چون الانم تابستونه و من هنوز توی اون تابستونای گذشته جا موندم.لابه لای اون کارایی که باهم میکردیم،مسخره بازیامون، مکان هایی که باهم میرفتیم.تا صبح بیدار موندمون و حرف زدنامون.
،سریال هایی که باهم میدیدیم و موزیک هایی که باهم گوش میدادیم..
همشون اینجان من هستم تابستون هست اما اونا دیگه نیستن..
مثل بچه ای شدم که اسباب بازی داره اما کسی نیست که با اسباب بازیاش بازی کنه.دوستاش خونه کشی کردن و رفتن به یه محلهی دیگه.
دور افتادم.
از همه چیز.
دیگه حتی نمیتونم اون کارایی که قبلا باهم میکردیمو انجام بدم.دیگه جاهایی که قبلا باهم میرفتیم نمیرم.اون موزیکارو دیگه گوش نمیکنم.سریالایی که باهم میدیدیم نصفه موندن.آخرشم نفهمیدیم آخر داستان چیشد.
تنها چیزی که میدونم اینه که این تابستونم تموم میشه
ادما ممکنه بازم بیان و برن
میخوام یادم بمونه که فقط نه تا تابستون دیگه تا سی سالگیم مونده و تنها کاری که باید انجام بدم اینه که خاطره بسازم چون فقط خاطراتن که میمونن و من کاری نمیتونم بکنم.
