چای لب سوز.
رفتن به کانال در Telegram
مامان این خونه𖧧 t.me/BluChtBot?start=60a6a101b1ddac888d43 🇨🇳https://www.instagram.com/natellyl?igsh=OG8zMW5paGlobmto
نمایش بیشتر5 072
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-117 روز
-3330 روز
آرشیو پست ها
5 072
«واقعاً از مرغهای عزیز بابت تخممرغ ممنونم که بیشتر اوقات سیرم میکنن و زنده نگهم میدارن.»
5 072
«قابلمهی زنگ زده و چمن بارون خورده، چای زغالی و رایحهی چوب تر، صدای جرقههای آتیش، ستارههای چشمکزن آسمون شب، چکمههای گِلی و سوز سرد نیمه شب، حرفای گنگ و نامفهوم و نداهای محو از فاصلهی زیاد، گرمای آتیش.»
5 072
«هرچقدر فکر میکنم میبینم من واقعاً یه گنجشکک اشیمشیام. خیس میشم، گوله میشم و آخر سر هم میافتم توی حوض نقاشی.»
5 072
«پنجره بازه، باد، برگهای گیاههای توی اتاق رو تکون میده، بوی بارون میاد، ترکیب چای و باد و شامپوی مامان که از حموم اومده باعث میشه بخوام تند تند و پشت هم نفس بکشم، یه دوست موقع نون گرفتن برای ما هم نون گرفت و آرزو کرد روز خوبی داشته باشیم. کتری هنوز روی گازه و اگه دقت کنم میتونم صداش رو بشنوم، تمام روز چای خواهم داشت، روز خوبیه برای خونه موندن، به صدای تقتق کیبورد گوش دادن و پشت هم نفس کشیدن. پیژامه و بافت و کلمههای تازه، باد و فنجون.»
5 072
«امروز یادم اومد که آدم به چیز زیادی نیاز نداره؛ آغوش و هم صحبتی، کشف کردن، همون داستان قدیمی و تکراری؛ توانایی برای عشق ورزیدن.دوست داشته شدن.»
5 072
«عشق، لمس، دوستی، شجاعت. زمان میگذرد، تو همراه زمان عبور خواهی کرد، این بیقراری هم چیزی نیست. جوانی و فکر میکنی.»
5 072
«یه خونه قدیمی و چوبی، معلوم نباشه پنجرههایی که پرده چهارخونه داشتن، اُجاقی که رنگ کِرمش به در و دیوار آشپزخونم حسابی میومد، دامنای گُلگلی و لباسای بافت، بوی کیک کدو حلوایی که از دودکِش تنور آشپزخونه کل خونه رو پر کرده.»
5 072
«چه چیزی درونت داشتی؟؛
مقداری تصورات کودکانه، چند احساس نیمهپخته، مقداری زیادی زیباییِ هضم نشده، یک تودهی سیاه بزرگ بیهودگی از نادانی ، قلبی که تا مرز ترکیدن با عشق پر شده و آرزویی به بزرگی عشقت.»
5 072
«در سینهام ضربان حیات رو حس میکنم، قدرت رو در بازوانم احساس میکنم و افکار بلندپروازانهام همچون عقابانی فضا را میشکافند.»
