fa
Feedback
دکلمه✍️سناریو🎥

دکلمه✍️سناریو🎥

رفتن به کانال در Telegram

♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿

نمایش بیشتر
7 284
مشترکین
+1724 ساعت
+567 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
. صبح شد این صبحڪَـاه روشن وُ زیبا بخیر بامداد دلڪَـش و دلچسب و روح افزا بخیر... صد سلام از من به دستان پر از مهر شما صبح من صبح شما صبح همه دنیا بخیر ..!!
#فاطمه_لشکری☘
امروزتون سرشار از نگاه پرمهر خدا ❤️ 🅲🅷🅰️🅽🅴🅻✓https://t.me/morfin401

وَ یا مَنْ عِنْدَهُ نَیلُ الطَّلِبَاتِ ای آنکه رسیدن به تمام خواسته‌ها و آرزوها در دست توست 🌿🌺 چقدربهت‌میادخدایی‌وخدایی‌کردن شب بخیر ♥️🤩

گریه‌ام تا که مگر گریه به پایان برسد که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد آتشی دارم و از الکل گيج است تنم که تمام تنم آتش شده از سوختنم بحث داغ نفسم بود و طنابی که تویی لطف قصاب تهِ جرعه‌ی آبی که تویی من که کوهی بودم غصه تکانت ندهد دستِ نامرد به نامرد نشانت ندهد من که عمری‌ست زرِ مفتِ زیادی زده‌ام می‌روم دست به دستی که ندادی بدهم گریه‌ام تا که مگر گریه به پایان برسد که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد مثلِ دریا وسطِ آب و عطش بود و نبود مرد این قصه اگر پیش زنش بود و نبود مانده بین رگ و دل یا بزند یا بکند حرف‌هایی‌ست که یک مرد نباید بزند حرف‌هایی‌ست که آتش شده در پیرهنم نعشِ سیمرغم و از قاف نگفتم به زنم حرف‌هایی‌ست که با مشت به دیوار زدم که نفهمیدی و تا خانه‌ی تو زار زدم بغلم کن کن من از شب به تو مشتاق‌ترم به پریشانی موهای تو سنجاق‌ترم توی لیوان شبم شربتِ سم خواهم ریخت تو که باشی وسطِ جمع به هم خواهم ریخت وصف حال نفسم نیست که بند آمده است قهرمانی که تو می‌خواستی «آدم بده» است نرسیدن به فصلی‌ست که پاییزتر است تو که هستی که شبم بی تو غم انگیز‌تر است؟ تو که هستی جلویت آینه دل باخته است؟ فکر تشبیه تو را از سرش انداخته است؟ بوی خواب است که پیچیده شده در ملحفه‌ام خفه‌ام بی تو به اندازه‌ی دنیا خفه‌ام گریه‌ام تا که مگر گریه به پایان برسد که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد #وحید_نجفی 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

من مسافر شدم و عشق مرا با خود برد خبر شوق مرا باد صبا با خود برد ڪولہ بارم شدہ یڪ باغ پر از شعر جدید دو سہ خط مثنوے و صد غزل و شعر سپید ڪولہ بارم پرِ بوسہ ست پر از بارانت پر احساسِ قلم گمشدہ در چشمانت پر تصویر گل و پنجرہ و ایوانت لب و آغوش تو و وسوسہ ے دستانت باید این بار تو را در بغلم خانہ ڪنم باید این بار خودم موے تو را شانہ ڪنم باید این بار تو را شعر ڪنم شور ڪنم واژہ ے گمشدہ را بار دگر جور ڪنم چشم زیباے تو هر بار هنر مے سازد واژہ از چشم تو امید دگر مے سازد غزلم نام تو را بردہ و دل مے بازد تو شدے عشق من و ؛ عشق بہ خود مے نازد من مسافر شدہ ام بیت دگر مقصود است تو نگو جان من اینبار رسیدن زود است قول دادم ڪہ در این بیت بہ دستم برسے بہ من عاشقِ معشوقہ پرستم برسے نگذار عشق ؛ ڪہ من بے تو خجالت بڪشم بگذار از لب تو شهد شهادت بچشم نگذار آخر این قصہ ملامت  بڪشم بلبلے در قفس و درد اسارت بڪشم تو صدایم ڪن و اینبار بگو جانم باش... درِ گوشم تو بخوان عشقم و مهمانم باش! #عباس_عظیم_زادہ 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

☫ دکــلـــ◐ــــه ☫ سلام... میشود به رسمِ قدیم برایت چند خط دلتنگی بنویسم پست کنم به نشانی چشمهات؟ میشود به نام کوچک صدایم بزنی جانم را جدا کنی از جهانِ نبودنت؟ میشود برایت بگویم گلِ صد پرِ خاطراتی که با تو نداشته ام کنارِ پنجره ای پشت به شباهنگام بهار چهارزانو نشسته با خودش فال می گیرد یکی درمیان    دوستم دارد    ندارد؟! تعبیرش را میدانی؟ میشود برایت بنویسم ما یک نفریم؟ خدا هم شاهد است همان اولین غروب توی پیراهنِ آغوشت حوالی عطر لبخندهات ته نشین شدم...  نمیدانم چرا حواسِ پرت دنیا به روی خودش نمی آورَد! خودت بگو اگر اینطور نیست چرا تمام شهر مرا به نامِ تو می شناسد؟! چرا شعرهای من به دنیا که می آیند رنگ نگاه تو را پوشیده اند...؟! میشود برایت بنویسم این روزها هر بار نفس میکشم دلم هزار مرتبه برای بوسیدنت تنگ میشود...؟! 📜#آزاده_رمضانی 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

وَ بادها خبر آورده‌اند از آن شبِ سخت که آمدند تبرها به قتلِ عام درخت شبی که از همه سو بوی مرگ می‌آمد از آسمانِ خدا هم تگرگ می‌آمد سرود ملّی من سرخیِ صدای تو بود شکوه پرچم من گیسویِ رهای تو بود به راز آتش و فریاد راه می‌بُردیم به کوچه‌هایِ مجاور پناه می‌بُردیم تو می‌دویدی و تاریخ ما عوض می‌شد هوای سُربی جغرافیا عوض می‌شد گلوله، آینه، شلیک، ماه؛ ... آزادی چه دلپذیری و مغرور! ... آه! آزادی میان معرکه خیام و سعدی‌اَم بودی در انتظار غزل‌های بعدی‌اَم بودی نوشتم از تو که شب را کلافه می‌کردی به مهربانیِ دنیا اضافه می‌کردی به رغم تیر و تبر خواستی قدم بزنی که سرنوشت خودت را خودت رقم بزنی شبِ سیاهِ خیابان به رنگ قالی شد خشاب پُر شد و در سینه‌ی تو خالی شد به جست‌و‌جوی چه می‌رفت خونِ تازه‌ی تو؟ کلاغِ پیر چه می‌خواست از جنازه‌ی تو؟ چه وقتِ ریزش برگ از تن درختان بود؟ اضافه‌کاریِ پاییز در زمستان بود تو را به شانه کشیدم مگر فرار کنیم خطوط قصه‌ی خود را ادامه‌دار کنیم جنازه‌ات وطنم بود و روی دوشم بود تمام جان و تنم بود و روی دوشم بود صدات کردم و گفتم که آه! زنده بمان تو را قسم به شهیدان راه زنده بمان بمان که آن‌ورِ معبر سپیده منتظر است درختِ زنده به فردا رسیده، منتظر است از آب و آتش و وحشت عبور می‌کردیم تمام خاطره‌ها را مرور می‌کردیم یگانه بارِ امانت به شانه‌ی انسان! وطن! تویی تنها آشیانه‌ی انسان! بمان که نبضِ رگِ آسمان تپنده به توست بمان که دار و درخت و پرنده زنده به توست دوباره منظره‌ای بی‌غروب خواهی شد قسم به خون سیاوش که خوب خواهی شد #سعید_مبشر 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🌗 #دکلمه 🌗 بنام تنهایی❤️ حس میکنم تو دل شب وسط اون همه ترس و تاریکی  تو یه جنگل گیر کردم؛ اگه بخوام حرکت کنم جایی رو بلد نیستم ؛ اگه بخام همونجا وایستم یه عالمه حیوون وحشی و گرسنه میان سراغم ترس بین رفتن و موندن هی به جونم افتاده دقیقا زندگیم همینه هرچی به روبه رو نگاه میکنم نای حرکت کردن ندارم؛ اگرم همینجای زندگیم وایستم ممکنه همه دلتنگیام و دردام روی من آوار بشن.. منم طاقتشو ندارم؛ انقدر دلتنگی و تنهایی بهم هجوم اورده که حس میکنم جز گریه کردن کاری ازم بر نمیاد... شدم مثل اون دختر بچه ای که میخواد با دوستاش عروسک بازی کنه ولی هیچ اسباب بازی نداره ! شدم مثل اون بچه ای یه عالمه اسپند جمع کرده تا ببره برای ماشین آدم پولدارا دود کنه تا پول بگیره ولی بارون شدیدی از اسمون داره میاد .. شدم مثل اون بچه ای که درس نخونده وفردا امتحان داره و از معلمش هم میترسه حالا مونده واسه ترسش گریه کنه یا درسی که نخونده... من با یه عالمه بغض و سردرگمی اینجای زندگیم گیر کردم ..  زندگی که شده یه صندوقچه پر از جوونی که نکردم ؛ پر از روزایی که عاشقی نکردم؛ پر از شبایی که  فقط با فکر و خیال گذشت. الان که به چکنم چرا افتادم یقه کیو باید بگیرم؟ به کی شکایت کنم؟ به کجا ببرم حرفای دلمو؟؟ یقه ی خدارو بگیرم؟ بگم کو اون دنیای قشنگی که وعده داده بودی؟ دنیایی که با عذاب دادن عزیزام داری زجرممیدی؟ با گرفتن پاره ی تنم امتحانم میکنی؟ نزاشتی خدا نزاشتی ؛ بیمعرفتی کردی ؛ نزاشتی بوی مامانمو حس کنم؛ نزاشتی صدای لالایاشو گوش کنم؛ نزاشتی. بغلش کنم نزاشتی.... به جاش گذاشتی ناراحتی عزیزامو ببینم گذاشتی مثل شمع آب بشن و من هیچ کاری نتونم بکنم... مگه من خودم خواستم بیام به این دنیا؟؟ خودت منو اوردی بس خودتم باید جواب سوالامو بدی تو بهمون یه دل دادی روا نیست این همه دلتنگی بهمون بدی... اینجایی که هستم اصلا روزای خوبی نیست ؛ یا زود تمومش کن یا اینکه من دارم تموم میشم... انگار ماه و خورشید تو زندگیم نیست؛ همه جا شب شده... خدا یه ذره ماه بفرست .. خیلی اینجا تاریکه. خیلی ترسناکه
✍️#سپیده_زاهدی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

ای دلبریت دلــهره ی حضرت آدم پلکی بزن و دلهره ام باش دمادم پلکـــی بزن از پلک تو الهـــــام بگیرم تا کاسه ی تنبور و سه تاری بتراشم هر مــــاه ته چا نشد حضرت یوسف هر باکره ای هم نشود حضرت مریم گاهی غزلم!گم شدن رخش بهانست تهمیــنه شـود همدم تنهایــــی رستم تهمینه شود بستر لالایی سهراب تهمینه شود یک غم تاریخی مبهم تهمینه ی من ترس من این است نباشد باب دلت این رستم بـــی رخش پر از غم این رستم معمولیه ساده که غریب است حتــــی وســــط ایل خودش در وطنش:بم ناچاری ازین فاصله هایی که زیادند ناچاری ازین مردن تدریجی کـم کم هرجا بروم شهر پر از چاه وشغاد است بگذار بمانـــــم کـــــــه فدای تـــو بگردم من نارون صاعقـــه خورده تو گل سرخ تو سبز بمان من به درک من به جهنم #حامدعسگری 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🗽 #دکلمه 🗽 حال دلم اصن خوب نیس..... ازدست این دلتنگی یه گوشه کز کرده تنهایی نشسته وسط یه مشت خاطراتی ک از تو ب یادگارمونده.... دیگه ب دلتنگی عادت کردم اخه یه جوری شده مونس تنهایام..... اگ یه روز پاشو نذاره تو گلوم وبغض تو گلوم مهمون نباشه نگران میشم..... گاهی وقتابایادت..... نگات..... خنده هات...... مهربونیات..... بغضم میشکنه و اسمون چشام بارونی میشه.... اما همین دلتنگی شده مونس شبای تنهایم. اگ بهت بگم همین دلتنگی برام بعضی وقتا مث عسل شیرینه واسم.... مثلا دلتنگ چشات.... دلتنگ عطرموهات ب وقت بارون..... دلتنگ دریای نگات...... همون نگاهی ک توشون عشق رو با تموم استخونای تنم حس کردم..... بعضی وقتا برام مث عسل شیرینه چیزای ک سهم من نشدن فدای سرت دلبر.... اما.... توبگو نداشتن تورو کجایی قلبم بذارم؟ ب این دل زبون نفهمم چی بگم؟ بگم برا همیشه رفت....؟ بگم تورونخواست.....؟ چی بگم....؟ نمیدونم شاید وقتی داشتی میرفتی فک میکردی اگ بری جای نبودنت پرمیشه.... شایدم باخودت فک کردی دل من مث بقیه دلا دوباره مهمون سینه یکی دیگه میشه.... دلتنگتم..... کاش میتونستم ب راحتی اسمون بغضمو بشکنم وببارم.... کاش میتونستم مث رعد وبرق غرش کنم و گوش جهان و کر کنم..... نمیخوام مث شیشه بشکنم..... اخه بدجوراز شکستن میترسم.... میترسم تکه تکه شم وهر تکه ام دستای زیادی رو زخمی کنه.... میترسم مردم شهر دلشون برام بسوزه وبهم ترحم کنن.... بگن اشکالی نداره فدای یه تارموهات بگن رهاش کن اگ سمتت برگشت مال توس اگ ن از اولم براتو نبود خسته شدم از بس ب صورتم نقاب ادمای شاد رو زدم و بازی کردم تو نقش ادم بی غم ودرد خسته شدم از اینکه اینقدعاشق بودم و...... دلم سر دو راهی گیر افتاده..... هربار ب یه سمتی میره هرسمتی میره ب بن بست میخوره دوست داشتنت میخوره ب بن بست حسرت دوست نداشتنت هم ب بن بست تنهایی میخوره یه روز حال دلم خوبه یه روزهم بد اصن گم شدم بین خنده و گریه هام همه خنده هام مث گل رو لبام خشک شدن گدایی میکنم عشق رو از چشای تو انگار همه اینا یه نشونس نشونه برا اینکه چقد دلتنگتم ک چقدبدون تو داغونم #به_قلم_مینا 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

وَ بادها خبر آورده‌اند از آن شبِ سخت که آمدند تبرها به قتلِ عام درخت شبی که از همه سو بوی مرگ می‌آمد از آسمانِ خدا هم تگرگ می‌آمد سرود ملّی من سرخیِ صدای تو بود شکوه پرچم من گیسویِ رهای تو بود به راز آتش و فریاد راه می‌بُردیم به کوچه‌هایِ مجاور پناه می‌بُردیم تو می‌دویدی و تاریخ ما عوض می‌شد هوای سُربی جغرافیا عوض می‌شد گلوله، آینه، شلیک، ماه؛ ... آزادی چه دلپذیری و مغرور! ... آه! آزادی میان معرکه خیام و سعدی‌اَم بودی در انتظار غزل‌های بعدی‌اَم بودی نوشتم از تو که شب را کلافه می‌کردی به مهربانیِ دنیا اضافه می‌کردی به رغم تیر و تبر خواستی قدم بزنی که سرنوشت خودت را خودت رقم بزنی شبِ سیاهِ خیابان به رنگ قالی شد خشاب پُر شد و در سینه‌ی تو خالی شد به جست‌و‌جوی چه می‌رفت خونِ تازه‌ی تو؟ کلاغِ پیر چه می‌خواست از جنازه‌ی تو؟ چه وقتِ ریزش برگ از تن درختان بود؟ اضافه‌کاریِ پاییز در زمستان بود تو را به شانه کشیدم مگر فرار کنیم خطوط قصه‌ی خود را ادامه‌دار کنیم جنازه‌ات وطنم بود و روی دوشم بود تمام جان و تنم بود و روی دوشم بود صدات کردم و گفتم که آه! زنده بمان تو را قسم به شهیدان راه زنده بمان بمان که آن‌ورِ معبر سپیده منتظر است درختِ زنده به فردا رسیده، منتظر است از آب و آتش و وحشت عبور می‌کردیم تمام خاطره‌ها را مرور می‌کردیم یگانه بارِ امانت به شانه‌ی انسان! وطن! تویی تنها آشیانه‌ی انسان! بمان که نبضِ رگِ آسمان تپنده به توست بمان که دار و درخت و پرنده زنده به توست دوباره منظره‌ای بی‌غروب خواهی شد قسم به خون سیاوش که خوب خواهی شد #سعید_مبشر 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🌠 #شعر 🌠 میان ماندن و رفتن حضورم را نفهمیدی تو گرمیِ تب عشق و غرورم را نفهمیدی دو چشمم در تمنا بود و دست یاری ام سویت تو حتی لحظه ی عشق و سرورم را نفهمیدی مرا سوزاندی و رفتی و خاکستر شدم بی تو میان آتش عشقت نفیرم را نفهمیدی از آن روزی که ره کج کردی و بادیگران رفتی دل بشکسته چون تنگ بلورم را نفهمیدی نه راه کج نه بار کج ندارد مقصد و حاصل تو در بی راهه ها، راه عبورم را نفهمیدی خدا پشت و پناهت من که نفرینت نمی گویم تو در ورد دعایم یا غفورم را نفهمیدی #موسی_رئیسی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

خورشید منتظر توست در قرارگاه صبح لبخند بزن ای الهه روشنی مسحور کن شب را با نگاهی عاشقانه
#امیر_محمدی
سلام دوستان عزیز صبحتون بخیر حال دلتون کوک ایام به کام 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

"من کجا و غزل و قافیه و شعر کجا !" این تو بودی که شدی باعث شاعر شدنم ♥️ ، #شبخیر🤗

♠️ #شعر ♠️ هرکجا گل کرد داغی بر دل دیوانه سوخت این‌چراغ بیکسی تا سوخت در ‌ویرانه سوخت عالم از خاکستر ما موج ساغر می‌‌زند چشم مخمور که ما را اینقدر مستانه سوخت حسن یک مژگان نگه را رخصت شوخی نداد شمع این محفل تپشها در پر پروانه سوخت مژده وصل تو شد غارتگر آسایشم خواب در چشمم همان شیرینی افسانه سوخت وضع دنیا هیچ بر دیوانه تاثیری نکرد بیشتر این برق عبرت خرمن فرزانه سوخت داغ دل شد رهنمای کوه و هامون لاله را سر به‌ صحرا می‌زند هر کس‌ متاع خانه سوخت برق‌ ناموس محبت را چو داغ آیینه‌ام من به خاکسترنشستم گر دل بیگانه سوخت مستی چشم تو را نازم‌که برق حیرتش موج می را چون نگه در دیدهٔ پیمانه سوخت بس که خوبان را ز رشک جلوه‌ات داغ است ‌دل می‌توان از آتش سنگ صنم بتخانه سوخت دور چشم بد زیانکار زمین الفتم مزرعی دارم که باید چون سپندم دانه سوخت آرزوها در نفس خون کرد استغنای دل ناله در زنجیر از تمکین این دیوانه سوخت بسمل آن طایرم بیدل‌که در گلزار شوق چون شرار از گرمی پرواز بی‌تابانه سوخت ✍️#بیدل_دهلوی 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🎙️ #شعر 🎙️ دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد؟! چه شد که بینِ تو و من چنین نفاق افتاد؟! زمان به دستِ تو پایانِ من نوشت آری مسیرِ واقعه این‌بار از این سیاق افتاد دو رودخانه‌ی عشقِ من و تو شط شده بود ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد! خلافِ قاعده‌ی سرنوشت بود انگار میانِ ما دو موازی که انطباق افتاد جهان برای همیشه سیاه بر تن کرد شبی که ماهِ تمامِ تو در محاق افتاد شِکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس مرا که طعمِ دهانِ تو از مذاق افتاد خزان به لطفِ تو چشم و چراغ تقویم است که دیدنِ تو در این فصل اتّفاق افتاد چه زندگانیِ سختی‌ست زیستن بی عشق ببین پس از تو که تکلیفِ من چه شاق افتاد! پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتیِ من -غریب‌واره‌ی تو- تا همیشه تاق افتاد تو فصلِ مشترکِ عشق و شعرِ من بودی که با جداییِ تو بین‌شان طلاق افتاد هوای تازه تو بودی، نفس تو و بی تو دوباره بر سرم آوارِ اختناق افتاد به باورِ دلِ ناباورم نمی‌گنجد هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد! ✍️#حسین‌منزوی 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

وقتی صدای پای تو تکرار می شود یک لحظه حال پنجره ها زار می شود تا عطر گیسوان تو در کوچه می وزد دل بی قرار لحظه ی دیدار می شود هر حس خفته ای که گلاویز رخوت است در انقلاب عشق تو بیدار می شود هرکس که چشم های تو را دید بی درنگ در تارهای عشق گرفتار می شود وقتی ندارمت دل بی طاقتم دگر دلخوش به آخرین نخ سیگار می شود برگرد، گرچه با دل تنگم غریبه ای گاهی رفیقِ پونه فقط مار می شود در ساز شعر سوز عجیبی نشسته است گویا زمانه بر سرم آوار می شود دارم فرار می کنم از شعر های خود هر واژه بی تو مصدر آزار می شود خیلی غریب گشته ام این روزها ببین حتی نفس برای خودم عار می شود این زندگی تشعشع مرگ است بعدِ تو دنیای من بدون تو انکار می شود #مرتضی_شاکری 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💥 #دکلمه 💥
یه مدت بود عوض شده بود هر روز بهش میگفتم میشه درست رفتار کنی؟ میگف من همونم که!ولی نبود... کارم شده بود همش نق بزنم گیر بدم که کجایی؟ چرا نیستی؟ چرا برام وقت نمیذاری؟ یادمه وقتی دعوامون میشد تند تند شروع میکردم به تایپ کردن که نکنه آف بشه... بهش زنگ میزدم میگفت عصبی ام؛اروم بشم زنگ میزنم بماند که هیچوقت اروم نشد که زنگ بزنه این من بودم که دوباره زنگ میزدم.... وقتی عصبی میشد باهام حرف نمیزد شروع میکردم به تایپ کردن پشت سرم!! همشو اشتباهی مینوشتم میترسیدم از صفحه چتمون بره منتظر میشدم اون دوتا تیک آبی. بخوره بعد چند دیقه سین میزد و جواب نمیداد!!!!! دوباره پیام میدادم زنگ میزدم ویس میدادم تا سین میکرد وقتی شروع به تایپ میکرد قلبم تند میزد نکنه بنویسه خدانگهدار!!! پیامش که میومد اخرشو میخوندم میدیم خداحافظی نکرده خیالم راحت میشد خلاصه همه شبا و روزاییکه اینجوری گذشت داشتم کم کم عادت میکردم به این اخلاقش و رابطه ای که رنگ و بو نداشت کم کم دیدم هر چندشب یه بار بهم میگه تمومش کنیم برو!!! گریه میکردم:؛از علاقم بهش میگفتم از اینکه تنهام نذاره ازاینکه بدون اون برام سخته هرشب منتظر بودم بهم بگه تمومش کنیم چون. دیگه گفتنش براش آسون شده بود و منی که تارو پودم بود....💔 رفتار سردش روز به روز بیشتر شد نبودناش زنگ نزدناش ندیدنش و دلتنگیای من.... هر وقتم بهش میگفتم میگفت:کار دارم داد میکشید و‌قطع میکرد به اینم عادت کرده بودم من به نبودناش داشتم عادت میکردم ولی بازم منتظر یه نور بودم از سمتش که هیچوقت اتفاق نیفتاد.... حالا من دیگه پیام نمیدم زنگ نمیزنم نگران نیستم ترس ندارم فقط دلتنگم....... میدونم اگه یه روز برگرده دیگه نمیتونم آدم اول باشم شبایی که من هق هق کردم التماس کردم برای شنیدن صداش!!!!!! نبود و نبودنش شد عادت! الان اروم شدم سکوت میکنم قلبم کوک میزنه ولی کاش از اول نمیومد که بخواد یه روزی بره عاشقی تاوان داره .......
#سپیده_زاهدی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💎 #شعر 💎
من اسیر یک نفر بودم که فالم را گرفت قهوه چشمان او فرض محالم را گرفت از جنوب غرب ذهنم باد و باران می‌رسد  آخرین برف زمستان شمالم را گرفت در میان جاده های این فراموشی گمم خاطراتم پیچ و تاب هر خیالم را گرفت هر چه من پرسیدم از او طفره می‌رفت از جواب جای پاسخ دادنم متن سوالم را گرفت آینه در آینه پیوسته تکراری شدم خیره شد بر چشم‌هایم، شور و حالم را گرفت عین و شین و قاف آمد عین و قاف و لام رفت مانعم شد عشق آری ابتذالم را گرفت در قمار سرنوشتی که ورق را چیده بود ناگهان دستی برآمد، آس خالم را گرفت من که خوشحالم از اینجا و رسیدن های خود آسمان بی سخاوت سیب کالم را گرفت تیغ را چون برگ پاییزی زمین انداختم آخرین وسواسِ این جنگ و جدالم را گرفت واژه هایم در گلویم یک به یک زنجیر شد اینچنین دیوانگی راه کمالم را گرفت
#مهرداد_آرا
#شماره_ثبت۷۰۷۹۹۹
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🏖 #دکلمه  🏖
دنیا خیلی کوچک است عزیزم شاید یک روز، حوالیِ انقلاب که خسته از روزمرگی و کار پشت چراغ قرمز در تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش میدهی که برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی میکند... . درست همان لحظه من با دست هایی در جیب، کوله ای پف کرده و بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است، نگاهم به زمین و فکرم در ناکجا از روی خط های عابر پیاده عبور کنم.... . دلت بلرزد بی معطلی کرایه ات را بدهی و باقی اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله ی چند متر دنبالم راه بیفتی... . و ببینی که میروم طبقه ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک میشوم... . ببینی که مینشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار.... . نزدیک بیایی... . صندلی را عقب بکشی بی حرف بنشینی رو به روی ام.... صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسال شده به رسم همان روزها برای مشتری هایِ ثابتِ شب هایِ پاییزی اش از قهوه ی کهنه دم اش دوفنجان برایمان بیاورد و موقع رفتن در حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده، زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟! بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده اش پخش کند... . بی مقدمه حرف بزنیم پای گذشته را وسط بکشیم از لحظه ی آشناییمان تا آخرین قرار... . همه را کالبد شکافی کنیم! شاید لا به لای حرف هایمان دختر و پسری بیست ساله وارد کتابفروشی شوند و رمانِ بربادرفته ی مارگارت میچل را بگیرند و با ذوق بروند... شاید با لبخند نگاهشان کنیم.... شاید بغض گلویمان را بگیرد و ول نکند! با تمام شدن آخرین قطعه ی موسیقی بدون خداحافظی از مردِ میانسال کتابفروشی را ترک کنیم... . و زیر بارانی پراکنده و بادی پریشان... . لا به لای شلوغیِ خیابان در سکوت قدم بزنیم... . و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جدید مان خداحافظی کنیم و برویم دنبال دنیای بی ذوق خود! فقط میدانی دردَش اینجاست که در تمام این ساعات سرِ یک میز حرف زده ایم بدون اینکه در صدای هم غرق شویم از یک کتاب شعر خوانده ایم بدون اینکه در چشم هم زل بزنیم زیر بارانِ پاییزی قدم زده ایم بدون اینکه دست هم را بگیریم.... دردَش اینجاست که دنیا خیلی کوچک است عزیزم... خیلی...
#علی_سلطانی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🍀 شعــــر 🍀 برایت ماه من امشب، انار جان کنم دانه ترک برداشت قلب من، ز سحر چال و آن چانه نمی داند کسی رازم، دلم غمگین و بیچاره مداوایی نمی بینم، به جز رفتن به میخانه دمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی ارزد بگو دیگر چه می خواهی، بیا این دام و این دانه من سرگشته و حیران، به پایت گشته ام گریان نمک گیرم نخواهی شد، بمان قدری در این خانه شراب تلخ می خواهم، که مردافکن بود زورش بنوشان جرعه ای از آن لب و دندان، به پیمانه من از جادوی الفاظت، و شعرت، بارها خواندم که مردی اینچنین عاشق، نخواهم یافت دردانه کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش نخواهم داد یک لحظه، از این حالم به بیگانه نمی یابی نشان از عقل در کارم، که چون پر زد برو واعظ نخواهد شد، دگر او سوی کاشانه الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی بیا بنشین کنار من، بزن تکیه بر این شانه نمی بینی خطا از من، دمی با من مدارا کن اگر خواهی بکش اما، بگیر آن بوسه دزدانه بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم و شب را تا سحرگاهان، بیامیزیم جانانه میان بازوان خود، به بندم کن به آسانی من این بند و گرفتاری، کشم بر دیده مستانه صلاح از ما چه می جویی،که مستان را صلا گفتیم مگو زاهد نمی گیرد ، به گوشم پند رندانه تو با من نکته ها خوانی، من و او رازها داریم تو گویی ترک عشرت کن، من او خواهم غریبانه الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور زلیخایت بیاد آور، که شد مجنون و دیوانه #راضیه_اقدس🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401