دکلمه✍️سناریو🎥
رفتن به کانال در Telegram
♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿
نمایش بیشتر7 273
مشترکین
+2024 ساعت
+427 روز
-3130 روز
آرشیو پست ها
7 282
🍇 #دکلمه 🍇
تـازه وارد رابطـه شـده بـود
احسـاس میـکرد خوشبخت ترین
آدم دنیـاسـت
حـس میکرد روی ابـرها داره راه میره
میگفـت : یه جوری عاشـقمه و
یه جوری به من محبـت میـکنه که
تا به حال هیـچ احـدی این طوری
باهام رفتـار نکرده .
ازَم پرسیـد :
مـگه یه آدم چی میخواد از زندگی و
از یه رابـطه؟!
بهـش گفتـم :
نمیخوام تـوی دلـتو خالی کنـم یا
بهـت استـرس بدم اما از طرفی
حس میکنم بایـد بهـت بگم
تا آگاه باشی و جلـوی ضربـه های
روحی احتمالی رو بگیـری
گفت : یعنی چی!!
میشـه بگی منظـورت چیـه؟!
گفتـم : عزیـزم خودت میـدونی که
من کتـابهای روانشـناسی و روان درمانی
زیـادی خوندم و تا حـدودی اطلاعات دارم
خوب گوش کن ببیـن چی میـگم
یه قـانون کلی که تـوی دنیـا
وجـود داره ایـنه :
" هر چی انـرژی و هیـجان بیشـتر،
ثبـات و پایـداری کمتـر "
گفت : میشـه واضح تر توضیح بدی؟!
بهـش گفتـم : اگه فـردی که باهـاش
به تازگی آشـنا شـدی خیلی هیـجان داره
یعنی به طور مـداوم زیـر سِیـل احسـاسات
داره غرقـت میـکنه ،
متاســفم که اینو بایـد بهـت بگم
به احتمال خیلی زیـاد ، احسـاساتش عُمـق
نداره و خیلی زود نا امیـدت میـکنه
بهـش گفتـم:
من اینو شخصـا تجـربه کردم
کسی تـوی زنـدگیـم اومـد که خـدای
احسـاس بود و به خاطـر داشـتن من
حاضـر بود هر کاری بکنه و همه جوره
منو وادار به دوسـت داشتن خودش کرد
و من خیلی بهش علاقمنـد شـدم
جلوی خانواده م و خانواده ش مدام از
من تعریف میکرد. مدام کنـارم بودم
لحظه ای ازم دور نمیشـد و مدام جمله ی
دوستت دارم رو توی گوشـم میگفت
منم تمام محبتـمو خرجش کردم
و بهش دلبسـته و وابسـته شـدم
اما از قدیم هم گفتـن:
تب تنـد زود سـرد میشـه
یهویی و بدون مقـدمه
اون همه عشـق فروکش کرد
و به جایی رسیـد که حس کردم
با من دیگه خوشحال نیست
و بهش گفتـم بره سـراغ زندگیش
و اونم خیلی راحـت رفـت
من مونـدم و یه عالمـه سـوال بی جواب
من مونـدم و خاطراتی که دیوونه م میکرد
من مونـدم و یه عالمـه بی اعتمـادی
به همـه ی آدمایی که بعـد از اون
اومـدن سمتـم .
چشماش پر از اشـک شـد و گفت:
خدای مـن ... باورم نمیشـه
چقدر دردنـاک ...
گفتـم : آره عزیـزم
هـر چی عطـش و اشـتیاق بیشتر
عمـق احساسـات کمتـر .
اینو هــرگز فـراموش نکن
هــرگز ...
#ژیلا_معصومی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 282
🦋
بزن حرفی، بخوان شعری، مرا هم یاد کن گاهی
اگرچه غرقِ اندوهم دلم را شاد کن گاهی
بیا تا سنگفرشِ خیسِ باران خورده و دلتنگ
هوایِ برگِ زردی که به خاک افتاد کن گاهی
غروبی بس غم انگیزم، از آه و غصه لبریزم
شبِ هوهویِ پاییزم گله با باد کن گاهی
نه بیش از این، به قدری که سرم بر شانه ات باشد
برایِ گریه کردن فرصتی ایجاد کن گاهی
نصیبِ آنهمه رویایِ شیرین، تلخکامی بود
منقش سنگ را از تیشه یِ فرهاد کن گاهی
به یادِ من که سر در زیرِ پر، پرواز یادم رفت
پس از این مرغِ عشقی از قفس آزاد کن گاهی
اگرچه از مغول مانده ست زخمی بر خراسانم
مرا غرقِ نوازشهایِ گوهرشاد کن گاهی
"تمامِ هستی ام تکرارِ تاریکی ست" بعد از این
شبم را پُر"فروغ" از شعرِ "فرخزاد" کن گاهی
صدایِ نغمه یِ پُرسوز عشقی کوکِ جانم کن
به سازی و به آوازی مرا فریاد کن گاهی
شراب انداختم دلتنگی ام را، شعرِ نابی شد
جهانی را به یادش مست از شهراد کن گاهی.
#شهراد_میدری🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
7 282
Repost from دلخط
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
میدونی…
بعد از این همه مدت،
بیشتر از همه
یه چیز
اذیتم میکنه…
اینکه آخرش
هر دوتامون
برای نفرِ بعدی،
بهترینِ خودمون
میشیم…
در حالی که
کاش
همون آدم
برای هم
میشدیم…
عجیب نیست؟
آدمها
بعد از هر شکست،
مهربانتر میشوند.
بعد از هر رفتن،
قدرِ ماندن را
بیشتر میفهمند.
بعد از هر خداحافظی،
میآموزند
چطور
کمتر دل بشکنند.
اما افسوس…
این آموختنها
اغلب
سهمِ کسی میشود
که دیرتر
واردِ زندگیمان شده است.
و آن کسی
که تمامِ این درسها
به بهای اشکهایش
نوشته شد…
فقط
یک خاطره میشود.
گاهی فکر میکنم
عشق
شبیه مدرسهایست
که شهریهاش
دلِ آدم است.
تا وقتی
همهچیز را
از دست ندهی،
هیچچیز را
درست یاد نمیگیری.
ما
اشتباه کردیم…
نه در دوست داشتن،
که در دیر فهمیدن.
دیر فهمیدیم
آغوش،
از غرور
ارزشمندتر است.
دیر فهمیدیم
گاهی
یک «ببخش»
میتواند
سرنوشتِ دو نفر را
عوض کند.
دیر فهمیدیم
بعضی سکوتها
نجابت نیست…
آغازِ فاصلهاند.
و حالا…
هر کدام
نسخهی بهتری
از خودمان شدهایم.
آرامتر،
صبورتر،
فهمیدهتر…
اما
برای کسی
که هنوز نیامده است.
و این
تلخترین قسمتِ قصه است…
اینکه
بعضی آدمها
تمامِ درد را
تحمل میکنند…
فقط
تا نفرِ بعدی
عاشقِ
نسخهی کاملترِ آنها شود.
اگر روزی
دوباره
همدیگر را دیدیم…
نه از گذشته
گلایه میکنم،
نه از تقدیر.
فقط
آرام
به چشمانت نگاه میکنم
و با خودم میگویم:
کاش…
کاش
تمامِ چیزهایی
که بعد از هم
یاد گرفتیم…
وقتی
کنارِ هم بودیم
بلد بودیم.
شاید آن وقت…
آخرِ این داستان،
به جای
دو غریبهی آشنا،
هنوز
خانهی هم بودیم…
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
7 282
دکلمه
یادمه وقتی تو کوچه پس کوچه ی بی کسی ، زیر بارون وتگرگ بی رحم زمونه،دنبال سرپناه میگشتم...
تو...چترتو باز کردیو با مهربونی خاصی بهم گفتی:بیا زیر چترم ،برای توأم ، جا هست...
دستامو که از زمهریر بی مهری،یخ زده بود گرفتی تو دستاتو هااا کردی...
آااااخ که چقد بجونم چسبید،هنوز گرماشو تو وچودم حس میکنم.
سرمو چسبوندی به سینه ات و آرووم در گوشم گفتی: غصه نخور،من باهاتم،دیگه لازم نیست از چیزی بترسی....
آاااخ که چقدر محتاج شنیدن این حرفت بودم.
محتاج یه جون پناه...
محتاج یه تکیه گاه امن که بتونم ، زیر طوفان بلا و مصیبت ،بهش تکیه کنم....
محتاح اینکه پشتم به یه کوهی عین تو گرم باشه...
کوهی که زلزله های با ریشتر بالا هم ، قادر به لرزوندنش نباشن...
تو...
برام حکم قایقی رو داشتی که تو دریای پر تلاطم زندگی با تمام بالا وپایین رفتنا،منو به ساحل ، امن آرامش رسوند...
حالا....
دلخوشم به بودنت....
دلخوشم به دیدنت...
دلخوشم به شنیدن صدات....
دلخوشم به آرامشی که بهم میدی...
از خدا متشکرم بخاطر بودنت....
ممنونم که هستی وشونه ی مردونت ،بهترین جای امن برا تکیه دادنه...
حالا با آرامش خاطر میتونم ، سرمو بذارم رو سینه ات و خوابای طلایی ببینم...
ممنونم که هستی...
که دارمت...
نفسم...
باش،تا،هم نفست باشم...
#علی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 282
⚘#دکلمه⚘
🍂🍂
شما اونور ایستاده بودی بین طرفدارا میگفتی ، میخندیدی ... دلبرونه .
ما هم این ور تک و تنها تکیه داده به دیوار با خود میخوندیم ؛
“ تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد “
نگاه هم میکردی مارو یه گه گاهی ... ولی آدم که دلش گیر باشه همش با خودش میگه نه ، اتفاقی بود ... اشتباه شد . همینجوری بود ... نه ، اصلن نه !
میدونی میخام چی بگم جانا ؟
میخام بگم دل که ببازی ... تمومه !
درد و دوات میشه یکی .
نگات نکنه درد میگیره کل بدنت و میخای بمیری ...
نگات که کنه ولو چند ثانیه یهو انگار تریاک چایی نبات و داده باشن دستت مثه چی آروم میشی ...
خلاصه که شما اون دست ایستاده بودی ما این دست !
قلبم شده بود دو قسمت ... عین سرم ! عین کل بدنم ! نصف میگفت برو سلام کن ، بگو بخند ... نصف می گفت نه ؛
بزار یار آید که آمدنش خوش است .
این و همین الان خودم گفتم ؛
بزار یار آید که آمدنش خوش است ...
بدم نشد . باید یه کم بالا پایینش کرد ، قشنگش کرد ، عین شما خوش رنگ ، دلبرونه کادو پیچش کرد آورد گذاشت دم در خونتون زنگ زد در رفت ...
در رفت همون اطراف پشت درختی ، دیواری ، دری پنهونی نگاه کرد میای برمیداریش ، باز میکنی ، میخونیش ... از اون خنده دلبرونه خوشگلا میکنی میری .
جانا شما نیومدی ... ما هم این غرور لعنتی نزاشت بیایم .
قول ! قول که شب برسم خونه داد بیداد میکنم غلط کرده یه بار دیگه شما باشی بخاد ادا دراره ... غرور و میگم .
یه لنگه پا ایستادیم تا شما رفتی ، ما هم رفتیم . چه رفتنی ؟
ما رفتیم ولی موندیم !
یعنی میخام بگم جسم و روح جدا شد وانگهی روح موند اونجا که شما مدت ها ایستاده بودی از عطر حضورتون نفس کشید ... جسم راه افتاد ، رفت قدم زنون خیابون های شهر و متر کرد .
#كوروش_كلانتری
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 282
غزل: پردهی حقیقت
دل اگر آیینه شد، جز نقشِ جانان کار نیست
عشق اگر در جان نجوشد، نامِ آن هم یار نیست
عاشقی گفتی که خدمت در رهِ انسان بُود
خدمتِ بیعشق گر باشد، بهجز تکرار نیست
چون حقیقت در مسیر نور جاویدان شده
هیچ راهی پیشِ او، تاریک و ناهموار نیست
گرچه آمد هر رسولی با پیامی از حضور
آنچه مانده از همه، جز مهرِ در گفتار نیست
بت اگر از نامها خیزد، ز جهلِ آدمیست
ورنه در آیینهی حق، هیچ نقشِی عار نیست
هر که دین را در حدودِ فهمِ خود معنا کند
آنچه گفت از روی عادت بود و از اسرار نیست
ریشه گر در خاکِ واحد بود و شاخه شد جدا
اختلاف از چشمِ ما، از اصلِ آن انکار نیست
آنکه با چشمِ دلش، خود را ورق زد، بینقاب
جز خودش آیینهای روشنتر و بیدار نیست
روح اگر جاری ست در هر ذره از این کائنات
پس میانِ ما و او، جز پردهی پندار نیست
این جهانِ بیکران گر در نظر محدود شد
چشم اگر در بند ظاهر شد، دگر هوشیار نیست
آدمی گر عمر را در خوابِ عادت طی کند
بی خود از خود زیستن، جز عمر بیمقدار نیست
علم اگر تا کهکشان ها بال و پر بگشوده است
بیدل و بیعشق، این پرواز هم پربار نیست
در کتاب بی نهایت از شروع ماجرا
جز خیالِ ذهنِ ما، چیزی در این مقدار نیست
چون قیامت می رسد، پرده فرو افتد ز راز
در میانِ ما و دنیا دیگر این دیوار نیست
ای سروشِ رودِ آگاهی، سخن را تازه کن
دیدهی بینور را تابِ چنین اسرار نیست
#امیر_قیامت
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 282
شده باران بزند قلب تو دیوانه شود؟
همه ی خاطره ها نزد تو بیگانه شود؟
شده از دست کسی یک دفعه دلگیر شوی ؟
او در آغوش کسی باشد و تو پیر شوی؟
شده با جان و دلت عاشق و مجنون باشی؟
او کنار دگری باز تو دلخون باشی؟
شده با یاد کسی تا به سحر گریه کنی؟
با خدا درد و دل و پیش همه شکوه کنی؟
شده روزی برسد بغض امانت ندهد؟
آنقدر گریه کنی هیچ ز یادت نرود؟
من پر از دردم و این است غم دیرینم!
همچو فرهاد شدم کوه غمم شیرینم...️!
#علی_پیرانی_شال
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 282
🦋
من خیس ِ باران باشم و در را به رویم وا کنی
عطر ِ تمشک و پونه را با خنده ات معنا کنی
مانند ِ برگ و شبنمی، سرد از هوای ِ نم نمی
در خود بلرزم تا کمی در دستهایم "ها" کنی
بگذاری آن سو صندلی، محو ِ هوای ِ مخملی
با چوبهای ِ جنگلی شومینه ای برپا کنی
کتری و رقص ِ شعله ها، آویشن و هِل در هوا
یک سینی از عشق و صفا سهم ِ من ِ تنها کنی
فنجان پُر از چایی شود، از من پذیرایی شود
عصرم تماشایی شود وقتی سری بالا کنی
یک عمر زن باشی ولی، غرق ِ سخن باشی ولی
دلتنگ ِ من باشی ولی با خنده ای حاشا کنی
حالی به حالی جای ِ گل، رقص ِ شمالی جای ِ گل
بر روی ِ قالی جای ِ گل، نقش ِ نگار ایفا کنی
آیینه ای بگذاری و دل بر دلم بسپاری و
آن شانه را برداری و با تار ِ مو غوغا کنی
مو جنگلی ِ تا کمر! با روسری ِ مِه به سر
ای وای اگر چشمت خزر، لب را قزل آلا کنی
با مزه ی ِ توت ِ ملس، با شعر ِ حافظ همنفس
رقص ِ الا یا ایها الساقی ادر ودکا کنی
ای جویبار ِ زمزمه! ای مستی ِ بی واهمه!
اصلأ که گفته اینهمه آیینه را زیبا کنی؟
جرم ِ من عاشق بودنم، شلاق ِ مویت بر تنم
بهتر که این حد خوردنم را زودتر اجرا کنی
چیدی گل ِ مهتاب را، تا پشت ِ پلک ِ خواب را
سهم ِ هزاران قاب را تصویری از رویا کنی
من صبح شعری خوانده ام، شاید تو را گریانده ام
تا جای ِ خالی مانده ام یک شاخه گل پیدا کنی
#شهراد_میدرے🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
7 282
🦋
بی تو ای سروِ چمن، نقش جهان را چه کنم؟
تلخی ثانیه ها یا تو بگو فعلِ زمان را چه کنم؟
من اسیر خط چشمان سیاه تو سیه دل بودم
رفتنت گرچه عیان است ، عِنان را چه کنم؟
با تو آواز خوش است نغمه سازش سنتور
ساز برجاست هنوز سوز زبان را چه کنم؟
بعد تو هیچ صفایی نبرَم عابر شبها گشتم
ننگ بر عشق بگو گریه پیر زنان را چه کنم؟
دوش در خواب بدیدم شاخ شمشاد شدم
بعدِ بیدار شدن جامه دران را چه کنم؟
تو حرامم کردی غیر خودت هر زن را
زوجه گشتی دگری ، بار گران را چه کنم؟
گفته بودم در دروازه چَتین باغلاناجاخ
طعنه کور دل و چشم تَران را چه کنم؟
چوب بر چرخ همین عشق مگر کم بودست؟
تیر آتش به سرُ و در رهِ جان را چه کنم؟
از نسیم سحر آزرده و دل رنجورم
لعن بر عطر تنت باد وزان را چه کنم؟
تا ابد لعن به تو گرچه تورا نیست حیات
شاه کارا بگو حاجت گورخران را چه کنم؟
#حسام_شاه_نظر🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
7 282
میشد همین حالا میان دو جرعه درباره بودنت بنویسم، اگر بودی. درباره لبهات، چشمهات، دستهات. درباره کیفیت وجود داشتنت، جاری بودنت، پناه بودنت، پناه خواستنت.
درباره این که چطور وقتی تو را میبوسم، آتش ملایمی درون سینهام استخوانهای اندوه را ذوب میکند و من رویین تن میشوم و بعد که تو لب از لبم برمیداری و نگاهم میکنی، از دیدن صورتم در چشمهای تو نمیترسم و دیگر هیولا نیستم، نه، به اعجاز بوسهی تو من قوی مغرور دریاچههای روسیه شدهام، در بالهای که برای تو نوشته چایکوفسکی. بر اساس شکوه راه رفتنت، و طرز لبخند زدنت، و جنون اسمم را صدا کردنت.
بله، میشد بنویسم چگونه در زهرمارترین دورهی بشر، از مرگ و تباهی و جدل پناه میبرم به تو، ای دین تازهی مهربان. که تو دقایق بعد از اذان موذنزادهای، و دقایق بعد از آواز شجریانی، و دقایق بعد از دعای مادری وقتی سر سجاده چشمهایش خیس میشد و الهی العفو میگفت.
میشد بگویم تو چطور در سادگی و شکوه و آرامش، وقتی حتی هیچ کاری نمیکنی جز با لبخند به دنیا نگاه کردن، چطور تمام معابد دنیایی به تنهایی. میشد بنویسم که ماه نو تویی، وقتی تاریکترین شبهای کوهستان را نیمهروشن میکنی تا من از یاد نبرم تاریکی یعنی نبودن نور، و تا تو هستی من تاریک نخواهم شد. میشد بنویسم چطور مرا که در ایستگاه قطار متروک جا ماندهبودم پیدا کردی و در چمدانت گذاشتی و بردی تا قله های آبی بدنت. و یادم دادی علاقه رنج ندارد، شور دارد و شوریدگی علاقه اسمش دیوانگی نیست، اسم محترم و بزرگ و متبرکی دارد: شفا.
اگر بودی میشد خیلی حرفها بزنم برایت، برای چشمهای نگرانت وقتی نمیخندانمت، برای دستهای نوازشگرت وقتی درد میکشم، برای لبهایت وقتی پدربزرگم میشوی و دعا میخوانی، برای وردهای آخر شبت وقتی میخواهی دردهای جهان معاصر را تسکین بدهی، برای خدای مهربان میان بازوان تو، برای شراب بوسههای طولانی اول صبح، برای تنانگی و غوغا، برای مستی و رقصیدن در چهارراههای شلوغ، برای نوشیدنت، برای خواستنتای خواستنیترین، ای خواهنده، ای بوسیده و بوسیده شده، ای باهار طولانی. ای عشق، ای کاملترین کلمه.
نیستی، و نبودهای، و نخواهی بود. برای همین است که "کلمه" مزخرف ترین اختراع بشر است. اختراع یک بازنده، برای آن که شکستش را پشت ابرهای حروف پنهان کند. هیچ کلمهای مرا به تو نمیرساند، و این جنون عاقبت شکستم خواهد داد...
#حمید_سلیمی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 282
کاش کمی...
کاشکی اون همه سال،
اون همه زنگ،
اون همه وقت،
توی مدرسه به جای مشتق و انتگرال، گرفتن و پیدا کردن سرعت ماشین بدون اصطکاک،
کاش جای آن همه قواعد بی خاصیت عربی، جای اون همه اصول و احکام که فقط شبای امتحان حفظ کردیم،
جای اون همه زنگ پرورشی که الکی وقت گذروندیم،
جای اون همه مرگ...مرگ...مرگ...،
جای حفظ کردن اون همه ترکیبات و جداول شیمیایی،
جای اون همه آرایه و استعاره،
جای اون همه حفظیات زیست گیاهی و جانوری،
اون همه تاریخ معاصر دروغ که زشت ها رو زیبا و زیبا رو زشت معرفی کرد،
جای اون همه جبر و مثلثات؛
کمی زندگی،
کمی آزادگی و شهامت،
کمی بردباری و شجاعت،
کمی منطق و انصاف،
کمی توانایی درک شرایط دیگران و همدلی،
کمی به جای دیگران فکر کردن، کمی با هم بودن،
کمی دوست داشتن و صمیمیت،
کمی ثبات اندیشه و ثبات قدم،
کمی یک رنگی و دوری از دورویی، تظاهر و ریا،
کمی خود بودن، ابراز وجود کردن،
کمی عزت نفس و بزرگ منشی،
کمی مردانگی و جسارت،
کمی زنانگی و ظرافت،
کمی کمک کردن، دست گیری، تکیه گاه بودن،
کمی محرم بودن، قابل اعتماد بودن، آدم حسابی بودن، جا نزدن، خسته نشدن، قوی بودن،
کمی پشت هم بودن توی شرایط سخت،
کمی اهل دل بودن، با مرام بودن،
کمی جنبه داشتن، با ظرفیت بودن،
کمی متفاوت فکر کردن و خلاقیت،
کمی پایمردی، سرسختی، دنبال علاقه و هدف رفتن رو یاد می گرفتیم!
کاش
کمی غرور،
کمی عزت،
کمی فریاد یاد می گرفتیم،
تا الان آدمای بهتر، قوی تری و قدرتمندتری بودیم. زیر بار هر عقیده ی بی ارزش، هر حرف مفت، هر پخمه یِ ناکس و نااهلی، هر قدرت و زوری نمی رفتیم💝
#ناشناس
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 282
قسمت می دهم از نقطه ی پایان برگرد
نا رفیقی نکن ای دوست تر از جان برگرد
روزِ من: شب، شبِ من: غصه و ماتم شده است
شوق و انگیزه و آرامش و سامان برگرد
شور و شوق دل من!رفتن تو پیرم کرد
شده ام مرکز زجرآور بحران برگرد
شعله ی رفتن تو،خرمنِ فردای مرا؛
زده آتش،شده ام خسته و ویران برگرد
رفته از پنجره ی عشق! مردد شده ای؟
شک نکن جان خودت از درِ ایمان برگرد
درد دوری تو بدجور زمینم زده است
من مریض توام ای چاره و درمان برگرد
لعنتی!عمق ابَر فاجعه را می فهمی؟
تا نکشته ست مرا ماتمِ هجران برگرد
چه کسی مثل من آواره و دیوانه ی توست؟
می شوی آخر این راه، پشیمان... برگرد
من نباشم چه کسی چشم تو را شعر کند؟
ماه زیبای دلم! گوهر تابان برگرد
شده ای سوژه ی اشعار کدامین شاعر؟
شاه بیت غزل من! نشو مهمان برگرد
بی تو هر منظره ای زشت و پر از ایراد است
راز زیبایی پاییز و بهاران برگرد
لیلیِ قصه ی من!علت دلدادگی ام
مثل مجنون زده ام سر به بیابان برگرد
گفته بودی: به خدا هرچه شود می مانم
ای هوای نفسم! حضرت جانان برگرد
گلشن عشق من از دوری تو خشکیده ست
مثل بی تابی یک رود خروشان برگرد
صحبت از حرمت عشق است، نه احساس خودم
تا پس از ما نشود عشق،پریشان؛ برگرد
ظاهرا کودک وجدان تو راحت خوابید
تو ندیدی که شدم درهم و داغان؟ برگرد
محض من،محض خدا،محض همه خاطره ها
من به قربان تو بانو به هر عنوان برگرد
گفته ام هرچه که آمد به سرم؛ خوددانی
حضرت زلزله در صورت امکان برگرد
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
#حمیدرضا_گلشن
7 282
یادته دلبر؟؟؟
تابستون که به آخراش نزدیک میشد چه ذوقی داشتی واسه رسیدن پاییز؟
میگفتی: اخ پاییز بیاد، درختا عروس شن، گرد بارون بشینه رو تن شهر...
با تعجب نگات میکردمو میگفتم: دیوونه تو پاییز که درختا برگاشونو می تکونن؛ عروس نمیشن، بعدم بارون نم داره گرد نداره که!
میخندیدیو میگفتی: میدونم فیلسوفجان! اما من پاییزو از چشم خود دیوونم دارم شرح میدم نه از دید توی عاقل مآب...
ابروهامو گره میکردم تو همو میگفتم: حالا که رسید به پاییز تو شدی دیوونه؟
چشماتو تو کاسه تاب میدادی ژست مکش مرگ من میگرفتیو میگفتی: دست خودم نیست، همین که صدا پای پاییز میاد، میزنه به سرم!
یادته دلبر؟؟؟
میگفتی: لعنتی همه چیش دلچسبه؛ غموغصه و دلتنگیش، هوای ابریو بارونش، رقص موزون برگریزونش، سوزو سرماش، حتی تنهاییاش...
هر چی دلبری بلد بودم میریختم تو چشامو میگفتم: حسودیم شد که...
از رو زمین بلندم میکردی، میزاشتی رو پاهاتو میگفتی: کاش به بهونه پاییزم که شده تو حسود شی سر خواستن من که بدجوری حسادتت به دلم میشینه!
یادته دلبر؟؟؟
بو پاییز داره میادو من بدجوری حسادت ریشه دوئونده تو همه رگوپیم!
حسودم نسبت به زمینی که قدم روش
میزاری، به برگایی که پا روشون میزاری، به بادوبارونی که رو سرو صورتت میخوره، حتی به ژاکتو شال گردنت...
#مهلا_بستگان
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 282
.
به چشمانت نمیآید چنین نامهربان بودن
در آغوشم بگیر امشب به رسمِ میزبان بودن
لباسِ کهنگی را از تنم بیرون بیاور، زن!
در آغوشت گمانم میشود از نو جوان بودن
هوای مرگ میآمد ز من، با دیدنت امّا
درونم زنده شد یکباره میلِ جاودان بودن
مرا آغوش وا کن، در تو پروازم تماشاییست
چه سودی میبری غیر از همین، از آسمان بودن؟
نه، این که در افق پیداست هممحدودهٔ من نیست
وسیعم با تو، بودن با تو یعنی بیکران بودن
به یکدیگر نمیآییم؟! مردم یاوه میبافند
هراسی نیست از حرفِ دهانِ این و آن بودن
نباید بیهوا عاشق شد این فرمایشِ عقل است
خوشا با عشقِ تو در زمرهٔ دیوانگان بودن
عمیقِ چشمهایت نقطهٔ عطفِ جهانم شد
چگونه میتوانم بعدِ تو با دیگران بودن؟
کتابِ عمرِ من متنی غمانگیز است و طاقتسوز
به تو میآید اینک فصلِ خوبِ داستان بودن
#محمد_میرزا_بازرگانی🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
7 282
.
احتمالا بدنم را برای تو آفریدند. برای زخمی که تو بودی و پیش از من بود. مرا آفریدند تا زخم تو زمینی برای زیستن داشته باشد. و غروبها، کسی باشد که به یاد بیاورد تو بسیار غمگینی. و شبها کسی باشد که بسیار به تو فکر کند، و به انتهای تاریکی قلب خودش برود، و کودک بیهمبازی ظهر تابستان کوچه باشد.
تو پیش از من بودهای. آدمهای بسیاری تو را گریستهاند. نصرت تو را شعر کرده: به سوگواری مویت سلام بر غم باد. همینگوی تو را داستان کرده: مینوشم به سلامتی تو و زخمهایت. داوود نبی تو را آواز خوانده. تو همیشه بودهای، اما آیا هرگز کسی مثل من بیابانی برای رقص بوتههای خار تنهاییت بوده؟
ای ابتلای خوشایند دائم من، که از تو گریختن به گریختن ماهی قرمز از تنگ شبیه بود و بیقرارم کرد، حالا که ترکم کردهای خوشحالی؟ مرا، اعتیاد مهیبت را، سلول بیمار گوشهی قلبت را. و شبها که برایت شعر نمیخوانم، دلت برای اندوهم تنگ نمیشود؟
روی دست دنیا ماندهام. درخت نیمهخشک کویرم، نه به کار هیزمشدن میآیم و نه دوباره سبز خواهمشد. کاش میشد بگویم بیا روی شاخههایم لانه بساز، اما آدم کسی را که دوست دارد به جهنم دعوت نمیکند. خوب است که فراموشم کردهای، حالا میتوانم قبل از خواب به ستارهای مرده نگاه کنم و بگویم سلام منِ دیروز، خوشبینی کودکانهام بالاخره تمام شد، حالا میتوانی بخوابی.
جهان از صدا خالی است. باد لای برگهای درخت حیاط میپیچد. گربهی سالمند حیاط روی پایم خوابیده. این شمایل تنهایی من است. میبینی؟ جای تو اصلا اینجا خالی نیست.
همین.
#حمید_سلیمی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 282
مثل بيماری که بالاجبار خوابش می برد
مرد اگر عاشق شود، دشوار خوابش می برد
می شمارد لحظه ها را ؛ گاه اما جای او
ساعت ديواری از تکرار خوابش می برد
در ميان بسترش تا صبح می پيچد به خويش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد
جنگ اگر فرسايشی گردد نگهبانان که هيچ
در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد
رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه
ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد
دردناک است اينکه می گويم ولی هنگام جنگ
شهر بيدار است و فرماندار خوابش می برد
بی گمان در خواب مستی رازهايی خفته است
مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد
تو شبيه کودکی هستی که در هنگام خواب
پيش چشم مردم بيدار خوابش می برد
من کی ام !؟ خودکار دست شاعر ديوانه ای !
تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد
يا کسی که جان به در برده ست از خشم زمين
در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد
در کنارت تازه فهميدم چرا درنيمه شب
رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد
سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب
سر به روی پيشخوان بار خوابش می برد
يا شبيه مرد افيونی به خواب نشئگی
لای انگشتان او سيگار خوابش می برد
من به ساحل بودنم خرسندم آری ديده ام
اينکه موج از شدت انکار خوابش می برد
وقتی از من دوری اما پلک هايم مثل موج
می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد
من در آغوش تو ؛ گويی در کنار مادرش
کودکی با گونه ی تبدار خوابش می برد
((دوستت دارم )) که آمد بر زبان خوابم گرفت
متهم اغلب پس از اقرار خوابش می برد
صبح از بالين اگر سر بر ندارد بهتر است
عاشقی که در شب ديدار خوابش می برد
#اصغر_عظیمی_فرد
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 282
تنهایی من رنگ غمگين خودش را داشت
يک جور ديگر بود، آيين خودش را داشت
تنهایی من بوی رفتن، طعم مُردن بود
تنهایی ام ردّ طنابی دور گردن بود
بعضی زمانها پا زمين ميکوفت، لج ميکرد
وقت نوشتن دست هايم را فلج ميکرد
بعضی زمان ها دردسر ميشد، زيادی بود
بعضی مواقع يک سکوت غيرعادی بود
در سينه مثل نامه ای تاخورده می خوابيد
تنهايی من با زنانی مُرده می خوابيد!
تنهاتر از تنهايی يک شهر سنگی بود
غمگين تر از اعدام يک مجروح جنگی بود
گاهی شبيه تُنگِ بي ماهی کدر ميشد
گاهی مواقع در خيابان منفجر ميشد
گاهی شبيه مرگ يک سرباز عاصی بود
گاهی فقط آرامش تير خلاصی بود
گاهی شبيه برّه ی ترسيده ای می شد
يا خاطرات گرگ باران ديده ای می شد
هربار یک آیینه می شد، روبرويم بود
هربار مثل استخوانی در گلويم بود
گاهی مواقع داخل يخچال می خوابيد!
بعضی زمانها پشت هم يک سال میخوابيد!
با زخمهايم بحث می کرد و نظر می داد
از مکث صاحبخانه پشت در خبر می داد!
گاهی مواقع بچّه می شد، کار بد می کرد!
هی فحش می داد و دهانم را لگد میکرد
گاهی فقط يک سايه ی بی رنگ و لرزان بود
مانند دود تلخ يک سيگار ارزان بود
بعضی مواقع يک سلاح آتشين می شد
بعضی زمانها در دلم ميدان مين می شد
مانند مويی داخل ليوان آبم بود
مانند نعشی زنده روی تختخوابم بود
هردفعه در حمام چشمم را کفی می کرد!
ديوانه می شد، بحثهای فلسفی می کرد!
بعضی زمان ها زير تختم سايه ای ميشد
يا بی اجازه عاشق همسايه ای می شد!
بعضی مواقع مثل يک کبريتِ روشن بود
مانند يک چاقوی ضامن دار در من بود
در گوش من از گريه ی افسرده ای می گفت
از غصه های جنّ مادر مرده ای می گفت!
هربار در خاکستر سيگار من پُر بود
چون سکه توی جيب کت شلوار من پُر بود!
بعضی مواقع مست می شد، بد دهن می شد
توی صف نان، عاشق يک پيرزن می شد!
به عابران هی ناسزا می گفت و چک می خورد
از بچه های کوچه ی پشتی کتک می خورد ...
.
گاهی اميدی، شانه ای، سنگ صبوری بود
گاهی سکوتِ خودکشی بوف کوری بود
تنهايی من تيغ سرخی توی حمام است
تنهايی من زخمِ شعری بی سرانجام است
تنهایی ام در های و هوی کوچه ها گم نيست
تنهایی من مثل تنهایی مردم نيست ...
#حامد_ابراهیم_پور
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 282
رعنا چشمهای سبز کشیده داشت؛ از آنها که آدم را محو خودش میکند. سال اول دانشگاه بود و بازار عاشقیها داغ که رعنا بین آنهمه خاطرخواهِ رنگارنگ، دلش را به پسره ی ساکت ته کلاس داد. آن روزها را خوب یادم هست؛ چشمهای سبز رنگش برق میزدند و گونه هایش گل می انداخت؛ عاشق بود.. پسره به معنای واقعی کلمه هیچ چیز نداشت؛ گاهی روزها صبر میکردند که پولشان جمع شود و بروند فلافلیِ پیزوریِ خیابان معلم شام بخورند. سه شنبه به سه شنبه که بلیط های سینما نیم بها میشد، از چهار ساعت قبل کلاس هارا میپیچاندند و میرفتند که بتوانند بلیط گیر بیاورند. پسره خوره ی فیلم و کتاب بود و بعد از آن دست رعنا همیشه یکی از این رمان های پر سر و صدای خارجی می دیدیم؛ آخر هفته ها هم مینشستند توی پارک روبروی دانشکده و کتاب نقد میکردند.. دست فروشی های انقلاب را ماه به ماه میگشتند و آنقدر پیاده گز میکردند که وقتی رعنا برمیگشت پاهایش به ذُق ذُق افتاده بود، اما، برق چشمهایش از بین نمیرفت..
خیلی ها نشستند زیر پای رعنا، از در خوابگا تا خود دانشگاه هرکس که رعنا را میشناخت نصیحتش میکرد. که حیف تو و اینهمه زیبایی نیست که پای این پسره ی آس و پاس هدر برود؟ رعنا زورکی میخندید و توی دلش دلآشوبه میرفت و پشت گوشهایش داغ میشد؛ اما باز هر هفته دلش را برمیداشت و میرفت همان فلافلی پیزوری و چشمهای سبز کشیده ی قشنگش را میدوخت به همان پسره ی آس و پاس ته کلاس و گونه هایش گل می انداخت..
آنوقتها استاد سی و چندساله ای داشتیم که بدجور شیفته ی رعنا بود؛ همان ترمی که رعنا را بی دلیل انداخت تا باز هم مجبور شود درسش را بردارد، خبر شیفتگی اش به کل دانشکده رسید.. استاد سی و چندساله ی شیفته رفت شهرستان خواستگاری رعنا و پسره ی آس و پاس ته کلاس ساکتتر و در خودفرورفته تر عقب نشست.. چشمهای سبز رعنا غمگینتر و غمگینتر شد و حرفها و نصیحتها و توی گوش خواندن ها بیشتر و بیشتر. رعنا بلاخره یک شب باخودش همه چیز را تمام کرد، در را روی خودش بست و صبح که بیرون آمد تصمیمش را گرفته بود..
چشمهای رعنا از آن روز تبدیل به یک جفت چشم معمولی شد که دیگر برق نمیزدند..
چندروز پیش بعد از مدتها رفتم خانه ی رعنا؛ بزرگ و جذاب و چشم نواز. یک سمت خانه اش یک کتاب خانه ی بزرگ بود که همه جور کتابی داخلش پیدا میشد، نو، نه از آن دسته دوم های جلد تاخورده ی دست فروشی های انقلاب. جدیدترین فیلم آمریکایی روی درایوش بود و توی آشپزخانه میگو سخاری درست میکرد. همه وسایل خانه اش برق میزدند؛ جز چشمهاش..
رفتم جلوتر و آرام پرسیدم: "خوبی رعنا؟"
چندثانیه نگاهم کرد و بعد خندید.. خنده هایش بوی فلافلهای سوخته ی فلافلیِ پیزوری خیابان معلم را میداد..
چندسال بعد، از طرف بهداشت آمده بودند و فلافلی را بخاطر اینهمه سوختگی و سرطان زا بودن پلمپ کرده بودند.. فلافلی با برق جامانده ی چشمهای خیلی ها برای همیشه بسته شد..
#نازنين_هاتفی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
