fa
Feedback
دریچه‌ها

دریچه‌ها

رفتن به کانال در Telegram

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد تمام روزهای ماه را فسرده می نماید و خراب می‌کند و من به یادت ای دیار روشنی، کنار این دریچه‌ها دلم هوای آفتاب می کند ناشناس: https://t.me/BiChatBot?start=sc-ad7fdcf6f3

نمایش بیشتر
1 506
مشترکین
-324 ساعت
-167 روز
-4530 روز
آرشیو پست ها
خیال نباف، انقدر خیال نباف امیر. همین‌جوری آدما دیوونه میشناا دیالوگ / وضعیت سفید

این تصویر شاید صادقانه‌ترین قاب جام جهانی باشد. آن چیزی که اصالت دارد، احساس آدمیزاد است. احساس در ناخودآگاه سکونت دارد. بروز آن، ارادی نیست. البته که ما سعی در کنترلش داریم ولی معمولا گند می‌زنیم. وطن متعلق به ماست و ما مجبوریم دوستش بداریم. ظاهرا راه دیگری وجود ندارد. عده‌ای در لس آنجلس و سیاتل اراده کردند وطنشان را دوست نداشته باشند. برای آزمایش این ایده هم سنگ تمام گذاشتند. هو کردند و دعوا به راه انداختند. اما همان لحظه که اهدفشان در حال تحقق بود، چشمانشان، پنهانی میخ  اسکوربرد ورزشگاه شد. می‌دانستند که مسخره است و برای کار دیگری به اینجا آمده‌اند، اما دلشان می‌خواست سایز کفش شجاع، دو شماره کمتر باشد. شبیه افرادی که وسط جمع به چیزی میخندند و یادشان می‌آید قهر بوده‌اند و قرار نبوده کسی را محل بگذارند. به من باشد میگویم، مزدک همین الان دوست دارد قربان صدقه این تیم برود. من شرط می‌بندم خیلی‎‌ها یواشکی شش و نیم صبح ساعت کوک کردند و به بهانه جلسه، از خانه بیرون زدند و توی ماشین بازی را تماشا کردند. این عکس، بهترین تصویر از حال این روزهای همه ماست. یکی پرچم شیر و خورشید را میزند بالا، یکی دیگر غرهایش و دیگری مشکلات اقتصادی را. نمیشود این لعنتی را با همه درام‌ها و حتی تراژدی‌هایش دوست نداشت. امشب تا صبح قلب همه ایرانی‌های جهان، در خواب تندتر میزند. صبح قرار است با یک خبر بیدار شوند. این بار خبر خوب. من هر چه دعا دارم، نثار خوسانف و آشورماتوف میکنم تا از این جمهوری عجیب و غریب که کنگو باشد، امتیاز بگیرد. دست به دست جادوگر غنایی، به پای مودریچ و رفقایش ورد میخوانم. اگر همه این‌ها نشد، می‌ایستم کنار ته مانده‌های الجزایر که وفادارانه مانده‌اند و برعکس پدر به فرانسه کوچ نکردند. امشب همه ایران یک مادربزرگ تسبیح به دست است.

photo content

Repost from دست به نقد
آنچه من دارم ازو، هست خیالی که ز دور چهره برتافته در آینه خاطر من. همچو مهتاب، که نتوانیش آورد به چنگ؛ دور از دست تمنای من و دربر من. ✍️ ه. ا. سایه @naghdiism

این آب‌ها که ریخت فدای سرت که ریخت اصلا فدای ام‌بنین مادرت که ریخت

مراسم شیرخوارگان حسینی؛ مصلی تهران، محرم سال ۱۴۰۴
+6
مراسم شیرخوارگان حسینی؛ مصلی تهران، محرم سال ۱۴۰۴

روضه جُون غلام ابی عبدالله @hoseinbakhtiari128

پهلوون حسن ❤️
+5
پهلوون حسن ❤️

شیرشاه 👑

شب چهارم برای من شب حر است. شب همه گناهکاران عالم. از میان همه شب‌ها، شب چهارم و هفتم را جور دیگری دوست دارم

It's Coming Home
It's Coming Home

صبا گو به حسین کوفه نیایی صدای استاد شمال‌زاده و مومن‌زاده

افراد زیادی به من توصیه کردند که می‌توانم به تراپیست مراجعه کنم. از معجزه تراپی و تجربه شیرین خودشان و تغییری که در زندگی شان رخ داده، صحبت کردند.معمولا در اکثر موارد، اتفاق جالب و حیرت آوری می‌افتد. وقتی دلایلم را برای عدم میل به حضور بیان می‌کنم، با پاسخی تقریبا مشابه و آشنا مواجه می‌شوم. آنها پاسخ می‌دهند که ما هم عینا چنین تجربیاتی را داشتیم و حتی در دوره‌هایی، آسیب‌های جدی‌تری به ما وارده شده. آنها معمولا چند تراپیست تعویض کردند و به یکی رسیدند که توانسته حالشان را خوب کند. از او تعریف میکنند و میگویند او با بقیه فرق دارد. فرق هایش را نام میبرند. مثلا میگویند قضاوت نمیکند، راه حل نمیدهد، بیشتر گوش میدهد یا چیزهایی از این دست. حالا کمی کمتر یا بیشتر. قسمت بامزه ماجرا همین جاست. به جای این که تراپیست وضعیت ما را تشخیص دهد، ما وضعیت او را تشخیص میدهیم. قرار نیست چیزی درون ما و یا حتی بیرون ما عوض شد. حقیقت تغییری نمی‌کند و این واقعیت است که در ذهن ما شکل گرفته و توسط فردی که به او ساعتی دو میلیون تومان پول می دهیم، تایید می‌شود.

من کور شدم، پیرهنش را نفرستاد :) یکبار نشد گریه اثر داشته باشد

آواز_محمدرضا_شجریان_دیدی_ای_دل_که_غم_عشق_دگربار_چه_کرد_چون_بشد.m4a13.89 MB

Repost from N/a
آواز_محمدرضا_شجریان_دیدی_ای_دل_که_غم_عشق_دگربار_چه_کرد_چون_بشد.m4a13.89 MB

امروز یک‌جایی، یک عده‌ای این دسته‌گل را برای تشکر به من دادند. به جای پارچ پر از یخ، گذاشتمش صندلی عقب ماشین. لاجرم پژمرد. چن
امروز یک‌جایی، یک عده‌ای این دسته‌گل را برای تشکر به من دادند. به جای پارچ پر از یخ، گذاشتمش صندلی عقب ماشین. لاجرم پژمرد. چند روز است دلم بدجور میخواهد بروم تره‌بار، گیلاس بخرم. یک کیسه گیلاس دست‌چین. تره بار تجریش یا مجیدآباد یا کلاهدوز. فرقی نمی‌کند. هرکجا که توت‌فرنگی‌هایش فرد اعلا باشد. یکی دوتایی هم انبه برمی‌دارم. از زردآلوی آب‌دار رسیده و گوجه سبز هم که نمی‌شود گذشت. رنگ‌ها، ارجحیت دارند به مزه‌ها. آلو سیاه برنمیدارم. دل‌درد می‌آورد. ولی آن شابلونی‌های گوشه غرفه، بدجور چشمک می‌زنند. نباید زیاد معطل کنم. خرید اصلی در راهروی سبزیجات است. بروکلی، کلم‌پیچ، کرفس، دلمه‌های سبز و رنگی، کدو، هویچ، بادمجون و البته از همه مهم‌تر، اسفناج. اسفناج را زیاد میخرم. وقتی بجوشد، کم می‌شود. همه را در سبد می‌گذارم، میروم کنار صندوق که حساب کنم. از مغازه کناری که لبنیات می‌فروشد، کمی کشک برمیدارم. برای کالجوش. به همراه پیاز داغ و نعنا داغ و گردوی خارجی و نان خشک تیلیت شده. این نوشته می‌تواند بی‌انتها ادامه داشته باشد اما نقطه می‌گذارم. #او

امروز یک‌جایی، یک عده‌ای این دسته‌گل را برای تشکر به من دادند. به جای پارچ پر از یخ، گذاشتمش صندلی عقب ماشین. لاجرم پژمرد. چند روز است دلم بدجور میخواهد بروم تره‌بار، گیلاس بخرم. یک کیسه گیلاس دست‌چین. تره بار تجریش یا مجیدآباد یا کلاهدوز. فرقی نمی‌کند. هرکجا که توت‌فرنگی‌هایش فرد اعلا باشد. یکی دوتایی هم انبه برمی‌دارم. از زردآلوی آب‌دار رسیده و گوجه سبز هم که نمی‌شود گذشت. رنگ‌ها، ارجحیت دارند به مزه‌ها. آلو سیاه برنمیدارم. دل‌درد می‌آورد. ولی آن شابلونی‌های گوشه غرفه، بدجور چشمک می‌زنند. نباید زیاد معطل کنم. خرید اصلی در راهروی سبزیجات است. بروکلی، کلم‌پیچ، کرفس، دلمه‌های سبز و رنگی، کدو، هویچ، بادمجون و البته از همه مهم‌تر، اسفناج. اسفناج را زیاد میخرم. وقتی بجوشد، کم می‌شود. همه را در سبد می‌گذارم، میروم کنار صندوق که حساب کنم. از مغازه کناری که لبنیات می‌فروشد، کمی کشک برمیدارم. برای کالجوش. به همراه پیاز داغ و نعنا داغ و گردوی خارجی و نان خشک تیلیت شده. این نوشته می‌تواند بی‌انتها ادامه داشته باشد اما نقطه می‌گذارم. #او

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دلِ من خمارِ صد شبه دارم شراب‌خانه کجاست؟

عکس‌ها مربوط به #غدیر است. کالباس برای ۱۴۰۲، قیمه برای ۱۴۰۱ و کوکوسبزی که هرچه گشتم عکسش را پیدا نکردم برای ۱۴۰۰. امسال نه از
+5
عکس‌ها مربوط به #غدیر است. کالباس برای ۱۴۰۲، قیمه برای ۱۴۰۱ و کوکوسبزی که هرچه گشتم عکسش را پیدا نکردم برای ۱۴۰۰. امسال نه از محله هرندی و کارتن‌خواب‌ها خبری هست و نه از رفتگرهای دماوند. اگر مهمانی ده کیلومتری رفتید و در راه برگشت با موتوری آمدید، یادم کنید و اگر در به در روز تعطیل دنبال این کاغذ براق‌هایی که نان ساندویچی ها را داخلش می‌کنند بودید، باز هم یادم کنید. #او