fa
Feedback
Whisper

Whisper

رفتن به کانال در Telegram

اَز مَن به آنکه نَخواهَد خواند .. قلم منه پس کپی ممنوع ! حرفی ؟ : @Ddpm_bot ♡ [برای تبلیغات "تعرفه" رو بفرست]

نمایش بیشتر
إيران86 966دسته بندی مشخص نشده است
3 457
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
Whisper
3 457
Repost from 22:22
تازه فهمیدم که دستپختم واقعا خوبه❤️

Whisper
3 457
Repost from N/a
"PART2" "هانا" صبح با سر درد عجیبی بلند شدم انقدر سرم درد میکرد که نمی تونستم چشامو باز کنم. چشامو که باز کردم آیهان آماده بالای سرم بود. آیهان:پاشو دیگه تنبل خانم دیر شد من:وای سرم درد میکنه آیهان اصلا نمیتونم بیام امروز آیهان:مگه دست خودته پاشو ببینم. من:هوففف از دست تو به زور با کمک آیهان پاشدم و رفتم اماده شدم. گشنم نبود صبحونه هم نخوردم. سوار ماشین شدیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. "اورهان" با هاکان سوار ماشین شدیم رفتیم سمت مدرسه. توراه: هاکان:داداش یه دوست دختر خوشگل واسه ما ردیف کن تو مدرسه دمت گرم. من:خودت مگه چلاقی؟ هاکان:نه داداش من به سلیقه ی تو ایمان دارم من:عه که اینطور؟ هاکان:آره بابا رسیدیم مدرسه از ماشین پیاده شدیم هاکان:واو چه مدرسه خوشگلی؟ من:داداش چیزی زدی؟ هاکان:آره دادا صبح یه لیوان چایی دارچین زدم. من:زهرمار این مدرسه شبیه یه تپه گوهه کجاش قشنگه؟ هاکان:داداش اشتباه میکردم اصلا خوش سلیقه نیستی. "سودا" با ذوق شوق رفتم داخل کلاسمو پیدا کردم نشستم پشت میز و منتظر هانا بودم که خبری نشد. بهش پی ام دادم. من:هانا کجایی تو دختر؟! بعد از ۲ مین هانا:نزدیکم سودا. بلاخره اومد. من:سلام عزیزم خوبی؟ هانا:هی بد نیستم. من:چرا چیشده قربونت برم؟ آیهان قضیه رو تعریف کرد. من:ای خدا لعنتش کنه دستش بشکه. آیهان:حالا زیاد حرص نخور واسه پوست خوب نیست. من:خفه شو لطفا مو قشنگ. آیهان:میزنمتاا من:بزن ببینم چجوری میزنی. هانا:بسه دیگه بسه چه خبرتونه نمیبینین حالم بده باز شما افتادین به جون هم. "هاکان" وارد کلاسمون شدیم دیدیم دوتا دختر و با یه پسر افتادن به جون هم. من:اورهان داداش همین روز اول چه دعوایی شده. اورهان:ولشون کن داداش بزار راحت باشن. من:حله. نشستیم کنار هم. استاد وارد کلاس شد و شروع کرد به حرف زدن. "هانا" تقریبا ۳۰ مین از کلاس گذشته بود که یهو در باز شد یه دختره قد بلند لاغر وارد کلاس شد اونم بدون در زدن یه قیافه ایی هم گرفته بود. استاد بهش گفت میتونی بشینی. اومد و جلوی ما نشست. یه چشم غره ایی هم به من و سودا رفت و نشست. من یواش داشتم با سودا حرف میزدم. من:این چشه؟ سودا:ولش بابا دختره از خود راضی من:فکر کرده کیه؟ سودا:بیخیالش. کلاس اول تموم شد. "سودا" توی حیاط منو هانا و آیهان نشسته بودیم که یه دختر مو فرفری که توی کلاسمونم بود اومد و کنارمون نشست‌ دختره:سلام من:سلام آیهان:سلام هانا:سلام من:خودت و معرفی میکنی؟ دختره:حتما من دنیز هستم دنیز اویاک. هانا:خوشبختم منم هانا هستم همه خودمون رو معرفی کردیم و یه ۲۰ مین باهم حرف زدیم و رفتیم سر کلاس. "نویان" کلاس خیلی حوصله سر بر بود. به الین گفتم: من:بیا کلاسو بپیچونیم. الین:دیوونه شدی تو پسر؟ من:نه خیلیم عاقلم میای یا خودم برم؟ الین:باشه میام. اجازه گرفتیم و به بهونه دستشویی در رفتیم....... 'END' PART2 https://t.me/roman_islandd

Whisper
3 457
Repost from N/a
"PART1" "سودا" فردا روز خیلی مهمیه و من از الان واسش کلی هیجان دارم. قراره که مدرسه ها باز بشه و من دوباره کلی دوست جدید پیدا کنم.همینجوری که داشتم با خودم فکر میکردم گوشیم زنگ خورد دیدم هاناست جواب دادم: من:سلام وای هانا توعم مثل من واسه فردا هیجان زده ای؟ هانا:سلام نه بابا هیجان چی؟مگه قراره چی بشه غیر اینکه صبح زود باید پاشیم بریم مدرسه:) من:ای بابا ضد حال نباش دیگه خوش میگذره. هانا:از دست تو باشه راستی زنگ زدم که بگم من هرکاری کردم بابام راضی نشد که فردا شب بیام تولدت. من:هانا شوخی میکنی دیگه؟ هانا:خودت که بابامو میشناسی بعد مامانم و این ازدواج جدیدش اینجوری شده حتی اجازه نمیده تا تو حیاط برم. من:ای خدا حالا چیکار کنم؟بدون تو که نمیشه. هانا:حالا یه فکری میکنیم توعم برو بخواب که صبح زود باید پاشیم من:باشه شب بخیر هانا:شب خوش. یه لیوان آب خوردم و رفتم روی تختمو سعی کردم بخوابم. "هانا" توی اتاقم نشسته بودم صدای بابام میومد که داشت با تلفن حرف میزد رفتم دم اتاقش فال گوش وایسادم تا یه جایی از حرفاشو شنیدم که یهو زنش اومد منم هول شدم خواستم برم تو اتاق که سر خوردم و افتادم،زنه اومد بالا سرم منم سرمو بردم بالا و باهاش چشم تو چشم شدم. سلماز (نامادری هانا زنه پدرش)دستشو اورد روی موهام و شروع کرد به کشیدن موهام منم نمی تونستم جیغ بزنم چون اگه بابام میومد کلی دعوام میکرد.بغضم گرفته بود. یهو از پشت سر دیدم آیهان اومد سریع خودشو رسوند دستمو گرفت و بلندم کرد و بردم تو اتاق منم از درد گریه میکردم. آیهان:خوبی هانا چیشده بود؟ هانا:خوبم داداش چیزی نیست آیهان:میدونم کلی اذیتت میکنن ولی من اینجام نمیزارم یه مو از سرت کم شه تو فقط غصه نخور باشه آبجی؟ آیهانو بغل کردمو کلی گریه کردم. "هاکان" داشتم هلاک میشدم از خستگی. من:اورهان رفیق نمیخوای یه کمک بدی؟ اورهان:نه داداش راحتم. من:بایدم راحت باشی من از صبح دارم وسایلارو جا به جا میکنم تو لم دادی رو مبل. اورهان:غر نزن دیگه کارتو بکن.من خستمه. "سودا" بلاخره صبح شد از خواب پاشدم. رفتم دستشویی دست و صورتم و شستم‌. نشستم سر میز صبحونه‌‌. مامانم:خب دخترم چه حسی داری؟ من:امم حس خوبیه میدونم که قرار کلی دوست پیدا کنم. مامانم:اون که آره ولی من منظورم تولدت بود. من:آهان حس خوبی ندارم چون هانا نمیتونه بیاد باباش نمیزاره. بابام:ناراحت نباش دخترم خودم با باباش حرف میزنم که بزاره بیاد. پریدم روی پای بابامو بوسش کردمو کلی ازش تشکر کردم.......... 'END' PART1 https://t.me/roman_islandd

Whisper
3 457
Repost from N/a
ولی من تورو اندازه‌ی پیشیا دوس داشتم:)

Whisper
3 457
Repost from N/a
🦋🩵
+1
🦋🩵

Whisper
3 457
« پرواز کن نهال. بگذار ندای قلب‌های تپنده‌مان را آسمان ها بشنوند. اوج بگیر؛ بر روی سرابِ عمر رهسپار شو. پرواز کن ! بگذار آواز
+1
« پرواز کن نهال. بگذار ندای قلب‌های تپنده‌مان را آسمان ها بشنوند. اوج بگیر؛ بر روی سرابِ عمر رهسپار شو. پرواز کن ! بگذار آواز دل های پر احساسمان را پروانه ها بشنوند. بگذار دنیا بداند آغوش کیست، آرام من! »

Whisper
3 457
And if I only could I'd make a deal with God And I'd get Him to swap our places

Whisper
3 457
Repost from N/a
میگفت وقتی قلب کسی رو میشکونی زندگیت به اندازه ی اشکای اون تلخ میشه

Whisper
3 457
Repost from N/a
ارتباط سالم و امن اونیه که اگه یه روز به هر دلیلی باهم دوست نبودین، ازتون هیچ آسیبی به هم نرسه و تمام حس ها صحبت ها و لحظاتتون پیش هم باقی بمونه:)

Whisper
3 457
Repost from N/a
photo content
+1

Whisper
3 457
Repost from N/a
چقدر این دیالوگ موده: هیچکس بابت رفتاری که با من کرد عذرخواهی‌ نکرد، فقط منو به خاطر واکنشم سرزنش کردن :)

Whisper
3 457
Repost from N/a
روی برگی تو نوشتی: باغ روی یک قطره ی باران من نوشتم: دریا، دریا، دریا و در آن لحظه زنی چشمهایش را به کبوترها بخشید - رضا براه
روی برگی تو نوشتی: باغ روی یک قطره ی باران من نوشتم: دریا، دریا، دریا و در آن لحظه زنی چشمهایش را به کبوترها بخشید - رضا براهنی

Whisper
3 457
Repost from کسشر✨️
-خوشحالی که قلبم شکست؟ +اگه میتونه بشکنه، ینی هنوزم کار میکنه!

Whisper
3 457
Repost from کسشر✨️
با این شیر کاکائو ها میتونین خرم کنین. Sexkossher
با این شیر کاکائو ها میتونین خرم کنین. Sexkossher

Whisper
3 457
Repost from N/a
Hbd sweetie💗
+1
Hbd sweetie💗

Whisper
3 457
Repost from N/a
انقدر اورثینک میکنم که میترسم بمیرم هم از دنیای بعد مرگم سورپرایز نشم. میگم عه آره چند ماه پیش تو اورثینکام تصور کرده بودم همچین جاییو.

Whisper
3 457
Repost from N/a
اگه امروز کسی بهت نگفته، من بهت میگم: تو خیلی زیبا و جذابی لطفا این و فراموش نکن!

Whisper
3 457
Repost from N/a
یه عده هستن دروغ نمیگن ولی دروغ میشنون. خیانت نمیکنن، ولی بهشون خیانت میشه. منتظر میمونن، ولی کسی منتظرشون نمیمونه. مُشَوّقِ دیگرانن، ولی تشویق نمیشن.          سلام به تو ای تنهاترین! :)

Whisper
3 457
ای دو چشمت سبب و علت پیدایشِ صبح دیده بگشا که جهان منتظرِ آغاز است _كبيرقزوينى