مرهــمِ زخـ❤️🩹ـم
کانال بسته
﷽ 📍تنها چنل رسمی رمان های آلما شایسته 📌پارتگذاری: شنبه تا چهارشنبه_ساعت ۲۱:۰۰ 📌لینک چنل: https://t.me/+Rw7ValBajyhkZTNk 📌میانبر پارت اول رمان ها: https://t.me/almashayeste/11 📌ارتباطات: @itsbluegirl 📌آیدی اینستاگرام نویسنده: Alma.writer
نمایش بیشتر2 477
مشترکین
+424 ساعت
-57 روز
+13030 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+106
در 31 کانالها
ژوئن '26
+421
در 84 کانالها
Get PRO
مه '26
+75
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+18
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+93
در 58 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+48
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+83
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+249
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+172
در 21 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+329
در 84 کانالها
Get PRO
اوت '25
+317
در 53 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+701
در 88 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+490
در 180 کانالها
Get PRO
مه '25
+664
در 188 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+436
در 132 کانالها
Get PRO
مارس '25
+410
در 73 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+323
در 56 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+423
در 117 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+487
در 166 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+1 155
در 217 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+276
در 133 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+580
در 163 کانالها
Get PRO
اوت '24
+824
در 205 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+662
در 203 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+487
در 130 کانالها
Get PRO
مه '24
+735
در 185 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+180
در 37 کانالها
Get PRO
مارس '24
+182
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+102
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+111
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+306
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 09 ژوئیه | +2 | |||
| 08 ژوئیه | +17 | |||
| 07 ژوئیه | 0 | |||
| 06 ژوئیه | 0 | |||
| 05 ژوئیه | +20 | |||
| 04 ژوئیه | +10 | |||
| 03 ژوئیه | +17 | |||
| 02 ژوئیه | +13 | |||
| 01 ژوئیه | +27 |
پستهای کانال
Repost from N/a
امروز اخرین روزی که زنده میمونی زندگیم !
پک دیگری به سیگارش زد و آن را روی میز خاموش کرد
+ ب...بزار برم شاها ...ن
اسلحه اش را از پشت کمرش بیرون کشید و روی کاناپه چرمی پرت کرد و دو دکمه اول پیراهنش را باز کرد
_ مجبورم بهت سخت بگیرم... با فرار کردنت داشتی به بادم میدادی جوجه !
نزدیک شد و رو به رویم روی زانویش نشست و دستش را زیر چانه لرزانم برد و سرم را بالا کشید:
_ باید جا پاتو سفت کنم ملورین! اخ ... چشمات!
نفس سختی کشید و سپس بدون توجه به دست و پا زدن هایم از روی زمین بلدم کرد و سمت تخت حرکت کرد
+ غلط کردم شاهااا... ال...التماس...😭
_ هیشش خوشگلم انرژیتو لازم داری عمرِ شاهان !😈
روی تخت پرتم کرد و سپس باخشم ݝرید:
_ آروم بگیر جوجه وگرنه کاری میکنم تا ابد تخت نشین بشی
https://t.me/+n-DEqqS3KQQ2NjI0
۱۳پاک
| 2 | پارت جدید😍
حنا از نبات میپرسه مکالمشون با حامی راجب به چی بوده🫢
ری اکت به پارت یادتون نره عزیزان🫶🏻 | 16 |
| 3 | -شدی رحم اجارهای. نشدی زنِ شوهرم. پس کمتر واسش عشوه بیا دلربا.
از درد نالهای کردم و گفتم:
-من که کاری نکردم. فقط چون شوهرم تهدیدم میکرد، ترسیدم و بعدم دردم شروع شد. زنگ زدم به بهداد خان.
قدمی بهم نزدیک شد و غرید:
-ببین اگه یه بار دیگه اینطوری نصفه شب بهش زن...
-اونطوری باهاش حرف نزن شایسته.
هردو به سمت بهداد برگشتیم که جلو اومد و رو به زنش تهدید کرد:
-دلربا مادر بچمه. هروقت بخواد، میتونه بهم زنگ بزنه.
دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت:
-تو هم دفعهی آخرته اینطوری باهاش حرف میزنی. فهمیدی؟!
https://t.me/+M5pvLBQZ2HYzZGU0
https://t.me/+M5pvLBQZ2HYzZGU0
جلوی زنش، از زنی که رحمش رو اجاره کردن دفاع میکنه 😱🥲💔
صبح پاک | 17 |
| 4 | #مرهم_زخم
#پارت_۲۶۰
˗ˏˋ༻ʚ♡︎ɞ༺ˎˊ˗
:_بهت میگم اما الان نه؛اگه یه روزی،یه جایی،زمانش رسید بهت میگم!
گیج نگاهش کرد و خواست دوباره چیزی بگوید که حنا رسید و با هیجان گفت
:_نبات فیلم رو دانل…!
و بعد سکوت کرد و نگاه مشکوک اش را به حامی و نبات داد و گفت
:_خوبید؟!
هر دو بالاخره نگاهشان را از یکدیگر گرفتند و نبات زودتر گفت
:_خوبیم!
و بعد حامی بی حرف رفت!
حنا نگاهی به حامی که حالا از آنها دور شده بود و داشت داخل اتاقش میشد انداخت و بعد کنار نبات نشست و بعد از گذاشتن لپ تاپ روی میز به آرامی گفت
:_قصد فضولی ندارم؛اما اتفاق بدی که نیوفتاد هوم؟!حامی حرف بدی بهت نزد؟!
🚫#کپی_حرام_و_پیگرد_قانونی_دارد
📌وی آی پی رمان
✨
✨✨
✨✨✨
✍🏻@Almashayeste | 25 |
| 5 | #پسر_خشن #مافیایی #اجباری و...❤️🔥🔥
_ انگار قراره دردت بیاد زندگیم !
پک دیگری به سیگارش زد و آن را روی میز خاموش کرد
+ ب...بزار برم شاها ...ن
اسلحه اش را از پشت کمرش بیرون کشید و روی کاناپه چرمی پرت کرد و دو دکمه اول پیراهنش را باز کرد
_ مجبورم بهت سخت بگیرم... با فرار کردنت داشتی به بادم میدادی جوجه !
نزدیک شد و رو به رویم روی زانویش نشست و دستش را زیر چانه لرزانم برد و سرم را بالا کشید:
_ باید جا پاتو سفت کنم ملورین! اخ ... چشمات!
نفس سختی کشید و سپس بدون توجه به دست و پا زدن هایم از روی زمین بلدم کرد و سمت تخت حرکت کرد
+ غلط کردم شاهااا... ال...التماس...😭
_ هیشش خوشگلم انرژیتو لازم داری عمرِ شاهان !😈
روی تخت پرتم کرد و سپس روی تنم خیمه زد و یک به یک دکمه هایم را باز کرد
_ خودتو منقبض نکن که بیشتر دردت میاد !
شاهان مرد سایکو و خشنی که مافیا اسلحه تاپ کشوره و برای انتقام قصد داره دختر قاتل پدرش رو بکشه اما با دزدیدنش، مثل یه جنون زده عاشقش میشه و برای نگه داشتنش توی زندگیش مجبور میشه ...❤️🔥🤯
https://t.me/+n-DEqqS3KQQ2NjI0
https://t.me/+n-DEqqS3KQQ2NjI0
بهترین رمان مافیای عاشقانه تلگرام، خوراک شب بیداری❤️🔥
22:30 pak | 1 |
| 6 | 💥بمب امسال🫦🙊....
بوسه، دختر کوچولویی که بعد مرگ پدرش با نامادری و پدرخونده اش زندگی میکنه.
و اما با ورود رادمان به عمارت اتفاقی میفته که🥶🤫.....
https://t.me/+rzyDS1B3-bU2ZDNk
https://t.me/+rzyDS1B3-bU2ZDNk
#اروتیک #بزرگسال #عاشقانه #ممنوعه #طنزوکلکلی #بدون_سانسور
۲۳ پاک | 15 |
| 7 | - آخ عوضی، چشمام رو باز کن میخوام ببینمت😡💢
صدای پوزخندش رو که شنیدم حرصی تر شدم!
- سعی کن نهایت لذت رو ببری هرزه کوچولو، من با هرکسی اینقدر با ملایمت رفتار نمیکنم😏
سعی کردم دستام رو باز کنم، دستش که روی سوراخم قرار گرفت از لذت یهویی که بهم وارد شد ناله ایی کردم
-آخ من فدای ناله هات پسر کوچولوم،ناله کن که قراره زیر میران اریامهر پاره شی😈🔞♨️
قراره امشب جرت بدم رایان شادغلو
قراره امشب زیر دشمن پدرت پاره بشی بیبی بوی🙈🥵
https://t.me/+2MgsPKe-sM81MDc0
20:30پاک | 9 |
| 8 | :_تمامِ این احساسات،تمام این لمس ها و حتی همین حرف هایی که دارم به زبون میارم،همش برای اولین بار هست!
:_تو،تو الان جدی ای؟!
خندید و گفت
:_چرا انقدر تعجب کردی؟!
:_میخوای بگی تا حالا با هیچکس وارد رابطه نشدی؟!
دختره برای اولین بار با پسر جذابی وارد ارتباط میشه و پسره از نابلد بودنش متعجب میشه و...🤭🔥
‼️مرهم زخم رو از لینک زیر بخون:
https://t.me/+FptVn7TIYb84ODY8
20:30پاک | 7 |
| 9 | حالا که تابستون شده و فصل رمان بازی 🌻🍒
یه لینک براتون آوردم پر ازززز رمان های خفن که همشون پارتگذاری رو تموم کردن و شب تا صبح میتونید توش وقت بگذرونید ❌❌
لیستی از جذاب ترین و عاشقانه ترین رمان های تلگرام که هیچ کجا گیر نمیاد 🫦🤌🏻
رمان های عاشقانه، اروتیک، بزرگسال مثلث عشقی، ممنوعه، ددی لیتل گرل و ...
💛🧡💛🧡💛🧡💛🧡💛🧡💛🧡💛🧡💛
https://t.me/addlist/_cJ69fnhb0U2Yzg8
رُمانآ هَمِه حَقِ عُضویَتی بودِه یه اِمروز لینکِشوُ مَحدُود رآیگآن کَردَم بَراتون تآ این تابستونه بیرُمآن نَمونید ...🩶
توی این لیست همه ژانر رمانی هستی اخلاقی نیمه و حتی بدون سانسور ❤️🔥
جهت شرکت در فولدری 👇🏻
فولدری نگ🌻ـار | 9 |
| 10 | کف دستام یخ زده بود، انگار بدنم خشک شده بود که نمیتونستم هیچ ری اکشنی نشون بدم!دستی که روی شونه ام بود کم کم پیشروی کرد، دور گردنم دستش حلقه شد! با سرعت سمتش برگشتم اما... کسی نبود!
نفس هام یکی در میون شد،با سرعت خواستم از حموم خارج بشم... ولی هرچقدر دسته رو کشیدم باز نشد! یکی قفلش کرده.
تا خواستم در رو بشکونم، درد بدی رو روی کمرم حس کردم و... 😧
https://t.me/+D4_ejZ7_WZ05N2Q8
https://t.me/+D4_ejZ7_WZ05N2Q8
چیز هایی که ما نمیبینیم
ترسناک ترین رمان تلگرامی همینه😶🌫برای خوندش روی لینک کلیک کن
۱۸ پاک | 11 |
| 11 | ترسیده از صدای بلندش قدمی به عقب برداشتم ،رگ های پیشونیش برجسته شده بود و چشم های به خون نشسته اش خبر از خشم درونش میداد.🤯😭💣💥
از حالت وحشتناک عصبی صورتش وطرز خیره ی نگاهش ترس به تمام وجودم افتاد و با لکنت گفتم
_خو...خوا...خواهش ....میکنم،من ،من اشتباه کردم
نفس محکمش رو بیرون داد و با صدایی دورگه شده گفت:
_که اشتباه کردی آره
جلو اومد ،ترسیده قدم دیگه ای برداشتم ،قدم بلندی برداشت خودش رو بهم رسوند ،دست دو طرف بازوهام گذاشت و لب زد
_این تن و بدن فقط حق منِ ملورین! تورو پدر جلادت به من باخته حالیتههه!!!
از صدای فریادش نفس جایی حوالی قفسه ی سینه ام شکست و ...
میدونم چجوری ادبت کنم که دیگه نتونی حتی راه بری چه برسه بخوای فرار کنی عروسکم😏😈
۱۸:۳۰پاک
https://t.me/+n-DEqqS3KQQ2NjI0 | 16 |
| 12 | - کـ/ـصت خیس شده کوچولو، میخوای برات بخورم؟ 💦👅
وحشت زده سعی کردم کنارش بزنم
- چی میگی تو عوضی، من... من زن رفیقتم!
با دستاش پاهام رو باز کرد و لیسی به کـ/ـصم زد و گفت:
- بودی... زن رفیقم بودی، از الان تو زیر خواب منی هرزه کوچولو🔞❌
بعد از گفتن این جمله، یکی از انگشتاش رو داخل کـ*ـونم فرو کرد و با زبونش لیس زد ولی...
https://t.me/+gpWZWn1NIL9mZDg0
بعد از کشته شدن نامزدم، رفیقش فکر میکنه من مقصر مرگشم بهم نزدیک میشه اما...
14:30پاک | 18 |
| 13 | به محض اینکه فاصلشان فقط چند قدم شد به شدت دست اش را کشید و همین باعث شد تقریباً به روی اش پرتاب شود!
برای حفظ تعادل ناخودآگاه دست اش را بند سینه ی سخت اش کرد و همین باعث شد فاصله ی صورتشان به چند میلی متر برسد
در حالی که شوکه و با تنفسی تند شده نگاهش میکرد گفت
:_چیکار میکنی؟!
جنس نگاهش شعله آتش را در قلبش روشن میکرد و تنفس داغ اش که با فاصله ای کم به پوست صورت اش میخورد به این حرارت می افزود…
پسره چون دختره رو خیلی دوست داره همیشه در مقابلش مقاومت میکنه تا اینکه...🙈🔥
‼️مرهم زخم رو از لینک زیر بخون:
https://t.me/+FptVn7TIYb84ODY8
14:30پاک | 19 |
| 14 | #ترسناکترینرمانیکهقرارهبخونی!🫡🖤
ماجرا از یه #ناپدیدشدن شروع میشه....
سه تا رفیق؛ که یهو متوجه میشن اثری از دوستشون نیست...
اونم درحالی که #جسدیهگاو توی اتاق خوابش #دار زده شده!!
و وقتی دوربینای مداربسته رو #چک میکنن میبینن که دوستشون اصلا از خونهش #خارج نشده و هیچکس جز #رلش نرفته پیشش!...
پس به دختره #شک میکنن اما...
اینجا خبری از رمانای ترسناک رندوم با رفتن به ویلای شمال و #جنزده شدن نیست!!!!
خودتو به یه هیجان تازه دعوت کن👽
https://t.me/+D4_ejZ7_WZ05N2Q8
https://t.me/+D4_ejZ7_WZ05N2Q8
۱۴ پاک | 21 |
| 15 | #پسر_خشن #مافیایی #اجباری و...❤️🔥🔥
امروز اخرین روزی که زنده میمونی زندگیم !
پک دیگری به سیگارش زد و آن را روی میز خاموش کرد
+ ب...بزار برم شاها ...ن
اسلحه اش را از پشت کمرش بیرون کشید و روی کاناپه چرمی پرت کرد و دو دکمه اول پیراهنش را باز کرد
_ مجبورم بهت سخت بگیرم... با فرار کردنت داشتی به بادم میدادی جوجه !
نزدیک شد و رو به رویم روی زانویش نشست و دستش را زیر چانه لرزانم برد و سرم را بالا کشید:
_ باید جا پاتو سفت کنم ملورین! اخ ... چشمات!
نفس سختی کشید و سپس بدون توجه به دست و پا زدن هایم از روی زمین بلدم کرد و سمت تخت حرکت کرد
+ غلط کردم شاهااا... ال...التماس...😭
_ هیشش خوشگلم انرژیتو لازم داری عمرِ شاهان !😈
روی تخت پرتم کرد و سپس باخشم ݝرید:
_ آروم بگیر جوجه وگرنه کاری میکنم تا ابد تخت نشین بشی
https://t.me/+YXTrdo9DeJQ3MWU0
۱۳پاک | 23 |
| 16 | -من میخواستم مادر بچت شم سهیل.
پسم زد و کتش رو پوشید
-منم میخواستم انتقامم و بگیرم که گرفتم. دیگه کاری نداریم با هم.
با بغض بلیطم رو نشونش دادم و گفتم:
-من امشب برای همیشه از ایران میرم سهیل... میرم ولی هیچوقت نمیبخشمت.
یه لحظه نگاهش بین من و بلیطم چرخید و یهو من و چسبوند به دیوار.
-تو هیچ جا نمیری دنیز!
https://t.me/+Iw5jbtNwwHNmMmY0
فکر میکردم بعد گرفتن انتقامم میتونم ولش کنم ولی اون حسابی رفته بود تو قلبم و نمیتونستم از دستش بدم ولی...🔥❗️
11پاک | 8 |
| 17 | - به بابات چیبگم؟ بگم ببخشید عمو ، مست بودم نفهمیدم دخترتو بردم توی تختم؟
زیر دلم دیوانهوار درد میکرد.
کیقباد لبه تخت مینشیند و میگوید:
- ول کن این ملافحه رو ببینم چه مرگته.
با خجالت لب میگزم.
- ای وای نه من لختم.
پوزخندش پر رنگ تر میشود.
- چی؟ تو همون ختری که خودشو با عشوه و کلک زیر پسر عموی بازیگرش کشیده، الان شدی قدیسه؟
تمام تنم پر از خجالت میشود. با گریه زیر پتو میخزم و زمزمه میکنم.
- بیلیاقتی احمق، من خر دوست دارم.. .
شیده سازگار آن بازیگر معروف و محبوب را متهم میکند به تعرض تا انتقام گذشتهاش را بگیرد؛ بیخبر از قانونی که آنها را مجبور میکند به ازدواج 🥵♨️
https://t.me/+CAL_tRV-ct00NWE0
https://t.me/+Iw5jbtNwwHNmMmY0
11پاک | 1 |
| 18 | پارت جدید😍
حامی و نبات حواسشون پرت همدیگه میشه🥹🔥
ری اکت به پارت یادتون نره عزیزان🫶🏻 | 31 |
| 19 | شایلی، دختر ثروتمند و خوشگذرونی که با یه پسر توی پارتی اوکی میشه
اما خیلی زود میفهمه که این یه آشنایی از پیش تعیین شده برای پرت کردنش توی یه منجلاب بزرگه❤️🔥🐍...
https://t.me/+8rvzGrQQkao4NTE0
https://t.me/+8rvzGrQQkao4NTE0
صبح پاک | 12 |
| 20 | #مرهم_زخم
#پارت_۲۵۹
˗ˏˋ༻ʚ♡︎ɞ༺ˎˊ˗
به محض اینکه متوقف شد خودش را مقابل اش رساند و در چشمان رنگ شب اش نگاه کرد و همین باعث شد حتی چیزی که میخواست بگوید را هم فراموش کند!
اگر امکانش بود میتوانست تا سالها در همین حالت بایستد و در این دو گوی غرق شود!
در دل خدا خدا کرد که حامی این نگاه را بشکند اما او هم قصد این کار را نداشت،بدون توقف و لحظه ای پلک زدن در اقیانوسی هایش غرق شده بود...!
نفس عمیقی کشید تا بلکه ذره ای به خودش مسلط شود!
نفس های تند و عمیق...!
و همین باعث شد نگاه حامی کم کم از چشمانش به لب هایش منعطف شود که با هربار نفس کشیدن باز و بسته میشد و بازدم داغ اش روی پوست گردن اش پخش میشد!
رد نگاه اش را که گرفت برای رهایی از این لحظه هم که شده بالاخره جرعت حرف زدن پیدا کرد و بی فکر دیگری گفت
:_اون روز با همدیگه روبرو شدیم!
دوباره نگاهش را به چشمانش داد و گفت
:_من یادم نمیاد؛بیشتر بگو! | 46 |
