fa
Feedback
مرهــمِ زخـ❤️‍🩹ـم

مرهــمِ زخـ❤️‍🩹ـم

کانال بسته

﷽ 📍تنها چنل رسمی رمان های آلما شایسته 📌پارتگذاری: شنبه تا چهارشنبه_ساعت ۲۱:۰۰ 📌لینک چنل: https://t.me/+Rw7ValBajyhkZTNk 📌میانبر پارت اول رمان ها: https://t.me/almashayeste/11 📌ارتباطات: @itsbluegirl 📌آیدی اینستاگرام نویسنده: Alma.writer

نمایش بیشتر
2 354
مشترکین
-1224 ساعت
+197 روز
+5230 روز
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+188
در 49 کانال‌ها
مه '26
+75
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+93
در 58 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+48
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+83
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+249
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+172
در 21 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+329
در 84 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+317
در 53 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+701
در 88 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+490
در 180 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+664
در 188 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+436
در 132 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+410
در 73 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+323
در 56 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+423
در 117 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+487
در 166 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+1 155
در 217 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+276
در 133 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+580
در 163 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+824
در 205 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+662
در 203 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+487
در 130 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+735
در 185 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+180
در 37 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+182
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+102
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+111
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+306
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
17 ژوئن+2
16 ژوئن+2
15 ژوئن+2
14 ژوئن+7
13 ژوئن+22
12 ژوئن+14
11 ژوئن+18
10 ژوئن+5
09 ژوئن+1
08 ژوئن+26
07 ژوئن+57
06 ژوئن+23
05 ژوئن0
04 ژوئن+2
03 ژوئن+3
02 ژوئن0
01 ژوئن+4
پست‌های کانال
Repost from N/a
سورا، دختر ساحره ای که از بچگی دل دیاکو، آلفای گله‌ی محافظان رو میبره اما یک شب غیبش میزنه و دیاکو برای پیدا کردنش تصمیم میگیره با همه بجنگه🫢🐺🩸 -دیاکو الان وقتش نیست من... انگشتش رو لبهای نرم و صورتی سورا نشست و با نگاه شیفته‌ و عاشقش به چشمهاش خیره شد و مسخ شده لب زد -هیچی برام مهم نیست سورا تو خیلی وقته تو رگ و خونم رفتی و جفت روحم شدی و هیچ چیز نمیتونه این پیوند و بهم بزنه -اما الان همه بر علیه ما هستن، حتی... حتی همخونِت... پوزخند پر نفرتش لرزه ای به تن سورا انداخت که از چشم دیاکو دور نموند. صدای بمش رعشه می‌انداخت به دل هر گرگینه‌ای... -پس بزار ببینن جلوی من وایسادن و سد راه من شدن چه عواقبی داره وقتی بحث سر تو باشه من با هیچکس شوخی ندارم سورا، هیچکس... بلافاصله لبهاش رو شکار کرد و دستش دور کمر باریک ملکه‌ش نشست‌ و🔞🫦... https://t.me/+vvH4H2o8krU2ZGU0 ریش8صبح

2
بنظرم بسه هرچی رمان‌های آبکی خوندین یا بهتون معرفی کردن☹️🥴 بالاخره واستون تک تک اون رمان‌های خاص و عاشقانه که هیچگونه سانـ ـسوری🔞 نداره و کلـــــــــی دنبالش بودین پیدا کردم😍 💯👇🏼💯👇🏼💯👇🏼💯👇🏼💯👇🏼💯👇🏼 https://t.me/addlist/L1Om6MMEbJQ5MDc0 این لیست دیگه تمدید نمی‌شه 💯😱 عضویت رو به پایان فقط 25نفر✅
7
3
📌میانبر پارت جدید
3
4
💯🔞❣️💔❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹💯🔞 بی قرارومستسل  درسرش جنگی برپا بود .که از جنگ پیش رو خونین تر... ما بین شروخیرایستاده بود،همه را دریک راستا می دید.. وقتی از دست خود رو دست خورده بود . دیگربه که،می توانست اعتماد کند. نگاه وحشی وپرآب جفتش از پیش چشمش کنارنمی رفت. نه توان کشتن میترا را داشت ونه دست کشیدن ازفرامرز را هردوبرایش عزیزبودند. یکی امانت جفتش و دیگری امانت مادرش،، نبود سورا هم خط بطلانی کشیده بود به همه ی عقل ودرایتش... این چه آشوبی بود؟؟؟!! مدام هیس هیس ماری را درپس سروزبان سردش را روی شاه رگش احساس می کرد. وامامده وسرخورده از شدت خشم به زمین افتاد...❌❌❌❌👇👇👇👇 https://t.me/+vvH4H2o8krU2ZGU0 8صبح
10
5
آوان دختر ۲۰ساله‌ای که به خاطر بدهی پدرش به کیانزاده ها مجبور به عقد با اصلان خان میشه! مردی خشن و بی‌رحم که آوازه وحشی گریش
آوان دختر ۲۰ساله‌ای که به خاطر بدهی پدرش به کیانزاده ها مجبور به عقد با اصلان خان میشه! مردی خشن و بی‌رحم که آوازه وحشی گریش توی رفتار با زن ها و رقیباش تو کل کشور پیچیده بود.. اصلان خانی که با دیدن آوان تصمیم می گیره علاوه بر بدهی اون رو به عنوان زنش به عمارت خودش ببره تا هر روز اونو به خاطر گناهی که نکرده عذاب بده .🫠 اما همه چیز با ورود آوان به عمارت اصلان رادمنش تغییر میکنه... آوان که حالا گرفتار این مرد زورگو شده بود مجبور بود هر شب........💔🫠 https://t.me/+Hy9jilAiZ1A4NDc0 24پاک
5
6
خسرو شلاق رو بالا برد محکم روی بازوم کوبید از درد جیغی کشیدم. -ایی، خسرو. دستموروی بازوم گذاشتم با درد بهش خیره شدم خندید و گفت: -جونِ دلم دختر کوچولوم دردت گرفت. سرمو به نشونه بله تکون دادم بازومو گرفت هولم داد سمت اتاق قرمز.. ترسیده نگاهش کردم که شلاق دوم روی کمرم کوبید.جیغ بلندی زدم با خنده گفت: -صدای ناله هات التماسات می‌خوام کل اتاق رو پرکنه دختر کوچولوی من. یدفعه با کشیدن موهای بلندم که نمیزاشت کوتاه کنم نگاهم دردناکمو بهش دوختم نالیدم: +خسروخان توروخدا ولم کن -نه التماس کن تا بهت لطف کنم و.🔞 دختره توی جنگل خفت میکنه نمیدونه که این مرد یه شکارچیه یه شکارچی که عاشق دخترای سفید که تا اونارو ... https://t.me/+179qRwVPAQliMjE0 ۸:۳۰پاگ
7
7
چشمش به شونه ی لخت و عاری از لباسم افتاد.. سریع پتو رو دور خودم بالا کشیدم تا بالا تنه نیمه برهنمو بپوشونم ! حتی یادم نمیومد دیشب کی لباسای لعنتیم رو از تنم بیرون کشیده ! احتمالا بخاطر زیاده‌روی دیشبم تو نوشیدن بود!😱🤦🏻‍♀️ آب دهنشو با ولع قورت داد . سیب گلوش حریصانه بالا و پایین رفت . انگار اولین باری بود یه دخترو اینجوری میبینه! فکرشم خنده دار بود. دوک ترسناکمون بی تجربه باشه ! https://t.me/+wlwoTeSkVnU2M2Fk https://t.me/+wlwoTeSkVnU2M2Fk نفس عمیقی کشیدم تا خندمو پنهون کنم که به سمتم خیز برداشت . اومدم مانعش شم که منو تو لحظه رو دستش خوابوند و …❌😱❌🤭❌ صبح پاک
11
8
پارت جدید😍 حامی به خاطر نزدیک شدن خسرو به نبات عصبی شده🤭🔥 ری اکت به پارت یادتون نره عزیزان🫶🏻
11
9
خسروخان باخشم غرید _گریه نکن همه دخترای این روستا آرزشونه مال من باشن اینو امشب اویره گوشت کن تو شکار خودمی مال منی ! 🔥 با هق هق نالیدم +توروخدا ولم کن بذار برمممم ... خندید با کمربندش دستامو به تاج تخت بست با لذت گفت _شکارچی که شکارشو بیخیال نمیشه امشب همه میفهمن تو مال میشی دختره احمق..🔞 یدفعه با یک حرکت بهم حمله کرد 🙈 https://t.me/+179qRwVPAQliMjE0 ۲۲:۳۰پاک
12
10
#مرهم_زخم #پارت_۲۴۶ ˗ˏˋ༻ʚ♡︎ɞ༺ˎˊ˗ :_اینطوری حس کردم؛نگاهتون به همدیگه خاص بود! نگاهش را از حنا و نبات که پشت یک میز متوقف شدند گرفت...! به سمت اش برگشت و گفت :_خاص؟! سر تکان داد و گفت :_آره،انگار که یه احساسی پشت نگاهتون باشه! "احساس؟!" بود؟! ایده ای نداشت! :_چیز خاصی نیست،مثل تو و حنا فقط دوستیم! از روی طعنه گفته بود...! میدانست که جورچین ها این وسط جور در نمی‌آیند! :_هنوزم به همون اندازه روی داشته هات حساسی! دوباره نگاهش را به سمتشان داد و گفت :_چون حنا هنوزم خواهرمه! به نبات اشاره نکرد! فی الحال جایگاه او را و اینکه آیا روی او هم حساسیت دارد یا نه را نمیدانست! :_فکر نمیکنی اینطوری محدودش میکنی‌؟! :_محدود کردن با مراقبت کردن فرق میکنه،هم تو و هم من خوب میدونیم که اینجا جای سالمی نیست! :_پس میتونم ازت این اجازه رو داشته باشم که پیششون باشم؛به تو که اجازه ی ورود نمیدن حداقل بذار من از نزدیک حواسم بهشون باشه،یه اعتمادی از قدیم باید بینمون مونده باشه؛نه؟! تصمیم سختی بود! کسی که سالها بود ندیده بود اش ممکن بود در طی سالها تغیر کرده باشد و از طرفی اگر کسی کنارشان میبود بهتر بود! به سختی و در حالی که هنوز مردد بود گفت :_برو! لبخند زد و بعد چند ضربه ی کوتاه به بازویش زد و به سمتشان رفت! با فاصله در کنار حنا ایستاد و مشغول خوش و بش شد! نبات ولی هنوز هم سرگردان بود! انگار که بدون تصمیم اولیه به اینجا آورده باشند اش! معذب بود و دائم با انگشت هایش ور میرفت! پس آنقدرها هم غیر قابل دسترس نبود؛موبایل اش را از عمد از دسترس خارج کرده بود! اما چرا؟! افکارش باعث شده بود متوجه حضور خسرو نشود! احوالپرسی اش با حنا که تمام شد به سمت نبات رفت...! در کنارش ایستاد و با چشمان هیز اش مشغول وارسی اش شد! دندان قروچه ای کرد و با خود فکر کرد این دختر با آن مقنعه و مانتو شلوار گشاد چه چیزی برای ارائه دارد که انقدر در نقطه به نقطه ی صورت و بدنش کنکاش می‌کند! کاش می‌توانست تخم چشمانش را از جا در بیاورد و خوراک گرگان بیابان کند! مشخص بود نبات هم احساس خوبی از آن مردک نگرفته که برعکس همیشه با جدیت و کوتاه جوابش را میداد! دست اش که به سمت تار بیرون افتاده ی موهایش از مقنعه رفت اما طاقت از کف داد و به سمتشان رفت و برای اینکه دست اش را قبل از برخورد با موهای طلایی رنگ نبات متوقف کند غرید :_خسروو! #کپی_حرام 📌وی آی پی رمان ✨ ✨✨ ✨✨✨ ✍🏻@Almashayeste
13
11
_میبینم رفتن پیش عشقت بهت ساخته❌🔥 لباس دامادیش رو در میاره و قدم هاشو آروم به سمتم برمیداره که عقب میرم _ن..نیا...توروخدا جلو نیا _چیه دختر حاج رحیم‌...به ما که رسید اَخ شدیم؟...زیر اون بچه رئیس که خوب جولان میدادی حالا جلوی شوهرت شدی قدیسه ی شهر...؟ _ب..بین اونجور که فکر می‌کنی نیست م..من برات ت..توضیح میدم عصبی روی تخت هلم میده و با کمربندش دستامو به تخت میبنده🔥 _چیو توضیح میدی...اینکه روز عروسیم بهم خبر میدن زنم با یه بی‌ناموس که از قضا عشقش بوده فرار کرده ؟ با دادش چشمامو میبندم و دست و پا میزنم که ولم کنه _آخ آوان ...آخ که امشب شبی برات بسازم که تا آخر عمرت خیال دور زدن اصلان به سرت نزنه🥵🔥 آوان دختری که به خاطر ازدواج اجباریش با اصلان رادمنش تاجری معروف، شب عقدش با عشقش فرار میکنه اما اصلان اونو پیدا میکنه و همون شب بهش تجاوز میکنه❌🔥 https://t.me/+Hy9jilAiZ1A4NDc0 21پاک
4
12
💕💕💕💕💕💕🥀🥀🥀 من‌ سورا یک‌ دختر زخم‌ خورده‌ که جبر روزگار منو یک‌شبه بزرگ‌ کرد‌. من‌ شدم‌ همه‌ کس‌ خودم‌ باتمام‌ توان‌ روی‌ پاهای‌ کوچک‌ خودم‌ ایستادم. به‌ کسی‌ تکیه‌ نکردم‌ فقط تنها امیدم‌ یزدان پاک‌ بود. همه‌ چیز خوب‌ بود‌. تا اینکه، در عمارت‌ سرو، که‌ مشغول‌ به‌ کار شدم. اون‌ پسر با اون. چشمهای‌ درنده‌ وحشیش‌‌ که‌ لرزه‌ به اندام‌ هر کسی‌ مینداخت‌. رو دیدم. ولی‌ من‌ از اون‌ چشما نترسیدم‌ بلکه‌ در اون‌ تیله‌های‌ ماهگون‌ غرق‌شدم‌.... امامن‌. هرگز نباید سمت‌ اون‌ مرد‌ و هیچ‌ مرد‌ دیگه‌ای برم....چون‌ من......💯❣️🔞🔥 #بنرواقعی رمان هست رمان سراسر هیجان،💯🔞 https://t.me/+vvH4H2o8krU2ZGU0 23
15
13
📌میانبر پارت جدید
1
14
با مردی ازدواج کردم که منو برای انتقام می‌خواست و هر شب تن سکسیم به فاک میداد.🔥 https://t.me/+Hy9jilAiZ1A4NDc0 18پاک
6
15
سورا، دختر ساحره ای که از بچگی دل دیاکو، آلفای گله‌ی محافظان رو میبره اما یک شب غیبش میزنه و دیاکو برای پیدا کردنش تصمیم میگیره با همه بجنگه🫢🐺🩸 -دیاکو الان وقتش نیست من... LINK: https://t.me/+vvH4H2o8krU2ZGU0 انگشتش رو لبهای نرم و صورتی سورا نشست و با نگاه شیفته‌ و عاشقش به چشمهاش خیره شد و مسخ شده لب زد -هیچی برام مهم نیست سورا تو خیلی وقته تو رگ و خونم رفتی و جفت روحم شدی و هیچ چیز نمیتونه این پیوند و بهم بزنه -اما الان همه بر علیه ما هستن، حتی... حتی همخونِت... پوزخند پر نفرتش لرزه ای به تن سورا انداخت که از چشم دیاکو دور نموند. صدای بمش رعشه می‌انداخت به دل هر گرگینه‌ای... -پس بزار ببینن جلوی من وایسادن و سد راه من شدن چه عواقبی داره وقتی بحث سر تو باشه من با هیچکس شوخی ندارم سورا، هیچکس... بلافاصله لبهاش رو شکار کرد و دستش دور کمر باریک ملکه‌ش نشست‌ و🔞🫦... https://t.me/+vvH4H2o8krU2ZGU0 18
9
16
خسروخان شکارچی جذاب ولی وحشی که آلای مظلوم رو تو جنگل خفت میکنه آلابرای رهایی از اسارت اون مرد وحشی شرطشو قبول میکنه شرطی که مجبور میشه .....😱🙈 https://t.me/+179qRwVPAQliMjE0 ۱۸:۳۰پاک
11
17
سورا، دختر ساحره ای که از بچگی دل دیاکو، آلفای گله‌ی محافظان رو میبره اما یک شب غیبش میزنه و دیاکو برای پیدا کردنش تصمیم میگیره با همه بجنگه🫢🐺🩸 -دیاکو الان وقتش نیست من... LINK: https://t.me/+vvH4H2o8krU2ZGU0 انگشتش رو لبهای نرم و صورتی سورا نشست و با نگاه شیفته‌ و عاشقش به چشمهاش خیره شد و مسخ شده لب زد -هیچی برام مهم نیست سورا تو خیلی وقته تو رگ و خونم رفتی و جفت روحم شدی و هیچ چیز نمیتونه این پیوند و بهم بزنه -اما الان همه بر علیه ما هستن، حتی... حتی همخونِت... پوزخند پر نفرتش لرزه ای به تن سورا انداخت که از چشم دیاکو دور نموند. صدای بمش رعشه می‌انداخت به دل هر گرگینه‌ای... -پس بزار ببینن جلوی من وایسادن و سد راه من شدن چه عواقبی داره وقتی بحث سر تو باشه من با هیچکس شوخی ندارم سورا، هیچکس... بلافاصله لبهاش رو شکار کرد و دستش دور کمر باریک ملکه‌ش نشست‌ و🔞🫦... https://t.me/+vvH4H2o8krU2ZGU0 18
4
18
دست هاى يزدان رو روى تنم قرار دادم و سـكـسكـه اى از دهنم خارج شد + حواسم رو پرت كن يزدان..🤭 خيره در چشمام پكى به سيگارش زد و درحال بيرون دادن دودش چشماشو ريز كرد + من با دختر مست نميخوابم🚫 لـ👄ـب هامو جمع كرده و درحالى كه روى پاهاش نشسته بودم پايين تنـم رو به پايين تنـش مـ👀ـاليدم _ امشب من دستور ميدم يزدان خان .. همين الان شروع كن با تفريح بهم خيره شد و با دستش كه پشت كمرم قرار داشت من رو به سينش كوبيد + پشيمون ميشـى نورا .❗️❗️ ته مونده سيگارش رو از دستش گرفته و در جا سيگارى قرار دادم .. درحالى كه سرم نزديكـ تر ميشد دستش رو به زير دامن كوتاهم هدايت كردم _ #نميشم ! نيشخندى به دور از تمسخر زد ، اين نيشخند از رضايت بود .. رضايت از شجاعتـى كه خيلى كم ميديد + خودت خواستـى دكتر🫢🚫🔥 گفت و با كوبيده شدن لـ🫦ـب هاش روى لـب هام .. انگشت هاش بدون هيچ مانعى وارد شدن.. https://t.me/+Vcj4XvZlJdxmMzFk https://t.me/+Vcj4XvZlJdxmMzFk 15پاک
7
19
تو اتاق خان جوری با لباس خواب قرمز واسش دلبری می‌کنم که... موهام رو از کنار گردنم کنار زدم و گفتم: +الان چی خان روستا هنوز دلتو نبردم؟! به گردن سفیدم خیره شده بود با لبخند گفت: -می‌دونستی تا قبل از تو کسی به این تحت راه پیدا نکرده بود دخترکم. خنده‌ای کردم -خان روستا رو ببین،چقدر زود روت اثر گزاشتم خسرو! یدفعه باخشم گلومو چنگ زد پرتم کرد روی تختش با لحن خاصی گفت: -من عاشق پوست سفیدم. باوحشی گری موهامو چنگ زد انداختم کف زمین با چیزی که توی دستش دیدم ترسیده خاستم فرار کنم که سیلی به روی.... https://t.me/+179qRwVPAQliMjE0 12:30پاک
15
20
❤️‍🩹💔❣️🔞💯❤️‍🩹💔❣️🔞💯 احساس سنگینی عجیبی می کردم. یک کرختی که به تمام بدنم سرایت کرده ومنودرمیون خودش محصورکرده بود. سرم به شدت سنگین بود. ونمی‌تونستم پلکهامواز هم باز کنم. صدای کشیدن جسم تیزی روی سیمان منو آزارمیداد😱😱 تشنگی امانم روبریده بود و زبانم مثل یک تکیه چوب دردهانم سنگینی می کرد. گوشهایم صداهارو میشنید،اما... انگارمن مرده بودم که هیچ درکی از محیط اطرافم نداشتم... صدای دونفرکه حرف می زدن را میشنیدم. سام،به نظرت مرده که دیگه هیچ حرکتی نمی‌کنه ؟!؟! نمی دونم؟؟؟ سیاه...ولی عجب تحملی داشت. منو تو که تبدیل شونده هستیم اگه جای این دختره بودیم تا حالا ریق رحمتو سرکشیده بودیم... ولی این سگ جون تراز این حرفاست... نه سام یک ساعتکه هیچ حرکتی نمیکنه... با وجود اینکه دوبار🔻داغ زدن روی تنش.... https://t.me/+vvH4H2o8krU2ZGU0 13
16