fa
Feedback
.𝘀𝗲𝘁𝗶𝗶𝗶.𝘄𝗿𝗶𝘁𝗲𝗿.

.𝘀𝗲𝘁𝗶𝗶𝗶.𝘄𝗿𝗶𝘁𝗲𝗿.

رفتن به کانال در Telegram

بـه ذهـن سِـتـی خـوش اومـدین🫀🥂 کپی برداری به هر دلیلی پیگرد قانونی دارد❌ پیج اینستاگرام↓ setiii.writer

نمایش بیشتر
5 435
مشترکین
-724 ساعت
-437 روز
-30930 روز
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+61
در 0 کانال‌ها
مه '26
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+103
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+121
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+244
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+364
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+780
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+322
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+533
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+1 111
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+179
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+107
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+91
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+499
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+268
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+701
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+1 482
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+865
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+691
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+331
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+716
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+845
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+1 219
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+186
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+373
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+79
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+317
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+1 453
در 4 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
27 ژوئن+1
26 ژوئن+5
25 ژوئن+6
24 ژوئن+7
23 ژوئن0
22 ژوئن+1
21 ژوئن+1
20 ژوئن+2
19 ژوئن0
18 ژوئن0
17 ژوئن+2
16 ژوئن+3
15 ژوئن+1
14 ژوئن+4
13 ژوئن+13
12 ژوئن+4
11 ژوئن+1
10 ژوئن+1
09 ژوئن+1
08 ژوئن+1
07 ژوئن+1
06 ژوئن0
05 ژوئن+1
04 ژوئن+1
03 ژوئن+1
02 ژوئن+3
01 ژوئن0
پست‌های کانال
دو پارت امروز خدمت قشنگای من💕🫶🏻 ناشناس برای نظراتتون↓ https://t.me/iRoChatBot?start=sec-cbabcehfhf قشنگا رمان تو چنل وی آی پی خیلی وقته تموم شده و چند ماه از چنل اصلی جلوتره🫶🏻 اگه وی ای پی رمانو میخواید به آیدی زیر پیام بدید❤️ @ViPa1dmiin

2
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·– ⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚ #part_441 نمی فهمیدم معنای این لبخند کریه‌ش را! تنها چیزی که در ذهنم می‌گذشت، شمارش معکوس و سپس، حمله بود. نفس عمیقی کشیده و پیش از آنکه دایان از نقشه ام خبردار شود، به سویش خیز برداشتم. مشتی در صورتش کوبیده و او، که توقع چنین برخوردی را نداشت، چندین قدم به عقب رفت. _دلوین! بی توجه به غرش هشدارآمیز دایان، لگدی در سینه اش کوبیدم و زمانی که روی زمین افتاد، پاشنه ی کفشم را زیر گلویش گذاشتم. هنوز هم با همان لبخند کثیف و لجنش نگاهم می‌کرد‌. _دخترت خوبه؟ شعله های آتش در وجودم گر گرفتند و چشم‌هایم را پر کردند. تمام بدنم داغ شد و دست هایم منقبض‌. لگدم را با زیر فکش مهار کرده فریاد کشیدم: _دخترمو ازم گرفتی، بس نبود... حالا باباشو هم ازم می‌گیری؟ می کشمت لوئیس! تنها چشم‌های گرد شده اش را دیدم و بعدش هیچ. با پاهایم، نوبت به نوبت به تن و بدنش می‌کوبیدم و فریاد می زدم. برایم ذره ای اهمیت نداشت که اینجا قلمرو اورهان است و اورهان پدر او. اهمیت نداشت که او روزی همکلاسی و بهترین رفیقم بود. مقابل چشمان من، تنها آن پارچه ی خونی نقش بسته بود. پارچه ای که خون بچه ام سرخش کرده بود.   _ بخاطر توی عوضی من نتونستم بچمو حتی یه بار هم ببینم!   هیچکس پا پیش نمی گذاشت. نه آسنا و نه دایان. خوب می دانستند داغ بچه ام هنوز تازه است و شعله ی کینه و انتقام من، خاموش نشدنی.   _ بخاطر توی کثافط نتونستم خوابیدنش توی اون تختی که با شوق و ذوق براش خریده بودم و ببینم!   روی زانو هایم فرود آمدم. پاهایم دیگر جان مبارزه نداشتند. زمین سرد بود، اما اینبار باعث نشد تنم بلرزد. شاید من یخ تر بودم! مشت هایم بی هدف روی صورت خونی اش فرود آمدند و نالیدم:   _گند کشیدی به زندگی ای که به زور داشتم دوباره سرپاش می کردم!   آنقدر بی جان و انرژی بودم که شک نداشتم دیگر مشت هایم را احساس کند. وجدانم اجازه نمی داد عقب بکشم. هر لحظه که به بیخیال شدن فکر می کردم، صدای پرستار در گوشم می پیچید که می گفت:   اون داروی گیاهی ای که بهش دادن، طفل معصومشو تیکه تیکه کرده. بدن بچه کامل تشکیل شده بوده و الان بخاطر این دارو، توی رحمش تیکه تیکه شده. باید این تیکه ها رو از بدنش خارج کنیم، وگرنه رحمش آسیب میبینه!   - سِتے .. –·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
132
3
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·– ⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚ #part_440 آسنا ترسیده شیشه سمت خودش را بالا کشید و پاهایش را در شکمش جمع کرد. _سگ که نیستن. غولن! نگاه دیگری به مسیریاب انداخته و سپس به سوله‌ای که حال فاصله‌ی زیادی از آن نداشتیم، خیره شدم. مسیریاب سوله را به عنوان مقصد نشان میداد. _مسیریاب و ببند! دایان متعجب، کمی سرعتش را پایین آورد و غرید: _چی میگی؟ کلافه موهایم را پشت گوش فرستاده و مشغول تا زدن شلوارم شدم. مقابل سوله آب ریخته بود و اصلا نمیخواستم گِلی شوم! _ببندش! نه تنها رسیدیم، بلکه میخوام ببینی اورهان تا کجاشو رفته! دایان مقابل سوله نگه داشت و مسیریاب را بست. مانیتور برای لحظه ای خاموش شد و سپس، وقتی روشن شد، خبری از آدرسی که با آن تا اینجا آمده بودیم، نبود. آسنا حیرت زده گفت: _ جلل خالق! اما دایان، نه هول شد و نه حتی تعجب کرد. تنها مشغول ور رفتن با مسیریاب و گشتن درون سابقه‌ی آن شد. _امکان نداره... تعجبی هم نداشت. نمی توانست بپذیرد این چنین گیر افتاده و شکست خورده است. نمی‌توانست قبول کند که اگر امشب در این سوله می‌مرد و حتی هزار تیکه هم می‌شد، کسی نمی توانست به دادش برسد. شخصیتی مشابه به امید والتر! صبرم دیگر داشت لبریز می‌شد. وقتی صدای باز شدن قفل ماشین به گوشم رسید، بدون وقفه در را باز کرده و ناسزایی به سرگیجه ای که دوباره شروع شده بود، گفتم. مقابل سوله ایستاده و به دور تا دورش خیره شدم. آردا کجا بود؟ لحظه ای بعد، دایان و آسنا پشت سرم قرار گرفتند. آسنا به من و دایان چسبیده بود و به وضوح می‌لرزید. _میگم چیزه... این سگا خیلی بدجور نگاه می‌کنن. نمیشه بریم داخل این سوله هه؟ پیش از آن که فرصت کنم به آسنا چیزی بگویم، صدای تقه ای از سمت سوله بلند شد و یکی از در‌هایش، کم کم سروع به باز شدن کرد. در آن تاریکی، تنها یک چیز نگاهم را جلب کرد. کفش‌های مشکی رنگ و براقی که حتی در این نور کم هم مشخص بودند. بی توجه به دایان و آسنا، قدم‌هایم را برداشته و به سمت در سوله راه افتادم. کمی بعد، توانستم صاحب آن کفش ها را ببینم. متعجب سرجایم ایستاده و به دست دایان چنگ زدم. دایان هم دست کمی از من نداشت. مرا کمی عقب کشید و زیر لب غرید: _توقع داشتم امید از زیر خاک بیرون بیاد و به خشتکمون بخنده، ولی این اینجا نباشه! خشمگین سرتاپایش را از نظر گذراندم. بدنم کوره ای از آتش بود و اشک‌هایی که از چشم‌هایم روانه می‌شدند، هیچ فرقی با گدازه نداشتند. همچون آتشفشانی در حال فوران بودم. اگر در قلمرو اورهان نبودم، قطعا از هستی ساقطش می‌کردم. _دلوین! قدمی به سمت جلو برداشت و متعجب و خیره نگاهم کرد. فکم بیشتر از این فشرده نمی‌شد. احساس می‌کردم ریشه‌ی دندان هایم در حال کنده شدن هستند و هر لحظه امکان دارد آتش از سرم شعله بکشد. با نفرت زمزمه کردم: _لوئیس! - سِتے .. –·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
127
4
اگه میخواید اولیش فردا باشه برید لایک و کامنتای این پست و بترکونید🫶🏻👀↓ https://www.instagram.com/reel/DaDRflIgKUR/?igsh=MW5iNHI5NG8waDdwMg==
213
5
بچه ها دیشب داشتم یکم پیج و سرو سامون میدادم که یهوو دیدم نزدیک به ۱۹ تا داستان کوتاه هست که ادامشون ندادم👀 یعنی فقط توی این
بچه ها دیشب داشتم یکم پیج و سرو سامون میدادم که یهوو دیدم نزدیک به ۱۹ تا داستان کوتاه هست که ادامشون ندادم👀 یعنی فقط توی اینستا گذاشتمشون و ادامه اش رو گذاشتم بر عهده ی خودتون ادامه ی اونا رو هم براتون بذارم؟ نظرتونه؟🦖
247
6
دو پارت امروز خدمت قشنگای من💕🫶🏻 ناشناس برای نظراتتون↓ https://t.me/iRoChatBot?start=sec-cbabcehfhf قشنگا رمان تو چنل وی آی پی خیلی وقته تموم شده و چند ماه از چنل اصلی جلوتره🫶🏻 اگه وی ای پی رمانو میخواید به آیدی زیر پیام بدید❤️ @ViPa1dmiin
254
7
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·– ⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚ #part_439 دایان با شنیدن حرفم، چندین ثانیه مکث کرد و سپس شروع به خندیدن کرد. برخلاف آسنا. آسنایی که همچون خودم وحشت زده بود و نگاهش، میان من و دایان در گردش بود. _چرت نگو دلوین. آدم انقدر مایه دار باشه، بعد قلمروش چندین کیلومتری ازمیر باشه، اونم همچین جای پرتی؟ خشمگین میان دو صندلی خم شده و دستم را به مانیتور رساندم. با دیدن مسیر یاب، آه از نهادم بلند شد. این مسیر، همان مسیری نبود که در لپتاپ ردیابی کرده بودم. با عقل جور در می‌آمد. اورهان قرار نبود قلمرو‌اش را به کسی تقدیم کند! خودش آدرس را روی مسیریاب ماشین انداخت تا کسی از مکانشان خبردار نشود! _دلوین! بس کن. ما فقط توی بیابونیم! کلافه دستی به موهایم کشیده و ناچار به صندلی تکیه دادم. _به چپ و راستت نگاه کن. تعداد این سگا رو ببین! به نژادشون دقت کن. اینا خیلی گرونن دایان! بی دلیل هم اینجا نیستن. هیچ جانداری اینجا زنده نمیمونه، مگر اینکه صاحبش هم اینجا باشه! دایان در سکوت به سگ ها نگاه کرد و همزمان مسیرش را ادامه داد. _دقت کردی از یه جای این جاده خاکی، دو طرفمون پر از چراغ شد؟ نگاهم را به رو به رو دوخته و به چیزی که چشم‌هایم می‌دید، دقت کردم. شبیه به یک سوله بود. سوله‌ای که دیگر جای هیچ شکی را باقی نمی‌گذاشت. _بعدشم... نگاهم را به دایانی که کلافگی از سر و رویش می‌بارید، دوخته و گفتم: _چرا باید اونجایی که چراغا شروع میشه، چند تا ماشین گرون قیمت بایسته و راه خروجو ببنده؟! در پی این حرفم، نگاه سبزش از طریق آینه به پشت خیره شد. ثانیه ای بعد، خشمگین مشتی به فرمان کوبید و سرعتش را بالاتر برد. نگاهی به سگ‌هایی که رفته رفته تعدادشان بیشتر می‌شد، انداخته و زمزمه کردم: _نه تنها آردا... بلکه الان ما رو هم تو چنگش داره! - سِتے .. –·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
241
8
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·– ⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚ #part_438 وا رفته به بیرون خیره شدم. در این چند ساعتی که ما در به در دنبال راه خروج از آن بیابان لعنتی بودیم، اورهان  می توانست کمک کند اما راه را پیچیده تر کرده بود! نگاه دیگری به مسیر‌یاب انداخته و گفتم: _تا میتونی سریع برو‌ من باید این حرومزاده رو جلوی چشمای خودم ببینم! * حدود نیم ساعت گذشته بود و حال، وارد بیابان دیگری شده بودیم. کولر ماشین از کار افتاده بود و هوا گرمتر از همیشه در حال عذاب دادنمان بود. گویی سیلی از زغال‌های سیاه رنگ زیر پایمان روشن بود. مسیریاب سمت چپ را نشان داد و به انگلیسی گفت که باید بپیچیم. آسنا نگران تر از قبل بود و بی قراری می‌کرد. از نگاه های گاه و بی گاهش به دایان، متوجه شده بودم که میخواهد چیزی بگوید. و بلاخره به حرف آمد: _میگم که... اسلحه آوردید با خودتون دیگه؟ دایان بلند بلند خندید و من، به مسیر پیش رویمان زل زدم. جاده ای خاکی که انتهایش به هیچ وجه مشخص نبود و تاریکی مطلق روانت را آزار می‌داد. _سونا سونا. مگه اومدیم دزدی دختر خوب؟ کمی که گذشت، به چراغ های روشنی که کنار جاده بود رسیدیم. نورشان چشمک‌زن بود، اما تا حدودی اطراف بیابان را نشان میداد. بی توجه به حرف‌هایشان، به سگ سیاه رنگ و بزرگی که کمی دورتر از ما روی زمین نشسته بود، خیره شدم. _اورهان وقتی برات تله پهن کنه، مطمئن میشه ازش سربلند بیرون نیای! اسلحه که هیچ، با تانک هم میومدیم فایده ای نداشت. آسنا سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت، اما نگاه من، هنوز هم معطوف آن سگ بود. و سگ‌های دیگری که بعد از او ردیفی نشسته بودند. طبق مسیریاب، هنوز فاصله ی زیادی تا مقصد داشتیم. _دایان؟ اینجا چقدر با ازمیر فاصله داره؟ دایان نگاه مشکوکی به من انداخته و مسیریاب را چک کرد. _حدود هفتاد کیلومتر! سرم را برگردانده و با چشم‌هایی گرد شده به سگ هایی که هر لحظه تعدادشان بیشتر میشد، خیره شدم. امکان نداشت این همه سگ در چنین فاصله ای از شهر زنده بمانند. آن هم در بیابان! مگر اینکه صاحبشان اینجا باشد. کمی که دقت کردم، نژادشان به چشمم اشنا آمد. گریت دین. قیمتشان کم نبود! مسلما یک چوپان معمولی نمی‌توانست این تعداد سگ با این نژاد را داشته باشد. پازل های شکی که در ذهنم بود، کم کم داشتند یکدیگر را تکمیل می‌کردند. صاحب این سگ ها قطعا یک آدم مایه دار بود. و تیر آخر، زمانی زده شده که سرم را برگردانده و به عقب خیره شدم. در نقطه‌ای که این چراغ های کم نور شروع می‌شدند، چندین ماشین مشکی رنگ ایستاده بودند و حدسش سخت نبود که هدفشان چیست. آنها راه خروج را بسته بودند! وحشت زده برگشته و به صندلی چنگ زدم. _ما... ما وارد قلمرو اورهان شدیم! - سِتے .. –·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
210
9
https://t.me/+v7mDRRnBXa05YTFk اینم از لینک گپ جدیدمون🩷 خوشحال میشم به خانواده کوچیکمون بپیوندید تا کنار هم باشیم و خوش بگذرونیم🎆✨
178
10
خوشگلایی که جدید اومدید... اول که خیلی خیلی خوش اومدید و دوم اینکه علاوه بر داستان های کوتاهی که در هفته میذارم، میتونید رمان های من که در حال حاضر پرواز سرنوشت ساز و فصل دومش که بامداد عاشقی میشه رو هم مطالعه کنید و لذت ببرید🫶🏻🩷 پارت اول هر دوتا رمان توی پیام ریپلای شده هست🐙✨
180
11
دو پارت امروز خدمت قشنگای من💕🫶🏻 ناشناس برای نظراتتون↓ https://t.me/iRoChatBot?start=sec-cbabcehfhf قشنگا رمان تو چنل وی آی پی خیلی وقته تموم شده و چند ماه از چنل اصلی جلوتره🫶🏻 اگه وی ای پی رمانو میخواید به آیدی زیر پیام بدید❤️ @ViPa1dmiin
267
12
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·– ⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚ #part_437 با باز شدن ترافیک، به خودم آمده و نگاهی قدردان به زن انداختم. دخترش هنوز هم در بهر نقاشی اش به سر می‌برد. لبخندی به صورت بانمکش زده و رو به مادرش گفتم: _مراقبش باش! و در لحظه ماشین از سرجایش کنده شد. صدای جا رفتن دنده و اگزوز ماشین در خیابان پیچید و دایان با سرعت وارد کوچه‌ای شد. خشمگین از این چنین رانندگی کردنش، به جلو خم شده و بی توجه به درد شقیقه‌هام، با صدای بلندی گفتم: _چته رم می‌کنی یهو تو؟ عین آدم نمیتونی بری؟ به آینه چشم دوختم تا ببینم دردش چیست، اما با دیدن چهره‌اش، عصبانیت به کل از یادم رفت. _چیشده دایان؟ با نگرانی پرسیدم و بیشتر خم شدم. به مانیتور ماشین اشاره ای کرد و گفت: _مسیر یاب فعال شده. نفس راحتی کشیده و تکیه دادم. _زهرمار! این ناراحتی داره؟ وقتی دیدم هنوز هم کلافه به نظر می‌رسد و حالات هیستریک دارد، با صدای بلند تری پرسیدم: _دایان چه مرگته؟ او اینبار، هر چهار شیشه را بالا کشید و قفل مرکزی را زد. _ یه مسیر روی مانیتور اومده، بدون اینکه من واردش کنم! خود به خود اومده! وحشت زده به مانیتور خیره شدم. مسیری را نشان می‌داد. مسیری که انگار همان بود. همان آدرسی که ردش را زده بودم! دستی به صورتم کشیده و پچ زدم: _یعنی داری میگی... دایان با دستش ضربه ای به فرمان زده و با عصبانیت گفت: _یعنی مسیر یاب از همون اول کار می‌کرده، اما اورهان اجازه نداده ازش استفاده کنیم. لعنتی به همه چیزمون وصل شده. نه تنها لپتاپی که دست توعه، بلکه سیستم ماشین هم دست خودشه! - سِتے .. –·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
245
13
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·– ⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚ #part_436 دایان از طریق مانیتور ماشین به شبکه‌های خبری وصل شد و همان لحظه، صدای خبرنگاری گوشم را پر کرد. "هکر معروف، بلک هانتر، ظهر دو روز پیش از دست پلیس‌های امنیتی ترکیه فرار کرده و در حال حاضر، آزاد است. پلیس ترکیه با انتشار تصویر بلک هانتری که سال‌ها پنهان بوده،از مردم صمیمانه تقاضا داره که اگر این شخص رو جایی دیدن، با پلیس در میون بگذارن." ناباور قهقهه زدم و از طریق آینه به دایان خیره شدم. _حدس بزن کی حرومزاده تر از اورهانه؟! دندان‌هایش را به هم فشرد و زیر لب غرید: _رایان! دست هایم را مشت کرده و به رو به رو خیره شدم. روزی حساب رایان را می‌رسیدم، اما حال، دخترک را که می‌دیدم، از خودم و کرده و نکرده هایم متنفر می شدم. چشم‌های اشکی اش... یعنی من اکنون هیولای این بچه ها بودم؟ با ضربه‌ای که به شیشه ماشین خورد، از فکر و خیال بیرون آمده و به زنی که هنوز هم بچه اش را همینجا نگه داشته بود، خیره شدم. چرا این ترافیک باز نمی‌شد؟ ضربه‌ای دیگر به شیشه زد و من ناچار، شیشه را پایین کشیدم. کوشیدم تا دخترک را نگاه نکنم. _میگم... میشه یه امضا روی نقاشی دخترم بزنی؟ حیرت زده به دخترش که دیگر گریه نمی‌کرد و بر خلاف چندین دقیقه قبل، با شوق در حال نگاه کردنم بود، خیره شدم. _چی؟ ناباور زمزمه کرده و کمی خودم را به سمت پنجره رساندم. زن با دیدن حال و روزم، هول شده گفت: _بخدا نمیخوام جات و به پلیس لو بدم. من و دخترم طرفدارتیم! دفترتو نشون بده مامان! با چشم‌هایی که کمی دیگر مانده بود تا از حدقه بیرون بزنند، به دفتر دختر خیره شدم. دهانم باز مانده بود. او یک جفت چشم آبی در کنار اسم بلک هانتر کشیده بود. _میشه اینو برام امضا کنی؟ حیران لبخندی زده و خودکاری که از شیشه ماشین عبور داده بود را در دست گرفتم. _دلوین! به غرش دایان توجهی نکرده و امضای اسمم را پایین نقاشی دختر زدم. خودکار را که به او پس دادم، خشنود عقب کشید و به دفترش خیره شد. هنوز هم باورم نمی‌شد. من طرفدار هم داشتم؟ _تو فکر فرو نریا! تقریبا همه ترکیه طرفدار تو هستن و مطمئن باش اگر کسی‌ هم توی خیابون ببینتت، جاتو لو نمیده! اخه کی از اون پلیسای بی مصرف ترکیه خیر دیده که ما دومیش باشیم؟! برو خدا پشت و پناهت باشه دختر. - سِتے .. –·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
257
14
https://t.me/iRoChatBot?start=sec-cbabcehfhf لینک ناشناس برای نظراتتون🫶🏻
214
15
بچه ها تلگراف بالا نیومد، داستان کوتاهو اینجوری براتون گذاشتم❤️
312
16
«برای این بود که بالاخره راستشو گفتی.» و وقتی گونه‌اش برای اولین بار سرخ شد، فهمیدی شاید این پایان ماجرا نباشه. شاید فقط پایان بخش اولش باشه! پارت دوم- •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• خب خب.. اینم از داستان کوتاه🫶🏻 نظرتون؟👀 (توی ناشناس نظرتون رو برام بنویسید) امیدوارم لذت برده باشید✨ اگر از این سناریو خوشتون اومد حتما ری اکت توت فرنگی برام بذارید🍓 برای خوندن اینجور داستانای کوتاه حتما توی همین چنل جوین بشید💕(قشنگا این داستانا همونطور که از اسمشون معلومه کوتاهن و ادامه ندارن. در واقع یه سناریو ساده هستن) +کپی برداری از این محتوا به هیچ وجه مجاز نیست♨️
313
17
«شما دو نفر از وقتی شناختمتون همین جمله رو تکرار می‌کنین.» بعد دوباره نگاهش روی تو نشست. و برای اولین بار حس کردی تمام توجهش فقط روی تو متمرکزه. نه فلش. نه مرد کت‌وشلواری. نه پسر. فقط تو. «می‌دونی؟» صدای آرومش باعث شد موهای تنت سیخ بشه. «وقتی برای اولین بار دیدمت، فکر کردم از بقیه فرق داری.» اخم کردی. «تو اصلاً منو نمی‌شناسی.» «بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی می‌شناسم.» «این اسمش شناختن نیست. اسمش تعقیب کردنه.» چند ثانیه سکوت کرد. بعد برخلاف انتظارت سر تکون داد. «حق با توئه.» جوابش باعث شد برای لحظه‌ای جا بخوری. اما قبل از اینکه چیزی بگی، نگاهش روی دستت افتاد. روی فلش. و لبخندش فوراً محو شد. برای اولین بار. «فلش دست تو چراست؟» این بار توی صداش چیزی بود که قبلاً نشنیده بودی. نگرانی. واقعی. پسر کنار تو آروم گفت: «گفتم که دیر رسیدی.» استاکر فکش رو روی هم فشار داد. بعد یک قدم جلو اومد. «بهش دست زدی؟» «نه.» «بازش کردی؟» «نه.» استاکر نفسش رو بیرون داد. انگار از شنیدن این جواب واقعاً خیالش راحت شده باشه. اما همون لحظه مرد کت‌وشلواری زیر لب گفت: «الان فهمیدی چرا نمی‌خواستیم پیداش کنی؟» استاکر نگاه تیزی بهش انداخت. «من از روز اول می‌دونستم دنبال چی می‌گردم.» «نه.» مرد کت‌وشلواری جواب داد. «تو فقط فکر می‌کردی می‌دونی.» برای چند ثانیه سکوت سنگینی بین هر سه نفر حاکم شد. و تو وسط اون سکوت، تازه متوجه شدی عجیب‌ترین بخش ماجرا چیه. هیچ‌کدومشون از دیدن هم تعجب نکرده بودن. انگار هر سه از مدت‌ها قبل همدیگه رو می‌شناختن. انگار تو تنها کسی بودی که از اصل داستان هیچ خبری نداشت. چند دقیقه بعد، بالاخره سکوت شکسته شد. استاکر ـ یا هر اسمی که باید روش می‌ذاشتی ـ نگاهش رو از روی فلش برنداشت. «بازش کن.» مرد کت‌وشلواری فوری گفت: «نه!» اما تو دیگه از دستور گرفتن خسته شده بودی. فلش رو از مشتت بیرون آوردی و داخل لپ‌تاپ روی میز گذاشتی. چند ثانیه طول کشید. بعد پوشه‌ها روی صفحه ظاهر شدن. اخم کردی. «این...؟» داخل فلش نه پولی بود، نه رمز حسابی، نه چیزی که انتظارش رو داشتی. فقط فایل. صدها فایل. گزارش. ایمیل. صداهای ضبط‌شده. مدارکی که نشون می‌داد استادت و چند نفر دیگه سال‌ها توی یه شبکه‌ی فساد دانشگاهی دست داشتن. رشوه. فروش سؤال‌های امتحان. تغییر نمره‌ها. اخراج دانشجوها به خاطر نپذیرفتن درخواست‌های غیرقانونی. رنگ از صورتت پرید. «این همه مدت... سر این بوده؟» پسر کنار تو آروم گفت: «آره.» مرد کت‌وشلواری صندلی رو عقب کشید و زیر لب ناسزایی گفت. استاکر خیره به صفحه موند. انگار اصلاً براش مهم نبود. تو بهش نگاه کردی. «پس برای همین دنبالم بودی؟» برای اولین بار مستقیم توی چشمات نگاه کرد. چند ثانیه. بعد سرش رو تکون داد. «نه.» سکوت کردی. «پس برای چی؟» نفس عمیقی کشید. «چون اسم تو توی یکی از پرونده‌ها بود.» ابروهات بالا پرید. «چی؟» «وقتی به اون مدارک رسیدم، فهمیدم بعضی از آدم‌ها دارن درباره‌ی تو سؤال می‌پرسن.» «من؟» «آره.» «ولی چرا؟» «نمی‌دونستم.» نگاهش برای لحظه‌ای پایین افتاد. «فقط می‌دونستم هرچی جلوتر می‌رفتم، اسم تو بیشتر تکرار می‌شد.» کافه توی سکوت فرو رفت. «پس ماه‌ها...» «مواظبت بودم.» «این اسمش مواظبت نبود.» یه لبخند تلخ زد. «می‌دونم.» و برای اولین بار هیچ بهانه‌ای نیاورد. هیچ توجیهی نکرد. فقط قبول کرد. «باید از همون اول باهات حرف می‌زدم.» تو چیزی نگفتی. چون برای اولین بار حس کردی داره حقیقت رو می‌گه. نه برای دفاع از خودش. فقط برای گفتن حقیقت. چند ساعت بعد، وقتی پلیس و مسئولان مربوطه مدارک رو تحویل گرفتن، ماجرا کم‌کم به پایان رسید. مرد کت‌وشلواری رفت. پسر هم رفت. و تو کنار در خروجی کافه ایستاده بودی. در حالی که هودی‌پوش چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود. برای اولین بار بینتون سکوت راحتی برقرار بود. نه ترس. نه راز. فقط خستگی. تو دست‌به‌سینه بهش نگاه کردی. «هنوزم اسم واقعیتو بهم نگفتی.» خندید. بعد اسمش رو گفت. اسمی که ماه‌ها دنبالش بودی. اسمی که بالاخره صاحب اون پیام‌های ناشناس شد. چند ثانیه به هم نگاه کردین. بعد اون گفت: «فکر کنم این آخرین باریه که می‌بینمت.» نمی‌دونستی چرا، اما شنیدن اون جمله حس عجیبی داشت. «شاید.» لبخند کم‌رنگی زد. چرخید که بره. اما این بار تو صداش زدی. اون برگشت. چشم‌هاش پر از سؤال بود. تو چند قدم بهش نزدیک شدی. نه از روی اجبار. نه از روی ترس. بلکه چون بالاخره انتخابش کرده بودی. دستت رو روی بازوش گذاشتی. و قبل از اینکه چیزی بگه، آروم گونه‌اش رو بوسیدی. یه بوسه‌ی کوتاه. ساده. واقعی. بعد عقب رفتی. چشم‌های متعجبش باعث شد برای اولین بار بخندی. «این برای نجات دادن جونم نبود.» گفتی.
172
18
وقتی سرتو بالا آوردی، برای اولین بار ترس واقعی رو توی صورت هر دو نفر دیدی. و اون لحظه فهمیدی که شاید خطرناک‌ترین آدم این ماجرا، نه استاکرت بوده... نه مرد کت‌وشلواری... بلکه کسی بوده که تمام این مدت، همه‌تون رو زیر نظر داشته. هیچ‌کس حرفی نزد. چند ثانیه فقط به صفحه گوشی خیره موندین. تو. پسر. مرد کت‌وشلواری. هر سه‌تاتون. انگار مغزتون نمی‌تونست چیزی که دیده بود رو پردازش کنه. بعد مرد کت‌وشلواری اولین نفر بود که به خودش اومد. «باید بریم.» پسر فوراً مخالفت کرد. «نه. الان دیگه فایده‌ای نداره.» «منظورت چیه؟» پسر نگاهشو از روی عکس برنداشت. «منظورم اینه که اگه تونسته این عکسو بگیره، از قبل بهمون رسیده.» بدنت مورمور شد. گوشیت دوباره ویبره رفت. پیام جدید. دستت لرزید اما بازش کردی. «چرا این شکلی نگام می‌کنین؟» یه عکس دیگه. این بار از زاویه‌ای نزدیک‌تر. خیلی نزدیک‌تر. اون‌قدر نزدیک که معلوم بود عکاس داخل همین طبقه ایستاده. قلبت توی سینه فرو ریخت. آروم سرتو بالا آوردی. به اطرافت نگاه کردی. چند نفر مشغول حرف زدن بودن. دو نفر کنار پنجره نشسته بودن. یه دختر پشت لپ‌تاپ کار می‌کرد. یه پیرزن چای می‌خورد. همه عادی. بیش از حد عادی. مرد کت‌وشلواری زیر لب گفت: «داره باهامون بازی می‌کنه.» پسر جواب داد: «همیشه همین کارو می‌کنه.» تو فوراً به سمتش برگشتی. «تو می‌شناسیش؟» پسر ساکت شد. اشتباه کرده بود. از چهره‌اش معلوم بود. اما قبل از اینکه جواب بده، صدای بسته شدن در طبقه دوم بلند شد. تق. همه ناخودآگاه به سمت صدا برگشتن. و برای اولین بار... دیدیش. یه نفر تازه وارد طبقه دوم شده بود. نه عجله داشت. نه مخفی می‌شد. یه دختر. تقریباً هم‌سن خودت. کت خاکستری پوشیده بود و موهای تیره‌ش روی شونه‌هاش ریخته بود. ظاهرش هیچ تفاوتی با آدم‌های عادی نداشت. اما واکنش دو مرد کنارت کافی بود. پسر از جاش بلند شد. مرد کت‌وشلواری فکشو روی هم فشار داد. و تو فهمیدی همین اونه. شخص چهارم. دختر چند قدم جلو اومد. بعد نگاهش روی میز شما ثابت موند. و لبخند زد. یه لبخند آروم. انگار بعد از مدت‌ها دوستای قدیمیشو پیدا کرده باشه. «بالاخره همدیگه رو از نزدیک دیدیم.» صدای آرومش باعث نشد ترسناک‌تر نباشه. هیچ‌کس جواب نداد. دختر نگاهش رو روی تو نگه داشت. نه روی پسر. نه روی مرد کت‌وشلواری. فقط روی تو. و همین باعث شد دلت فرو بریزه. بعد خیلی راحت گفت: «راستش انتظار داشتم قدت بلندتر باشه.» خشکت زد. چون این جمله فقط یه معنی داشت. اون مدت خیلی زیادی درباره‌ی تو اطلاعات جمع کرده بود. خیلی بیشتر از چیزی که حتی استاکرت می‌دونست. پسر یک قدم جلو رفت. «ازش فاصله بگیر.» دختر خندید. «هنوزم فکر می‌کنی قهرمان داستانی؟» مرد کت‌وشلواری هم جلو اومد. «اینجا چی می‌خوای؟» دختر نگاه کوتاهی بهش انداخت. «همون چیزی که شما دو نفر می‌خواین.» بعد نگاهش دوباره روی تو برگشت. لبخندش کم‌رنگ‌تر شد. «فلش رو.» و برای اولین بار فهمیدی همه‌ی این آدم‌ها، با همه‌ی رازها و دروغ‌هاشون، فقط برای یک چیز دنبالت بودن. فلشی که هنوز توی مشتت گرفته بودی. همون لحظه که صدای بسته شدن در اومد، همه به سمت ورودی طبقه دوم برگشتین. و این بار... واقعاً خودش بود. همون هودی مشکی. همون کسی که پشت شیشه‌ی کافه دیده بودیش. همون سایه‌ای که قبل از ناپدید شدن بهت دست تکون داده بود. همون کسی که ماه‌ها پیام می‌فرستاد. قد بلند. هودی مشکی. دست‌ها توی جیب. و صورتش هنوز زیر سایه‌ی کلاه پنهان بود. کل کافه توی سکوت فرو رفت. اما عجیب‌ترین بخش ماجرا واکنش دو مرد کنارت بود. پسر کنار تو انگار نفس کشیدن یادش رفت. مرد کت‌وشلواری هم برای اولین بار واقعاً عصبی به نظر رسید. هودی‌پوش چند قدم آروم جلو اومد. نه عجله داشت. نه می‌ترسید. انگار مطمئن بود هیچ‌کس نمی‌تونه جلوش رو بگیره. تو ناخودآگاه عقب رفتی. قلبت داشت از سینه بیرون می‌زد. اون بالاخره ایستاد. فاصله‌اش با میز شما فقط چند متر بود. بعد سرش رو کمی بالا آورد. برای اولین بار بخشی از صورتش از زیر سایه بیرون اومد. جوون بود. خیلی جوون‌تر از چیزی که تصور می‌کردی. شاید فقط چند سال از تو بزرگ‌تر. نگاهش مستقیم روی تو ثابت موند. و بعد... لبخند زد. همون لحظه گوشیت ویبره رفت. یه پیام جدید. فرستنده؟ همون شماره ناشناس. دستت لرزید. پیام رو باز کردی. «سلام عزیزم.» نفست بند اومد. چون درست در همون لحظه دیدی که هودی‌پوش گوشی خودش رو پایین آورد. یعنی... خودش بود. خود استاکر. خودش اینجا ایستاده بود. پسر کنار تو با عصبانیت گفت: «نباید میومدی.» هودی‌پوش نگاه کوتاهی بهش انداخت. «نباید میذاشتی کار به اینجا برسه.» مرد کت‌وشلواری بینشون اومد. «همه‌مون آروم می‌مونیم.» هودی‌پوش خندید.
145
19
مرد بالاخره جلوی میز ایستاد. نگاهش اول روی تو افتاد. بعد روی پسر. و بعد خیلی آروم گفت: «بالاخره پیدات کردم.» چند ثانیه سکوت مطلق بینشون حاکم شد. بعد چیزی اتفاق افتاد که اصلاً انتظارش رو نداشتی. پسر خندید. یه خنده‌ی کوتاه و عصبی. و گفت: «منم همینو درباره‌ی شما می‌خواستم بگم.» برای اولین بار لبخند مرد محو شد. و همون لحظه فهمیدی این دو نفر قبلاً همدیگه رو می‌شناسن. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردی. هوای کافه یه‌دفعه سنگین شد. نه تو چیزی می‌فهمیدی، نه بقیه مشتری‌ها. ولی از نگاه اون دو نفر معلوم بود که این اولین باری نیست که همدیگه رو می‌بینن. مرد کت‌وشلواری دست‌هاشو داخل جیبش برد. «فکر نمی‌کردم انقدر زود اشتباه کنی.» پسر پوزخند زد. «فکر نمی‌کردم انقدر دیر پیدام کنی.» تو بینشون نگاه می‌کردی. مثل تماشای یه مسابقه بود که قوانینش رو نمی‌دونستی. بالاخره صبرت تموم شد. «یکی به من میگه اینجا چه خبره؟!» هر دو همزمان بهت نگاه کردن. و همین بیشتر عصبانیتت کرد. «بسه دیگه! یکی ماه‌ها تعقیبم کرده، یکی دیگه انگار از وسط فیلم‌های جاسوسی اومده بیرون، بعد هیچ‌کس هیچی توضیح نمیده!» چند نفر از مشتری‌ها دوباره به سمتتون برگشتن. مرد کت‌وشلواری آهی کشید. «می‌بینی؟ برای همین گفتم نباید بهش نزدیک بشی.» پسر اخماش تو هم رفت. «من نزدیکش نشدم. شماها باعث شدین این اتفاق بیفته.» مرد نگاه سردی بهش انداخت. «هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی ازش محافظت کنی؟» تو بین حرفاشون گیر کرده بودی. «محافظت؟ از چی؟» هیچ‌کدوم جواب ندادن. اعصابت داشت خرد می‌شد. همون موقع چشم مرد روی دستت افتاد. روی فلشی که هنوز محکم توی مشتت گرفته بودی. صورتش فوراً عوض شد. خیلی سریع. اون‌قدر سریع که شاید اگه دقت نمی‌کردی متوجهش نمی‌شدی. اما دیدی. و پسر هم دید. برای اولین بار لبخند واقعی روی صورتش نشست. «آها...» مرد یک قدم جلو اومد. «فلش رو بده به من.» تو ناخودآگاه مشتت رو محکم‌تر کردی. «نه.» «تو نمی‌دونی داخلش چیه.» «پس شما بهم بگو.» مرد ساکت شد. پسر خندید. «دیدی؟ مشکل شماها همینه. همیشه انتظار دارین مردم بدون سؤال کردن حرفتونو قبول کنن.» مرد نگاه تندی بهش انداخت. بعد دوباره رو به تو کرد. «به من اعتماد کن.» این بار حتی خودت هم خندیدی. یه خنده‌ی عصبی و کوتاه. «واقعاً؟ امروز دفتر استادم آتیش گرفته، یه استاکر پیدا شده که معلوم نیست دشمنمه یا دوستم، و حالا یه مرد ناشناس ازم می‌خواد بهش اعتماد کنم؟» هیچ جوابی نداشت. سکوتش خودش جواب بود. در همین لحظه گوشی تو ویبره رفت. هر سه‌تاتون همزمان به صفحه نگاه کردین. شماره ناشناس. همون شماره. قلبت از تپش ایستاد. آروم تماس رو باز کردی. اما... این بار پیام نبود. یه عکس بود. عکسی که همین چند ثانیه پیش گرفته شده بود! از داخل همین کافه. از طبقه دوم. از میز شما. و توی عکس، تو، پسر و مرد کت‌وشلواری دیده می‌شدین! یعنی... یه نفر چهارمی هم اونجا بود! یه نفر که نه تو می‌شناختیش. نه پسر. و نه حتی مرد کت‌وشلواری! زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود: «فکر کردین فقط شما دنبالش هستین؟» پارت اول-
132
20
و زیرش فقط یه جمله نوشته شده بود: «گفتم که... هر جا بری، منو می‌بینی.» و درست همون لحظه صدای مردی از پشت سرت بلند شد: «بالاخره تصمیم گرفتی دنبالم بیای؟» صدایی آروم. نزدیک. خیلی نزدیک. اون‌قدر نزدیک که انگار تمام این مدت پشت سرت ایستاده بود. قلبت یه ضربه محکم زد. بدنت بی‌اختیار چرخید. برای چند ثانیه فقط خیره موندی. پسری حدوداً هم‌سن خودت چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود. نه هود مشکی پوشیده بود. نه ظاهر عجیب و ترسناکی داشت. یه تی‌شرت ساده پوشیده بود و یه لیوان قهوه دستش بود. همین عادی بودنش بیشتر گیجت کرد. چند ثانیه فقط به هم خیره شدید. بعد تو اولین نفر بودی که به حرف اومدی. «تو...؟» پسر ابرویی بالا انداخت. «امیدوار بودی یه هیولا ببینی؟» «تو اون پیام‌ها رو فرستادی؟» «آره.» نفس عمیقی کشیدی. یه بخش از وجودت می‌خواست همون لحظه از اونجا فرار کنه. یه بخش دیگه هم جواب صدتا سؤال بی‌جوابش رو می‌خواست. «چرا؟» پسر چند لحظه ساکت موند. بعد نگاهش از روی صورتت رد شد و سمت پنجره رفت. «الان وقت توضیح دادنش نیست.» «پس کی وقتشه؟!» چند نفر از مشتری‌های کافه با صدای بلندت به سمتتون نگاه کردن. پسر آروم گفت: «صداتو بیار پایین.» «ماه‌هاست داری تعقیبم می‌کنی! انتظار داری آروم باشم؟» برای اولین بار حالت صورتش تغییر کرد. نه عصبی شد. نه خندید. فقط انگار یه لحظه مردد شد. بعد خیلی آروم گفت: «من تنها کسی نیستم که حواسم بهت بوده.» سکوت کردی. «منظورت چیه؟» جواب نداد. در عوض گوشیشو از جیبش درآورد. چند ثانیه صفحه رو نگاه کرد. و رنگ صورتش پرید. همون لحظه حس کردی چیزی درست نیست. «چی شده؟» پسر سریع سرشو بلند کرد. برای اولین بار توی چشم‌هاش ترس دیدی. ترس واقعی. «باید بری.» اخم کردی. «چی؟» «همین الان.» «اول توضیح بده—» «وقت نداریم.» دستشو روی میز گذاشت و جلو خم شد. «اگه می‌خوای زنده بمونی، از در اصلی خارج نشو.» خشکت زد. «داری مسخره‌م می‌کنی؟» «آرزو می‌کنم این‌طور بود.» گوشیش دوباره لرزید. نگاهش فقط یک ثانیه روی صفحه موند. همون یک ثانیه کافی بود تا بفهمی هر چیزی که دیده، اصلاً خوب نیست. پسر زیر لب یه ناسزا گفت. بعد مستقیم توی چشمات نگاه کرد. «فکر می‌کردم قبل از اینکه پیدام کنن وقت بیشتری داریم.» «کی؟» این بار چند ثانیه طول کشید تا جواب بده. بعد خیلی آروم گفت: «آدمایی که باعث شدن امروز بیام سراغت.» و قبل از اینکه فرصت پرسیدن سؤال بعدی رو پیدا کنی، صدای شکستن شیشه از طبقه پایین کافه بلند شد. صدایی که باعث شد همه‌ی آدم‌های داخل کافه یک‌دفعه ساکت بشن. پسر همون لحظه زیر لب گفت: «لعنتی... پیدامون کردن.» و برای اولین بار فهمیدی که شاید از لحظه‌ای که اون پیام ناشناس روی گوشیت ظاهر شد، ماجرا خیلی بزرگ‌تر از یه استاکر ساده بوده. صدای همهمه‌ی طبقه پایین بلند شد. چند نفر از جاشون بلند شدن. یکی از کارکنای کافه با عجله به سمت پله‌ها رفت. تو هنوز مات و مبهوت به پسر خیره بودی. «من هیچ‌کدوم از حرفات رو نمی‌فهمم.» پسر نفسش رو با کلافگی بیرون داد. «می‌دونم.» «پس توضیح بده!» «اگه توضیح بدم، باور نمی‌کنی.» «حداقل امتحان کن!» برای چند ثانیه بهت خیره موند. بعد انگار تصمیمش رو گرفت. «استاد دانشگاهت تصادفی انتخاب نشده بود.» اخم کردی. «چی؟» «اون درسی که این ترم برداشتی، اون کلاس، حتی انتقالی‌ای که سال قبل گرفتی... هیچ‌کدوم اتفاقی نبود.» خنده‌ی عصبی‌ای از دهنت خارج شد. «داری چرت و پرت می‌گی.» «کاش این‌طور بود.» پسر دستشو داخل جیبش برد و یه فلش مموری کوچیک روی میز گذاشت. «چند ماهه دارم سعی می‌کنم بهت نزدیک بشم.» «از این به بعد هر جمله‌ای که بگی بیشتر شبیه یه روانی می‌شی.» برای اولین بار لبخند کوتاهی زد. «این بخشش رو قبول دارم.» بعد دوباره جدی شد. «ولی هیچ‌وقت قصد آسیب زدن بهت نداشتم.» قبل از اینکه چیزی بگی، صدای قدم‌هایی از پایین پله‌ها شنیده شد. قدم‌هایی آروم. منظم. پسر فوراً ساکت شد. تو هم ناخودآگاه به سمت راه‌پله نگاه کردی. یه مرد کت‌وشلواری داشت از پله‌ها بالا می‌اومد. ظاهرش کاملاً عادی بود. شاید حتی زیادی عادی. اما واکنش پسر باعث شد موهای پشت گردنت سیخ بشه. صورتش کاملاً رنگ باخت. «نه...» زمزمه‌اش اون‌قدر آروم بود که به سختی شنیدی. مرد کت‌وشلواری هنوز نصف پله‌ها رو بالا نیومده بود که نگاهش روی شما ثابت موند. بعد لبخند زد. یه لبخند مودب. اما عجیب. خیلی عجیب. پسر سریع فلش رو برداشت و توی دستت گذاشت. «هر اتفاقی افتاد، اینو گم نکن.» «داری منو می‌ترسونی.» «خوبه. چون باید بترسی.» مرد کت‌وشلواری حالا به طبقه دوم رسیده بود. و مستقیم به سمت میز شما می‌اومد. نه عجله داشت. نه مضطرب بود. انگار از قبل می‌دونست قراره شما رو اینجا پیدا کنه. تو ناخودآگاه یه قدم عقب رفتی.
141