Bslune
رفتن به کانال در Telegram
فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد در غیرت من نیست که در ننگ بمیرم.
نمایش بیشترإيران590 047دسته بندی مشخص نشده است
197
مشترکین
-124 ساعت
-187 روز
-4430 روز
آرشیو پست ها
197
غم و غصه وقتی دچارت میکنه عین افتادن یه قند تو چاییه اگه زودی درش نیاری حل میشه تو وجودت تا ابد گریبان گیرت میکنه
197
جدیدا مغزم یه لول جدیدی رو واسم باز کرده هرچی شب قبل خواب میبنیمو روز بعدش همهش واقعی میشه.
197
Repost from N/a
’ فوروارد کنید تا بگم به چه چیزی عادت دارید.
[ در کل زیاد باهاش مواجه هستید ] / پابلیکها.
197
Repost from N/a
ای عشق اولین واخرینم
من چه می دانستم بودنت این همه حال خوش دارد؟ نمی دانستم وقتی فروغ می گوید مرا بپیچ در حریر بوسه ات، چه لذتی میان پیچیده شدن در حریر بوسه هایت هست.
از کجا باید می فهمیدم وقتی آیدا با عنوان خدای کوچک من خوانده می شود، چه حضی می برد؟ چطور باید درک می کردم در بند آغوش تو بودن عین رهاییست؟ چه می دانستم یک نفر می آید و می تواند بشود شهرت، کشورت، خانواده ات.
من شبیه حال بودن با تو را قبل تو زندگی نکردم، اگر این روزهایم زندگیست پس روز های قبل آمدنت به زندگي ام را چه بنامم؟
بادقت گوش کن و مرا احساس کن میخواستم با تنهایی کنار بیایم، دلم با تنهایی کنار نیامد
رفت تنهایی و جایش را به یک عشق آسمانی داد. شکست شیشه غمهایم و پر شد از شادی روزگارم نه در رویاهایم تو را سوار بر اسب سفید میبینم نه مثل پرنده در آسمانها
من تو را بی رویا همینجا در کنار خودم میبینم
نشستهای روی پاهایم، خیلی خوب فهمیدهای که چقدر دوستت دارم
و بلند فریاد میزنی دوست داشتنت را
بی قید و شرط، بی منت، بدون خواهش، بدون التماس
من تو را دارم تو اینجا هستی دقیقا کنار من
چند لحظه به وسعت تمام لحظهها، نگاهت میکنم و همین میشود که من تو را حس میکنم
یک احساس بی پایان که تو را در بر گرفته و درونم را از عطر حضور عاشقانهات پر کرده
تویی قبله راز و نیازهایم، دستانت را به من سپردهای و گرم شده دستهایم
تا همینجا همین خط، بگذار آخر خطمان را نشانت دهم
آخر خط ما یک نقطه چین بی پایان است.
میخواهم همه بدانند که عشقمان ابدی و جاودان است.
197
Repost from Bslune
هرچی جلوتر میرم چهره های معصوم و قلبای پاک واسم محو تر میشن و 'خوبی' همون چیزیه که روز به روز بیشتر از قبل داره از بین میره و خب این همون کلیشهی بزرگ شدنه منتها آیا بازم فرصت اینو خواهم داشت که آدمایی با پاک ترین قلب ها و خالص ترین نیتا رو کنارم حس کنم و بتونم به عمق روشنایی وجودشون قسم بخورم؟
197
Repost from Bslune
گاهی وقتا که به عقب فکر میکنم و میبینم درسته که اشتباهاتم منو کوبیدن و ساختن ولی بهایی که داشتن زیادی سنگین بود. خیلی وقتا این بها سلامت روان و گاهیم آدمایین که تکرار نمیشن، بود. اینطوریه که اگه آگاهی الان رو داشتم هیچ وقت اونطوری رفتار نمیکردم و اگه اونطوری رفتار نمیکردم آگاهی الان رو نداشتم. هیچ راه انتخابی وجود نداره درواقع هرچقدرم طول میکشید من باید در نقطهای رفتارای اشتباهی ازم سر میزد و تصمیمات غلطی میگرفتم تا بالاخره آگاه شم. گاهی وقتا ارزشمند ترینا قربانی آگاهی و رشد میشن و سوال اینجاست که ارزشش رو داشت؟
197
Repost from N/a
حضرت گفت: در پایان هر درد، تولدی رخ میدهد. همانند تولد نوزاد پس از دردِ مادر.
من در ادامه میگویم دردِ تیغی که بر گلوی معشوقه نشست، مرگِ او شد و تولد، برای اشکهای بیپایان دلباختهی او بود.
دردها به تولد میرسند اما هر تولدی زیبا نیست.
