fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

What we once were

What we once were

رفتن به کانال در Telegram

"I love first times. I want my entire life to be composed of them. Life is only interesting if life is wide." https://t.me/HiddenPlusbot?start=633641

نمایش بیشتر
214
مشترکین
-124 ساعت
+147 روز
+1330 روز
آرشیو پست ها
فردا مرخصی دارم، دلم میخواد امشب رو تا صبح کتاب بخونم.

"Above all, don't lie to yourself. The man who lies to himself and listens to his own lie comes to such a pass that he cannot distinguish the truth within him, or around him, and so loses all respect for himself and for others. And having no respect he ceases to love, and in order to occupy and distract himself without love he gives way to passions and coarse pleasures, and sinks to bestiality in his vices, all from continual lying to other men and to himself. The man who lies to himself can be more easily offended than any one. You know it is sometimes very pleasant to take offense, isn't it? A man may know that nobody has insulted him, but that he has invented the insult for himself, has lied and exaggerated to make it picturesque, has caught at a word and made a mountain out of a molehill-he knows that himself, yet he will be the first to take offense, and will revel in his resentment till he feels great pleasure in it, and so pass to genuine vindictiveness."

"سرم مثل بازار مسگر هاست."

این چند شب یکجوری خوراک عنکبوتا شدم که به جای بادی اسپلش باید به خودم افکن بزنم.

۲۳ روز تا ۲۳ سالگیم. به به!

photo content

"Che confusione, sarà perché ti amo È un'emozione che cresce piano piano Stringimi forte e stammi più vicino Se ci sto bene, sarà perché ti amo Io canto al ritmo del dolce tuo respiro È primavera, sarà perché ti amo Cade una stella, ma dimmi dove siamo Che te ne frega, sarà perché ti amo"

Come va, va. E se non va, Vaffanculo!

The heart is a lonely hunter Roaming cross a barren plain The heart is a lonely hunter Battling the wind and rain

الان در این لحظه خیلی روری گیلمور ۲۲ ساله ام. امیدوارم در آینده روری گیلمور ۳۰ ساله نمونم.

بچه‌ها من یک‌چیزی بگم؟ من دیگه واقعا حالم داره بهم میخوره از این همه اینفلوئنسرهایی که یک شاخه لیلیوم دستشون میگیرن و یک لبخند ملیح میزنن توی دوربین و هی به بقیه ادوایس میدن که عزیزم🌸زندگی خیلی قشنگه🧚‍♀منو ببین چه استتیکم🌷زندگی خیلی گوجی بوجیه🌟من کتابمو میخونم ماچا میخورم مدیتیشن میکنم روتین پوستی بیلیون دلاریمو انجام میدم💘 بابا زهرمار، در قعر سیاهی داریم زیست میکنیم. خیلی باید از واقعیت پرت باشی که بری برای پیج مسخره ات کلی چیز میز ردیف کنی بچینی تو دوربین مسخره‌ترت جوری که ✨️استتیک✨️ باشه و بعدش یک تکست راجع به زیبایی و معنای زندگی بنویسی روش. اونم بعد از این همه چیز که تجربه کردیم. اصلا چطور روت میشه؟ من میتونم رد کنم بره و نبینم، ولی در همون اسکرول کردن وقتی میبینم راجع به زندگی آروم و ناز و سافت حرف میزنن، یا اصلا توی ویدئوهاشون با رفتارشون دارن غیرمسقتیم همین رو نشون میدن، حق بدید که اگر کارد بزنن خونم در نیاد. مشکل من خوشحال بودن نیست، مشکلم این حجم از ویترینی کردن زندگیه‌. من نمیگم کسی نباید حالش خوب باشه یا امیدوار نباشه. به خودش و زندگیش نرسه و غم رو صاحب خونه دلش بکنه، نه. فقط فکر میکنم خوبه بعضی وقتا آدم یادش باشه کجای دنیا وایساده‌.

Fyodor Dostoevsky (1821_1881) believed that the human soul was never simply good or evil - it was a battledfield of both. Having lived through poverty, exile, a death sentence, illness, and profound loss, he understood suffering not as somthing distant, but as somthing deeply human. His novels explored guilt, freedom, faith, love, and the desperate need to find meaning in a world full of contradictions. For Dostoevsky, even the darkest person was never beyond redemption, because within every human heart there remained the possibility of choosing differently.

"Your worst sin is that you have destroyed and betrayed yourself for nothing"

من دلتنگ خاطراتی ام که هیچوقت ساخته نشد. برای مردی دلتنگم که نمیدونم اگر امروز رو به روم می‌نشست، چه صدایی داشت.

امروز سالگرد بابامه. نمیدونم چطور میشه کسی که -تقریبا- هیچوقت نداشتیش برات انقدر باارزش باشه. چطور میشه آدم چیزی رو هیچوقت نداشته باشه ولی بزرگترین حس "از دست دادن" تو زندگیش، مربوط به اون باشه. "پدر" یا اصلا "پدر داشتن" برام خیلی غریبه؛ همیشه بوده. اما وقتی کم سن و سال‌تر بودم خیلی راحت‌تر باهاش کنار میومدم. چون چیزی رو که هیچوقت تجربه داشتنش رو نداشتم، چطور میتونستم کمبودش رو حس کنم؟ ولی هرچی بزرگتر شدم پررنگ تر شد. با بیشتر شدن زور و فشار جامعه بیشتر شد. هرچی تنها تر شدم محسوس تر شد. از بابام چند تیکه وسیله دارم فقط. یک فندک قرمز که اسم من رو روش هک کرده، آخرین پاکت سیگارش، شونه موهاش، یک آلبوم عکس و چندتا نامه دست نویس که برام گذاشته. ازش بابت نامه‌ها ممنونم. چون هربار خوندنش تنها چیزیه که میذاره باهاش ارتباط مستقیم بگیرم. نمیدونم چرا اصلا اونارو نوشته. شاید توی عمق وجودش حس میکرده که ممکنه یک روزی، قبل از اینکه خودش بتونه اون حرفارو بهم بزنه و من متوجه‌شون بشم، از پیشم بره. توی یکی از اون نامه‌ها نوشته هربار که من قدم برمیدارم و از در میام تو قلبش پر از شور و ذوق میشه. نوشته که دوست داره من دختر قوی ای باشم که از پس هرچیزی برمیاد‌. میام بابا‌، از پس همه چیز بر اومدم و میام‌. ولی بابا! من نمیخواستم هیچوقت مجبور به قوی بودن باشم‌، حداقل نه بخاطر نبودن تو.

یک ساعت نشستم bingers رو آپدیت کردم و هنوز مونده، وای‌.

Repost from 🥣
این جنون که بخوای همه چیز باشی وحشتناکه. یه روز از خواب بیدار می‌شی می‌بینی دیگه آخرای عمرته و انقدر جنون داشتی همه چیز بشی، هیچی نشدی. و حالا داری می‌میری. خیلی بهش فکر می‌کنم خیلی.

Solitarily, there is one quest To my cause, I will devote All my passion, note for note To create and fill this emptiness Freedom that lies underneath Let it fall and let them breathe Bodies are not meant to be so bound

عزیزدلم... تمام چیزهایی که داری تجربه میکنی تو شرایط این روزها طبیعیه. اکثرمون هممون همین حس و وضعیت رو داریم. اگر نمیتونی تغییرش بدی عیبی نداره، یا راه جایگزین پیدا کن یا فقط با خودت و اون شرایط به صلح برس. میدونم سخته واقعا درکت میکنم. آدم کلی برای چیزی تلاش میکنه و آخر هزارتا امیدش نا امید میشه ولی زندگی همیشه بر وفق مراد ما نیست. میچرخه، راهت عوض میشه. گاهی یهو به خودت میای و میبینی انقدر راه و برنامه هات عوض شده که انگار تبدیل به یک آدم دیگه شدی. گاهی از اون آدمی که هستی راضی تری گاهی هم حسرت میخوری که بیشتر مواقع دومین حالت پیش میاد. واقعا راست میگی کاش این وسط حداقل استراحت میکردیم. با روح و بدن له و خسته داریم ادامه میدیم. ولی میدونی من هنوز به اون جمله که قبلا میگفتم باور دارم. "تلاش هات هیچوقت بهت خیانت نمیکنن" شاید اون نتیجه مطلوبتو ندن ولی امکان نداره آدمی که ایستادگی کرده تا اخرین لحظه تلاش کرده به هیچ چیزی مطلقا نرسه. شاید اون چیزی که بهش میرسه و اونقدر نخواد ولی به این فکر کن اگر همین تلاش هم نمیکردی و سر جای قبلی درجا میزدی چی؟ تو حداقل یک پله، نیم پله، از اون ادمی که بودی پیش رفتی. ولی در نهایت آره. موافقم، عمره که داره تلف میشه بخاطر جبر روزگار، جبر جغرافیا. به هرچیزی هم که برسیم اخرش مطمئنا چیزی نبوده که همیشه سفت و سخت میخواستیم. چون زندگی اصلا اروم و باب میل هیچکس نمیشه، و در نهایت ماییم و یک دنیا حسرت. نمیدونم، برای منم مثل تو سخته که بگم ولی همچنان میگم میگذره و به خودم امید میدم. اونجوری نموند اینجوری هم نمیمونه.

گاهی وقتا به عقب نگاه میکنم، واقعا دوران تینیجری جالبی داشتم. کاش الان هم مثل اون موقع شور جوانی داشتم.