خـ͜͡ــؒؔـ͜͝ـاؒؔوۘۘیـ͜͡ــؒؔـ͜͝ـن
کانال بسته
••﷽•• وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِين....☘ به قلم:ساقی میر
نمایش بیشتر25 260
مشترکین
-1624 ساعت
-2177 روز
-28330 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '260
در 0 کانالها
مه '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+8
در 5 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+2
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+80
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+384
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+163
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+244
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+292
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+466
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+1 102
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+326
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '25
+3
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '250
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+4
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+427
در 46 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+2 394
در 228 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+3 590
در 196 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+2 322
در 206 کانالها
Get PRO
اوت '24
+8 224
در 223 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+6 786
در 251 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+6 361
در 207 کانالها
Get PRO
مه '24
+3 429
در 159 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+5 431
در 125 کانالها
Get PRO
مارس '24
+2 348
در 162 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+4 230
در 226 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+2 375
در 188 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+2 298
در 203 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+2 465
در 189 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+5 544
در 219 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+3 633
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '23
+2 229
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+5 694
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+9 523
در 6 کانالها
Get PRO
مه '23
+13 289
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 04 ژوئن | 0 | |||
| 03 ژوئن | 0 | |||
| 02 ژوئن | 0 | |||
| 01 ژوئن | 0 |
پستهای کانال
| 2 | -چرا نگفتی کوروش برگشته و واحد رو به روییت خونه گرفته ماهور؟!…اگه حاج بابات بفهمه شبونه اثاثاتو میکشه میبره مادر…نباید ازمون قایم میکردی…
دستمال کاغذی رو به چشمام فشار میدم…
هق میزنم…
قلبم میسوخت…
رو به روی خونه ی من خونه خریده بود تا دقم بده…
_فایده نداره مامان…هر جا برم سایه به سایه باهام میاد…
مامانم با توپ پر لب میزنه:
_مگه شهر هرته؟!…بعد از چند سال اومده چی میگه؟!…مزاحمت ایجاد کرد زنگ بزن پلیس…مگه این مملکت قانون نداره؟!…
ثنا با دو سمتم میدوعه…
محکم به آغوش می کشمش…
دخترکم…
_مامان حرفا میزنیا…زنگ بزنم بگم شوهرم اذیتم میکنه!!!اذیتشم اینه که شب به شب یه خروار خوراکی میگیره میده به ثنا میگه به مامانتم بده بخوره حتما!!!
_وا…مونده ی خورد و خوراکشی مگه…اصلا واسه چی تا حالا صدات در نیومده…فردا خاور میگیرم کل اثاثتو بار میزنیم میبریم ببینم دیگه میخواد چیکار کنه…
قلبم آتیش میگیره…
_نمیتونم…چند ماه پیش خواستم برم…گفت از اینجا جُم بخورم ثنا رو ازم میگیره…شوخی نمیکنه مامان…واقعا بچه رو ازم میگیره…
مامانم حرصش میگیره:
_غلط میکنه با هف پشتش…بچه ای که پدری براش نکرده رو چجوری میخواد بگیره ازت؟!…
_پدری کرده یا نه رو که نمیفهمه کسی …مهم خونه…سروموروگنده ام هست…خیلی راحت میتونه ازم بگیره پاره ی تنمو…
مادرم مستأصل سر تکون میده…
_اینجوری که نشد…الان چه وقت اومدن بود…رفتی خب میرفتی تا ابد…خیر پیش…پسر عصمت خانومم جواب میخواد ازت هر چه سریعتر…تو که نمیخوای برگردی به کوروش؟!…بگو طلاقتو بده حداقل جوونیت حروم نشه…
تا جواب مادرمو بدم…صدای پر خشم کوروش توی خونه می پیچه…
دستش پر از کیسه های خریده…
_کی میخواد زن منو ،شوهر بده؟!…
عصبی کیسه هارو روی اپن می کوبه و سمتمون میاد…
ثنای وروجک در و برای پدرش باز کرده بود…
مادرم سینه سپر کرده مقابلش می ایسته:
_وقتی رفتی یادت نبود زن مثل دسته گلتو ول کردی و رفتی پی یللی تللیت…الان فیلت یاد هندستون کرده؟!…
خیلی خودداری میکنه که احترام نگه داره:
_مشکلات بین منو ماهور بین خودمونه فاطمه خانوم…بهتره که کسی دخالت نکنه…بعدش من دخترمو زیر دست مرد غریبه نمیدم…ماهور اگه بخواد میتونه بره ولی بدون ثنا…
نقطه ضعفم رو شناخته بود…
هنوزم بعد سالها منو نمیخواست و دخترشو میخواست فقط…
عصبی از جام بلند میشم و زانوی غمی که بغل کردمو کنار میزنم…
_تف به غیرتت بی شرف…تف به شرفت…من هنوز زنتم که حواله ام میدی به اینو اون…
مثل ابر بهار اشک میریزم که ناگهان دستاش دور کمرم پیچیده میشه…
_زنمی…همین امشب برمیگردی واحد رو به رویی…زن و شوهر که نباید از هم دور بمونن تا یه عده فرصت طلب…واسشون شوهر پیدا کنن…
تنمو هل میده و دست ثنا رو میگیره…
_من با دخترم تو اون واحد منتظرت میمونیم ماهور…ثنا رو اگه خواستی بیا…اگه نخواستی ام با مادرت برو…
تا اعتراض کنم از خانه بیرون رفته و وارد خانه رو به رو میشن…
کوروش در را محکم می بندد…
میدونم که اگه نرم…ثنا رو تا ابد به من برنمیگردونه….
ماتم زده به مادرم زل میزنم:
_چاره ای هست برای نرفتنم؟!…
ادامه😭😭😭😭😭👇🏽👇🏽👇🏽
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0 | 583 |
| 3 | ابر کراش آوردم براتون😩😩🔥🔥کوروشش مثل پسر خودمونه | 369 |
| 4 | -چرا نگفتی کوروش برگشته و واحد رو به روییت خونه گرفته ماهور؟!…اگه حاج بابات بفهمه شبونه اثاثاتو میکشه میبره مادر…نباید ازمون قایم میکردی…
دستمال کاغذی رو به چشمام فشار میدم…
هق میزنم…
قلبم میسوخت…
رو به روی خونه ی من خونه خریده بود تا دقم بده…
_فایده نداره مامان…هر جا برم سایه به سایه باهام میاد…
مامانم با توپ پر لب میزنه:
_مگه شهر هرته؟!…بعد از چند سال اومده چی میگه؟!…مزاحمت ایجاد کرد زنگ بزن پلیس…مگه این مملکت قانون نداره؟!…
ثنا با دو سمتم میدوعه…
محکم به آغوش می کشمش…
دخترکم…
_مامان حرفا میزنیا…زنگ بزنم بگم شوهرم اذیتم میکنه!!!اذیتشم اینه که شب به شب یه خروار خوراکی میگیره میده به ثنا میگه به مامانتم بده بخوره حتما!!!
_وا…مونده ی خورد و خوراکشی مگه…اصلا واسه چی تا حالا صدات در نیومده…فردا خاور میگیرم کل اثاثتو بار میزنیم میبریم ببینم دیگه میخواد چیکار کنه…
قلبم آتیش میگیره…
_نمیتونم…چند ماه پیش خواستم برم…گفت از اینجا جُم بخورم ثنا رو ازم میگیره…شوخی نمیکنه مامان…واقعا بچه رو ازم میگیره…
مامانم حرصش میگیره:
_غلط میکنه با هف پشتش…بچه ای که پدری براش نکرده رو چجوری میخواد بگیره ازت؟!…
_پدری کرده یا نه رو که نمیفهمه کسی …مهم خونه…سروموروگنده ام هست…خیلی راحت میتونه ازم بگیره پاره ی تنمو…
مادرم مستأصل سر تکون میده…
_اینجوری که نشد…الان چه وقت اومدن بود…رفتی خب میرفتی تا ابد…خیر پیش…پسر عصمت خانومم جواب میخواد ازت هر چه سریعتر…تو که نمیخوای برگردی به کوروش؟!…بگو طلاقتو بده حداقل جوونیت حروم نشه…
تا جواب مادرمو بدم…صدای پر خشم کوروش توی خونه می پیچه…
دستش پر از کیسه های خریده…
_کی میخواد زن منو ،شوهر بده؟!…
عصبی کیسه هارو روی اپن می کوبه و سمتمون میاد…
ثنای وروجک در و برای پدرش باز کرده بود…
مادرم سینه سپر کرده مقابلش می ایسته:
_وقتی رفتی یادت نبود زن مثل دسته گلتو ول کردی و رفتی پی یللی تللیت…الان فیلت یاد هندستون کرده؟!…
خیلی خودداری میکنه که احترام نگه داره:
_مشکلات بین منو ماهور بین خودمونه فاطمه خانوم…بهتره که کسی دخالت نکنه…بعدش من دخترمو زیر دست مرد غریبه نمیدم…ماهور اگه بخواد میتونه بره ولی بدون ثنا…
نقطه ضعفم رو شناخته بود…
هنوزم بعد سالها منو نمیخواست و دخترشو میخواست فقط…
عصبی از جام بلند میشم و زانوی غمی که بغل کردمو کنار میزنم…
_تف به غیرتت بی شرف…تف به شرفت…من هنوز زنتم که حواله ام میدی به اینو اون…
مثل ابر بهار اشک میریزم که ناگهان دستاش دور کمرم پیچیده میشه…
_زنمی…همین امشب برمیگردی واحد رو به رویی…زن و شوهر که نباید از هم دور بمونن تا یه عده فرصت طلب…واسشون شوهر پیدا کنن…
تنمو هل میده و دست ثنا رو میگیره…
_من با دخترم تو اون واحد منتظرت میمونیم ماهور…ثنا رو اگه خواستی بیا…اگه نخواستی ام با مادرت برو…
تا اعتراض کنم از خانه بیرون رفته و وارد خانه رو به رو میشن…
کوروش در را محکم می بندد…
میدونم که اگه نرم…ثنا رو تا ابد به من برنمیگردونه….
ماتم زده به مادرم زل میزنم:
_چاره ای هست برای نرفتنم؟!…
ادامه😭😭😭😭😭👇🏽👇🏽👇🏽
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0 | 374 |
| 5 | ابر کراش آوردم براتون😩😩🔥🔥کوروشش مثل پسر خودمونه | 562 |
| 6 | -چرا نگفتی کوروش برگشته و واحد رو به روییت خونه گرفته ماهور؟!…اگه حاج بابات بفهمه شبونه اثاثاتو میکشه میبره مادر…نباید ازمون قایم میکردی…
دستمال کاغذی رو به چشمام فشار میدم…
هق میزنم…
قلبم میسوخت…
رو به روی خونه ی من خونه خریده بود تا دقم بده…
_فایده نداره مامان…هر جا برم سایه به سایه باهام میاد…
مامانم با توپ پر لب میزنه:
_مگه شهر هرته؟!…بعد از چند سال اومده چی میگه؟!…مزاحمت ایجاد کرد زنگ بزن پلیس…مگه این مملکت قانون نداره؟!…
ثنا با دو سمتم میدوعه…
محکم به آغوش می کشمش…
دخترکم…
_مامان حرفا میزنیا…زنگ بزنم بگم شوهرم اذیتم میکنه!!!اذیتشم اینه که شب به شب یه خروار خوراکی میگیره میده به ثنا میگه به مامانتم بده بخوره حتما!!!
_وا…مونده ی خورد و خوراکشی مگه…اصلا واسه چی تا حالا صدات در نیومده…فردا خاور میگیرم کل اثاثتو بار میزنیم میبریم ببینم دیگه میخواد چیکار کنه…
قلبم آتیش میگیره…
_نمیتونم…چند ماه پیش خواستم برم…گفت از اینجا جُم بخورم ثنا رو ازم میگیره…شوخی نمیکنه مامان…واقعا بچه رو ازم میگیره…
مامانم حرصش میگیره:
_غلط میکنه با هف پشتش…بچه ای که پدری براش نکرده رو چجوری میخواد بگیره ازت؟!…
_پدری کرده یا نه رو که نمیفهمه کسی …مهم خونه…سروموروگنده ام هست…خیلی راحت میتونه ازم بگیره پاره ی تنمو…
مادرم مستأصل سر تکون میده…
_اینجوری که نشد…الان چه وقت اومدن بود…رفتی خب میرفتی تا ابد…خیر پیش…پسر عصمت خانومم جواب میخواد ازت هر چه سریعتر…تو که نمیخوای برگردی به کوروش؟!…بگو طلاقتو بده حداقل جوونیت حروم نشه…
تا جواب مادرمو بدم…صدای پر خشم کوروش توی خونه می پیچه…
دستش پر از کیسه های خریده…
_کی میخواد زن منو ،شوهر بده؟!…
عصبی کیسه هارو روی اپن می کوبه و سمتمون میاد…
ثنای وروجک در و برای پدرش باز کرده بود…
مادرم سینه سپر کرده مقابلش می ایسته:
_وقتی رفتی یادت نبود زن مثل دسته گلتو ول کردی و رفتی پی یللی تللیت…الان فیلت یاد هندستون کرده؟!…
خیلی خودداری میکنه که احترام نگه داره:
_مشکلات بین منو ماهور بین خودمونه فاطمه خانوم…بهتره که کسی دخالت نکنه…بعدش من دخترمو زیر دست مرد غریبه نمیدم…ماهور اگه بخواد میتونه بره ولی بدون ثنا…
نقطه ضعفم رو شناخته بود…
هنوزم بعد سالها منو نمیخواست و دخترشو میخواست فقط…
عصبی از جام بلند میشم و زانوی غمی که بغل کردمو کنار میزنم…
_تف به غیرتت بی شرف…تف به شرفت…من هنوز زنتم که حواله ام میدی به اینو اون…
مثل ابر بهار اشک میریزم که ناگهان دستاش دور کمرم پیچیده میشه…
_زنمی…همین امشب برمیگردی واحد رو به رویی…زن و شوهر که نباید از هم دور بمونن تا یه عده فرصت طلب…واسشون شوهر پیدا کنن…
تنمو هل میده و دست ثنا رو میگیره…
_من با دخترم تو اون واحد منتظرت میمونیم ماهور…ثنا رو اگه خواستی بیا…اگه نخواستی ام با مادرت برو…
تا اعتراض کنم از خانه بیرون رفته و وارد خانه رو به رو میشن…
کوروش در را محکم می بندد…
میدونم که اگه نرم…ثنا رو تا ابد به من برنمیگردونه….
ماتم زده به مادرم زل میزنم:
_چاره ای هست برای نرفتنم؟!…
ادامه😭😭😭😭😭👇🏽👇🏽👇🏽
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0 | 572 |
| 7 | ابر کراش آوردم براتون😩😩🔥🔥کوروشش مثل پسر خودمونه | 249 |
| 8 | -چرا نگفتی کوروش برگشته و واحد رو به روییت خونه گرفته ماهور؟!…اگه حاج بابات بفهمه شبونه اثاثاتو میکشه میبره مادر…نباید ازمون قایم میکردی…
دستمال کاغذی رو به چشمام فشار میدم…
هق میزنم…
قلبم میسوخت…
رو به روی خونه ی من خونه خریده بود تا دقم بده…
_فایده نداره مامان…هر جا برم سایه به سایه باهام میاد…
مامانم با توپ پر لب میزنه:
_مگه شهر هرته؟!…بعد از چند سال اومده چی میگه؟!…مزاحمت ایجاد کرد زنگ بزن پلیس…مگه این مملکت قانون نداره؟!…
ثنا با دو سمتم میدوعه…
محکم به آغوش می کشمش…
دخترکم…
_مامان حرفا میزنیا…زنگ بزنم بگم شوهرم اذیتم میکنه!!!اذیتشم اینه که شب به شب یه خروار خوراکی میگیره میده به ثنا میگه به مامانتم بده بخوره حتما!!!
_وا…مونده ی خورد و خوراکشی مگه…اصلا واسه چی تا حالا صدات در نیومده…فردا خاور میگیرم کل اثاثتو بار میزنیم میبریم ببینم دیگه میخواد چیکار کنه…
قلبم آتیش میگیره…
_نمیتونم…چند ماه پیش خواستم برم…گفت از اینجا جُم بخورم ثنا رو ازم میگیره…شوخی نمیکنه مامان…واقعا بچه رو ازم میگیره…
مامانم حرصش میگیره:
_غلط میکنه با هف پشتش…بچه ای که پدری براش نکرده رو چجوری میخواد بگیره ازت؟!…
_پدری کرده یا نه رو که نمیفهمه کسی …مهم خونه…سروموروگنده ام هست…خیلی راحت میتونه ازم بگیره پاره ی تنمو…
مادرم مستأصل سر تکون میده…
_اینجوری که نشد…الان چه وقت اومدن بود…رفتی خب میرفتی تا ابد…خیر پیش…پسر عصمت خانومم جواب میخواد ازت هر چه سریعتر…تو که نمیخوای برگردی به کوروش؟!…بگو طلاقتو بده حداقل جوونیت حروم نشه…
تا جواب مادرمو بدم…صدای پر خشم کوروش توی خونه می پیچه…
دستش پر از کیسه های خریده…
_کی میخواد زن منو ،شوهر بده؟!…
عصبی کیسه هارو روی اپن می کوبه و سمتمون میاد…
ثنای وروجک در و برای پدرش باز کرده بود…
مادرم سینه سپر کرده مقابلش می ایسته:
_وقتی رفتی یادت نبود زن مثل دسته گلتو ول کردی و رفتی پی یللی تللیت…الان فیلت یاد هندستون کرده؟!…
خیلی خودداری میکنه که احترام نگه داره:
_مشکلات بین منو ماهور بین خودمونه فاطمه خانوم…بهتره که کسی دخالت نکنه…بعدش من دخترمو زیر دست مرد غریبه نمیدم…ماهور اگه بخواد میتونه بره ولی بدون ثنا…
نقطه ضعفم رو شناخته بود…
هنوزم بعد سالها منو نمیخواست و دخترشو میخواست فقط…
عصبی از جام بلند میشم و زانوی غمی که بغل کردمو کنار میزنم…
_تف به غیرتت بی شرف…تف به شرفت…من هنوز زنتم که حواله ام میدی به اینو اون…
مثل ابر بهار اشک میریزم که ناگهان دستاش دور کمرم پیچیده میشه…
_زنمی…همین امشب برمیگردی واحد رو به رویی…زن و شوهر که نباید از هم دور بمونن تا یه عده فرصت طلب…واسشون شوهر پیدا کنن…
تنمو هل میده و دست ثنا رو میگیره…
_من با دخترم تو اون واحد منتظرت میمونیم ماهور…ثنا رو اگه خواستی بیا…اگه نخواستی ام با مادرت برو…
تا اعتراض کنم از خانه بیرون رفته و وارد خانه رو به رو میشن…
کوروش در را محکم می بندد…
میدونم که اگه نرم…ثنا رو تا ابد به من برنمیگردونه….
ماتم زده به مادرم زل میزنم:
_چاره ای هست برای نرفتنم؟!…
ادامه😭😭😭😭😭👇🏽👇🏽👇🏽
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0 | 224 |
| 9 | _داداشت به خواهر من تجاوز کرد…منم به تو تجاوز کردم بی حساب بشیم…
ماهور با بغض ناله میکند:
_خواهرت از داداشم حامله شد؟!…
کوروش با بهت یک تای ابرویش را بالا میبرد:
_یعنی چی؟!…
ماهور بیبی چک با دو خط قرمز شده را روی میز پیش رویش می گذارد:
_من ازت حاملهم آقا….
قدمی به عقب برمیدارد و نمیداند چه میشود که سرش گیج میرود و روی زمین می افتد
کوروش با ترس سمتش قدم برمیدارد و صدایش میزند
https://t.me/+_mTjaPsyfxs4N2Y0 | 1 321 |
| 10 | --ماشاالله چه سینه های درشتی...مال خودته دخترم....؟!
موهایش را از روی صورتش کنار زد و متعجب نگاه زن کرد: جانم حاج خانوم...؟!
حاج خانوم نخودی خندید: مادر سوتفاهم نشه برای امر خیر میخام...!
ابروهایش اینبار روی به موهایش چسبید...
-سینه های من چه ربطی به امر خیر داره خانوم...؟!
زن چادرش را درست کرد و نگاهی به این طرف و ان طرف کوچه کرد و آهسته گفت: ببینم از این عملیا که پروتز میکنن که نیست...؟!
-وا...؟! شما به سینه های من چیکار دارین خانوم...؟!
حاج خانوم پشت چشمی نازک کرد: الله اکبر دخترجون.... من چیکار به سینه های تو دارم... ماشاالله مبارک صاحبشون باشه...!!! برا خودم نمیگم که... خب حالا عملی که نیست...؟!
رستا خنده اش گرفت.
حاج خانوم همسایه زیادی پیگیر بود و به شدت کنجکاو شده بود که هدف این زن چه می توانست باشد...
-سینه هام طبیعیه خانوم... عملم نکردم... خیالتون راحت شد...؟!
چشمان زن برق زد: ماشاالله هزار ماشاالله، همچین این سینه ها به این قد و بالای ظریفت نمیاد اما خب منم بر حسب وظیفم مجبورم...!!! انشاالله که هشتاد هست...؟!
- سوتین ۸۵ می بندم اما ببخشید دقیقا چه وظیفه ای...؟!
-می خوام برای پسرم یه زن خوشگل بگیرم که همچین به دلش بشینه دیگه...!!!
-اونوقت با سینه های بزرگ قراره به دلش بشینه...؟!
- راستش حاج آقامون سینه های بزرگ خیلی دوست داره... خب از اونجایی که پدر دوست داره، پسرم باید دوست داشته باشه... من و نبین دخترم از اول کوچیک بود، اینا کار... حاجیمونه...!!!
زن با خجالت خندید و رستا مات و مبهوت نگاهش به سینه های بزرگ زن افتاد و دهانش باز ماند.
-ماشاالله دستای حاجیتون برکت داده...!!!
-اره مادر ۷۵ گرفته، ۸۵تحویل داده... البته تو خودش بزرگ هست، زحمت پسرم کمتره عزیزم، تمرکزش و میزاره برای چیزای دیگه...!!!
-اونوقت از کجا مطمئنین پسرتون مورد پسندم قرار می گیره...؟!
حاج خانوم نگاه پر شیطنتی بهش انداخت: من با باباش زندگی کردم، مطمئن باش پسرمم از باباش کم نداره...!!!
-چی کم نداره...؟!
-مثل باباش قد بلند ورشیده... خوش هیکل و خوش تیپ هم هست از اینا هست که روی بالاتنه هیکلش کار کرده و همچین تیکه تیکه حض می کنی تازه...!!
خم شد و آرام تر گفت: علاوه بر اون خودمم خیلی تقویتش کردم...می دونم مثل باباش سایزش خیلی خوبه تازه اونقدر داغ و خشنه که همش دلت می خواد شبا.... آره مادر بفهم دیگه...!!! اصلا ۸٠ درصد زندگی زناشویی به همین شب و رابطه سکسیشه...!!!
فک دخترک به زمین چسبید: چه حاج اقای هات و سکسی دارین حاج خانوم...؟!
-ایشالله قبول کنی نصیب تو هم میشه...!!!
😂😂😂😂😂😂
https://t.me/+fZKI2g6NkPhlMmU0
https://t.me/+fZKI2g6NkPhlMmU0
حاج خانوم رفته تو کوچه دختره رو خفت کرده ازش می پرسه سینه هات مال خودته یا عملیه....؟! 🤣🤣🤣🤣
میگه برای پسرم میخوام... 🫦🔥
https://t.me/+fZKI2g6NkPhlMmU0 | 1 100 |
| 11 | 👤6567788
#پیام_ناشناس_جدید
ادمین جان یه رمان هست توی تلگرام که جدیدا هم بازتاب زیادی داشته...🙈 پسره پلیسه و مجبوره برای اینکه از کارش تعلیق نشه با دختری که بوسیده محرم بشه تا برگرده سرکارش... با دختره صیغه می کنه و همون شب هم می کنتش😂 فردا صبحشم باز می خواد که دختره پا میزنه یه جاییش و فک کنم عقیمش می کنه😂😂😂
ننت دورت بگرده ادمین جان لینکش تو دست و بالته برام بفرست، دمت گرم 😘💋
https://t.me/+fZKI2g6NkPhlMmU0 | 1 169 |
| 12 | جوووووونم به این رمااااان😍😂😂😂
امروز براتون یک رمان فان و عاشقونه اوردیم .
تشکیل شده از یک دختر سه ساله خوش زبون که باباش رو مستقیم هول میده تو بغل پرستار خوشگلش!
این رابطه رو قراره یک بچه کوچولو هندل کنه😂😂😂
ولی شب میره تو اتاق باباش و وقتی پرستارش رو تو بغل باباش میبینه جیغ میزنه و میگه
" بابا چِلا خاله رو لخت کَلدی؟ میخوای ببَلیش حموم؟"
آبروریزی بعد از جایی شروع میشه که فرداش دختر کوچولوم هر جا میره میگه باباش پرستارشو لخت کرده رو تخت😂😂😂😂
https://t.me/+c0c4iE_zH9Y2ODFk | 1 086 |
| 13 | بنابر درخواست شما عزیزان فایل کامل رمان #خاوین آماده شد.
فروش ویژه فایل کامل🚢🌊
#خاوین_دریا
رمان خاوین و بیشتر از یک سال زودتر از کانال اصلی بخونید و برای همیشه فایلش رو داشته باشید.😍
فقط با پرداخت مبلغ 58هزارتومن
به شماره حساب👇
💳6037991770810566
بانک ملی_مرادی
فیش واریز و جهت دریافت فایل به آیدی زیر ارسال کنید👇
@A_DMIN_VIIIPPP | 3 269 |
| 14 | -از قصاص بابام بگذر... تو رو خدا... هر کاری که بگی برات میکنم حماس.
نگاهش دیگه مثل قبل مهربون نبود و گفت:
-یه شب صیغهم میشی... یه عمر نوکرم...
تنم و بدنم از عشقی که تبدیل به نفرت شده بود لرزید و باز پرسید:
-نظرت؟ قبوله؟
من هنوزم دوستش داشتم حتی اگه بابام قاتل برادرش بود و محکوم گفتم:
-هر چی تو بخوای!
آرزوی عروس حماس شدن حالا شده بود عذاب. حماس خودش صیغه محرمیت خوند و دستور داد تا تو اتاق خوابش منتظرش باشم.
وقتی اومد شبیه عشق مهربونم نبود.
مثل یه گرگ درنده بود. رحم و مروت نداشت.
افتاد به جونم و بیتوجه به التماس و ضجههام تا سفیدی صبح تموم نفرت و عقدههاشو از بابام با تنم تلافی و بعد...
https://t.me/+46cNWj4RRW5iNDFk
https://t.me/+46cNWj4RRW5iNDFk | 1 558 |
| 15 | #پارت_679
موهای پریشان و خیس از عرقش را عقب شدم و زمزمه کردم:
-تو نبودی جز خفگی چیزی نداشت زندگی سردرگمم.
حالش خوب نبود... باید قرصهایش را میخورد و میخوابید تا رها شود از شر این کابوس مزخرف.
-کی میریم بیمارستان؟
-بیمارستان برای چی؟!
چانهاش را بالا داد و گفت:
-داریو رو ببینم.
قرار بود چطور از واقعیت برایش بگویم؟ آن هم در این وضعیت سخت؟
منیژه که آمد، کنار دریا به دیوار تکیه زدم. انگار از یک جنگ تن به تن برگشته بودم و او خستهتر از من بود.
منیژه داروهایش را داد. برایش حلیم درست کرده بود. سر صبر و حوصله کمکش کرد تا بخورد و بعدش استراحت کند.
بعدازظهر باید به مطب دکتر قلبش میرفتیم.
نمیخواستم لحظهای از کنارش دور شوم.
پشت سرش روی تخت دراز کشیدم. با اینکه آرام بود، اما خوب میدانستم که خواب نیست.
ترس و وحشتی که به جانش افتاده بود، آرامش را از او صلب کرده بود.
آرامشی که جان میکندم تا دوباره به او بازگردانم.
حتی اگر لازم بود خودم انتقام بگیرم و با آنها تسویه کنم.
°~°~°~°~°~°~°~°
#کپی_ممنوع⛔️ | 2 963 |
| 16 | #پارت_678
میان گریهاش غریبانه گفت:
-التماست کردم.
زبانم باز نمیشد حرفی بزنم و او... از درد لبریز بود.
-رحمم نکردن... چاقوشون تیز بود...
چه کرده با روح و جسمش؟
-تنم آتیش گرفت... قلبم تیر کشید...
انگار کسی به صورتم چنگ انداخت و بیرحمانه پوستم را کند که سوختم.
-خواستم نذارم... چاااقوشو گرفتم، ولی...
دست آسیب دیدهاش را نمیتوانست تکان بدهد. عصبهایش از کار افتاده بودند و...
-دستم سوخت... پهلوم سوراخ شد...
نگاهم از صورتش کنده شد وقتی تیشرتم را میان مشتش چنگ کرد و ناباور و گیج پرسید:
-پس چرا بچهم و نمیاری ببینمش؟
چقدر خدا تحمل داشت ویرانیام را ببیند؟
پلک زدم تا سوزش چشمم از بین برود و او گفت:
-همه دردامو فدای یه تار موش میکنم...
صورتش را نوازش کردم. کاش میشد کاری کنم.
سرم را کنار گوشش نزدیک کردم و پچ زدم:
-بذار بغلت کنم...
خودم را زده بودم به بیعاری و دریا نالید:
-من... بدم.
-کی این حرف و زده؟
اشکش طوری از روی گونهاش پایین رفت که میان شیار لبهایش گم شد.
-اونا گفتن... گفتن مثل مامانمم...
-دریا؟
گردنش را خم کرد و پرسید:
-من... خرابم؟
نفسم میان سینهام حبس شد و مات نگاهش ماندم که دوباره پرسید:
-بدم که آوار شدم تو زندگیت؟
#کپی_ممنوع⛔️ | 2 844 |
| 17 | #پارت_677
انگار یه تکه از قلبم را بریدند که دریا وحشتزده تکرار کرد:
-چاقو... دارن... میخوان منو بکشن.
نفسم ته کشید و بازویش را گرفتم. مانده بودم چطور بلندش کنم که آسیبی به تنش وارد نکنم.
صدایش کردم:
-نمیذارم کسی نزدیکت بشه...
هق زد:
-زورشون زیاده... تو رو هم میزنن.
دندانهایم را روی هم ساییدم و از میانشان غریدم:
-غلط کردن... نفسشونو میبرم.
دستش را روی گلویش کشید و سرش را تکان داد:
-التماسم کنی... گوش نمیدن.
پریشان و بیچاره صدایش کردم:
-دریا جانم... فقط منو ببین.
نگاهم کرد، اما بازهم نالید:
-دارن میان... نزدیکم میشن!
نگاهش از روی صورتم کنده شد و به پشت سرم رسید. از شدت ترس سردش شده بود و دندونک میزد.
به منیژه گفتم:
-براش شیر گرم کن.
منیژه که رفت، صورتش را میان دستهایم قاب گرفتم و گفتم:
-دورت بگردم... همه دردات برای منِ بدبخت... نگاهم کن.
چشمهایش خیس آب بودند و انگار نای نفس کشیدن نداشت.
صورتم را جلو بردم بلکه تحت تاثیر احساساتم آرامش کنم. پیشانیاش را بوسیدم و زمزمه کردم:
-جونمو برات میدم... خودم مراقبتم.
چشمهایش میان چشمهایم دودو زدند:
-ولی تو نبودی... رفتی.
-کاش قلم پام میشکست و نمیرفتم.
نفسش سرد و مرتعش بود وقتی رهایش کرد و روی صورتم نشست.
#کپی_ممنوع⛔️ | 2 807 |
| 18 | #پارت_676
ایستادم و آهسته گفتم:
-تا هر وقت که حالش خوب بشه.
منیژه هم پشت سرم ایستاد و گفت:
-میدونم نگرانشی... این مدت بارها خدا رو شکر کردم که تو رو سر راهش گذاشته، ولی توام برای شرکتت زحمت کشیدی... تو خونه موندنت به کارت صدمه میزنه.
نیشخندم به حال پریشانم بود:
-شرکت و برای وقتی میخواستم که دریا حالش خوب بود.
-خاوین نباید امیدتو از دست بدی... من تا آخرش کنارتون هستم... خواهش میکنم خودتو نباز.
نمیخواستم ببازم، اما عمق فاجعه فراتر از آنی بود که به چشم میآمد. این را وقتی بیشتر فهمیدم که صدای جیغ دریا را شنیدم و هراسان سمت اتاق رفتم.
روی تخت خالی بود، اما صدای هق هقش را میشنیدم.
جلو رفتم. کنج تخت و دیوار دیدمش که تو خودش جمع شده بود و میلرزید.
مثل کسی که از چیزی ترسیده باشد، چانهاش میلرزید و اشکهایش تمام صورتش را خیس کرده بودند.
دستهایش را گرفتم و صدایش کردم:
-دریا جانم.
نگاهش به جایی نامعلوم بود!
-چی شده... خواب دیدی؟
با صدایی گرفته نالید:
-اومدن.
گیج و پریشان پرسیدم:
-کی اومده؟!
تمام تنش به رعشه افتاده بود و زار زد:
-اومدن... منو... بُکشن.
منیژه از پشت سرم با بغض نالید:
-خدا لعنتشون کنه.
#کپی_ممنوع⛔️ | 2 974 |
| 19 | پارتهای جدید👇 | 3 028 |
| 20 | حتماً داخل کانال محافظ عضو بشید❤️ | 3 091 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
