fa
Feedback
سَنْگ و سُخَن

سَنْگ و سُخَن

رفتن به کانال در Telegram
506
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
دسامبر '24
دسامبر '24
+2
در 0 کانال‌ها
نوامبر '24
+19
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+32
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '240
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '240
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+7
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+13
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+394
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '240
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+116
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
09 دسامبر0
08 دسامبر+1
07 دسامبر0
06 دسامبر0
05 دسامبر0
04 دسامبر0
03 دسامبر+1
02 دسامبر0
01 دسامبر0
پست‌های کانال
تیغی در گلوی نادر ابراهیمی نادر ابراهیمی را بیشتر با داستان بلند «یک عاشقانه‌ی آرام» می‌شناسند که در دهه‌های هفتاد و هشتاد بسیار محبوب بود، به‌ویژه برای جوانان که بسیاری‌شان عشق را از دور، به دوری ساحل چمخاله از دامنه‌های سبلان، تجربه می‌کردند. از همان ابتدای دهه‌ی چهل که ابراهیمی کارش را با داستان کوتاه شروع کرد نگاهی احساساتی و آرمانگرا وجه غالب داستان‌هایش بود، هرچند در بعضی از آنها ایده‌های جالبی داشت و تخیل‌اش را پر داد. یک نمونه در اولین مجموعه داستان او، خانه‌ای برای شب (۱۳۴۱)، است: داستانی به نام «حادثه» که بعداً به نام «بیگانگی» چاپ شد و در آن کارمندی خسته پس از بحثی فرسایشی با فروشنده درباره‌ی لزوم یا بی‌فایده‌بودن قفل‌کردن درها بالاخره قفلی برای «اتاق بالا» می‌خرد اما در مسیر خانه قفل ناگهان لب می‌گشاید و شروع می‌کند به خندیدن: «از چشم‌های قفل اشک می‌ریزد. آن‌قدر خندیده که حد و حساب ندارد...» اما بهترین توصیف‌گر نادر ابراهیمی داستانی است به نام «تیغی در گلو» از مجموعه‌ی تضادهای درونی (۱۳۵۰): مردی سر سفره تیغ ماهی در گلویش می‌ماند و خراشی باز می‌کند که از خلال آن به درون سر مرد می‌رویم و صدای فکرش را می‌شنویم. درد این تیغ بلافاصله مردانگی شکننده‌ی مرد را در برابر زنش آشکار کرد و باعث شد مرد «دیگر فرمانده، مسلط و مقرور» نباشد. «همچون صغیری محتاج قیم، طفلی نیازمند مادر، افلیجی خواهان یاریگر، به زن نگاه کرد» اما همه‌ی اینها خیلی زود گذشت و «مرد باز مرد شد، حامی، مسلط و جانپناه زن، و لبخندی زد.» مرد در بازی‌ای که برای زن هم آشکار است به کتمان درد مشغول می‌شود ولی درونش افکار سیاه و کینه‌ورزانه‌ای که از قبل انباشته شده بودند فوران می‌کنند: «حرف حسابی که بلد نیست بزند. باید خودش را درست کند، دامن کوتاه بپوشد و بیاید بنشیند جلوی مردم و از ماهی حرف بزند» و یادش افتاد که مهری گاهی خیلی بد می‌نشیند. تا بالای رانش پیداست. «مردم را تحریک می‌کند. بارها دیده‌ام که رفقای من به پایش نگاه می‌کنند. وقتی چای تعارف می‌کند قسمتی از سینه‌اش هم پیدا می‌شود. آنها را تحریک می‌کند. حتا برادر خود من هم نگاه می‌کند. اراذل! هیچ‌کس قابل‌اعتماد نیست. آدم به زن خودش هم نمی‌تواند اعتماد کند. آدم به برادر خودش هم نمی‌تواند اعتماد کند.» ابراهیمی در داستان‌های این مجموعه سعی کرده برخی از گره‌های آدم‌های زمانه‌ی خودش (البته فقط مردان) را حلاجی کند، هرچند ذهن صلب و سنتگرایش اجازه‌ی دمیدن بر هیچ بارقه‌ی رادیکال و پیشرویی را نمی‌دهد. او روشنفکر میان‌مایه‌ی دوران خود است که همه‌چیز را با محک اخلاقیات مردسالار و سنتگرا می‌سنجد و راه‌حل‌های دم‌دستی و باسمه‌ای برای مشکلات اجتماعی می‌دهد. شاید به همین دلیل است که اکثر داستان‌هایش، حتا آنهایی که ایده‌ی اولیه‌ی خوبی دارند، با پایان‌بندی‌ای ضعیف و آبکی تمام می‌شوند. توصیه‌های اخلاقی مستتر در داستان‌ها برای تضادهایی که ابراهیمی، به‌نمایندگی از نسل خود، با آنها کلنجار می‌رفت مثل استخوان ماهی در گلویش گیر می‌کنند و نه با خوردن تکه‌ای نان رد می‌شوند و نه با قورت ندادن آب‌دهان می‌تواند از دردناکی‌شان بکاهد. @sang_o_sokhan

2
هماغوشی با زن در ریگ روان مدتی پیش با دو دوست که دستی هم بر ترجمه دارند به‌گمانم از خودسانسوری‌ها و حذف‌های عمدی مترجمان می‌گفتیم که حرف «زن در ریگ روان» پیش آمد و تکه‌های قابل‌توجهی که مهدی غبرایی از یکی از نقطه‌اوج‌های جذاب این رمان کوبو آبه بریده و دور انداخته، حالا یا به زور ممیز یا به خواست خودش. در ذهنم بود تکه‌هایی از این رمان پرکشش را به دست‌گرمی ترجمه کنم که این نقطه‌اوج اولین‌اش باشد. فصل ۲۱ این رمان با توصیفی شاعرانه از نخستین هماغوشی شخصیت‌های اصلی مرد و زن آغاز می‌شود و از این لحاظ کم‌رقیب است. این فصل در نسخه‌ی ترجمه‌ی مهدی غبرایی (نشر نیلوفر، ۱۳۸۳) با این عبارات شروع می‌شود: « اختران نارنجی زنگاری... نوعی همخوانی قلیایی. [نقطه سرخط] سوسوزدن ادامه یافت و سرانجام ناپدید شد. [نقطه سرخط] » حالا معادل این دو پاراگراف نیم‌خطی را در نسخه‌ی انگلیسی ببینیم: MAN’S convulsions go on building endless layers of fossils. Dinosaur teeth and glaciers were powerless against this reproductive drive with its screams and its ecstasy. Finally a white flash squeezed his writhing body dry … a meteoric swarm spurted out, piercing the limitless darkness … rusty, orange-colored stars … an alkaline chorus. تشنج‌های مرد هر بار لایه‌ای می‌شد بر لایه‌های بی‌شمار قبلی و همه‌چیز را به فسیل تبدیل می‌کرد. دندان دایناسورها و یخ یخچال‌ها یارای مقاومت در برابر این رانه‌ی بقای نسل، با آن جیغ‌و‌دادها و جذبه‌ی شورانگیزش، را نداشتند. سرانجام برقی سفید جهید و بدن پیچان و تابانش را چلاند... شهاب‌بارانی از او بیرون جست و در ظلمت بی‌کران فرو شد ... ستاره‌هایی به رنگ نارنجی زنگار... سرود همسرایان در تئاتری قلیایی. [استعاره‌ی باران شهاب برای دسته‌ی اسپرم هم از جهت شکل اسپرم و حرکت سریع خطی‌اش است و هم وضعیت دلهره‌انگیز هر اسپرم که در پی رسیدن به تخمک و ادامه‌ی حیات در فضای ظلمانی واژن شانه به شانه‌ی هم پیش می‌روند... همسُرایانی که در مایع قلیایی منی فریاد سر می‌دهند.] The glimmer trailed on and disappeared at last. The woman’s hands patting him on the buttocks to urge him on no longer had any effect. His nerves, which had streamed into her, had withered back like a frost-bitten radish, and his member was paralyzed between the lips of the conch. The woman, who had thrust out her hips, reluctant to let him go, also sank back exhausted in a breathless contentment. آن نور درخشان دور و دورتر شد و سرانجام خاموشی گرفت. دست‌های زن هر چه کوشیدند با تکان‌دادن و مالیدن مرد به کفل‌ها او را به ادامه ترغیب کنند دیگر فایده نداشت. رشته‌های اعصاب مرد که به‌سوی او زبانه کشیده بودند مثل هویج سرمازده وارفته و عضوش میان لب‌های جانور نرم‌تن، کرخت مانده بود. سرانجام زن هم دست از عقب‌جلوکردن لُمبرهایش برداشت، تنگش را از دور مرد گشود و در ارضایی بی‌صدا به پشت افتاد. [ترب (radish) در ژاپن به‌خاطر شکل دراز و گوشتی‌اش تداعی‌کننده‌ی آلت مردانه است ولی برای خواننده‌ی فارسی نه آن‌قدر شکل آشنایی دارد و نه چنین تداعی‌ای. درعوض در فرهنگ و ادبیات کلاسیک ما هویج چنین کارکردی دارد و می‌توان انتظار داشت استعاره‌ای کارامد باشد.] به‌نظر می‌رسد ترجمه‌ی این دو پاراگراف با این استعاره‌های عمیق جوری که از تیغ ممیزی، آن‌هم در دوران خاتمی، در امان بماند کار آن‌قدرها دشواری هم نبود، اگر مترجم می‌خواست. @sang_o_sokhan
542
3
تصویرسازی‌های بهرام داوری برای مجموعه قرعه آخر، منوچهر شفیانی، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۷+3
تصویرسازی‌های بهرام داوری برای مجموعه قرعه آخر، منوچهر شفیانی، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۷
454
4
نمونه‌هایی از تصویرسازی‌های بهرام داوری برای مجموعه‌داستان «قرعه آخر»، منوچهر شفیانی، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۷+2
نمونه‌هایی از تصویرسازی‌های بهرام داوری برای مجموعه‌داستان «قرعه آخر»، منوچهر شفیانی، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۷
1
5
چات.jpg
1
6
تصویرسازی بهرام داوری برای داستان چات
1
7
تصویرسازی بهرام داوری برای داستان چات
1
8
قرعه آخر - منوچهر شفیانی - ۱۳۴۶.pdf
527
9
«کدخدا که جلوتر از ما می‌رفت گفت حجله‌شم همینجاست. بعد چشم‌مان افتاد به جسدی که اگر دستش را تکان نمی‌داد انگار سال‌ها مرده بود... سبیل‌اش به شکل دو مار سیاه از سوراخ‌های بینی او بیجان بیرون آمده بودند. و چشم حریص کرکس گرسنه‌ای را داشت که تازه بر لاشه‌ی مرداری فرود آمده باشد... صورتش تیره بود و به زمینی می‌مانست که شخمش زده باشند» حالا دکتر را بر بالین او حاضر کرده بودند تا اگر بتواند بقای نسل او را ممکن کند اما دکتر ترجیح می‌دهد این تیره‌ی شوم برای همیشه نابود شود. دکتر گفت «نمی‌خوام این دیو بی‌شاخ‌ودم دمِ مرگ یه دختر معصوم رو بیچاره کنه. واسه همین بهشون دروغ گفتم.» این حکم شفیانی برای زندگی ایلیاتی وقتی جالب‌تر می‌شود که بدانیم او خودش خان‌زاده‌ی لر هفت‌لنگ بود. کسی که از درون همین ایل برخاسته بود و خسته از «تکرار قصه‌ی اجداد و بوی پوسیدگی اسلاف» از تنگه‌ی خموده‌ی سنت سرکوبگر بیرون زده بود تا «هوای تازه» را باور کند. روایت عاصیانی مثل شفیانی در نوحه‌سرایی‌های نوستالژیک سال‌های بعد برای «صفای عشایر» از یاد رفت و هوای تازه‌ی مدرنیته نیز با نفرین استبداد به تندباد انقلاب منتهی شد تا داستان‌های دست‌اول شفیانی مثل خودش جوانمرگ شوند و از خاطر بروند. @sang_o_sokhan
542
10
تخته‌سنگی که سرنوشت می‌غلتاند. دهه‌ی چهل را دهه‌ی اوج‌گیری ادبیات فارسی دانسته‌اند و این ادعایی گزاف نیست اما اغلب بر جهت‌گیری چپگرایانه‌ی ادبیات در این دهه تأکیدی کرده‌اند که به‌نظر من بیش‌ازاندازه است. در دهه‌ی چهل مایه‌های اندیشه‌ی داستان‌‌نویسان تنوع بسیار بیشتری پیدا می‌کند و از رئالیسم جادویی تمام‌عیار غلامحسین ساعدی تا بارقه‌های پسامدرن کاظم تیناتهرانی درک خواننده‌ی فارسی‌زبان از جهان داستان را گسترش می‌دهند. در این دهه هنوز سایه‌ی سیاست بر ادبیات سنگین نشده و خیلی از نویسندگان دیدگاه مستقلی به مسائل انسانی بنیادین‌تر مثل هویت، مرگ، ترس و غیره دارند. گرچه از موضع انتقادی نویسندگان این دوره به سیاست‌های حکومت می‌توان مثال‌های بسیاری زد اما بسیاری نیز بودند که تیغ انتقادشان را به روی سنت‌های سرکوبگر، جهل و خرافات و رذایل اخلاقی آدم‌های معمولی جامعه‌شان کشیدند. یکی از اینها منوچهر شفیانی بود که تجربه‌های واقعی‌اش از خدمت در سپاه دانش را به‌صورت داستان‌هایی اغلب ساده به قلم جاری کرد. داستان‌های او تا زمان مرگ زودهنگامش در ۱۳۴۶ در مجلات «خوشه» و «ترقی» چاپ شدند و تازه در ۱۳۵۷ بود که انتشارات امیرکبیر مجموعه داستان‌های او را با نام «قرعه‌ی آخر» در یک کتاب گرد آورد. از ویژگی‌های جذاب این کتاب طرح‌هایی است که بهرام داوری برای هر داستان کشیده است. داستان‌های این مجموعه همه خواندنی و جالب‌اند اما آخری‌ که «چات» نام دارد نمونه‌ی سرشت‌نمای بهتری است. راوی داستان «چات» به همراه یک دکتر و دستیارش به مناطق دورافتاده‌ی زاگرس‌ اعزام شده‌اند تا به قول خودشان شیوع وبا را بررسی کنند. داستان با اتراق اجباری‌شان پای چات آغاز می‌شود. در زبان بختیاری به کوه سنگلاخی که آبی-خاکستری باشد چات می‌گویند. «جعفر مشک آب را که آورد توی چادر گفت «تو دره پایین صدای شف شف می‌اومد. به‌نظرم بازم سروکله‌ی خرس کار عباسعلی پیدا شده». دکتر فریاد زد «خرس؟»»... «بیرون باد گرده‌ی چات را خراش می‌داد. به لبه‌های چادر که می‌خورد صدای اصطکاک آهن و سوهان تو می‌زد. سقوطی هولناک روی تن چات از بالا به پایین جربان داشت.» فضاسازی‌های شفیانی برای آنها که به‌اندازه‌ی کافی در طبیعت زاگرس بوده‌اند بسیار آشناست. جعفر خنده‌اش نعره بود. گفت «ترسیدین، باده، اینجا بادش سنگینه.» از وحشتِ موقعیت یا وسوسه‌ی دستیارِ دکتر «که شبیه جوکی‌های هندی است» عرق را وسط گذاشتند و مستی که چیره شد حرف‌ها و تصاویر روی هم افتادند و به وهم و ترس دامن زدند. در این میان «جسمی سنگین و عظیم –تنی همانند اسب- از پرتگاه‌های چات خودش را رها کرده بود.» به‌هرترتیب باد آرام گرفت و جعفر خبر آورد که یک «مال» (گروه چادرنشین) نزدیکی‌شان اتراق کرده‌اند. «صدای ساز و دهل ما را به سوی خود می‌کشید. رئیس قبیله مرد تنومندی بود. هر چند دقیقه یک بار با صدای گوشخراشی خلط سینه‌اش را می‌انداخت به روی چات.» «هی می‌گفت مشک و عنبر آمده... مشک و عنبر آمده...» چای که خوردند کدخدا گفت «خرس کار عباسعلی را امشب کشتیم... بالای چات داشت تخته‌سنگی را به زور پایین می‌آورد که قاسمعلی بش رسید و مهلتش نداد.» جعفر فریاد زد «تخته سنگ را داشت می‌آورد بندازه رو چادر ما.» کدخدا گفت «هرچی از دست خرس کار عباسعلی برمیاد... همچه که خیره شد هیچی چاره‌شه نمی‌کنه.» قاسمعلی گفت «من خرس کار عباسعلی را کشتم و تقاص برادرم عباسعلی را ازش گرفتم.» خرس اجل است، سرنوشت و تقدیر است که معنای ضمنی «کار» هم هست. اما آیا خرس واقعاً قصد داشت تخته‌سنگ را روی چادر دکتر و همراهانش بیندازد یا روی چادر توشمال‌ها؟ این فکر از اینجا به ذهن می‌رسد که کدخدا دلیل آمدن‌شان پای چات را می‌گوید: «حیدرقلی امشب باید دوماد بشه. چون اون پای همین چات به دنیا اومده بود و دلش هوا کرد که همینجا هم دوماد بشه.» این حیدرقلی که می‌خواهند در بستر مرگ دامادش کنند آخرین بازمانده‌ی تیره‌ی بزرگان است که زاد و رودی هم ندارد و وقتی بمیرد تیره به‌کلی نیست و نابود می‌شود. وضعیتی که با منسوخ‌شدن زندگی عشایری در مقیاس بزرگ نسبتی نزدیک دارد و شاید بتوان آن را به مردن ساختار سنتی جامعه نیز تعبیر کرد. اما شفیانی برعکس خیلی از روشنفکران زمانه‌اش بر این مرگ اشک حسرت نمی‌ریزد. او به‌خوبی چهره‌ی کریه این سنت را می‌شناسد و آن را با موهومات شاعرانه پیرایش نمی‌کند: «پارسال حیدرقلی ده نفر از طایفه بورییها کشت ولی اونا تقاص نگرفتن چون حیف‌شون می‌اومد که طایفه بزرگامون رو به‌کلی نیست و نابود بکنن.» «سکینه یکی از دخترای قبیله‌مون بود. یه روز غروب که تنها رفت سرچشمه‌ی آب، حیدرقلی غافلگیرش کرد و به زور بردش تو بیشه و بچه‌دارش کرد. سکینه هم با کارد شکم خودشو پاره کرد و مرد.» «اگه سکینه خودشو نمی‌کشت حالا تیره‌ی بزرگامون به این حال و روز نمی‌افتاد.»
483
11
مقایسه‌ی متن اصلی «Hois Clos» با ترجمه‌ی انگلیسی استیوئارت گیلبرت استیوئارت گیلبرت (۱۸۸۶-۱۹۶۹ م) از مترجمان و محققان به‌نام و زبردست انگلیسی بود که آثار مهمی مثل طاعون و بیگانه‌ی کامو و خانواده‌ی تیبوی مارتن دوگار و همینطور آثاری از آندره مالرو، ژان کوکتو، آنتوان دوسنت‌اگزوپری و ژرژ سیمنون را از فرانسوی به انگلیسی برگرداند. به‌علاوه او یکی از نخستین جویس‌شناسان بود و دوستی بلند‌مدتی با شخص جیمز جویس داشت. ترجمه‌ی او از Hois Clos سارتر گرچه از همان انتخاب عنوان No Exit در معرض انتقاد بوده است اما به‌نظر می‌رسد برای ناشران انگلیسی‌زبان آن‌قدر خوب بوده است که در تمام این هفتاد و اندی سال به فکر ترجمه‌ی مجدد آن نیفتند. نخستین مترجمان فارسی این اثر را مستقیماً از فرانسه برگرداندند و با وجود اشکالات فراوانی که به کارشان می‌توان گرفت از این لحاظ برتری‌هایی دارند. برگرداندن این اثر از انگلیسی بدون مطابقت با فرانسه باعث لغزش‌های ناگزیری می‌شود. برای مثال یکی از جاهایی که ترجمه‌ی انگلیسی مترجم فارسی را منحرف می‌کند جایی است که سارتر با ضمایر فاعلی بازی کرده است. قاعده‌ی خطاب رسمی و خودمانی در فرانسه مثل فارسی است و برخلاف انگلیسی برای «شما» و «تو» دو ضمیر مجزای Vous و Tu به کار می‌برند. استل از ابتدا به اینس «شما» می‌گوید تا عدم‌صمیمیت‌شان را نشان دهد. جایی اینس که مشتاق صمیمی‌شدن است این را به رویش می‌آورد و می‌گوید «چرا خودمونی صحبت نمی‌کنی؟» استل در جمله‌ی بعدش اینس را با ضمیر «تو» (Tu) خطاب می‌کند اما بلافاصله در جمله‌ی بعد دوباره از «شما» (Vous) استفاده می‌کند. ESTELLE Hum ! Et c'est bien ? Que c'est agaçant, je ne peux plus juger par moi-même. Vous me jurez que c'est bien ? INÈS Tu ne veux pas qu'on se tutoie ? ESTELLE Tu me jures que c'est bien ? INÈS Tu es belle. ESTELLE Mais vous avez du goût ? Avez-vous mon goût? Que c'est agaçant , que c'est agaçant . گیلبرت که دستش در استفاده از ضمیر دوم شخص بسته بود به جای ضمیر «شما» در جمله‌ی استل «Miss serrano» را اضافه کرد تا حالت رسمی را منتقل کند و جمله‌ی اینس را هم متناسب با آن تغییر داد ولی در جمله‌های بعد باز هم اسیر You شد و نتوانست بیش از این کشمکش زبانی دو شخصیت را منتقل کند، درحالی‌که که مترجم فارسی به‌راحتی می‌تواند با همان شیوه‌ی سارتر این رفت و برگشت و ناتوانی اینس در ایجاد صمیمیت را در این چند جمله نشان دهد. ESTELLE Good gracious! And you say you like it! How maddening, not being able to see for myself! You're quite sure, Miss Serrano, that it's all right now? INEZ. Won't you call me Inez? ESTELLE: Are you sure it looks all right? INEZ You're lovely, Estelle. ESTELLE But how can I rely upon your taste? Is it the same as my taste? Oh, how sickening it all is, enough to drive one crazy! استل: وای! اونوقت شما می‌گی خوشت میاد؟ دارم دیوونه می‌شم که نمی‌تونم خودم رو ببینم. شما مطمئنی که الان خوبه؟ اینس: چرا به من «تو» نمیگی؟ چرا خودمونی صحبت نمی‌کنی؟ استل: تو مطمئنی که خوبه؟ اینس: دل آدم رو می‌بری، استل. استل: اما چطور می‌تونم به سلیقه‌ی شما اطمینان کنم؟ سلیقه‌ی ما یکیه؟ اه، چقدر همه‌چی اعصاب‌خوردکنه. آدم دیوونه می‌شه. —— @sang_o_sokhan
464
12
رمان_روز_سیاه_کارگر_احمد_علی_خداد_داده.pdf
402
13
📚رمان «روز سیاه کارگر» - احمدعلی خداداده - ۱۳۰۵ احمدعلی خداداده کُرد دینوری فرزند خرده‌مالکی بود در آبادی شیرخان دینور، نزدیک کرمانشاه، و از ایل لک‌زبان جلیلوند، که در سال ۱۲۷۵ (ده سال قبل از فرمان مشروطیت) در چهارده‌سالگی به‌همراه خانواده به کرمانشاه کوچ می‌کنند و آبادی‌شان را به پاکاری (مباشر) می‌سپارند. احمدعلی خداداده در دوران سرنوشت‌ساز مشروطه‌خواهی و برآمدن انجمن‌های نوگرای زمانه‌اش حضور فعال داشت و بعدها در زمره‌ی اجتماعیون-عامیون سلیمان‌میرزا اسکندری درآمد و بانی و نماینده‌ی انجمن دهقانان و خرده‌مالکین غرب ایران شد. خداداده رمان «روز سیاه کارگر» را حول‌وحوش تاجگذاری رضاشاه در سال ۱۳۰۵  منتشر کرد. جالب اینکه کتاب در چاپخانه‌ای در کرمانشاه به نام «سعادت» چاپ شد که نوگرا و حامی حقوق زنان بود. آن‌زمان کرمانشاه با پنجاه‌ هزار نفر جمعیت مرکز فرهنگی مهم غرب کشور بود. شگفتی این کتاب، جدا از واژگان و اصطلاحات زندگی‌ای فراموش‌شده، در جزئیات فراوانی است که از شیوه‌ی زیست و سرگذشت مردم عادی غرب کشور از همدان تا کرمانشاه ثبت کرده و در سیر وقایع تاریخی دوران نشانده است. رمان در ظاهر سیر حوادث زندگی رعیت‌زاده‌ای به نام «بختیار» است که راوی کوران سخت زندگی روستاییان آن زمان می‌شود. «آنان که جهانی را سیر می‌کردند اما همیشه گرسنه بودند».   زندگی رعیت در اواخر قاجار، آنطور که در رمان می‌خوانیم، کلافی کور از رنج و عذاب بود که هرطرفش ظلم به مردم بود و فساد و دزدی و هرج‌و‌مرج، از دزد و راهزن گرفته تا درویش و ملا و خان و مفتش، که مستبد و مشروطه‌خواه هر دو در تلکه‌کردن و لخت‌کردن رعیت همداستان بودند: «بالاخره به تحریک بزرگان شهری، رؤسای عشایری سر بلند نموده و عاصی متمرد دولت گردیده، بیچاره‌ها را غارت می‌نمودند. اسم او را مشروطه گذاشته؛ چنانچه این اسم مدت‌ها در زبان عامه مشهور بود که هرجا به غارت می‌رفتند، می‌گفتند به مشروطه می‌رویم.» جایی هم خواننده را با زوار عتبات عالیات همراه می‌کند و به کاظمین و خانقین می‌برد و روایت‌هایی ناب می‌دهد از ماجراهای عجیبی که بر سر زوار می‌آمد. برای من که به ژانر سفرنامه علاقه‌مندم این کتاب سفرنامه‌ای جذاب بود که به  قلم آدمی محلی نوشته شده است. سفرنامه‌ای در جغرافیا و تاریخ مشروطه که به‌خوبی نشان می‌دهد چطور سیدضیا و رضاشاه نتیجه‌ی طبیعی زمانه‌ی تاریک خود بودند و چرا قاطبه‌ی عوام و روشنفکران از #کودتای_۱۲۹۹ و بعد سلطنت رضاشاه حمایت کردند. این رمان را احتمالاً ابولقاسم لاهوتی به روسی ترجمه کرد که با نام «تقدیر روستایی» سه نوبت (۱۹۳۰ تا ۱۹۳۵) در اتحاد شوروی به چاپ رسید و با استقبالی زیاد مواجه شد. افسوس که در میان نخستین تجربه‌های رمان‌نویسی فارسی چنین گوهری چنین ناشناس ماند و تا مدتها مفقود بود تا سال ۱۳۹۵ که به همت ناصر مهاجر و اسد سیف در نشر نقطه دوباره به چاپ رسید. خواندن «روز سیاه کارگر» را به هرکسی که به دوران #مشروطه و پاگیری افکار مدرن در ایران علاقمند است توصیه می‌کنم. ___ @sang_o_sokhan
400
14
در این مدت که این نمایشنامه را ترجمه کردم و متن را با بازیگران مرور کردیم دو ترجمه‌ی دیگر را هم از این نمایشنامه دیدم، یکی از حمید سمندریان که با اجرای همین نمایشنامه در ابتدای دهه ۴۰ در تئاتر ایران معروف شد و دیگری از امید جمشیدی که در ۱۳۹۵ در نشر افراز آن را با نام «اتاق بسته» به چاپ رساند. شاید انصاف نباشد که به مترجمان اولیه‌ی این اثر خیلی سخت بگیریم. آن زمان که نه لغتنامه‌ها به خوبی و وفور امروز بودند نه از اینترنت و گوگل خبری بود، کج‌فهمی‌ها و اشتباهاتی که در کارشان دیده می‌شود چیز چندان عجیبی نیست، بااین‌حال باید اذعان کنیم که همه‌شان بد و برای اجرای تئاتر امروز بی‌مصرف‌اند. اما مترجمان متأخر بهانه‌ای برای لغزش ندارند. از دو ترجمه‌ی اخیر کار آقای اسماعیلیون به‌طرز زننده‌ای بی‌ربط و پرت است. حرف‌هایی که شخصیت‌ها می‌زنند نه‌تنها با متن اصلی به‌کل متفاوت است بلکه قابل‌فهم هم نیست. نمایشنامه‌ای که یکی از بهترین کارهای سارتر و نماینده‌ی دیدگاه‌های فکری و سیاسی او در دوران اشغال فرانسه است با ترجمه‌ی آقای اسماعیلیون هم زیبایی و روانی کلام و هم استحکام معنایی خود را از دست داده است. ترجمه‌ی آقای جمشیدی گرچه نسبتاً خوب و قابل‌فهم است، باز هم به اندازه‌ی کافی به متن وفادار نبوده و استعاره‌ها و تصویرسازی‌های آن را به جملاتی خنثا و ابتدایی تقلیل داده است. در ترجمه‌ی این‌جور آثار نمایشی که بر شالوده‌ی فلسفی محکمی استوارند معلوم است که هر جمله و هر کلمه و حتا هر هجا اهمیت مضاعف دارند. شخصیت‌هایی که قرار است همدیگر را با حرف‌هایشان شکنجه دهند هر چیزی که از دهان‌شان بیرون می‌آید مهم است و در ترجمه‌شان باید پیچ وفاداری به متن اصلی را تا ته چرخاند. ------ ترجمه‌ی من از این تکه: And you know what wickedness is, and shame, and fear. There were days when you peered into yourself, into the secret places of your heart, and what you saw there made you faint with horror. And then, next day, you didn't I know what to make of it, you couldn't interpret the horror you had glimpsed the day before. Yes, you know what evil costs. And when you say I'm a coward, you know from ex-perience what that means. Is that so? و بدجنسی و شرم و ترس رو می‌شناسی. روزهایی بوده که لایه لایه پرده‌ها رو کنار زدی و به پنهان‌ترین پستوهای قلبت رسیدی، و چیزی اونجا دیدی که از وحشت خشکت کرد. و بعد، فرداش، نمی‌دونستی باهاش چیکار کنی، نمی‌تونستی اون چیز خوفناکی رو که دیروز یک نظر دیدیش، به کلام بیاری و درک کنی. آره، تو می‌دونی بهای خباثت چیه. و وقتی می‌گی من بزدلم، با گوشت و پوست حس‌اش کردی، درست می‌گم؟ @sang_o_sokhan
644
15
مقایسه‌ی ترجمه‌های نمایشنامه Huis Clos ژان پل سارتر به فارسی (بخش دوم) --- No exit (1944) – JEAN PAUL SARTRE- English translation by Stuart Gilbert And you know what wickedness is, and shame, and fear. There were days when you peered into yourself, into the secret places of your heart, and what you saw there made you faint with horror. And then, next day, you didn't I know what to make of it, you couldn't interpret the horror you had glimpsed the day before. Yes, you know what evil costs. And when you say I'm a coward, you know from ex-perience what that means. Is that so? 1️⃣دوزخ – مصطفی فرزانه - ۱۳۲۶ تو می‌دانی بدی چیست، شرم چیست، ترس چیست. چه بسا روزهایی که تا ته دل خودت را دیده‌ای –و همین دست و پا گیرت بوده است. و روز بعدش نمیدانستی به چه فکر کنی. از کشف معمای دیروز ناتوان بوده‌ای. بله، تو قدر بدی را می‌دانی. و اگر می‌گویی من لشم، برای اینست که به‌ علتش آشنایی، هان؟ 2️⃣خلوتگاه – صدیق آذر – ۱۳۳۹ تو می‌دانی، بدی چیه، ننگ چیه، ترس چیه. روزهایی برایت پیش آمده که تا ته دل خودت را خوانده‌ای، ولی فردایش جز اینکه بروی توی فکر آن روزها، کار دیگری از دستت برنمی‌آمد، حتا نمی‌توانای آن‌کارهایی هم که به‌سرت آمده جمع‌وجور کنی، بلی، تو ارزش بدی را می‌دانی. و اگر می‌گویی من آدم بی‌غیرتی هستم، علتش این است که به کارها واردی، اینطور نیست؟ 3️⃣دوزخ –حمید سمندریان - ۱۳۴۰ تو می‌دونی که بدی، ننگ، ترس، ناتوانی و بدبختی چیه، این‌طور نیست؟ 4️⃣در بسته – ناصر غیاثی - ؟ تو میدانی، شر چیست، ننگ، ترس. روزهایی بوده که عمیقن به درون دلت نگاه کرده‌ای –و این ناگهان بیچاره‌ات کرد. و فردایش دیگر نمی‌دانستی، نظرت در این باره چیست. دیگر موفق نمی‌شدی، راز کشف روز گذشته را بازیابی. بله تو قدر شر را می‌دانی. و وقتی که می‌گویی، من ترسو هستم، می‌دانی از چه حرف می‌زنی. نه؟ 5️⃣اتاق بسته – امید جمشیدی – ۱۳۹۵ خوب می‌دونی نفرین و ترس و شرم چیه... کلی با خودت فکر کردی، رفتی تو خودت تو تاریک‌ترین قسمت قلبت‌ُ گشتی چیزایی دیدی که می‌خواستی از ترس غش کنی... فرداش نمی‌دونستی چیکار باید بکنی، نمی‌دونستی با ترسی که یه‌ذرشُ دیروز تجربه کردی باید چیکار بکنی... می‌دونی شیطان چیه، می‌دونی هرکاری چه عاقبتی داره... وقتی می‌گی من بزدلم می‌دونی چی می‌گی چون خودت تجربه‌ش کردی... نه؟ 6️⃣خروج ممنوع – بهرنگ اسماعیلیون -۱۳۹۸ تو می‌دونی گناه یعنی چی، همینطور رسوایی و ترس رو می‌شناسی. وقتی داری خودت رو نگاه می‌کنی، می‌بینی همه راه‌هایی که به سمت قلبت می‌رن ظلمانی و تاریکن؛ مثل اینه که استخون پای خودت رو بشکنی. دیگه نمی‌تونی راه‌هایی رو درست تشخیص بدی که قبلاً می‌تونستی اونا رو تو تاریکی طی کنی. آره تو می‌دونی پای گناه چیه و اگه می‌گی من یه بزدلم برای اینه که می‌دونی بزدل یعنی چی، درست می‌گم؟
580
16
بدون متن...
566
17
✏️ به بهانه‌ی چاپ هفتم کتاب «فلسفه دوستی»، نوشته‌ی الکساندر نهاماس و ترجمه‌ی من، از نشر گمان —— «آهن آهن را تیز می‌کند و دوست آدمی را جلا می‌دهد.» امثال سلیمان ۲۷:۱۷ —— دوستی از زمان باستان تاکنون همواره برای انسان‌ها از هر نژاد و مذهبی مهم و ارزشمند بوده اما در دوران مدرن اهمیتی دوچندان دارد. برای انسان مدرن که درکش از خود و جامعه مبتنی بر ارزش فردیت است و از همان قدم اولی که پا به جامعه می‌گذارد در پی اثبات فردیت و ساختن شخصیت منحصربه‌فرد خود است دوستی نقشی بی‌بدیل بازی می‌کند که با خانواده و روابط نسبی دیگر قابل‌مقایسه نیست. دوستان ما راهی‌اند به بروز و انکشاف جنبه‌هایی از خود ما که به‌شکلی اکتسابی و تاحدی آگاهانه و اختیاری شکل می‌گیرند. در مقایسه با خانواده و دیگر نهادهای شکل‌دهنده‌ی هویت، دوستی نهادی آزادتر و رهایی‌بخش‌تر است و ارزش آن در همین آزادی است. علاوه‌برآن دوستی امکان و وسیله‌ای فراهم می‌کند تا کسانی که در ساختارهای موجود جامعه جای نمی‌گیرند از حمایت اجتماعی گروه برخوردار شوند و به این ترتیب دوستی می‌تواند عامل تغییر اجتماعی باشد. اما دوستی شمشیری دولبه است؛ همانقدر که می‌تواند عصیانی دربرابر ساختارهای اجتماعی صلب باشد می‌تواند خود به عاملی سرکوبگر و همرنگ‌کننده تبدیل شود. همانقدر که می‌تواند باعث شکوفایی و پیشرفت فردی شود ممکن است با کشاندن دوستان به راه‌های خطرناک و غیراخلاقی برایشان مضر باشد؛ همانقدر که می‌تواند شیرینی معاشرت و حس تعلق را به همراه بیاورد ممکن است به احساس رانده‌شدگی و غم تلخ جدایی بینجامد. این دوپهلویی‌ها که در ذات دوستی‌اند آن را به مسئله‌ی غامضی تبدیل می‌کنند که همه‌مان کم‌وبیش به آن برخورده‌ایم. الکساندر نهاماس، استاد فلسفه‌ی دانشگاه پرینستون، با نوشتن کتاب «فلسفه‌ی دوستی» سعی کرده با کلید فلسفه سراغ بازکردن این قفل برود. نهاماس باورهای معمول ما از دوستی را می‌کاود و ریشه‌های آن را در جهان باستان، جهان مسیحی و اروپای رنسانس تا امروز جستجو می‌کند؛ برای آشکار کردن ماهیت دوستی به سراغ نمونه‌های فراوان آن در داستان‌های حماسی، رمان‌ها، نقاشی‌، تئاتر و فیلم می‌رود تا ببیند چه ویژگی‌های بارزی را می‌توان یافت که با دیدن‌شان بگوییم دوستی را تشخیص داده‌ایم. به باور ما دوستی اصیل دوستی‌ای است که برای فضیلت یا آنطور که امروز می‌گوییم برای شخصیت طرف باشد، چیزی که به «خود» دوست مربوط می‌شود نه صرفاً برای چیزهای لذت‌بخش یا فایده‌رسان که ممکن است در دیگران نیز یافت شوند. اما یکی از بغرنجی‌های دوستی همین است که نمی‌دانیم دیگری را «به‌خاطر خودش» دوست داشتن یعنی چه. یعنی وقتی پای توصیف این «خود» به میان می‌آید زبان قاصر می‌شود. به یاد بیاوریم که امروز دیگر شکی نداریم «خود» چیزی ذاتی و تغییرناپذیر نیست که مسئله فقط سر شناخت آن باشد. تازه اگر بتوانیم همه‌ی ویژگی‌های دوست‌مان را بشمریم حتماً بین‌شان عیب‌هایی هم هست که لاجرم به‌حکم انسان‌بودن دارند. ما دوستان‌مان را به‌رغم عیوب‌شان دوست داریم. پس چیست آن چیز ناگفتنی که مجموع همه‌ی ویژگی‌های دوست‌مان است اما درعین‌حال چیزی ورای آنهاست؟ یکی از نقاط اوج فلسفیدن نهاماس جایی است که برای نشان‌دادن جایگاه دوست در زندگی به نمونه‌ی عالی مونتنی و لابوئسی و اثر این دوستی بر کتاب سترگ «جستارها» می‌پردازد و می‌نویسد: «درواقع مونتنی نخستین فیلسوفی بود که حقیقتی بنیادین را درباره‌ی عشق و دوستی دریافت: اینکه هرچقدر بکوشیم دلیل عشق‌مان به فردی خاص را با استناد به فضایل، دستاوردها یا هرچیز دیگرش توضیح دهیم ناکام می‌مانیم.» اما نهاماس با اذعان به این حقیقت سپر نمی‌اندازد و در ادامه با زبردستی تمام از زیبایی‌شناسی و هنر بهره می‌گیرد تا معنای دوستی را آن‌طوری بفهمد که معنای استعاره‌ها را می‌فهمیم و از این طریق خیر دوستی را در جایی غیر از فضایل اخلاقی یا پیامدهای سیاسی آن مستحکم کند. او با بررسی موشکافانه‌ی نمایشنامه‌ی «هنر» یاسمینا رضا و فیلم «تلما و لوئیز» راه خود را می‌گشاید و ارزش دوستی را به‌رغم تمام رنج‌ها، افسوس‌ها و خطراتی که دارد اثبات می‌کند. ارزشی که «بدون آن زندگی از معنا تهی می‌شود و تنوع، ظرافت، صمیمیت و شادی از آن رخت برمی‌بند.» او در پایان می‌نویسد: «بعضی از پیشینیان بر این باور بودند که دوستی کل این جهان را همبسته‌ی هم نگه می‌دارد. ما نظر متعادل‌تری داریم. دوستی نه همه‌ی جهان اما چند تن را همبسته‌ی یکدیگر می‌کند و این چند تن به واسطه‌ی دوستی‌شان می‌توانند به یکدیگر بگویند «تو را دوست دارم چون تو تویی، چون من منم». اما در نهایت دوستی وادارمان می‌کند بپرسیم در این بین من کدامم و تو کدامی؟» @sang_o_sokhan
605
18
دهکده پرملال-امین فقیری-۱۳۴۷.pdf
4 355
19
دهکده‌ی پرملال - امین فقیری - ۱۳۴۷ امین فقیری برای عموم خوانندگان #داستان‌_فارسی نام آشنایی نیست. مهمترین مجموعه‌ داستان او به نام «دهکده‌ی پرملال» در اسفند ۱۳۴۷ چاپ شد و در کنار «قرعه‌ی آخر» منوچهر شفیانی مجموعه‌ی کم‌نظیری از داستان‌هایی بود که در نتیجه‌ی اعزام سپاهیان دانش به مناطق روستایی و دورافتاده‌ی ایران به تحریر درآمدند. این داستان‌ها که از تجربه‌ی واقعی نویسندگانشان در بخش‌های جنوبی رشته‌کوه زاگرس خلق شدند با نگاه غالب شهرنشینان آن زمان تفاوت‌های مهمی داشتند. سختی‌ها و محرومیت‌ها، کینه‌ و بدجنسی‌، نامردی‌ و تبعیض‌، تعصب و خشونت چنان در این داستان‌ها پررنگ‌اند که تصور رومانتیک و سانتیمانتال از زندگی روستاییان و عشایر را خدشه‌دار می‌کنند. اینجا از «خوشا به حالت، ای روستایی» خبری نیست اما صرفاً گزارش مرارت‌های زندگی روستا هم نیست، بلکه فقیری در حداقل بعضی داستان‌ها موفق شده موضوع‌های عام انسانی را در طرح داستانی درست با گره‌اندازی خوب و استفاده‌ از بستر اسطوره‌ای و طبیعی قالب بزند و البته با قلم زیبا و توصیفات گیرایش بر لذت خواندن‌شان بیفزاید. انتخاب از بین هفده داستان «دهکده‌ی پرملال» کار دشواری است، اما اگر شخصاً بخواهم یک داستان از این مجموعه را به خاطر بیاورم، «آبی و عشقش» است که به سهراب سپهری تقدیم شده و اتفاقاً خیلی هم «پرملال» نیست. ساخت فضای عاشقانه‌ی داستان و توصیفات بصری آن بسیار شبیه تابلوی نقاشی است: «گندم‌ها بلند شده بودند و سبز می‌زدند. موج می‌زدند و زنها صبح و عصر می‌رفتند برای علف و من عصرها با محمود در حاشیه‌ی صحرا قدم می‌زدم یا گاهی تنها می‌رفتم که فکر کنم اما طبیعت با فکر غم‌آلود دمسازی نمی‌کند. زن‌ها توی صحرا به شقایق‌هایی می‌ماندند که باد جابجایشان می‌کند. با آن شلیته‌های رنگارنگ و پیراهن قرمز بر زمینه‌ی سبز گندم. حکایتی است. آبی میان همه از دور پیدا بود. صدایش می‌آمد. می‌خواند و من دور از آنها می‌نشستم به تماشایشان. مرا که می‌دید انگار دنیا را بهش می‌دادند. روی پاهایش بند نمی‌شد. شوخی می‌کرد. سر بدنبال دیگران می‌گذاشت. انگار از بوی سکرآور درختان سنجد مست می‌شدند.» آبی اسم زنی لر است که با وجود شوهرش نازلی و بچه‌ای کوچک عاشق مدیر مدرسه‌ی ده شده و در این عشق جسور هم هست ولی مدیر روشنفکر افسرده و فکرآلودی است که در عوالم خود سیر می‌کند و «نمی‌داند توقعش از عشق چیست» -پس‌زمینه‌ای خاکستری است که لکه‌ی آبی عشق رویش می‌افتد ولی او جسارت و نیروی حیات کافی برای پاسخ به آن ندارد، اما از گرمی این رنگ هم نمی‌تواند بگذرد، این «زن مهربان و قشنگی که نمی‌داند چه رابطه‌ی ذهنی با او دارد.». مدیر که انگار دنبال «غمی ملایم و شیرین» و مرهمی برای زخمی نامعلوم است، به نظربازی میان پنجره‌ی خانه‌ی آبی و ایوان مدرسه و دیدارهای گه‌گاه و «تنها بوسه‌ای بر چشم او» قناعت می‌کند. اما زخم واقعی را درنهایت آبی می‌خورد که در دعوای دهاتی‌ها سر آب، خواهرش خبر می‌آورد که «سنگ خورده به سرش –سفیدی مغزش معلومه- دائم اسم شما رو میاره!» پنج سال از انتشار این داستان گذشته بود که شاملو در ۱۳۵۲ این شعر را سرود: «آی عشق، آی عشق / چهره‌ی آبیت پیدا نیست / و خنکای مرهمی / بر شعله‌ی زخمی / نه شور شعله / بر سرمای درون...» و پایان‌بندی داستان: «-آقای مدیر پس چرا نیامدید؟ -آمدم نازلی گفت که آبی دیشب مرده! -نه آقای مدیر دروغ گفته. دم صبحی مرد و بعد زار زد. رو کنده‌ی کنار جو نشسته بودم. قورباغه‌ها از آب بالا می‌پریدند –چه زشت. چشمانشان را به‌ من می‌دوختند. نه یکی نه دو تا –از خشم خنده‌ام گرفته بود. سنگی به آب انداختم –آب ترکید- گل آلود شد، قورباغه‌ها نیست شدند، تو گویی اصلاً وجود نداشتند.»
4 446
20
داستان خرمشهر-تهران داستان پنجم این مجموعه است.
1 462