𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏
رفتن به کانال در Telegram
ایلیام و گهگاهی پاپیلون؛ اینجا از روزمره مینویسم. . . . https://t.me/HarfChatBot?start=e850ef945804
نمایش بیشتر376
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
376
یه فکت وجود داره و اون اینه که شما هرچی از داریوش گوش داده باشی. باز یه آهنگ هست که گوش ندادی.
376
شب یلدام داره تنها میگذره و دارم تفعل میزنم و حافظ میخونم و کنارش انار دون میکنم. دیگه به اتاقی که چراغش روشنه، شعر برپاست و دونههای انار رو فرش پرتاب میشن اینور اونور... که دیوِ پلیدِ سیاه بخت حمله نمیکنه، اگه هم تنها باشیم. ها؟
376
ای وای از آن روزی، معشوق شود عاشق
او بند رها کرده، هو دست نیندازد
او ره گم کرده، هو نور اندازد
او قطع امید کرده، هو رحم بیاندازد
بربندید نظرها را، بگشا همه درها را
او کفر دگر گفته، هو عشق بیاندازد
376
تو خوابگاه همیشه برق دستشویی و حمومها روشنه. احتمالا بخاطره رفت و آمد زیاده که همیشه روشن میمونن و کسی هم دیگه سعی بر خاموش کردنشون نمیکنه.
هميشه روشنن، يعنی تو این دوسال که خوابگاه بودم همینطور بود تا این ترم. از وقتی ورودی جدیدها امدن. یه چیزی نظرم رو جلب کرده. هرازگاهی یکی از دستشوییها (آخری سمت راست) و یکی از حمومها، (طبقه همکف) خاموشاند. انگار یه نفری هست که فقط از اینها استفاده میکنه و وقتی هم میاد بیرون کلید برق رو خاموش میکنه.
دیدن این اتفاق برام جالب بود. من دو ساله تو خوابگاهام و هیچ وقت فکر نکردم که برقهای به امونِ خدا روشن مونده رو یهبار خاموش کنم.
این پسره یه احتمالا ترم یکی رو من هیچ وقت ندیدم و احتمالا هم هیچ وقت نبینم و اصلا هم مهم نیست که ببینم یا نبینم ولی، بهم یه چیز ساده و بدیهی رو یادآوری کرد، که برقهای روشن مونده رو باید خاموش کرد. حالا منم وقتی میام بیرون خاموششون میکنم.
آدم، گاهی از اثرهای به جامونده از آدمهای دیگه که هیچ وقت ندیدتشون یاد میگیره. میدونی؟
376
ترم یک که تو اتاق بعضی اوقات کتاب دست میگرفتم و شعر میخوندم و حالا هرچی... تک و توک بچهها تیکه مینداختن که بابا حوصله داری؟ بابا فرهیخته... بیا ورق بزنیم. بیا... علی میگفت بابا کتاب فقط قرآن، اینا چیه ناموسا (به شوخی البته) گذشت گذشت، ترم یک تموم شد. ترم دو امد. ترم سه امد و... من تخت بالا میخوابم، خیلی هم کتابخون نیستم و فکر نکنید با چه انسان کتابخونی طرفیم. نه! میخونم ولی خیلی کم و خیلی کند. ولی میشه گفت شبی حداقل یه غزل میخونم. علی هم تخت بالا میخوابه و اکثرا نظارگر منه. تو ترم سه، یه غروب جمعهای که کسی تو اتاق نبود. گفت ایلیا، شعرم حفظی؟ گفتم آره. گفت یه چندتا بخون، دلمون گرفتهست. اون موقع اسیر باباطاهر بودم ( و البته هنوزم) و شعر زیاد ازش تو سرم بود. خوندم براش. یه دوبیتی، دو دوبیتی، سه دوبیتی... برقها رو خاموش کرد. پنج و شیش و هفت و... دیگه کم اوردم رفتم سراغ سعدی و... اون گذشت.
ترم چهار امد. دیگه واسه بچهها کتاب دست گرفتن و خوندن سوال نبود. دیگه کسی نمیگفت چی میخونی؟ چرا میخونی؟ درس میخونی؟ و... تا دوباره یه روزی با علی تنها شدیم. گفت ایلیا، ابتهاج میشناسی؟ گفتم آره. گفت ازش شعر ارغوان رو شنیدم. بلدی ازش برام بخونی؟ گفتم حفظ نیستم ولی وایستا... دو روز بعدش گفت صائب رو چی؟ از اون شعری بلدی؟ یه دوتا حفظ خوندم، یه دوتا از رو خوندم و خیلی کیف کرد تا امروز.
امروز امد رو سبد میوهای که کردمش قفسهی کتابخونهام، دستی کشید. با کتابا ور رفت. بالا پایینشون کرد و گفت ایلیا، من تا الان تو نزدیگیم کتاب نخوندم. یه چیزی داری بدی بخونم، بدرد بخور باشه؟ یه تکونیمون بده؟ و...
میخوام بگم من هیچ وقت تلاشی برای اینکه کسی رو کتابخون کنم نکردم و احتمالا بعدا هم نکنم. ولی میدونی؟ آدمها بيشتر از کلام، از رفتارها تاثیر میگیرن. از رفتارها، یاد میگیرن. از رفتارها... رفیقِ کتاب نخنونم فقط دید. تو دو سال فقط داشت نگاه میکرد و آروم، آروم غرق و علاقهمند شد. باحاله دیگه. نه؟
