فریب کلاهبرداران را نخورید! تلمتریو این کانالها را شناسایی و برچسبگذاری میکند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈
1 482
مشترکین
-624 ساعت
-67 روز
-6330 روز
220
نمایش های پست
~ 13524 ساعت
~ 16848 ساعت
14.84%
نرخ مشارکت
~ 7
پست های در روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+67
در 13 کانالها
ژوئن '26
+282
در 29 کانالها
Get PRO
مه '26
+23
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+8
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+171
در 24 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+22
در 22 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+567
در 21 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+50
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+169
در 11 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+420
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '25
+334
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+328
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+201
در 1 کانالها
Get PRO
مه '25
+69
در 8 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+50
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '25
+47
در 3 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+193
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+117
در 6 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+22
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+39
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+46
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+44
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+278
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 25 ژوئیه | +1 | |||
| 24 ژوئیه | 0 | |||
| 23 ژوئیه | +1 | |||
| 22 ژوئیه | +13 | |||
| 21 ژوئیه | +7 | |||
| 20 ژوئیه | +1 | |||
| 19 ژوئیه | +1 | |||
| 18 ژوئیه | +1 | |||
| 17 ژوئیه | +1 | |||
| 16 ژوئیه | +1 | |||
| 15 ژوئیه | +2 | |||
| 14 ژوئیه | 0 | |||
| 13 ژوئیه | +1 | |||
| 12 ژوئیه | +1 | |||
| 11 ژوئیه | 0 | |||
| 10 ژوئیه | 0 | |||
| 09 ژوئیه | 0 | |||
| 08 ژوئیه | 0 | |||
| 07 ژوئیه | +1 | |||
| 06 ژوئیه | +1 | |||
| 05 ژوئیه | 0 | |||
| 04 ژوئیه | +1 | |||
| 03 ژوئیه | +1 | |||
| 02 ژوئیه | +2 | |||
| 01 ژوئیه | +30 |
پستهای کانال
| 2 | #Here_u_are
تایم آپلود: شنبه ها🪼
ویرایشگر: Kimi🪿
سوکجین تو بخش پذیرش دانش اموزان مشغول به کاره و تو روز اول شروع ترم جدید یکی از دوستاش با عجله بهش چمدون یکی از تازه واردا رو میده و جین بدون اینکه حتی بدونه اون فرد چه شکلیه به دنبال صاحب چمدون میوفته تا اینکه با پسری قد بلند و هیکلی به اسم نامجون که صاحب چمدونه روبرو میشه و از اون روز به بعد اون براش یه فرد خاص میشه...
#comics
@namjinsheep | 97 |
| 3 | مانهوای جدید داریم🌚👈👉 | 100 |
| 4 | یه چیزی میگم قول بدین سکته نکنین🥲✨ | 94 |
| 5 | نامجینممم✨🍓
پسراممممممم😭🌠
#namjin #bts
@namjinsheep | 147 |
| 6 | Tonight, @thv took a turn in the audience as he watched @gracieabrams and dojacat perform at :
Hollywood. No stranger to a fashion show either, the @bts.bighitofficial star dressed in a look that could have easily appeared on the runway.
🔗 minyoongi_ir7
📲 @instatoolboxbot | 173 |
| 7 | Tonight, @thv took a turn in the audience as he watched @gracieabrams and @dojacat perform at #VogueWorld: Hollywood. No stranger to a fashion show either, the @bts.bighitofficial star dressed in a look that could have easily appeared on the runway.
#explorepage #namjin #namjoon #وایرال
🔗 7everbts.ir
📲 @instatoolboxbot | 210 |
| 8 | قطار مدتها بود که ایستگاه را ترک کرده بود،
اما من هنوز صدای بسته شدن درهایش را در
سرم میشنیدم. خانه، همان خانهی همیشگی
بود؛ پنجرهها همان منظره را قاب گرفته بودند، فنجان روی میز همان ترک همیشگی را داشت و ساعت، با همان نظم بیرحمانه، ثانیهها را میشمرد. آسمان همان آسمانی بود که آنجا دیدم، اما اینبار تو کنار من نبودی و لنز دوربینت را تمیز نمیکردی. برای بار نخست، من فردی که ترک شده نبودم. من فردی بودم که با چمدانش رفته بود و تو،احتمالا همچنان در ایستگاه قطار نشسته بودی و به آغوش خداحافظی فکر میکردی. آغوشی که هردو برای بار آخر داشتیم،خداحافظی ای که هردو میدانستیم اختیاری نیست.
دفترچه را روی تخت باز میکنم. میان صفحهها، یک گلبرگ خشکشده پیدا میشود؛ یادم نیست آن را از کدام خیابان چیده بودم، اما بوی نمِ دریا هنوز به آن چسبیده است. انگشتانم روی جملهی آخر میلغزند؛ همان جملهای که درست قبل از سوار شدن به قطار نوشتم و نیمهتمام رهایش کردم.
«نمیخواهم بروم و توهم این را میدانی
اما تقدیر من در رفتن است و تقدیر تو در ماندن.»
دیگر چیزی ننوشته بودم. نه حتی یک کلمه، چون خوب میدانستم ادامهی این داستان را نه من،بلکه فاصله خواهد نوشت.
چند روز بعد، عکسهایت به دستم میرسند. تمامشان بینقصاند؛ نور، زاویه، خیابانهای باریک، قایق چوبی، موجهایی که آرام به اسکله میخوردند... اما در هیچکدام، آن لحظهای که سرت را روی موهایم گذاشتی پیدا نمیشود، در هیچ کدام برق چشمانت موقع پیدا کردن آزالیا در بازارچه محلی را ندیدم. در عکس های تو تنها من بودم و در نوشته های من، تنها تو.
تو یادم دادی که بعضی خاطرهها برای دوربین و قلم ساخته نشدهاند. شاید بعضی عشقها فقط در حافظهی تن آدم میمانند؛ در جای بازوانی که دیگر دورشان حلقه نمیشوم، در بوی عطری که هر روز کمرنگتر میشود و در دلتنگیای که برخلاف عکسها هرگز رنگ نمیبازد.. دفترچه ام را باز کردم و نوشتم «خورشید من، تو هیچ گاه در قلب من رنگ
نمیبازی. هرچقدر دور بمانی، هرچقدر نامه ها و حرف های ما مثل آخرین
شب قبل از کریسمس سرد شود. تو بازهم رنگ نمیبازی.»
اواخرِ آوریل، سال ۱۹۸۹. | 197 |
| 9 | اولـین روز برگـشت بـه خـانه | 189 |
| 10 | 🩷♾🩶 #جین لاوری؟دنبال چنلی میگردی که فقط برای #هیونگ_بنگتن باشه؟ 🩷♾🩶
➰برای جینی کردن لنگوئج تلگرامتون هم وارد چنل بشید، لنگوئج توی چنل پینه📌
اگه توام مثل ما دنبال #فنآرت و مومنت و
#وانشات از جین و #شیپهای هیونگ مکنه نمامون هستی و با دیدنشون #ضعف میری این چنل منتظرته🍧🍭🧸
http://t.me/+kajMeLznhao2YzRk
http://t.me/+kajMeLznhao2YzRk | 113 |
| 11 | ꣑୧ : 𝗉𝗋𝖾𝗈𝖿𝗌ֵ𝗌𝗈𝗋 𝗐𝗈ִ𝗅𝖿𝗂𝖾
𝗋σ𝗆𝖺𝗇𝖼𝖾 ─ 𝖽𝗋𝖺ɱ𝖺 ─ 𝖾𝗇𝖾𝗆𝗒 𝗍𝗈 𝗅𝗈𝗏𝖾ɾ
𝖼𝗈𝗎𝗉𝗅𝖾 : ɳ𝖺𝗆𝗃𝗂𝗇 - ƙ𝗈𝗈𝗄𝗏
𝖺𝗎𝗍𝗁𝗈𝗋 : ɱ𝗂𝖼𝗁𝖾𝗅𝗅𝖾 𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟦/𝟨
ᅠ 🤍 | 202 |
| 12 | تادا* | 215 |
| 13 | بدون متن... | 201 |
| 14 | مهمانها با کنجکاوی حاصل از حرف مرد، سرشون رو چرخوندن و چهره پسر کوچیکتر رو زیر نگاههای قضاوت گرشون برانداز کردن.
جین معذب گلویی صاف کرد و برخلاف جیغهای مغزش برای امتناع از این موضوع دهان باز کرد.
+خوب... خوب .. از همه شما ممنونم که به اینجا اومدید و شریک جشن ما شدید در این روز به علاوه جشن برای شرکت نامزدی خودم رو با یونا شی اعلام میکنم.
مهمانها متعجب دست زدن و چندین نفر از بین مهمانها جدا شده و به سمت اونجونگ رفتن و با خوشحالی تبریک گفتن.
جین حالا حس میکرد میتونه خودش رو خلاص کنه، با ببخشیدی فاصله گرفت و به سمت اتاقش قدم تند کرد.
مهمانی تا پاسی از شب ادامه داشت اما جین تنها در اتاقش در حال فکر کردن به موضوعی بود که مغزش رو درگیر کرده بود.
#نقاب
@namjinsheep | 209 |
| 15 | پارت ۱۲. Pov jin
هق کوچیکی از شدت غم از گلوی پسر بیرون اومد با قدمهای تند از اتاق بیرون رفت، صدای قدمهای تند پسر سکوت راهرو رو پر کرده بود، چشمهاش پر از اشک شده بود و برای سرنوشت غم انگیز خودش و مادرش مغزش خاموش شده بود.
در اتاقش رو باز کرد و باشتاب خودش رو به داخل انداخت پشت در بدنش رو فشار داد، زانوهاش سست شد و سُر خورده پشت در نشست، سرش رو میون زانوهاش قرار داد، دیگه نتونست بغضش رو قورت بده قطرههای اشک، از بین چشمهاش به بیرون ریخته شد و صورت پسر رو خیس کرد.
مادرش چطور تونسته بود با زندگیش این کار رو انجام بده؟ زندگی سختی که تا الان گذرونده بود از جلو چشمهاش عبور کرد بی توجهیهای پدرش، محبتهایی که در اوج بچگی از پدرش توقع داشت، اما همیشه یک نگاه سرد نصیبش میشد، کتکهایی که از پدرش میخورد، همه و همه از جلوی چشم هاش عبور کرد.
پدرش عاشق یک مرد بود؟ مرد بیون نامی که نه تنها قلب پدرش بلکه روحش رو هم در بر گرفته بود.
Flash back ending .
برگشت به زمان حال
بخار گرم حمام محیط شیشه رو در برگرفته بود، چشمهای بسته و لبهای لرزان، خشم و بغض نشسته به روی گلوش، نفسش رو تنگ کرده بود و قورت دادن مداوم آب گلوش، نشون دهنده فشار بیش از حد و تنش عصبی پسر بود.
امشب اون مهمونی لعنتی قرار بود در عمارت پدرش برگزار بشه، از لحظهای که بیدار شده بود هر لحظه در حال فکر کردن بود که چطوری خودش رو از ازدواج از پیش تعیین شده نجات بده، اما هیچ ایدهای درباره خلاصی از این داستان نداشت.
آروم شیر رو بست و بدنش رو با حوله پوشوند، نم بدنش رو گرفت و به سمت در اتاق رفت، موهاش رو خشک کرد و وارد کلوزت روم شد و بافت سفید رنگ رو پوشید، بعد از پوشیدن باکسرش، شلوار مشکلی لولهای به تن کرد، بعد از پوشیدن کتونی سفید رنگ دستش رو به سمت نیم کت قهوهای برد.
در آخر نیم کت پارچهای نسکافهای رنگ پوشید، موهاش رو به سمت بالا حالت داد و با انداختن سه گردنبند ظریف همراه انگشتر به روی انگشت اشارش از اتاق خارج شد.
مهمونی یک ساعت دیگه شروع میشد، بیحوصله به سمت کتابخونه رفت و کتابی بیرون کشید روی کاناپه سبز رنگ نشست و شروع به خواندن کتاب کرد.
۱ ساعت بعد
صدای همهمه، خندههای ریز زنانه در سالن می پیچید، خانمها در لباسهای بلند و خوش دوخت، زیر نور میدرخشیدن با آرامش در میون جمعیت قدم میزدند.
مهمانها با لباسهای رسمی و بینقص در میان نورها و سایهها حرکت میکردند.
مردها کت و شلوارهای گران قیمت بر تن داشتند اغلب به رنگهای تیره و خنثی، در میون جمعیت صحبت میکردند.
گارسونها در سکوت مانند سایهها از میان جمعیت عبور می کردند و سینی های نقره ای پر از لیوان های شراب سرخ رنگ، به مهمان ها تعارف می کردند
در رأس مهمانی، کیم اونجونگ با کت و شلوار گران قیمت به روی صندلی طلایی نشسته بود و با لذت شراب در دستانش رو مزه مزه میکرد.
نفس عمیقی کشید و از پلهها پایین اومد، چند نفری از مهمانها محو زیبایی پسر شده بودند، با گذر از آخرین پله به سمت راست حرکت کرد و کنار پدرش نشست.
-میدونی که امشب باید نامزدی خودت و یونا رو اعلام کنی؟
پدرش بدون اینکه به پسر نگاه کنه کلمات رو به زبون آورد و توجهی به منقبض شدن بدن پسر نکرد.
جین که حالا حس میکرد تو قفس طعمههای پدرش افتاده چشمهاش رو بست.
+باشه
از جاش بلند شد و شروع به قدم زدن کرد از کنار چند نفری گذشت و با سلام و عرض خوش آمدگویی خودش رو به کنار میز پذیرایی رسوند با شنیدن مکالمه عجیب کنارش گوشهاش رو تیز کرد.
؛شنیدی دختر آقای هی تو یک تیمارستان بستری شده ؟ طفلک چند روز دیگه عروسیش بود
#واقا؟ اوه طفلکی برای چی؟
؛نمیدونم منم شنیدم که میگفتن دختره اختلال تجزیه هویت داشته سر همین موضوع نامزدش که شریک تجاری پدرش بوده متوجه میشه و عروسی رو بهم میزنه بعد از اون هم دختر بیچاره رو تیمارستان بستری میکنن.
#دختر بیچاره .. آقای هی هم آدم سخت گیریه امیدوارم مسیح نجاتش بده.
؛همینطور منم امیدوارم، مسیح نجاتش بده دختر زیبایی بود اما سرنوشتش جوری بود که ازدواجش بهم خورد بیا بریم اون سمت.
دختر با اشاره به دوستش همراه باهم به سمت دیگه سالن رفتند.
اما در طرف دیگه، جین با شنیدن حرفهای دخترا به فکر فرو رفته بود اون قطعا نمیتونست از این ازدواج نجات پیدا کنه پس نیاز به چیزی داشت که موقتا این ازدواج رو کنسل و عقب بندازه چه بهونه بهتر از شرایط دختر آقای هی برای خودش؟
لبخند بزرگی به لب زد و این بار با اشتیاق از فینگر فودهای روی میز خورد.
نیم ساعت بعد
پدرش در صدر مجلس با زدن چاقو به جام شراب همه رو متوجه خودش کرد
#از همه کسایی که تشریف آوردن تشکر میکنم،همه ما جمع شدیم که سالگرد شرکت بزرگ kmj رو جشن بگیریم.
اما در کنار اون پسرم هم قراره چیزی رو اعلام کنه | 212 |
| 16 | #نقاب
پارت گذاری: چهارشنبه ها💞
نویسنده: Saba
سوکجین وارث یه خانوادهی ثروتمند برای اینکه توسط خاندانش آسیبی نبینه خودش رو به دیوونه بودن میزنه و به یه آسایشگاه روانی فرستاده میشه،اونجا با نامجون آشنا میشه... یه دانشمند عجیب و پر از ایده که همه فکر میکنن روانیه:)
میتونه یه داستان فان و رمانتیک بشه با مقداری واکنش های علمی..
@namjinsheep | 187 |
| 17 | پیام ویدیو | 78 |
| 18 | #تاوان2
@namjinsheep | 237 |
| 19 | 😪 پخش کردن لینک یکسری از چنلای خیلیییی #پرطرفدار از سمت تلگرام ممنوع شده🫧🫧
🅰️🔠🔠🅰️🔠🔠🅰️ 🔠🅰️🅱️
به دلیل درخواست زیاد ممبرا به مدت 24 ساعت همه چنلارو براتون توی Folder جمع کردم😭
🍊اگر میخوای بدونی چه چنلایی بودن روی دکمههای زیر بزن و توی همشون Join شو🍊🍊
Tab Team: @AtlantaTeamBot ⚡️👍 | 108 |
| 20 | Pls he looks like he's the happiest person on this planet✋😭🤚
Jungkook performing at the FIFA World Cup Final halftime show honestly feels like the kind of moment people will remember for decades. Not just because the stage is huge, but because this is literally the first halftime show in World Cup Final history and Jungkook being part of it feels so unreal. Billions of people around the world will be watching at the exact same moment, and somehow the boy who once dreamed of becoming a singer is now standing in the center of one of the biggest global events ever created.
ادامه متن...
🔗 jimin13._.bts
📲 @instatoolboxbot | 273 |
این محتوا برای کاربران بالای ۱۸ سال در دسترس است
با ورود به سرویس، تأیید میکنید که ۱۸ سال یا بیشتر سن دارید.
