fa
Feedback
آبیِ مَنْ💙

آبیِ مَنْ💙

رفتن به کانال در Telegram

حس‌و‌حال‌نوشت، هیچ‌نوشت و‌ روز‌نوشت.

نمایش بیشتر
279
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
امروز کم‌کم شعر بخواندم. #محمود‌درویش
+1
امروز کم‌کم شعر بخواندم. #محمود‌درویش

سربازان زیر بار اندوه می‌جنگند و کار می‌کنند. خوب می‌دانند که انهدام دشمن به معنای پایان چنین جنگی نیست. عموماً می‌توان فهمید که سربازان از دشمن نمی‌ترسند، بلکه از آنچه که پس از جنگ روی خواهد داد هراسناک‌اند. #روزگاری‌جنگی‌درگرفت #جان‌استن‌بک #محمدرضاپورجعفری ص: ۹۲

زیستن در لحظه شاهکار زندگی‌ست.

+1

ای خوش‌ترین فکر؛ نشسته‌ام تا به تو فکر کنم یعنی زندگی و لبخند‌هایش را بشمارم که از میان خط‌های صورت‌ات عبور می‌کنند تا از خسته‌گی‌های تنم بگذرند. نمی‌دانم. شاید مرا می‌برند به آغاز آن صبح و آن دیدار جان‌بخش همیشه ماندگار. به روزگاری که جانم را به تو بخشیدم و روحم را در میان چشمان سبزت جاری نمودم. آن‌جا که دستانم را در میان دستان گرمت یافتم. و خودم را برای یک عمر «دوست داشتنت» باختم. آن‌جا که زمان فقط نشان‌گر عشق بود. و من معشوقهٔ بودم که تو به آن جان بخشیده بودی. می‌دانم که حتی اگر هزار سال بگذرد من با همین خاطره زنده می‌شوم. و با همین فکر به یاد آن دختری می‌افتم که با قدم‌های لرزان به تماشای تو ایستاده بود. و زمان چه بی‌رحمانه می‌گذشت تا انکار کند این همه بودن و زیستن را. ای محبوب من؛ دور از تو با این همه خیال چه باید کرد؟ کاش می‌‌شد فقط یک‌بار همین حس‌، همین بودن و همین زیستن را زندگی کرد. و من برای به تو رسیدن، به سرزمین خیال‌هایم سفر می‌کنم. و اینکه اول باید به تو برسم تا به یاد آورم زندگی را که تو شروع آن بودی و اینکه در همهمهٔ آن روز فقط به تو و اینکه در دست‌های تو از نو متولد شده بودم، می‌اندیشم. تمام. ~

و همین شعر با صدای استاد ما شنیدنی‌تر است. ~

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ  یادم آید، تو به من گفتی: از این عشق حذر کن! لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن، آب، آیینi عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم! سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد، چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم، باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید! یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم. نگسستم، نرمیدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! فریدون مشیری

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حُسن! برون‌ آ دمی ز ابر کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست بشنودم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست گفتی ز ناز "بیش مَرَنجان مرا، برو" آن گفتنت، که "بیش مرنجانم" آرزوست وآن دفع گفتنت که "برو، شَه به خانه نیست" وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قُراضه‌هاست آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست این نان و آب چرخ، چو سیل است بی‌وفا من ماهی‌ام، نهنگم و عُمّانم آرزوست یعقوب‌وار وا اَسَفاها همی زنم دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست زین همرهان سست‌عناصِر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست زین خلق پُرشکایتِ گریان شدم ملول آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست گویاترم ز بلبل امّا ز رَشک عام مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست گفتند "یافت می‌نشود، جُسته‌ایم ما" گفت "آن چه یافت می‌نَشوَد، آنم آرزوست" هرچند مُفلسم نپذیرم عقیق خُرد کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست یک دست جام باده و یک دست جَعد یار رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست می‌گوید آن رَباب که مُردم ز انتظار دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست من هم‌ رَباب عشقم و عشقم رُبابی است وآن لطف‌های زخمهٔ رحمانم آرزوست باقی این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست بنمای شمس مَفخَر تبریز رو ز شرق من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حُسن! برون‌ آ دمی ز ابر کآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست بشنودم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست گفتی ز ناز "بیش مَرَنجان مرا، برو" آن گفتنت، که "بیش مرنجانم" آرزوست وآن دفع گفتنت که "برو، شَه به خانه نیست" وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قُراضه‌هاست آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست این نان و آب چرخ، چو سیل است بی‌وفا من ماهی‌ام، نهنگم و عُمّانم آرزوست یعقوب‌وار وا اَسَفاها همی زنم دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود آوارگیّ و کوه و بیابانم آرزوست زین همرهان سست‌عناصِر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست زین خلق پُرشکایتِ گریان شدم ملول آن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست گویاترم ز بلبل امّا ز رَشک عام مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست گفتند "یافت می‌نشود، جُسته‌ایم ما" گفت "آن چه یافت می‌نَشوَد، آنم آرزوست" هرچند مُفلسم نپذیرم عقیق خُرد کانِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست آن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز از کان و از مکان، پی ارکانم آرزوست گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شد کو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست یک دست جام باده و یک دست جَعد یار رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست می‌گوید آن رَباب که مُردم ز انتظار دست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست من هم‌ رَباب عشقم و عشقم رُبابی است وآن لطف‌های زخمهٔ رحمانم آرزوست باقی این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست بنمای شمس مَفخَر تبریز رو ز شرق من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست مولانا

چشم‌های مردمی که صبح می‌رفتند سرکار، یادم میاد. یه جور خستگی تو اون چشم‌ها بوذ که هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. یه چیزی اون‌ورِ خستگی. فکرشو بکن. یه جور وازدگی از رو ناامیدی که هیچ‌وقت انتظار نداری ادامه پیدا کنه. انگار، مردم چشم‌هاشون گودتر شده. گود، تا ته حدقه‌ها. صداهاشون انکار از یه فاصلهٔ دور میاد. #روزگاری‌جنگی‌درگرفت #جان‌استن‌بک #محمدرضاپورجعفری ص: ۸۰

+1
بعد چند روزها. ~

چقدر این‌روزها دلم کنج اتاق، کتاب‌ خواندن و خلوت بی‌خیال خودم را خواسته است. ~

وانگه که زمین جای قشنگی بود کبوتران آسمان از عشق می‌خواندند و شعر بر لای موهای دخترکی می‌پیچید غزل می‌بافت ابریشمی وانگه که زمین جای قشنگی بود کاج‌ها بلند بودند و شهر بوی یاس‌های سفید رنگ می‌داد کوچه‌ها پر از همهمه‌ی کودکان بود و شهر عاری از خشم و عاری از غم وانگه که زمین جای قشنگی بود سرود معارف نوای دگر داشت و آینده را می‌شد لای کتاب‌ها یافت کیمیا! تنها تعامل دو ماده نبود و فارسی تنها بحث شعرهای قدیم آنجا امیدی بود درست وقتی که زمین جای قشنگی بود برای آدم‌ها #مصطفی_خیام

photo content
+4

نشاطِ این بهارم بی‌ گلِ رویت چه‌کار آید؟ تو گر آیی طرب آید، بهشت آید، بهار آید! _بیدل•
+9
نشاطِ این بهارم بی‌ گلِ رویت چه‌کار آید؟ تو گر آیی طرب آید، بهشت آید، بهار آید! _بیدل•

صبح بود و بوی زندگی. ~
+1
صبح بود و بوی زندگی. ~

گلم گلم

رویای خوش زندگی‌ام ~

مگر می‌شود ک بهار و باران باشد و من عطر تو را نفس نکشم؟ ~

قشنگ‌ترین شکوفه‌ی زندگی من! به عشق همیشه ماندگار معتقدم، چون تو از دورترین نقطهٔ این سرزمین نور دل و کاشانه‌‌ام هستی. آن‌چنان که باران زمین را زنده می‌کند و بهار پیام‌آور سرسبزی و دوباره زنده شدن‌ست. تو نیز مرا زنده نگه داشته‌یی، شبیه بارانی که گل را زنده می‌کند. عشق تو از همان دور‌های دور مرا به زندگی و سرخوشی دعوت می‌کند، و به اینکه نور از کوچک‌ترین روزنه‌ی وارد شدنی‌ست. بارها از خسته‌گی‌ها و بی‌حوصله‌‌گی‌های مداومم گفته‌ام و بارها شکایت کرده‌ام، اما بعد تو بودی که مرا به زندگی برگردانده و امیدوارم کرده‌ای. تو همیشه ریشه‌هایم را در خاک محکم نگه داشته و آن را به موقع آبیاری کرده‌ای. آن‌چنان که همیشه سبز مانده‌ام و آن‌چنان که هیچ بادی لرزه‌ به‌ اندامم نینداخته است. من به وضوح میدانم که بوی زیستن را از وجود تو می‌گیرم. و با تو زنده می‌شوم. و همین. ~